Tuesday, November 20, 2018

آنتی-زهیر



فلسفه نمی‌تواند گزنده نباشد. با در هم کوفتن خودم آغاز خواهد شد و با بندگی خرد ادامه خواهد یافت تا «من»م در چارچوب خرد ساخته شود. باید با بی‌رحمی به جان خودم افتادن؛ به جان باورها، عادت‌ها، راحت‌ها، رفتارها، گفتارها، شنیده‌هایم. نباید از ویران کردن خود بترسم، از فروریختن بنیان‌های «من»ی که ساخته‌ام و ساخته‌اند برایم. باید «من»ی بسازم کمتر آلوده، کمتر متناقض، کمتر مدعی، کمتر مغرور، بیشتر دانا، بیشتر زیبا، بیشتر خردمند. حتی اگر نتوانم «من»ی خردمند، خوب و زیبا بسازم، باید از شکل گرفتن هر «من» حقیر و بی‌چیزی پرهیز کنم. نداشتن گاه به از دارا بودن است.

کلی سخن گفتن، فرصت رایگان برحق بودن برایم فراهم می‌کند. هر بی‌خرد می‌تواند شعری از شاعری، نثری از بزرگی، یا مفهومی کلی در تایید خود و سرکوب آنهایی که با او اختلاف دارند به کار ببرد، می‌تواند از خوبی، زیبایی و حقیقت سخن بگوید و دیگران را به خاطر عدم پایبندی به آنها مواخذه کند و به خود ببالد. باید در کارهای کوچکم، در تک تک افکارم، در تک تک واژگانم به دنبال سنجش زیبایی و خوبی و حقیقت باشم نه در شعارهای پوچ و ابلهانه‌. باید از تلاش برای رضایت و خشنودی دیگران به کل دست کشید و به نارضایتی از خود مشغول و پایبند شد. فلسفه را باید از کتابخانه، از میز کار، از سالن کنفرانس بیرون آورد، فلسفه را باید از قفس رها کرد. باید از صبح که بر می‌خیزم، از همانجا فلسفه آغاز شود، نه، فلسفه باید با بیدار شدن آغاز شود. از اولین کاری که می‌کنم، نه، از خود بیدار شدن، از آنجا باید «راحت» و «عادت» را دور اندازم و ببینم هر کاری که می‌کنم و می‌کردم بر چه اساس است و این «من»ی که این یا آن کار را می‌کند چگونه «من»ی است.

Monday, November 19, 2018

حکایتِ فیلسوفِ نسبی‌گرا - سه



آقای بوش چند دقیقه‌ای روی صندلی نشست و سپس تصمیم گرفت به همکارش در اتاق بغلی سری بزند و سر و گوشی به آب دهد. نگرانی اصلی او از این بود که همکارش از این واقعیت عینی که او قاتل کرم حکیم است، مطلع شود و برای یک نسبی‌گرا چه رسوایی‌ای بلواخیزتر از این رسوایی؟ آقای بوش به سمت اتاق همکارش حرکت کرد. پشت در اتاق او ایستاد و خواست در بزند. صدای بلند خانم کلایندورف از پشت در می‌آمد. او هم داشت با یکی از دانشجویان خود صحبت می‌کرد. دانشجو به خانم کلایندورف می‌گفت نتیجه بررسی‌های او تا این لحظه این بوده که برغم در هم تنیدگی تبعیض‌ها نمی‌توان همه آنها آن را با یک عامل خاص توضیح داد. در حالی که زمانی مد شده بود جامعه‌ی بی‌طبقه، که منظور جامعه‌ای بود که در آن طبقات اقتصادی وجود نداشته باشد، جامعه‌ای آرمانی در نظر گرفته شود که در آن هیچ نوع تبعیض و بی‌عدالتی‌ای وجود نخواهد داشت. این نگاه، نگاهی بود که تنها ساحتِ انسانیِ واقعی را اقتصاد یا شرایط مادی در نظر می‌گرفت و هر پدیده‌ای می‌بایست نهایتا با کارکرد اقتصادی آن فهمیده می‌شد تا ماهیت آن مشخص شود و مابقی وجوه زندگی که قابل فروکاستن به اقتصاد نبود را نوعی توهم برمی‌شمارد. دانشجو تبعیض جنسیتی را به عنوان یک نمونه مطرح کرد و خواست آن را تشریح کند که آقای بوش تحمل نیاورد و محکم در زد. خانم کلایندورف اجازه ورود داد.

آقای بوش در را باز کرد و در کمال تعجب دید دانشجویی که در مقابل خانم کلایندورف نشسته و در حال نطق پیرامون انواع تبعیض و بی‌عدالتی است ارسلان است. با این مواجهه، اوضاع برای ارسلان هم چندان خوشایند نبود. آقای بوش که دستپاچه شده بود و نمی‌دانست دقیقا چه باید بگوید. بهتر دید پاسخی به ارسلان بدهد و با همان جزمیتی که مشخصه‌ی شخصیت و نوع نگاهش بود گفت «خود تبعیض جنسیتی را هم با همان ریشه‌های اقتصادی باید توضیح داد. زنها تحت ستم‌اند چون استقلال مالی ندارند و از شرایط مادی بهره‌ای یکسان ندارند». خانم کلایندورف از این پاسخ به این واقعیت عینی پی برد که آقای بوش فالگوش ایستاده بوده، قدری کفری شد و گفت «دلیل اینکه زنها استقلال مالی پیدا نمی‌کنند و شرایط مادی یکسانی ندارند چیست؟ دلیل این امر فرهنگی است. به آموزش‌هایی مرتبط است که به زنها و مردها می‌دهند، به باورهای سنتی و مذهبی و مردسالاری باز می‌گردد». آقای بوش با عصبانیتی‌مشهوددرچهره رو به ارسلان کرد و گفت «در دفتر کارم منتظرتم، هر وقت بحث تبعیض اینجا تمام شد بیا دفتر من» و سپس در را بست و با سرعت به اتاق خود رفت و روی صندلی نشست، منتظر ورود ارسلان به اتاق.

Sunday, November 18, 2018

حکایتِ فیلسوفِ نسبی‌گرا - دو



ارسلان، پشت در اتاق آقای بوش ایستاده بود و منتظر عقربه‌ی پابلند ساعت بود تا خود را به عدد دوازده رسانده و ساعت دقیقا چهار شود. چیزی نمانده بود این عقربه به سرمنزل دوازده برسد، ارسلان دست خود را مشت کرد و به سمت در برد تا در بزند. پیش از آنکه دستش با در برخورد کند، آقای بوش در را باز کرد و با لبخند نسبتا زشت خود از ارسلان خواست تا در اتاق بنشیند تا او به خلا رفته و برگردد. ارسلان از توضیح اضافی آقای بوش ناخشنود شد، ضرورتی ندارد به کسی بگوییم برای چه مهمی چند دقیقه‌ای وقت لازم داریم، مگر اینکه آن شخص خودش بپرسد.

آقای بوش به اتاق خود بازگشت و به مقاله‌ی چاپ شده‌ی ارسلان روی میز خود نگاهی انداخت و بی‌درنگ شروع کرد به صحبت کردن. آقای بوش در حال حمله به ایده‌ی عینیت بود و به ارسلان می‌گفت این ایده‌ی غلط متعلق به عصر روشنگری است و باید آن را دور ریخت چرا که کسی به واقعیت چنان که هست دسترسی ندارد و هر کسی هر موضعی اتخاذ کند، موضعی دگماتیک خواهد بود که تنها ادعا دارد واقعیت را چنان که هست بازنمایی می‌کند. آقای بوش که در این لحظه از فرط دقیق بودن چهره‌اش شبیه مخروطی منجمد شده بود با صدایی بلندتر گفت «این نقد کشنده به روشنگری نخستین بار توسط نسبی‌گرایان مطرح شد. در نبود عینیت، پیروزیِ مطلقِ نسبی‌گرایان قطعی است». چشم‌های ارسلان که محو نگاه آقای بوش بود متوجه حرکت چیزی روی شانه‌ی آقای بوش شد و سرش را به سمت آن گرداند و به آن خیره شد. کرم ابریشمی روی شانه‌ی آقای بوش در حال خزیدن بود و وقتی متوجه شد ارسلان و آقای بوش به او نگاه می‌کنند از حرکت ایستاد و به آنها نگاه کرد. کرم پیش خود فکر کرد چگونه سر صحبت را باز کند. اول به ذهنش رسید که خود را معرفی کند ولی می‌دانست که هر چیزی هم که در معرفی خود بگوید باز هم برای ارسلان و آقای بوش یک کرم خواهد بود. سپس تصمیم گرفت خود را از اتهام گوش ایستادن تبرئه کند ولی این هم بی‌فایده بود، اگر در حال راه رفتن روی میز یا صندلی بود شاید باورپذیر بود. در نهایت تصمیم گرفت آقای بوش را به چالش بکشد. 

کرم گفت «استاد، روشنگری در عالم جانداران رویداد مهمی بوده است و ما هم در مدرسه‌ی کرم‌ها پیرامون آن کتابها می‌خوانیم و ابریشم‌ها می‌بافیم. تا جایی که من می‌دانم در همین روشنگری، افرادی مثل هیوم و کانت دسترسی به واقعیت – چنان که هست – را زیر سوال بردند، نه نسبی‌گرایان». آقای بوش که توقع نداشت یک کرم اینقدر مطلع باشد حسابی جا خورده بود و ارسلان هم تصور می‌کرد این همه، تخیل اوست و احتمال می‌داد تاثیر چایی جامائیکایی باشد که پیش از آمدن به دانشگاه خورده بود. در همین حال کرم ادامه داد «عینیت درجاتی دارد. اگر به واقعیت چنان که هست دسترسی نداریم، یعنی عینیت قوی برای ما دست یافتنی نیست. ولی عینیت درجاتی دارد و عینیت قوی تنها نوع عینیت نیست. آن افرادی که مدعی دسترسی به واقعیت چنان که است هستند، افرادی دروغزن، متوهم و خشک‌مغزند. فکر می‌کنی اگر مفهوم عینیت را دور اندازیم، دروغزنی، توهم و خشک‌مغزی علاج خواهند شد. حاشا و کلا، بدون عینیت توان تفکیک دروغ از راست، واقعیت از توهم و ترمغزی از خشک‌مغزی میسر نخواهد شد». آقای بوش با دست خود کرم ابریشم را از روی شانه خود برداشت و روی میز قرار داد و صورتش را به او نزدیک کرد و سعی کرد خیلی دقیق او را وارسی کند. کرم که از ابژه واقع شدن ناراحت شده بود و طالب قدری احترام و شان و منزلت بود سعی کرد بایستد و سپس به سخنان خود ادامه داد «اگر بپذیریم واقعیتی مستقل از ما انسانها وجود دارد، مفهوم عینیت هم معنادار خواهد بود. اگر نپذیریم واقعیتی مستقل از ما انسانها وجود دارد به این بهانه که تبیین چنین فکتی دشوار است آنگاه باید این فکت بسیار دشوارتر را تبیین کنی که هر آنچه که وجود دارد زائده‌ی ذهن ماست». آقای بوش دست خود را مشت کرد، به آسمان برد و محکم بر کرم ابریشم فرود آورد. آقای بوش کرم حکیم را به قتل رساند. ارسلان که دیگر توان تحمل این وقایع را نداشت سریع از جای خود بلند شد و از اتاق فرار کرد. آقای بوش به سرعت به دنبال او رفت و در حالی که ارسلان پا به فرار گذاشته بود، فریاد زد «شتر دیدی، ندیدی». آقای بوش سپس به اتاق بازگشت و جسد کرم حکیم را با دستمال کاغذی جمع کرد و به سطل آشغال انداخت.  

Friday, November 16, 2018

دوستی - سی و هفتم


دوستی یا دشمنی با هر انسانی به احساس، عواطف و نیازهای درونی باز می‌گردد. اگر تو ویژگی ظاهری یا اخلاقی خاصی را دوست بداری یا شخصیت بخصوصی و انسان مشخصی توانایی برآوردن نیازهای عاطفی و جسمانی تو را داشته باشد مایل خواهی بود به آن شخص نزدیک شوی و با او دوست شوی. این احساسات، عواطف و نیازها در طول زمان در هر یک از ما الزاما ثابت نمی‌مانند و ممکن است تغییر کنند. انسان بر اساس تجربه‌هایی که در زندگی کسب می‌کند، دنیای کوچکش بزرگتر می‌شود، با مطالعه و فکر کردن جهانش عمیق‌تر می‌شود و چنین تغییراتی خواسته‌ها، نیازها و عواطف ما را هم تغییر خواهند داد. با چنین تغییراتی دوست ایده‌آل شخص هم تغییر می‌کند. هر کسی که محبوب و ایده‌آل تو می‌شود از آن روی چنین می‌شود که احساس، عاطفه یا نیازی درون تو را نوازش می‌کند و اگر چنین نبود کسی نمی‌توانست برای تو عزیز شود. از این رو، کسی را برای خودش و به خاطر خودش دوست نمی‌دارند. آنچه برای هر فردی عزیز است همان احساسات، عواطف و نیازهاست و تو تا آن زمان عزیز خواهی بود که توان نوازش این ویژگی‌ها را در فردی داشته باشی. از این رو هر یک از ما نزد دیگر انسانها به خودی خود ارزشی مستقل و مجزا از احساسات، عواطف و نیازهای آنها نداریم. دوستی زمانی ارزشبار خواهد بود که انسانها از احساسات، عواطف و نیازهای یکدیگر آگاه باشند و با یکدیگر به بررسی آنها بپردازند. از آنجا که تجربه و اندیشه می‌تواند به تغییر احساسات، عواطف و نیازهای ما ‌منجر شود، می‌توان با کمک دوست که از درون ما آگاه است به تعالی این وجوه خود بپردازیم. در چنین حالتی، تعالی در کنار هم و با همکاری یکدیگر صورت می‌گیرد و نمی‌تواند موجب دور شدن دنیای دو دوست و از میان رفتن دوستی آنها شود.

Thursday, November 15, 2018

حکایتِ فیلسوفِ نسبی‌گرا - یک



ساردین بوش، فیلسوفی میان‌سال و نسبی‌گراست. میان‌سال؟ با توجه به طول عمری که انسان‌ها در عصر ما دارند، سن او، سنِ میانسالها محسوب می‌شود. شاید در دورانی گذشته‌تر یا آینده‌تر، سن فعلی او در مقوله‌ی «میانسالی» نگنجد. این نکته بدین معنا نیست که شما به هر کسی که دلتان خواست می‌توانید لقب «میانسال» را اعطا کنید. خیر! میانگین طول عمر بشر کاردبرد درست این واژه را تعیین می‌کند. آقای بوش به میانسالی رسیده و هنوز نتوانسته به درجه‌ای از شهرت که مدنظرش است، میان اهل فلسفه، دست پیدا کند. این عدم وقوع شهرت برغم اتخاذ موضعی بسیار جنجالی، یعنی نسبی‌گرایی، است. اگر بخواهید در عالم فسلفه به شهرت برسید دو راه پیش رو دارید. یکی اینکه بر شاخه‌ای از فلسفه چنان مسلط شوید که در آن استاد شده و امیر آن قلمرو شوید. راه دوم انتخاب موضعی جنجالی و دفاع از آن است. البته می‌توان با روشهای دیگری هم مشهور شد، مثلا می‌توان به دانشجوی خود تعرض کرد، می‌توان برای اهل قدرت خودشیرینی کرد، می‌توان فعالیت سیاسی کرد و غیره. ولی اینگونه فعالیت‌ها که موجب شهرت شما خواهند شد ارتباط مستقیمی به فلسفه ندارند. آن دسته از فیلسوفانی که نظرات بسیار جنجالی برمی‌گزینند و از این راه به شهرت می‌رسند گاه این کار را برای رسیدن به شهرت انجام می‌دهند. یعنی فلسفه برای آنها وسیله‌ است و هدف شهرت است. ولی برخی هم واقعا به نتایج عجیب و جنجالی می‌رسند و شهرت ناشی از آن، هدف اولیه یا اصلی آنها نیست. مثلا پیتر سینگر نظرات جنجالی زیاد داشته است. شاید جنجالی‌ترین نظر او این است که اگر سگی، خودش و به خواست خودش، آلت جنسی زنی را بلیسد و آن زن از این عمل لذت ببرد، کلیت این ماجرا به لحاظ اخلاقی قابل دفاع  است و مثلا نیازی نیست که آن زن جلوی آن سگ را بگیرد یا از لذت خود احساس گناه کند. با برداشتن مرز میان انسان و حیوان برای ملاحظات اخلاقی و اصالت بخشیدن به درد و لذت، رسیدن به چنین نتیجه‌ای خیلی هم عجیب نیست. به عبارت دیگر، آنچه سینگر می‌گوید با اینکه خیلی جنجالی است ولی نتیجه‌ی منطقی موضع اخلاقی اوست. او شهامت این را داشته این موضع را به زبان بیاورد و احتمالا برخی از فایده‌گرایان مایل باشند این موضع زیاد هم مطرح نشود، از ترس اینکه میان مخاطب عام واکنشی به این موضع اخلاقی بوجود بیاید یا خودشان انسان‌های پست و ناجوری به حساب بیایند.

ولی وضع آقای بوش چنین نیست. موضع آقای بوش، نسبی‌گرایی است. نسبی‌گرایی در معرفت‌شناسی و نسبی‌گرایی در اخلاق، به طور خلاصه و خیلی ساده، این دو موضع او بدین معناست که از نظر او هیچ معیار ثابت یا جهانی برای تشخیص درست از غلط در مورد آنچه که می‌دانیم وجود ندارد و هیچ‌گونه درست و غلطی در مورد آنچه که انجام می‌دهیم به شکلی که در تمام اعصار و دوران ثابت باشد هم نداریم. اگر آقای بوش بخواهد به موضع خود پایبند باشد و نتیجه‌ی منطقی موضع خود را بپذیرد و از آن دفاع کند بسیار جنجال به پا خواهد کرد و معروف خواهد شد. اگر او بپذیرد طالع‌بینی، کف‌بینی، فال قهوه، جن‌گیری، طب سوزنی، طب سنتی، طب صنعتی، کوانتوم مکانیک، طب الرضا، حدیت‌های درمانی در مفاتیح، ژنتیک، و فرگشت در آگاه ساختن ما نسبت به اوضاع جهان قدرت یا ارزشی یکسان دارند، می‌توان بدون لحظه‌ای درنگ جنجالی بودن موضع او را تشخیص داد و می‌توان قسم خورد با چنین موضعی، شهرت او قد خواهد کشید، بلندبالا و رعنا خواهد شد. اگر بخواهیم بر اساس چنین دیدگاهی، سیستم بیمه‌درمانی خود را اداره کنیم، باید حق ویزیت جن‌گیر را در سیستم درمانی خود مشخص کنیم و برای او امکانات مورد نیاز را فراهم کنیم. باید در دانشگاه، دانشکده‌ی جن‌گیری احداث کنیم و امتحان ورودی و خروجی برای آن بگذاریم. باید از شهرداری و دادگستری و مابقی مراکز مرتبط بخواهیم تابلوی کسب «جن‌گیری‌» صادر کنند. البته در چنان شرایطی مدافعان حقوق اجنه هم بیکار نخواهند نشست و به خیابان‌ها خواهند ریخت و یا با شعارهایی نظیر «جن بوداده آزاد باید گردد»‌ به طرفداری از این گروه جدید حاشیه‌ای و تحت ستم خواهند پرداخت. گروهی با بهره گرفتن از نظریه‌ی تلاقی به ساختارهای پیچیده و چندلایه‌ی سرکوب که انواع و اقسام اجنه تجربه می‌کنند، خواهند پرداخت. اگر مشخص شود اجنه درد می‌کشند و لذت می‌برند، آنگاه پیتر سینگرها هم پیرامون «آزادی اجنه» و انواع رابطه‌ی جنسی اخلاقی میان انسان و جن قلم خواهند زد. عده‌ای نیز بر سبیل دیگری‌هراسی، علیه اجنه سخن خواهند گفت و به ما یادآوری خواهند کرد که اگر اجنه از اطاعت ما خارج شوند آنگاه ممکن است فرصت‌های شغلی ما را از ما بگیرند، مخالف هرگونه گفتگو با آنها و ترحم به این دزدان نوامیس خواهند بود.

یا اگر فال‌قهوه گرفتن به عنوان روشی برای تدوین عقل عملی و چگونه عمل کردن ما انسان‌ها و پیشگویی اعمال و رفتارمان و رسیدن به سعادت و خوشبختی پذیرفته شود چه تاثیری عمیقی بر کشت و فروش قهوه خواهد داشت. بسیاری از شالیزارها و مزارع کشاورزی در شمال و جنوب ایران از میان خواهد رفت و به قهوه‌زار تبدیل خواهد شد و بسیاری از انسان‌ها مشغول کاشت و داشت قهوه خواهند شد. در آن صورت گروهی به تاثیر شرایط اقلیمی بر نوع پیش‌بینی‌هایی که با قهوه می‌توان کرد، خواهند پرداخت. مثلا قهوه‌ای که در خراسان رضوی کاشته می‌شود این امکان را می‌دهد که پیرامون وجوه عاشقانه‌ی زندگی انسانها پیش‌بینی و پیش‌گویی کرد و راهکارهایی خوبی داد در حالی که قهوه‌ای که در شیراز کاشته شود برای پیش‌بینی آخر و عاقبت اولاد مفید خواهد بود و غیره. گروهی نیز در مبارزه با اقتصاد بومی و به قصد سودجویی، به وارد کردن قاچاقی قهوه از برزیل مبادرت خواهند ورزید. اگر آقای بوش نتیجه‌ی منطقی دیدگاه خود را بپذیرد، دیدگاه او چنان جنجالی خواهد بود و نویدبخش چنان تغییرات شگرفی در زندگی ما خواهد بود که اگر نام او همردیف نام ارسطو ندرخشد باید تعجب کرد.

اگر بخواهیم بر اساس نظر آقای بوش به اخلاق نگاه کنیم چه؟ چند سال پیش که به ادینبرا رفته بودم، دیدم آنجا موزه‌ی شکنجه‌ای برپاست. ابزار و آلاتی که با آن زمانی مردم بینوا را شکنجه می‌کردند و می‌کشتند، آنجا نگهداری می‌شود. یک روش شکنجه‌ی «خیلی تاثیرگذار» چنین بود: یک پیت روغن را در نظر بگیرید. در یک ضلع آن یک حفره ایجاد کرده‌اند. این پیت حلبی با چیزی شبیه به کمربند به بدن انسان وصل می‌شود، به شکلی که آن حفره‌ی ایجاد شده به بدن شما بچسبد. پیش از اینکه این پیت را به بدن شما بچسبانند، یک موش صحرایی در آن پیت می‌اندازند. آنگاه زیر آن پیت را با آتش گرم می‌کنند. موش بدبخت که مایل است از این پیت و جداره‌های داغش که لحظه به لحظه هم داغتر می‌شود فرار کند پس از چند تقلا تنها یک راه می‌یابد: سوراخ کردن شکم شما و منزل گزیدن در معده و روده‌ی شما. چه مرگ دردآوری! اگر آقای بوش بپذیرد این روش تنبیه ومجازات در مقایسه با زندان رفتن در هلند فعلی که در آن می‌توان کار کرد و کتاب خواند و غیره، ارزشی برابر دارد و نمی‌توان مدعی برتری این روش مجازات بر آن روش مجازات شد چه شور و شوقی در میان اهل حیات به پا خواهد کرد. در چنین حالتی بسیاری به آقای بوش پیشنهاد خواهند کرد هرگاه از چراغ قرمز رد شد یا هرگونه خبط و خطایی ازش سر زد، همین پیت‌یک‌سرسوراخ را به او نصب کنند. آقای بوش هم نخواهد پذیرفت و با پنهان شدن پشت ایده‌ی حقوق فردی در لیبرال دموکراسی به ما یادآور خواهد شد که از اصول لیبرالیسم است که هر فردی آزاد است هر نظری که می‌خواهد ابراز دارد.

چرا آقای بوش حاضر نیست نتیجه‌ی منطقی دیدگاه خود را بپذیرد؟ علت آن همین فشار فرهنگ لیبرال است. آقای بوش دوست دارد میان دیگر اعضای جامعه، انسانی متشخص و اهل علم و مخالف جنایت به نظر بیاید. او دوست ندارد با دفاع از خرافه و جنایت به شهرت برسد و برعکس بسیار هراسان است از این قضیه، تا جایی که هر روز به همه همکاران خود از خرافه‌هایی که گریبان بشر را رها نمی‌کنند و جنایت‌هایی که علیه بشریت رخ می‌دهد ایمیل می‌زند و از وقوع آنها ابراز تاسف می‌کند. این شکل موضع گرفتن دقیقا حرکت خلاف نتیجه‌ی منطقی دیدگاه اوست. از این رو، آقای بوش نه تنها هیچگاه شهره نخواهد شد که به عنوان انسانی دورو و متناقض از او یاد خواهد شد. آقای بوش اگر عمر نوح هم بکند مادامی که نتیجه‌ی منطقی دیدگاه خود را نپذیرد نه تنها به شهرت نخواهد رسید که حتی جدی هم گرفته نخواهد شد.

Wednesday, November 14, 2018

دوستی - سی و ششم



اغلب دوستان ما افرادی واقعی در دنیای اطراف ما هستند. برخی از ما هم مدعی دوستی با غول‌های تاریخ مانند فردوسی و افلاطون و روسو و داستایوفسکی و مانند اینها هستیم. این نوع دوم دوستی، دوستی با انسانی واقعی نیست. دوستی با یک تصویر تک‌ساحتی است و خطر و زحمتی هم ندارد و اغلب برای شادی دل خودمان، سوختن دل دیگران یا احساس نزدیکی با بزرگی مطرح می‌شود.

ولی دوستان خیالی چه؟ آنهایی که در دنیای خارج وجود ندارد و زاییده‌ی خیال و ذهن مایند. اگر دوستی چنین داشته باشیم احتمالا برای ما تشخیص روان‌نژندی خواهند داد و یک سری قرص و دارو برایمان تجویز خواهند کرد. ولی آیا هر دوست خیالی‌ای نویدبخش روان‌نژندی است؟ آیا عالم خیال این چنین بیماری‌خیز است؟ انسان‌های بسیاری را می‌شناسم که مدعی دوستی با وجودی انتزاعی به نام خدا هستند، سلامت روان خوبی هم دارند. هر آنچه که انتزاعی است زاییده خیال نیست. اعداد انتزاعی‌اند ولی خیالی نیستند. اگر خیال را به معنای چیزی بگیریم که ذهن تولید کننده آن است، آنگاه اعداد چنین نیستند. برای شخص باورمند به خدا، خدا خیالی نیست، ولی انتزاعی است. اگر دوست خیالی داشتن نشان بیماری است، دوستی با دوستان انتزاعی چه؟ انتزاعی بودن آن دوستان مسلتزم این است که وجود داشته باشند و من آنها را به نحوی کشف کنم یا با آنها در تماس باشم. من نمی‌توانم خالق دوستان انتزاعی خود باشم، می‌توانم خالق دوستان خیالی خود باشم.

اما «دوستی» خیالی چه؟ هنگامی که با انسانی در رابطه هستی و دوستی‌ای بین شما دو برقرار نیست ولی در ذهن خود دوستی‌ای را تخیل می‌کنی. ذهن تو در اینجا خالق رابطه‌ی دوستی است در حالی که دوستی‌ای آن بیرون، بیرون از ذهن تو، وجود ندارد. آیا در چنین حالتی ما «دوستی» را تخیل کرده‌ایم؟ اگر تخیل باشد، باید از تخیل بودن آن آگاه باشیم. اگر من دوستی را تخیل کنم نباید از اینکه بعدا متوجه شوم که طرف مقابلم آن رابطه را دوستی نمی‌دانست تعجب کنم. ساده‌باوری با تخیل یکی نیست.

ولی آدمی که وجود یک دوست را تخیل می‌کند، چه؟ یعنی آن شخصی که دچار توهم و هذیان است، او چه؟ چنین شخصی ممکن است از غیرواقعی بودن آنچه ذهنش تخیل کرده هم آگاه باشد، یعنی بداند که آن موجود تخیل شده با دیگر مردمان اطرافش تفاوتی دارد ولی با این حال یک نوع عاملیت برای او قائل است و به شکلی با او تعامل می‌کند که گویی از خود شخص جداست. آیا ممکن است من برای «دوستی» یعنی آن رابطه‌ای که با شخص دیگری دارم، نوعی عاملیت قائل باشم؟ به شکلی که گویی از من و دوستم جدا باشد؟ در آن صورت، این روح، این شبح، که «دوستی» نامیده می‌شود از کجا و از که فرمان می‌گیرد؟ آیا خود بر خود امیر است؟ دوستی می‌تواند یک پدیده‌ی انتزاعی مستقل از ما انسانها باشد، همانطور که اعداد هستند. از میان پدیده‌های انتزاعی تنها آنهایی که به نحوی به ادیان مرتبط می‌شوند دارای عاملیت‌ در نظر گرفته می‌شوند ولی آن دیگر پدیده‌های انتزاعی مانند اعداد چنین نیستند. یعنی کسی نمی‌گوید دیروز عدد یک بی‌مهری کرد یا مثلا اعداد زوج و فرد دیروز در یک زد و خورد آسمانی تا بی‌نهایت با یکدیگر گلاویز شدند. در عوض، انتزاعی بودن اعداد نوعی چارچوب برای جهان (یا فهم ما از جهان) تعیین می‌کنند.

آیا دوستی مفهومی انتزاعی و مستقل از ما نیست که برای فهم ما از جهان، چارچوب تعیین می‌کند؟ اگر چنین باشد باید مفهوم دوستی را کشف کنیم. ولی چگونه؟ احتمالا باید راه رسیدن به محل نگه‌داری چنین مفاهیمی یا «مفاهیم‌انتزاعی‌دانی» را پیدا کنیم. برخی بر این باورند که با عبادت و ریاضت و چنین اعمالی می‌توان به چنین مفاهیمی رسید، یعنی آنها را کشف کرد. ادبیاتِ مملو از استعاره در چنین بحث‌هایی مانع از جدی گرفتن موضوع می‌شود. اگر تصویر را مالیخولیایی در نظر نگیریم و قدری زمینی فکر کنیم شاید بتوان از آن بهره‌ای برد. عبادت به کنار، ولی مثلا کارهایی که باعث  می‌شوند اراده ما قوی شوند. مثلا بتوانیم بر امیال خود تسلط پیدا کنیم. آیا چنین اقداماتی نمی‌توانند ذهن ما آرامش بخشند به شکلی که بتوانیم راحت‌تر پیرامون مقولات انتزاعی اندیشه کنیم؟ نمی‌دانم.

اگر دوستی صرفا یک قرارداد نباشد و پدیده‌ای انتزاعی و مستقل از ما باشد آنگاه برای شناخت دوستی، چنان که هست، نه آنچنان که من و تو تجربه‌اش کرده‌ایم، یا چنان که می‌خواهیمش، چه باید کرد؟ آیا واقعا مستقل بودنِ «دوستی» از «من» و «تو»، یک توهم نیست؟



دوستی - سی و پنجم



دوست، کسی است که به تو کمک می‌کند در بستری امن به واقعیت‌ها بدون غرض و مرض دست یابی. واقعیت پیرامون خود، او و دیگران. همسخن شدن با کسی که به تو گوش می‌دهد و تو با او به راحتی و بی‌پرده سخن می‌گویی این امکان را فراهم می‌آورد تا باورهایت، بیرون از ذهنت مطرح شده و در دیدگان دوست که خیرخواهی مهربان است، ارزیابی شوند.

ولی واقعیت می‌تواند چالشی برای دوستی به عنوان یک رابطه باشد. دوستی رابطه‌ای است که بر مهر و صمیمیت استوار است. واقعیت به عواطف و احساسات ما بی‌اعتنا و بی‌توجه است. اگر واقعیت این باشد که دوست تو در فلان مهارت ناتوان است ممکن است مهر و محبت درون تو مانع از پذیرش این واقعیت شود. اگر واقعیت این باشد که تو فلان ضعف را داری ممکن است دوست تو از روی مهر و علاقه‌ای که به تو دارد از پذیرش این واقعیت سرباز زند یا آن را انکار کند. ممکن است در دعوایی که میان دوست تو و شخص دیگری شکل بگیرد، بدون بررسی واقعیت حق را به دوست خود بدهی. 

ولی دوستی نباید بی‌اعتنا به واقعیت باشد. مهر و صمیمیت این نیست که ناتوانی دوستت را انکار کنی یا ضعف او را ندیده بگیری یا ستم او را توجیه کنی، مهربانی این است که ناتوانی دوستت را به شکلی به او خاطرنشان کنی که راه را برای توانا شدنش در همان زمینه فراهم کنی و ضعف او را به شکلی با او مطرح کنی که راه و رسم تربیت و تقویت خود در آن زمینه برایش فراهم شود. مهربانی این است که به او نشان دهی می‌توان در کنار تو بود و تو را دوست داشت ولی از کارهای بد تو تقدیر و حمایت نکرد، چرا که دوست داشتن و مهر واقعی همین است. انسانی که تو را به بد بودن تشویق کند یا برایش تفاوتی نداشته باشد که تو حق دیگران را بخوری یا نخوری انسانی نیست که تو را دوست داشته باشد. دوستدار واقعی تو، تو را آرام گرفته در خوبی می‌خواهد نه غرقه در بدی.

شخصی ناشناس هم می‌تواند ناتوانی و کاستی تو را به تو یادآور شود و کارهای ناشایست تو را تشخیص دهد. تفاوت دوست با ناشناس در این است که در چنین رویدادیی و پس از آن، با مهر و صمیمیت در کنار تو می‌ماند و یاریت می‌کند به رشد و بالیدن. تو برای او مهمی، مسئله‌ی او هستی. دوست تو صرفا به دنبال ایرادگیری و محکوم کردن تو نیست. دوستی نباید و نمی‌تواند گهواره‌ای برای آرامش و آسایش با خود چنان که هستیم باشد، دوستی گهواره‌ای برای رشد و بهتر شدن است. دوستی نیز چون دیگر وجوه زندگی ما باید در برابر واقعیت، متواضع و پذیرای آن باشد.

دوست من، دوست من است برغم بدی‌ها و کاستی‌هایی که دارد. این نه به آن معناست که بدی‌ها و کاستی‌های او را توجیه می‌کنم. همه ما انسان‌ها بدی‌ها و کاستی‌هایی داریم. شرط دوستی بی‌ایراد بودن نیست، شرط دوستی این است که در کنار هم با مهر وصمیمیت بدی‌ها و کاستی‌های هم را برطرف کرده و در این مسیر دشوار مراقب و پشتیبان یکدیگر باشیم.



آنتی-زهیر

فلسفه نمی‌تواند گزنده نباشد. با در هم کوفتن خودم آغاز خواهد شد و با بندگی خرد ادامه خواهد یافت تا «من»م در چارچوب خرد ساخته شود. باید با...