Saturday, April 4, 2020

کرونا و بقای بشر


گفت چشم‌هایش را عمل کرده و دیگر نیازی به عینک ندارد ولی یکی از دوستانش به او گفته که بعدتر، یعنی چندسال دیگر، ممکن است دوباره به عینک نیاز پیدا کند. دوستش این حرف را در یک کمپ به او زده است. ظاهراً هفته‌ی پیش رفته‌اند آنجا و تصمیم گرفته‌اند تا پایان اپیدمی کرونا هم آنجا بمانند. سی نفر آدم یک جا جمع شده‌اند و گاو و مرغ و گوسفند هم آنجا هست و در نتیجه هر روز شیر و تخم‌مرغ و... هم به راه است. همان دوستش که به او گفته چشمش بعداً دوباره ضعیف می‌شود، به او روشی معرفی کرده برای اینکه دید چشمهایش بهتر شود. دقیقاً نفهمیدم چه بود ولی قرار است به آفتاب خیره شود یا همچین چیزی. آخر سر هم گفت اگر بخواهم ج. با ماشین می‌آید دنبالم و من را هم می‌برند داخل کمپ و می‌توانم تا پایان دوران کرونا، که معلوم هم نیست کی هست، آنجا پیش آنها بمانم. یک مقدار دودل شدم، بروم؟ نروم؟ آدمی نیاز زیادی برای زنده ماندن ندارد. منظورم از «زیاد» یعنی از میان همین چیزهایی که در اختیار داریم. وگرنه که با مقیاس پنجاه هزار سال پیش، آدمی نیازهای زیادی برای بقا داشته است. مثلاً باید نیزه و چاقو و آتش و نمی‌دانم چه و چه می‌داشت که زنده بماند و از آنجا که آن موقع کارخانه و تولیدی و تریکو و غیره‌ای وجود نداشت آن حجم از امکانات «زیاد» بوده و بدبختی تهیه‌ی آنها هم «زیاد» بوده است. همه‌ی این تلاش‌ها برای زنده ماندن است. بقای بشر! راستش اگر بگویی می‌خواهی الف، ب، جیم، خودت یا غیره را نجات دهی و مانع از مرگ آنها یا خودت شوی، فکر می‌کنم حرفت پر بی‌راه نیست. ولی وقتی بخواهی «نسل بشر» را نجات دهی، بنظرم داری مهمل می‌گویی. آخر به تو چه؟ چه کسی برای تو مقرر کرده که یک گونه‌ی جانوری به نام «انسان» را از انقراض نجات دهی؟ گونه‌ای که 7 میلیارد از آن روی زمین وجود دارد و همینطور هم بر تعداد آن افزوده می‌شود. اگر نسل بشر منقرض شود چه می‌شود؟ چه اتفاق وحشتناکی قرار است رخ دهد که ما باید هم و غم خود را بگذاریم که نسل بشر منقرض نشود؟ بشود، نشود به ما چه؟ الف و ب و جیم بد زندگی کنند و نابود شوند برایت مهم نیست، ولی برایت مهم است «گونه‌ی جانوری» آنها حفظ شود. چرا؟ شاید مایلی این روند سادیستی تاریخ ادامه پیدا کند. الف و ب و جیم‌هایی بیایند و زجر بکشند و بروند. هیچ‌وقت نباید این صحنه‌ی تئاتر خالی باشد، همیشه باید یک طعمه در کار باشد. اصلاً فکرش را بکن یک عده برای جلوگیری از انقراض نسل بشر بچه‌دار می‌شوند. یک موجود زنده را به این دنیا می‌آورند تا در این دنیای دهشتناک که هیچ انسان عاقلی خودش با پای خودش وارد آن نمی‌شود، زجر بکشد و «زندگی» کند، تا نسل بشر بقا پیدا کند. جیم کوچولو را به دنیا می‌آروند، ادعا می‌کنند پاره‌ی تنشان است، در این دنیا در هر حال و در هر صورت پاره‌ی تنشان اذیت خواهد شد ولی در عوض نسل بشر بقا پیدا می‌کند. خیلی مهم است. «نسل بشر» خیلی مهم است. چرا؟ هیچکس نمی‌داند. درک پارفیت یک آزمایش فکری دارد که در آن می‌گوید اگر بمب اتم بزنند و 99% آدمها نابود شوند بدتر است یا همه‌ی انسانها بمیرند؟ اگر اکثریت نابود شوند، اولاً آن تعداد محدود زنده مانده همه داغدیده خواهند بود و تجربه‌ی وحشتناکی را پشت سر گذاشته‌اند و ... خلاصه وضعیت بدی دارند. وضعیت خیلی خیلی بدی دارند. پارفیت در پاسخ می‌گوید چون تمدن بشری دستاوردهای زیادی داشته و اگر همه با هم نابود بشوند، معلوم نیست دوباره کی طی فرگشت بشر بوجود بیاید و دوباره بتواند به اینجا برسد، حالتی که در آن اکثر آدمها نابود می‌شوند و یک عده محدود باقی می‌مانند بهتر از حالتی است که همه نابود شوند. پارفیت جان، روان‌شاد، دستاوردهای بشر فقط موتسارت و جاکومو پوچینی نیست برادر. استالین و مائو و هیتلر و بوش و آن یکی و این یکی و غیره هم همگی دستاورد بشریتند. اگر بشر معدوم شود هم آنها از میان می‌روند هم اینها. شما که اهل حسابی، یک دودوتاچهارتایی می‌کردی ببینی با توجه به دستاورد کلی بشریت، نابودی بشر بهتر است یا نه. من نمی‌دانم زیبایی آثار موتسارت را با درد و رنج یک بدبخت در گولاگ چطور مقایسه می‌کنند ولی ظاهراً آدمهای زیادی این توانایی را دارند. همین آقای سایه‌ی خودمان، هوشنگ ابتهاج یا همچین چیزی، یک بار در یک قطعه فیلم دیدم در دفاع از آمدن به این دنیا به سمفونی بتهوون و زیبایی‌هایی از این دست اشاره کرد. فکرش را بکن، در یک ترازو یک بچه‌ی پنج ساله را بگذار که به او تجاوز شده و بعد هم زجرکش شده است و در یک کفه‌ی ترازو نه فقط سمفونی شماره‌ی 9، که همه‌ی سمفونی‌های خوب را بگذار. به من بگو ارزشش را داشت؟ فرض کنیم این ترازو و چرتکه خود نشان بی‌شعوری نیست. آیا دنیایی که در آن به کودکی 5 ساله تجاوز می‌شود ولی در عوض سمفونی‌های «قشنگ» ساخته می‌شود، دنیایی است که ارزش زیستن دارد؟ بشریتی که هر دو «دستاورد» را دارد، باید الا و للا بقا پید کند؟ قهراً می‌دانی که در طول تاریخ شکوهمند بشر تنها به یک کودک 5 ساله تجاوز نشده و سیاهه‌ی تیره‌روزی‌ها خیلی بلندبالاتر از این حرفهاست. اگر نسل بشر نابود شود، دیگر به هیچ بچه‌ی 5 ساله‌ای تجاوز نمی‌شود، هیچ رفیقی از پشت به رفیقش خنجر نمی‌زند، هیچکس به کس دیگری دروغ نمی‌گوید، ظلم و ستمی در کار نخواهد بود، نسل‌کشی نخواهیم داشت و ... در بررسی «اگر بشری در کار نباشد» احتمالاً بهتر است با این نیمه‌ی لیوان شروع کنیم.


Wednesday, April 1, 2020

مرگ معشوق


چند روز پیش آمبولانس آمد دم در خانه‌ی روبرویی و امروز اعلامیه‌ی مرگش را برایم فرستادند. رفت، دیگر نیست. اگر کسی عاشقش بود چه باید بکند؟ یعنی می‌خواهم بدانم وقتی عاشق کسی هستی و او می‌میرد، بعدش چه باید کرد؟ اگر مثلاً طرفت برود سفر، یا جایی دور باشد، یا در زندان سلطان اسیر باشد، یا تبعید شده باشد، یا حتی گم شده باشد، باز هم امید داری یک روز او را ببینی و ممکن است دوره بیفتی تا دیدارش را ممکن سازی. ولی وقتی بمیرد چه؟ آن موقع که طرف را می‌گذارند داخل قبر و روی او خاک می‌ریزند. برای همیشه زیر زمین پنهانش می‌کنی. دفنش می‌کنی. به‌نظرت بی‌احترامی از این بدتر هم داریم؟ کسی را که عاشقش بودی چال کنی. بشر چقدر بدبخت است. برای اینکه مرده نگندد و بیماری ایجاد نکند باید او را زیر زمین چال کرد. بایدی هم در کار نیست. یک سری هم جسد را می‌سوزانند و یک سری هم جسد را در آب می‌اندازند. نماینده‌ی هر یک از این روشها، دیگر روشها را به غیرانسانی بودن متهم می‌کنند. واقعاً خنده‌دار است، سه روش به غایت رذیلانه داریم که نمایندگان هر یک برای ما ژست زیبایی‌شناسیک و اخلاق‌مداری می‌گیرند و آن دیگر روشها را محکوم می‌کنند. این چه سرنوشتی است؟ کسی که دوست داریم را باید چال کنیم، بسوزانیم یا در دریا بندازیم. معشوق را باید طعمه‌ی کرم خاکی، حریق یا کوسه‌ها کنیم. تف به ذات بدذاتت ای دنیای پست.

اعلامیه را می‌خواندم که زنگ در را زدند. در را باز کردم. دختر قشنگه بود که گهگاهی زنگ در را می‌زند و بدون حرف اضافی وارد خانه می‌شود و برای خودش قهوه دم می‌کند و می‌نشیند به صحبت. آدم عجیبی است. شاید آدم به عجیبی او در عمرم ندیده باشم. اغلب چیزهایی که آدمهای معمول را ناراحت می‌کند برایش مهم نیست و اغلب امور بی‌اهمیت از نظر دیگران، برای او خیلی مهم است. در حال درست کردن قهوه برای خود بود که پرسید «چی دستته؟» بهش گفتم اعلامیه‌ی مرگ روبرویی است. لبخند ملیحی زد و گفت «جدی؟». گفتم «جدی». بعد هم گفت «آخ زُ» که تقریباً می‌شود معادل «که اینطور». انگار این حرف به کل از این دنیا او را کنده باشد و او را هوایی کرده باشد، رو به من کرد و گفت «کسی هم دوستش داشت؟». چه جوابی باید به چنین سوالی داد؟ تصمیم گرفتم به جای جواب، سوالی بپرسم. پرسیدم «تو کسی را دوست داری؟». این سوال به نوعی شکستن پروتکل شخصی خودم بود. این سوال را از کسی نمی‌پرسم حتی اگر با او در رابطه باشم. به من چه ربطی دارد چه کسی چه کسی را دوست دارد؟ حتی اگر او نزدیک‌ترین آدم به من باشد. ولی با این حال فکر می‌کنم از این دختر قشنگه می‌توان هر چیزی پرسید. هر چه باشد، او مثل بقیه آدمها نیست، یکی از میلیون‌ها جعبه‌ی خرمایی نیست که در کارخانه برای «جامعه‌ی آرمانی» تولید شده‌اند. فکر می‌کنم پروتکل‌هایم برای همان جعبه خرماهاست که کاملاً برنامه‌ریزی شده‌اند و در واقع پروتکل‌های من ساز و کاری است برای در امان ماندن از حرکات، حرفها و افکار قابل پیش‌بینی آنها. مطمئنم می‌دانی چقدر از همه‌ی آنها حالم به هم می‌خورد، پس توضیح بیشتری نمی‌دهم. دختر قشنگه با چشمهای بی‌قرارش نگاهی به من کرد و پراندوه گفت کسی را که دوست داشتم زیرخاک کردند. پسر جداً ناراحت شدم. شاید هیچ‌کاری به زشتیِ زنده کردنِ یادِ معشوقِ مرده‌ی کسی نباشد. از آن لحظات سخت زندگی بود. یعنی تقریباً همه‌ی لحظات زندگی سخت و دشوارند. ولی این لحظه از آن سخت‌ترین‌ها بود. در این چنین مواردی حتی سکوت هم که نسخه‌ی شفابخش است، راه‌حل نیست. فقط باید صبر کنی این قبیل لحظات بگذرند. 

خودم را آماده می‌کردم چند دقیقه‌ای سکوتِ تلخِ آزاردهنده‌ی پر از ندایِ سرکوفت‌گر و سرکوبگرِ درون را تحمل کنم. خوشبختانه تصمیم گرفته بود چیزی بگوید و برزخم را فتح کند. گفت وقتی حوصله‌اش سر می‌رود به قبرستان محل می‌رود و قدم می‌زند. یکی از آن روزها مجلس تدفینی در کار بوده است. او در آن روز عاشق زنی شده بود که اولین بار او را در همان مجلس ختم می‌دید. نه اینکه فکر کنید عاشق یکی از عزادارها شده باشد. در واقع، او عاشق متوفی شده بود. چهره‌ی او را درون تابوت دیده بود و آرامش و شکوهی که در چهره‌اش بود او را نه یک دل که صد دل عاشق کرده بود. آنقدر دل باخته بود که بدون توجه به حضور حضار، به سمت تابوت می‌رود و خود را روی جسد می‌اندازد و شروع می‌کند به بوسیدن و بوییدن و نوازش او و وقتی می‌خواهند او را از معشوق او جدا کنند با داد و فریاد می‌گفته اجازه نخواهد داد او را دفن کنند. آخر سر او را از قبرستان بیرون می‌کنند و به خیال اینکه این دو در طول حیات هم را می‌شناخته‌اند و عاشق هم بوده‌اند، همسر متوفی که مردی میانسال بوده نزد دختر قشنگه می‌آید و از او می‌خواهد خاطرات عشقی خود با همسرش را تعریف کند. ظاهراً طرف از آنهایی بود که چنین داستان‌هایی تحریکشان می‌کند. دختر قشنگه تلاش زیادی می‌کند به طرف بفهماند که قضیه جور دیگری است ولی به خرج مردک نمی‌رفته است. آن روز به هر طریقی که بوده گذشت و دخترک بعد از دو سه روز که دیگر نمی‌توانسته دوری معشوق‌ خود را تحمل کند تصمیم می‌گیرد به قبرستان برود و نبش قبر کند تا بلکه دوباره چهره‌ی او را ببیند و قدری آرام بگیرد. با هر بدبختی‌ای که بود قبر را شکافته و آن شب را تا صبح با معشوق خود همبستر شده بود و صبح آن روز بعد از اینکه پلیس باخبر می‌شود او را دستگیر می‌کنند. شاید وجه اشتراک دختر قشنگه با بقیه‌ی ما آدمها این بود که وقتی به این جای داستان رسید، یعنی جایی که او را از معشوقش جدا کرده بودند، مثل ابر بهاری گریه می‌کرد. ناراحت بود که دیگر هیچ‌وقت نمی‌تواند او را ببیند و هر روز به امید اینکه معشوق خود یا کسی شبیه او را دوباره ببیند به قبرستان می‌رود. دختر قشنگه هم به نوبه‌ی خودش از تقدیر ما آدمها که دفن شدن، سوزانده شدن و به آب افکنده شدن است خشمگین است.


    



Tuesday, March 24, 2020

ممّد سورچی



دو یا سه هفته پیش آفاق و پسرش از دوسلدرف آمده بودند اینجا و چند روزی هم ماندند. پسرش فکر می‌کرد آنها سه‌نفره به سفر آمده‌اند و پسری به اسم «ممّد سورچی» هم همراهشان است. البته چنان که از خلال حرفهای آفاق متوجه شدم شوق دیدار من پسرک را خلاق نکرده بود و ماجراهای «ممّد سورچی» محدود به این سفر نمی‌شد. سرگذشت «ممّد سورچی» هم سرگذشت عجیبی بود. اینجور که پسر آفاق می‌گفت، ممّد در سنین پایین مادرش را از دست می‌دهد و برای همین پسر آفاق به او پیشنهاد می‌دهد بیاید پیش او و آفاق تا سه‌تایی با هم زندگی کنند. ظاهراً آفاق هم هیچگاه مخالفتی نداشته و اصلاً نظری هم نداشته است. پسر آفاق که از همان ابتدا متوجه بی‌توجهی مادرش به مّمد سورچی می‌شود مدام سعی می‌کند با مطرح کردن علائق، نگرانی‌ها و افعال ممّد سورچی، مادرش را وادار کند در مورد ممّد صحبت کند. علاوه بر این، هر وقت کاری می‌کند که حسابی توجه مادرش را به خود جلب می‌کند، مثلاً وقتی چیزی را می‌شکند یا دستشویی را به گند می‌کشد، سعی می‌کند مادرش را مجاب کند که این ممّد سورچی بوده که چنین کرده است. آفاق هم در این جور مواقع مجبور می‌شود علاوه بر پسر خودش، ممّد سورچی را هم دعوا کند. در این مواقع، پسرک با یک تیر سه نشان می‌زند. اول اینکه وجود ممّد سورچی تایید می‌شود و دوم اینکه تنها نیمی از خشم آفاق متوجه پسرک می‌شود و سوم اینکه بعد از دعواهای آفاق، او و ممّد سورچی در همدردی با هم تواناتر می‌شوند.

فکر می‌کنم روز دوم آمدنشان به اینجا بود که پسرش در حال بازی مورد علاقه‌اش با ممّد سورچی بود؛ بازی تعقیب و گریز دزد و پلیسی. وسط بازی پسرک محکم خورد به دیوار. در آن بازی ممّد سورچی نقش پلیس را بازی می‌کرد و پسر آفاق نقش دزد را. پسرک که حسابی دردش گرفته بود با صدای بلند گریه می‌کرد. با شنیدن صدای گریه‌ی پسرک، آفاق از روی تخت پرید و هراسان رفت ببیند پسرک چرا گریه می‌کند. پسرک دیوار را به مادرش نشان داد و همه‌ی تقصیرها را گردن دیوار انداخت و خیلی مصرانه از آفاق خواست که قصاص انجام شود. برای همین هم آفاق مجبور شد یک چک محکم به دیوار بزند تا قصاص کرده باشد. ولی پسرک به این حد از عدالت راضی نبود و از ممّد سورچی هم خواست که مشت یا لگدی نثار دیوار کند. بعد از این خواهش، من و آفاق به همان سمتی که پسرک نگاه می‌کرد خیره شده بودیم. سکوت سنگینی حکمفرما بود. هر سه منتظر بودیم صدایی از آن جایی که مثلاً ممّد سورچی ایستاده بود بلند شود. من و آفاق، ممّد سورچی را نمی‌دیدیم و صدایی هم از او نمی‌شنیدیم، پسر آفاق ممّد سورچی را می‌دید ولی صدای او را نمی‌شنید. پسرک دوباره و سه‌باره به ممّد سورچی گفت که در قصاص دیوار شرکت کند. فضا داشت ناراحت می‌شد. انگار که ممّد سورچی با نگاهی سرد و بی‌روح به پسرک زل زده بود و به حرفش گوش نمی‌داد. بالاخره آفاق مجبور شد پادرمیانی کند و با صدای بلند به ممّد سورچی بگوید که بی‌شرفی نکند و برای اجرای کامل عدالت مشتی بر دیوار بکوبد. ولی حتی درخواست و تشر آفاق هم کارگر نشد. شاید باور نکنی، ولی پسرک حتی من را هم مجبور کرد با ممّد سورچی حرف بزنم و از او بخواهم پشت دوستش را خالی نکند و از دیوار انتقام بگیرد. در همان لحظات بود که ممّد سورچی داشت استقلال پیدا می‌کرد و دیگر برای زیست خود وابسته به ذهن پسرک نبود. حالا هم من و هم آفاق و هم پسرک وجود ممّد سورچی را پذیرفته بودیم. از آن لحظه‌ی استقلال ممّد سورچی، آفاق هم مجبور شده برای اینکه ممّد به تنهایی در خلوت ذهن پسرک هر غلطی که دلش می‌خواهد نکند،  مدام به ممّد سورچی هم امر و نهی کند. امروز صبح آفاق زنگ زد و گفت از همان موقع تا الان پسرکی که هر روز شش هفت نوبت دزد و پلیس بازی می‌کرد حتی یک بار هم دزد و پلیس بازی نکرده است. شاید این بازی برای پسرک مقدس و یا حتی تابو شده است. به هر حال در خلال همین بازی بود که ممّد سورچی به‌دنیای آفاق و حتی من هم آمد. آخر حرفهایمان بود که آفاق خیلی حکیمانه گفت که باید بازی را بیشتر جدی گرفت چرا که بعضاً مهم‌ترین‌ها در خلال بازی بوجود می‌آیند. حرف درستی بود و از آن لحظه تا الان در حال فکر کردن به بازی‌های مختلف و ظرفیت آنها برای خلق «مهم‌ترین‌ها» هستم. البته نگران هم شده‌ام، نگران از اینکه خلق «مهم‌ترین‌ها» در بازی‌ مورد علاقه‌ام، مرا مجبور کند بازی مورد نظر برایم قداست پیدا کند و مجبور شوم آن را ببوسم و بگذارم کنار. مباد.



Thursday, March 19, 2020

همسایه‌ها


صبح‌ها می‌بینم میاد روی بالکن روبرویی با رب دوشامبر سفید و موهای خیس، سیگارش را آتش می‌کند و خیره به یک نقطه روی زمین نگاه می‌کند. سکوتی که صبح‌ها در همسایگی‌مون برقرار است در بدن این آدم که مثل مجسمه می‌ایستد و خیره سیگار می‌کشد هم جاری است. شاید هم اصلاً سکوتی که برقرار است از بدن و وجود این آدم می‌آید. مطمئنم اکثر آدمهای این حوالی فکر می‌کنند این خانم خیلی دلبر است. هیچ بعید نیست بچه‌های مدرسه برای تکلیف زنگ انشا خط کشاله و رانش را توصیف کنند. تصادفهای گاه و بیگاهی هم که در کوچه‌ی ما – بخصوص برای موتورسوارها و دوچرخه‌سوارها – رخ می‌دهد  بعضاً به زیبایی سرکار خانم مرتبط شده است. خیلی دوست دارم یک بار وقتی در همان حال که ایستاده و دود می‌کند و غرق افکارش است با صدای بلند داد بزنم «آهای! زنیکه! سیگار نکش! دودش می‌آید اینجا، حالم از بوی گند سیگارت به هم می‌خورد!» ولی خب این خانم معبود و معشوق یک کرورعزب‌اوقلی است و ندایی درونی به من می‌گوید باید به معبود و معشوق مردم احترام گذاشت. حالا گیرم این معبود سیگاری باشد، کدام خدا بی‌نقص است که این بخت برگشته بخواهد بی‌نقص باشد؟ تازه، این که خودش تصمیم نگرفته بقیه او را بپرستند فقط تصمیم می‌گیرد صبح‌ها بیاید روی بالکن و سیگار آتش کند و این بقیه هستند که تصمیم می‌گیرند او را بپرستند. اگر یک مقدار کمتر برای این ملت جذابیت داشت، من هم می‌توانستم با خیال راحت صدایش بزنم و حرف دلم را به او بگویم. خب این تقصیر او نیست که مردم دوستش دارند. تقصیر مردم است. مردم هم وقتی تصمیم بگیرند کسی را زیبا ببینند، دیگر با هیچ چیزی نمی‌توانی رای آنها را برگردانی. مگر اینکه خودشان حالشان از طرف به هم بخورد. فرآیند این چرخش هم بر من معلوم نیست و البته هستند مومنانی که برغم سرد و گرم روزگار پای معبود خود می‌ایستند. نمی‌دانم، گاهی فکر می‌کنم سر سیگار کشیدن این همسایه زیادی دارم مسائل را پیچیده می‌کنم.

همسایه‌ی پایینی یک پیرمرد تنهای الکلی است که شبها دو سه چتولی نجسی می‌زند و در خلوت اتاق خودش با صدای بلند صدای خر در می‌آورد. منظوری از این حرف ندارم، واقعاً عرعر می‌کند و بعد هم با صدای بلند به صدای خری که درآورده می‌خندد. نمی‌دانم به آن خری که خیال می‌کند صدایش را در می‌آورد می‌خندد یا به خودش که صدای خر در می‌آورد و یا کلاً صدای خر را صدای خنده‌داری می‌داند. شب که سیاه‌تر می‌شود صداهایی در می‌آورد که دیگر نمی‌توان در دسته‌ی صدای خر و عرعر و... قرارش داد و خیلی بی‌نظم‌تر از این حرفها می‌شود. هیچکس این مردک را دوست ندارد و در طول روز هر کس او را با آن صورت قرمزرنگ متورم و بوی گند الکلش می‌بیند از او فراری است. همیشه یک مزه‌ی خیلی بی‌ربط و اغلب خیلی توهین‌آمیز هم برای پراندن در آستین دارد. همه از او متنفرند و اگر از او پیش کسی دفاع کنی یا درباره‌اش یک کلمه خوب بگی، تو هم بده می‌شوی. مادر و پدرهایی‌ها را دیده‌ام که بچه‌هاشونو سفت بغل می‌کنند و این پیرمرد را با انگشت به بچه‌شان نشان می‌دهند و به بچه می‌گویند اگر غذا نخورد یا زیادی شلوغ کند این لولو می‌آید و بلا سرش می‌آورد.

گاهی فکر می‌کنم اگر این پیرمرد الکلی هم ساکن طبقات بالاتربود و گاهی فرصتی پیدا می‌کرد برود روی بالکن و آنجا عرعر کند، برای خودش معبودی می‌شد. آن موقع باید به عقاید عابران پیاده احترام می‌گذاشتیم و به این پیرمرد توهین نمی‌کردیم. ولی خب ستاره‌سوخته خانه‌اش زیرزمین است و هیچ‌وقت فرصت نمی‌کند آن بالا بایستد تا تحسین شود.

Wednesday, March 18, 2020

توریستهای گورستان


هر وقت سوار اتوبوس می‌شوم، سر و کله‌ی یکی پیدا می‌شود که بتواند سرگرمم کند. دیروز یک خانم و آقا روبرویم نشسته بودند و آنقدر بلند حرف می‌زدند که حتی اگر هدفون هم در گوشت بود باز هم صدای آنها را می‌شنیدی. مردک داشت می‌گفت «خاک بر سر من کنند که زنده‌ام و هنوز فدای تو نشده‌ام، زنده ماندن با وجود تو، عصیان علیه زیبایی است» فکرش را بکن، برای اینکه بخواهی طرف مقابلت را راضی کنی چند راه بیشتر در خدمتش باشی مجبوری پای چه مباحث متافیزیکی‌ای را به میان بکشی. زنک هم البته دستی به آتش داشت و می‌دانست چطوری طرف را کوک کند. خیلی آرام‌تر از حد معمول پلک می‌زد و از زوایا و خفایای متفاوتی به مردک نگاه می‌کرد. اینها البته آداب جفتگیری بشر است. همانطور که بوزینه و خوک و اسب هم آداب خود را برای جفتگیری دارند. اگر یک اسب بخواهد جفتگیری کند نمی‌تواند – بر فرض که بتواند – آداب انسان یا بوزینه را برای جفتگیری به جا آورد. آدمی هم باید آداب جفتگیری آدمی را رعایت کند تا بتواند به هدف بزند. آداب جفتگیری ما آدمها البته خیلی متنوع‌تر از بقیه‌ی حیوانات است. مثلاً همین مردک می‌توانست جمله‌های دیگری را هم به زبان بیاورد و آن زنک می‌توانست جور دیگری نگاه کند، بدون اینکه خدشه‌ای در جفتگیری آنها حاصل شود. به لطایف آداب جفتگیری در ذهنم مشغول بودم که شنیدم یک نفر پشت سرم به دیگری می‌گفت «ما اصلاً هیچ رسم و رسومی نداریم. فقط وقتی یکی می‌میرد لباس مشکی تن می‌کنیم.» بی‌اختیار متوجه شدم که آن مردک و زنک روبرویی که در حال چیدن مقدمات جفتگیری بودند، هر دوسیاه به تن داشتند. حوصله ندارم همه‌ی قضیه را برایت تعریف کنم فقط بهت می‌گویم که آخر سر متوجه شدم که از مجلس ختم می‌آمدند. پدر و مادر مردک در یک تصادف رانندگی سقط شده بودند و خاله‌ی زنک هم - به طریقی که دقیقاً متوجه آن نشدم - مرده بود. ماجرا اینطور بوده که این دو نفر تنها کسانی بودند که در مراسم تشییع جنازه مرده‌هاشان شرکت کرده بودند و در واقع این دو همدیگر را در گورستان پیدا کرده بودند. فقط هم همین دو نفر نبودند، اتوبوس از کنار گورستان رد می‌شده و اتوبوس پر شده بود از توریستهای گورستان. حدسم این بود که همه‌شان تنهایی رفته بودند بالا سر گور مرده‌هایشان و برای تخلیه‌ی اضطراب و نگرانی ناشی از تنها بودن بالا سر مرده، تصمیم گرفته بودند جفتی برگردند و جفتگیری کنند و خود را تخلیه کنند. هرچند تسکین یافتن از آداب جفتگیری بشر نیست، ولی از دلایل مهم جفتگیری بشر است.  

Tuesday, March 17, 2020

مهمانی


آن شب هر کاری کردم، پ. نگذاشت از رفتن به آن مهمانی شبانه‌ی کذایی طفره بروم. سر کوچه‌ی اُ قرار گذاشتیم و قرار شد از آنجا با هم برویم. اُ بچه‌ی خوبی است بخصوص وقتی بدیهایش را ندیده بگیری. طبق معمول من آدم سروقت‌برسِ ماجرا بودم و پ. چند دقیقه‌ای دیر آمد. توجیحش هم برای تاخیر این است که سروقت آمدن خیلی «کارمندی» است. چیزی نگفتم و با هم رفتیم بالا. یک دختر حدوداً بیست ساله در را باز کرد و اول به پ. سلام کرد و از آنجا که ظاهراً یکدیگر را می‌شناختند خوش و بشی هم کردند. نوبت من که شد در آغوش کشیدمش و گفتم اسمم «رابرت فیشر» است. دخترک که احتمالاً به عمرش اسم بابی فیشر را نشنیده گفت «آ.. بابی، اجازه دارم بابی صدات کنم دیگه؟» من هم گفتم «با کمال میل». دخترک باید همان موقع می‌رفت و فکر کردم فرصت نخواهد شد در جمع من را «بابی» صدا بزند و از اینکه بساط سرگرمی‌ام به‌هم می‌‌خورد یک مقداری هراسان شدم. برای همین به او گفتم «راستی، اگر دوست داری چند بار دیگه‌ای هم من را «بابی» صدا بزنی، این شماره‌ی تماس من است». دخترک خیلی هم خوشحال شد و شماره را در گوشی خود وارد کرد. بعد هم گفت «خوشحالم از صدای من خوشت آمده». فکرش را بکن، محض رضای خدا، من هیچ‌وقت نگفتم از صدایش خوشم آمده، فقط گفتم اگر دوست داری باز هم من را بابی صدا بزنی شماره را یادداشت کن. مشکل آدمها این است که دقیقاً به حرف آدم گوش نمی‌دهند و در عوض در یک گفتگو به خودشان گوش می‌دهند و بعد جواب خودشان را می‌دهند. به او گفتم «چطور است اصلاً من با تو بیایم و تا بابی‌شنیدنم هنوز گرم است، چند بار دیگری هم بابی‌گفتنت را بشنوم». به گمانم یک مقدار داشتم تند پیش می‌رفتم، مثل شطرنج بازی که در حرکت دوم وزیرش را حرکت می‌دهد. شاید در یک بازیِ یک‌دقیقه‌ای این میزان جسارت خوب هم باشد؛ ولی دخترک مثل من نمی‌دانست این بازی کلاً چیست و قرار است چند دقیقه ادامه پیدا کند. شاید از بخت‌یاری من بود که تو نزد و گفت «باشه ولی تو هم باید اسم من را صدا بزنی». مشکل این بود که یا دقیق نشنیده بودم اسمش چیست و یا اگر هم شنیده بودم یادم نمانده بود. ولی اصلاً به روی خودم نیاوردم و گفتم «تو به قدری قشنگ صدایم می‌کنی که هیچ‌جوری نمی‌توان بر زیبایی آن افزود». فکر کنم حرکت سنجیده‌ای بود، حتی برای یک بازی یک دقیقه‌ای.

از پله‌ها رفتیم پایین و به کوچه رسیدیم. رو به پنجره‌های آپارتمان‌های داخل کوچه شروع کردم با صدای بلند حرف زدن «نمی‌دانم امروز را چه کار کردید یا همین ساعات باقی مانده را چه می‌خواهید بکنید ولی دوست دارم بدانید که فردایی هم اگر باشد، فردا یک روز دیگر است و همین الان را باید دریافت» بعد هم به آنها گفتم که اسم من بابی است و هر وقت که مایل باشند می‌توانند اسم من را صدا بزنند. در تمام مدت نطق کردنم دخترک دست راستم را محکم می‌فشرد و ریسه می‌رفت. وقتی یکی از آدم خوشش بیاید، هر غلطی هم که بکنی بامزه و قشنگ است. ولی اگر بعدتر از تو بدش بیاید، دقیقاً همان کارهایی که بابتش ریسه رفته بود و موجبات کیفش را فراهم کرده بود می‌شوند بی‌اخلاقی و زشتی و بدی. یک پیرزنی از آن طرف کوچه در حال نزدیک شدن به ما بود و در حالی که داشت از کنار ما رد می‌شد در چشمهای من خیره شد و گفت «همه‌ی اینها دروغ است». به‌نظرم این پیرزن از همه در بازی کردن واردتر بود. شبها در کوچه‌ها راه می‌رفت و بدون اینکه حوصله کند دستکم بخشی از نمایش مردم را نگاه کند، یک کاره در چشم آنها نگاه می‌کرد و می‌گفت «دروغ است». خب این قضاوت آنقدر کلی و درست است که گفتن و نگفتنش آنقدرها هم توفیری نمی‌کند. حتی همان پیرزن هم داشت دروغ می‌گفت. حرف پیرزن و بیشتر از حرفش، نگاهش، داشت من را از لحظه‌ی حال غافل می‌کرد که دخترک با گرمای بخصوصی در گوشم گفت «بابی یالا بهم دروغ بگو». فکر می‌کنم از آنهایی بود که «زیبایی» را به «حقیقت» ترجیح می‌داد. دروغ زیبا را به حقیقت زشت ترجیح می‌داد یا حتی دروغ زیبا را به حقیقتِ زیبا. هیچ‌وقت بعد از آن شب ندیدمش که از او بپرسم هنر خوانده است یا نه، ولی این روحیه روحیه‌ی یک هنرمند است.         

Saturday, March 14, 2020

دوستی - پنجاه و هشتم


اگر همه‌چیز در تغییر است یعنی هر چیزی می‌تواند بهتر یا بدتر شود. دوستی هم می‌تواند بدتر یا بهتر شود. افسانه‌ی «ثبات» را که وامی‌نهی، واکنشت به «تغییر» است که تعیین کننده می‌شود. ترس و اضطراب از «بدتر شدنِ» دوستی تو را بر آن می‌دارد که تلاش کنی دوستت و دوستی را تحت کنترل خود دربیاوری و از «بدتر نشدن» آنها، به شیوه‌ای پلیسی اطمینان حاصل کنی. هر رفتاری را شاهدی بر زوال دوستی و مناسبتی برای عزاداری، خشم و تراژدی برخواهی شمرد. یا ممکن است برای رها شدن از این اضطراب، با دستان خودت غروب را بر آفتاب دوستی تحمیل کنی. میل ناملایم به «بهتر شدنِ» دوستی تو را بر آن می‌دارد که همچون ناظمی مدام انضباط دوست خود را چک کنی و هرگاه کم و کاستی در او دیدی، برآشوبی از اینکه جلوی «پیشرفت» دوستی را گرفته است. به پوچی می‌رسی وقتی می‌بینی دوستت ناتوان است از اینکه همچون ماشینی برنامه‌ریزی شده‌ عمل کند. دیگر حالات را خودت بررسی کن، جان کلام این است که وقتی افسانه‌ی «ثبات» را رها می‌کنی ممکن است برای بوجود آوردن چیزی شبیه به آن ثبات به کنترل شدید این جهان سراسر تغییر روی بیاوری. ولی اگر از ثبات بهره‌ای می‌خواهی، در حد بضاعت امور دگرگون‌شونده، راهش کنترل نیست. کنترل هم از علائم اضطراب است و هم اضطراب می‌آفریند. آیا هدف از «ثبات» نوعی آرامش نبود؟ اگر آری، «کنترل» از آوردن این تحفه ناتوان است. در عوض کنترل، باید بستری دیرزوال ساخت. بستری دونفره که –در آن به جای اعمال کنترل از جانب یک نفر بر دیگری– هر دو را در بگیرد. بستر دوستی می‌تواند بهتر یا بدتر شود، گریزی از این واقعیت نیست. اگر دوستِ درست را بیابی، نیازی نیست امکان «بهتر یا بدتر شدن» را همچون رولت روسی در نظر بگیریم. اگر دوست درست را بیابی، بهتر یا بدتر شدن امکانی است که تا حدود زیادی وابسته به تصمیم‌ها و خواسته‌ها و نیازهای شما در قالب بستر دوستی است. اگر دوست درست را بیابی، امکان تغییر نه تنها دیگر اضطراب‌آور و بد نیست، بلکه آرامش‌بخش و خوب هم هست. می‌دانی هر ضعف و کاستی‌ای هم که وجود داشته باشد در بستر مشترک دوستی‌ حل‌شدنی است. ماهیت تغییرپذیر دوستی، باعث می‌شود خودِ «دوست» اهمیت بسیاری پیدا کند. با توجه به ماهیت دگرگون‌شونده‌ی هستی که به‌آن پرداختیم، به جای یافتن ثبات در جهان بیرون یا تحمیل ثبات بر آن، اکنون باید به بررسی «دوستِ درست» بپردازیم. یعنی کسی که می‌توان در این وانفسای آمد و شد حالات، به او تکیه کرد. به جهان پرداختیم و اکنون نوبت به انسان می‌رسد.

Wednesday, March 4, 2020

دوستی - پنجاه و هفتم


اگر هیچ چیز از تغییر در امان نیست، پس دوستی هم به تغییر مبتلاست. اگر این واقعیت را بپذیریم، در گام بعد باید به سراغ استحکام دوستی – بدون تلاش برای «ثابت» نگه‌داشتن آن – برویم. استحکام دوستی می‌تواند در عین تغییر و سیال بودن برقرار باشد. دوستی سه عنصر دارد: من، تو، من‌وتو. برای دوستی مستحکم هر سه عنصر باید مستحکم باشند. استحکام من و تو باز می‌گردد به شخصیت ما، به روش زیستن و رویکرد ما به زندگی به طور کلی و تعامل و برآیند «من و تو» با این ویژگی‌های هر یک نیز در نهایت استحکام یک رابطه را تعیین می‌کند. برای استحکام دوستی باید بتوان به دوست اعتماد کرد و برای این مهم، او باید قابل‌اعتماد باشد. گاهی به شخصی اعتماد می‌کنیم که قابل اعتماد نیست. صرف اینکه من تصمیم می‌گیرم به کسی اعتماد کنم دلیل نمی‌شود آن شخص هم قابل اعتماد باشد و دوستی با او، دوستی مستحکمی باشد. پس باید قابل‌اعتماد بودن طرفین مشخص شود. آدمی خودش می‌داند چگونه جانوری است و اگر خودش قابل‌اعتماد نیست بهتر است قید دوستی را بزند. توانایی اعتماد کردن هم قابلیت مهمی برای استحکام دوستی است. اگر من ناتوان باشم از اعتماد کردن، تو اگر قابل‌اعتمادترین بشر دنیا هم باشی، باز هم فرصت شکل گرفتن دوستی مستحکم برای ما فراهم نخواهد شد. دوست باید خیرخواه تو باشد و تو هم باید خیرخواه دوستت باشی. اگر کسی بد دیگری را بخواهد، نمی‌تواند رابطه‌ی مستحکمی با او داشته باشد و دیر یا زود همان بدخواهی رابطه را به قهقرا خواهد برد. دوست کسی است که او را دوست داری. وقتی کسی را دوست داری از انجام کارهایی پرهیز خواهی کرد و وظایفی برای خود تعریف خواهی کرد. منظورم این است که خود دوست داشتن دلالتهایی برای رفتار آدمی دارد و خود همین دوست داشتن هم از جمله عواملی است که دوستی را مستحکم می‌کند. اگر دوستت به اخلاقیات التفات نداشته باشد، دوست داشتن و خیرخواهی او می‌تواند به نامستحکم شدن دوستی یا حتی از میان رفتن آن منجر شود. مثلاً کسی که تو را دوست دارد و برای اینکه ناراحت نشوی به تو دروغ می‌گوید، یا کسی که تو را دوست دارد و برای جلوگیری از ارتباطتت با شخص یا اشخاص دیگری توطئه‌چینی می‌کند.

همه‌ی این ملاحظات کمک می‌کنند دوستی مستحکم شود ولی نباید متوهم شوی که با چنین شرایطی یا هر شرایط دیگری دوستی به امری ثابت و پایدار تبدیل می‌شود.

اصلاً فکرش را بکن، برای چه باید مایل باشی چیزی ثابت و پایدار باشد؟ حسن اینکه چیزی ثابت و بدون تغییر بماند در چیست؟ آیا غیر از این است که همچون مرداب و گندآبی می‌شود؟ آیا پویا بودن و تغییر کردن برای موجودی که کاستی دارد امکان بدی است؟ مگر نه این است که همه‌ی ما کاستی‌های فراوان داریم؟ ثابت و پایدار بودن ما به چه درد می‌خورد؟ یعنی حالتی که در آن مطمئن باشی هیچگونه «بهتر شدنی» برای تو در کار نیست؟ یعنی حالتی که مطمئن باشی، فارغ از اینکه هر چقدر هم تلاش کنی هیچ تغییری رخ نخواهد داد و «ثبات» برقرار است. درست است، وقتی آدمی عاشق کسی می‌شود گمان می‌کند آن شخص هیچ ایرادی ندارد، هیچ کاستی‌ای ندارد و چنان کمال یافته است که هرگونه تغییری یعنی تغییر در کمال، و این خود یعنی از کمال خارج شدن معشوق. ولی هیچ انسانی چنان درجه‌ای از کمال ندارد که بخواهیم او را ثابت نگه داریم تا مبادا فاسد شود. بهتر است به جای تلاش برای توهمی نامطلوب، تلاش کنی دوستی مستحکم بسازی، یعنی دوستی‌ای که در تغییر و تحولات دنیا و برغم تغییرات دنیا در کنارت می‌ایستد و تو در کنار او می‌ایستی. به تو کمک می‌کند تغییر و تحولات را به شکل بهتری طی کنی و انسان بهتری شوی و تو هم به او چنین کمکی خواهی کرد. هیچ نوع قطعیتی در این نوع از دوستی در کار نیست، قطعیت از آن نوع که عاشق متوهم سراغ می‌گیرد، ولی چیزی بهتر از این هم در دنیای تغییر و تحولات موجود نمی‌توانی سراغ بگیری.  

Monday, March 2, 2020

دوستی - پنجاه و ششم


شاید یکی از تفاوت‌های «عشق» و «دوستی» هم همین باشد. انگار که عشق وعده‌ی یک نوع قطعیت و ثبات صدردصد می‌دهد. شاید هم به خاطر همین وعده است که آدم عاشق بدون هیچ ملاحظه‌ای هر چه را دارد در طبق اخلاص می‌گذارد. همان آدمی که در حالت عادی اگر یک عدد «کنار پیوندی» ناقابل بخواهد به کسی بدهد اطمینان حاصل می‌کند در عوضش چیزی گیرش می‌آید و چرتکه‌ای پیوسته در حال جوش و خروش دارد، وقتی عاشق می‌شود انگار همه‌ی بده بستان‌ها را فراموش می‌کند.

آدمی که می‌آید و می‌رود، آدمی است که لحظه‌ای یا لحظاتی تنهایی تو را پر می‌کند و بعد هم می‌رود و آنگاه است که علی می‌ماند و حوضش. عجیب نیست که آدم در مواجهه با عابرین پیاده و سواره‌ی زندگیش دستکم گاهی پیش خود فکر می‌کند «این که می‌رود، بعدش من می‌مانم و من، باید جوری با او تعامل کنم که بعد که تنها شدم خوشحال باشم». خوشحالی هم اینجا برای بعضی یعنی مال و اموال عابران را بچاپیم تا بعد که رفتند در تنهایی با آنها خوش بگذرانیم، برای بعضی یعنی چیزی از او یاد بگیریم تا بعد که رفت با دید درستی به مسائل نگاه کنیم و از دید نادرست کمتر رنج ببریم، برای بعضی خوشحالی یعنی صرفاً آسیبی نبینیم و نزنیم و...

ولی اگر فکر کنی کسی می‌آید و می‌ماند، یعنی صددرصد مطمئن باشی چه؟ آیا خود همین نمی‌تواند دلیلی بر این باشد که بی‌ملاحظه شوی و هر غلطی که خواستی بکنی؟ اگر کسی همیشه و تحت هر شرایطی بماند یعنی فارغ از اینکه من چه کنم او خواهد ماند. خب پس من می‌توانم بی‌شعور باشم یا می‌توانم درست رفتار کنم ولی هر جور که رفتار کنم طرف مقابلم نخواهد رفت. از قضا انسان عاشق هم رگه‌های عمیقی از بی‌شعوری دارد که شاید بتوان دستکم برخی از آنها را در همین «یقین از ثبات» جستجو کرد. شاید بخش دیگری از بی‌شعوری را هم بتوان از «حقی» که عاشق برای خود به‌واسطه‌ی این یقین قائل می‌شود، تبیین کرد. انسان عاشق گمان می‌کند چون عاشق است می‌تواند وقت و بی‌وقت زنگ در خانه‌ی معشوق خود را بزند. شب باشد، نصف شب باشد، ظهر باشد، وسط ناهار باشد، در مهمانی باشد و... نه فقط همین مورد، انواع و اقسام بی‌ملاحظگی وجود دارد که از مقومات بی‌شعوری در عشق هستند. طرف مقابل عاشق هم برخلاف آنچه عاشق فکر می‌کند عنصری ثابت در لامکانی بیرون از این جهان نیست و دیر یا زود از این قبیل بی‌شعوری‌ها دلزده‌ خواهد شد و این بی‌شعوری‌ها می‌توانند تا سر حد مرگ رابطه هم پیش بروند. بعد از آن هم ممکن است عاشق کاسه‌ی چه‌کنم دست بگیرد و به زمین و زمان ناسزا بگوید ولی بیش از هرکس باید خودش را به‌خاطر همین توهم «ثبات و عدم تغییر» که برای عشق متصور بود، گوشمالی دهد. اگر به جای این توهم، به این واقعیت واقف بود که همه‌چیز گذراست و همه‌چیز رفتنی است، آنگاه به‌جای پیش‌فرض گرفتن «ماندن تحت هر شرایطی» برای «ماندن با شرایطی» تلاش می‌کرد. یا شاید هم اصلاً تلاش نمی‌کرد و تنها به بخش‌هایی از خودش اجازه‌ی بروز می‌داد که ماندن را به لذتی عاطفی تبدیل می‌کرد، نه رفتن را.

رگه‌های دیگری از بی‌شعوری عاشق را می‌توان در پایان رابطه جستجو کرد. آدمی که توهم دارد پدیده‌ای «صددرصد ثابت و یقینی» است، وقتی با پایان آن مواجه می‌شود، گویی از خوابی گران برمی‌خیزد. پذیرفتن باور معمول اشتباه برای اغلب ما انسانها دشوار است و در مواجهه با شواهد همچون کودکی لجول بر موضع خود اصرار می‌ورزیم، چه رسد به اینکه بخواهیم بپذیریم آنچه یقینی و صدردصد ثابت می‌پنداشتیم  نادرست بوده است. در این حالت عاشق می‌خواهد انتقام این توهم را از معشوق و یا گاهی از کل جهان بگیرد. حال که دریافته معشوق آن عنصر ثابت و پایدار نیست و امری گذراست و بالاخره او هم روزی از میان خواهد رفت (چه از میانِ تو و چه از میان جهان)، می‌خواهد با دست خود سرنوشت معشوق را زودتر از موعد رقم بزند و او را نابود کند. به انواع و اقسام حقه‌بازی، دسیسه، نانجیبی و فرومایگی آلوده می‌شود تا از آنچه که گذرا است به دلیل گذرا بودنش انتقام بگیرد. می‌خواهد معشوق را توبیخ کند چرا که ثابت و بی‌تغییر نبوده است، انگار که معشوق می‌توانسته بدون‌تغییر باشد و کم گذاشته و برای جبران این کم‌کاری باید تاوان بدهد. عاشق وقتی در می‌یابد معشوق گذراست، از او متنفر می‌شود. متنفر می‌شود چرا که معشوق ناامیدش کرده و این واقعیت که «جهان، جهان تغییر است» را به رویش آورده است.

مادامی که عشق بر توهم «عدم تغییر» و «ثبات صددرصد» بنا شده باشد، آخالی است که باید آن را دور ریخت. گذشته از این، عشق آفات دیگری هم دارد. آدم عاشق تاب و تحمل توجه و تمجید دیگران به معشوق خود را ندارد و از این رو عشق آدمی را حسود می‌کند. ولی سفلگی عشق به همین جا ختم نمی‌شود، عاشق تحمل بی‌توجهی به معشوق یا نقد او را هم ندارد و از این رو نیز عاشق مستعد متنفر شدن از دیگران است.

اگر بپذیری جهان، جهان تغییر است آنگاه عشق را که عفونتی ذهنی و کرم‌خوردگی مغزی است کنار خواهی گذاشت و خود را درمان خواهی کرد. بسیاری را دیده‌ام که همچنان به تکریم این عفونت و کرم‌خوردگی دل‌مشغولند و وقتی جویا می‌شوم می‌گویند چون اگر عشق نباشد، رابطه‌ی معنادار وجود نخواهد داشت. این هم از آن دوگانه‌های کاذبی است که معلوم نیست کدام بی‌عزتی نخست آن را طرح کرده است. اگر جهان، جهان تغییر است، باید با قواعد آن زیست، یعنی جوری زیست که در این جهان بتوانی ثابت‌ترین دوستی ممکن را حاصل کنی. به‌جای کمر همت بستن به توهم‌پروری و عشق‌باقی، این راه‌حل دشوارعملی است که باید بدان همت گماست.


Sunday, March 1, 2020

دوستی - پنجاه و پنجم


اگر همه‌چیز در حال تغییر است، پس دوستی هم همیشه ثابت نیست و ممکن است تغییر کند. اگر اینطور باشد، چرا باید به دوست اعتماد کرد؟ آیا تا به حال نزدیک‌ترین دوستت به سرمای زمستان نشده؟ آیا تا به حال ندیده‌ای که کسی که به تو از همه نزدیک‌تر است بدترین زخم‌ها را بر جان و پیکرت می‌زند؟ یا نه، آیا نشده کسی که او را دوست می‌پنداشتی، به یک باره به بدترین دشمن تبدیل شود؟ اگر چنین است، و اگر چنین احتمالاتی وجود دارد، چرا باید دوستی کرد؟ بهره‌ی آدمی از دوستی و دوست هرچقدر هم که باشد، به‌همان میزان و گاهی بسیار بیشتر، ظرفیت آسیب و ویرانی هم هست. آیا این پتانسیل آسیب نباید دلیلی باشد برای پرهیز از دوستی؟ نباید دلیلی باشد برای بخشیدن عطایش به لقایش؟ بخصوص که درد و رنجی که آدمی از دست دوست دشمن‌شده یا دوست خیانت‌پیشه متحمل می‌شود بسیار سهمگین است. اگر دوستی نیز چنین لغزان است، آیا بهتر نیست به تنهایی خو کنیم؟

آیا باید تاکید ما بر لذت بردن باشد یا بر پرهیز از درد و رنج؟ اگر طالب لذتی، طالب خوشی و شادی هستی، باید بدانی که خوشی و غم، دوستانی جدایی‌ناپذیرند و نمی‌توانی تنها به یکی از آنها برسی. هر لذتی که ببری، در بهترین حالت، بعدتر از تکرار نشدنش ناسوده خواهی شد و بی‌قرار خواهی شد برای چشیدن مجدد آن. برخی دیگر از لذتها با درد و رنج همزادند. مثلاً وقتی ورزش می‌کنی و متحمل بدن‌درد می‌شوی ولی در همان حال حس و حال لذت‌بخشی پیدا می‌کنی. گاهی نیز لذت می‌آید و می‌رود و درد و رنجی بی‌ربط به آن جایگزین آن می‌شود. مثلاً با دوست خود در حال خوردن دارابی هستید و کلاغی که عمری در کار نشانه‌گیری دقیق بوده درست بر دارابی‌ای که در دست گرفته‌ای «پایین‌گذاری» می‌کند. اگر طالب لذتی، باید بپذیری که رنج و درد هم هست و نباید از درد و رنجی که ممکن است در پس لذت نهفته باشد بترسی. درست است می‌توانی با تیزفهمی از افتادن به دام درد و رنج تا حدودی پرهیز کنی، ولی نه بیشتر. اگر هم طالب پرهیز از درد و لذتی، باید قید لذت‌های بی‌شماری را بزنی. آیا قید لذت را زدن خود درد و رنجی به همراه ندارد؟ چرا دارد. انسان پرهیزگار (پرهیز از درد) در دوراهی بین دو پدیده‌ی درد و رنج‌دار آن پدیده را برمی‌گزیند که کم‌دردتر است. اگر درد و رنجِ ناشی از زدن قید کاری از درد و رنجِ احتمالی ناشی از انجام آن کار بیشتر باشد، بر اساس اصل خودش باید آن کار را انجام دهد و اگر نه آن کار را انجام ندهد.

تن ندادن به دوستی و با تنهایی اخت شدن برای پرهیز از درد و رنج متفاوت است با شکیبایی برای از راه رسیدن «دوستی صددرصد مطمئن». دوست صددرصد مطمئن، دوستی است که خارج از جهان تغییر و تغیر است و سخن گفتن از مکانی که در آن تغییر و تغیری رخ نمی‌دهد، معنادار نیست و بر فرض هم که باشد تو به چنان مکانی دسترسی نداری که بخواهی با کسی در آن عالم دوستی کنی. اگر هم دسترسی پیدا کنی و آن شخص با تو دوستی کند، همین دوستی کردن با تو تغییر و تغیر است و این یعنی آن مکان بدون تغییر و تغیر باقی نمانده است. باید از شر این افسانه رها شوی. تصور «دوستی صددرصد مطمئن» تصویری است ایده‌آل از آدمی که نمی‌تواند وجود داشته باشد. با در دست گرفتن چنین ایده‌آلی و مقایسه آن با مردمان واقعی در دنیای واقعی، تنها و تنها سرخورده خواهی شد. پوچی چیست؟ همین است. ساختن تصویری غیرواقعی و جستجوی واقعیتی همخوان با آن تصویر غیرواقعی. پس از مدتی درخواهی یافت که این جستجو هرگز تو را یابنده نخواهد کرد و پوچی از تو کنار خواهد گرفت. نگرد جانم، نگرد. نه چون در حال حاضر چنین آدمی نیست و مثلاً ممکن است از راه برسد، یا تا به حال کسی چنین بشری ندیده ولی شاید بخت با تو بود و تو او را یافتی، نه، بلکه به این دلیل که اصلاً چنین چیزی معنادار نیست. وقتی هم چیزی معنادار نیست، هرچقدر هم بگردی، باز هم پیدایش نمی‌کنی. از آنجا که بی‌معناست، اصلاً مصداقی ندارد که بتوان گفت پیدایش کردی یا نکردی. اصلاً «پیدا کردن» در مورد چنین دوستی فعل نامناسبی است. تنها وصف مناسب این است: «بی‌معناست».

تاکیدت بر جستن لذت باشد یا بر پرهیز از درد و رنج، باید آمیختگی دنیا به لذت و رنج را بپذیری. اگر دوستی نکنی باز هم پدیده‌هایی هستند که لاجرم باید با آنها سر و کار داشته باشی و این دنیا از صدای آمیزش علی‌الدوام لذت و رنج پر شده است. باید نگرش خود را با همین واقعیت منطبق کنی و یاد بگیری با واقعیتِ واقعی زندگی کنی، نه واقعیت خیالی که در آن لیست خوبها و لیست بدها خیلی مشخص و خط‌کشی شده است.

می‌گویم خوبی و بدی با هم آمیخته‌اند و باید این آمیزش را بپذیری و زندگی برغم آن را بیاموزی ولی آمیزش داریم تا آمیزش. گاهی خوبی و بدی به شکلی در هم آمیخته‌اند که در واقع بدی‌های خوب‌نما هستند و بهتر است به کل از آنها بپرهیزی. مثلاً آدمی که در بی‌نظمی خود منظم است. یعنی آدمی که همیشه دیر می‌آید (یا صرفاً در دیر آمدن منظم است و هیچ‌وقت سر وقت نمی‌آید، یا همیشه پنج دقیقه دیرتر می‌آید و بدین شکل نظمی آهنین در بی‌نظمی خود دارد) یا مثلاً آدمی که در ستمگری خود دادگر است (به همه به یک میزان و به شکل برابر ستم می‌کند).  

  

Friday, February 28, 2020

دوستی - پنجاه و چهارم


دوستی بهترین «مکان» برای شناخت و بهبود خود است. دوستی، جایگاهی است که در آن می‌ایستی و در آن بدون نگرانی از توبیخ و تمسخر و خرده‌گرفتن و مابقی امراض بشری خود را بررسی و اصلاح می‌کنی. ممکن است گمان کنی معنای این سخن این است که دوستی یک نوع تمرین برای دنیای واقع است. انگار که دنیای واقعی، دنیایی است که در آن مردمان حقیر و کودن به‌دنبال آزار و اذیت یکدیگر باشند و به دنیایی خیالی به نام «دوستی» پناه ببری و در آنجا تجدید قوا کنی برای بازگشت به دنیای واقعی. یا انگار که دوستی در برابر دنیای واقع، مثل عالم رویا در برابر عالم بیداری باشد.

واقعیت را می‌توانم به هر چند بخشی که دوست داشته باشم، تقسیم کنم. ولی نباید یادم برود این تقسیم بندی‌ها را من انجام می‌دهم و واقعیت «دسته‌بندی‌شده» نزد من نمی‌آید. تقسیم واقعیت به «دنیای دوستی» و «دنیای خصم دیگران» تقسیمی است که من انجام می‌دهم وگرنه که هر دو بخش از آنِ دنیایی واحدند. زمین تمرین و زمین مسابقه هر دو از آنِ دنیایی واحدند. حتی دنیای خیال و رویا هم از همین دنیا، یعنی از دنیایی یکسان با دنیای بیداری و جدیت و علم می‌آیند. مجبوریم واقعیت را به بخش‌های مختلف تقسیم کنیم. این لاکردار آنقدر بزرگ و ملفوف است که اگر چنین نکنیم از فهم جزئیات آن درخواهیم ماند و زندگی مختل خواهد شد. ولی این تقسیم‌بندی برای فهم واقعیت است، نه برای نفهمیدن آن. اگر یادم برود این تقسیم‌بندی‌ها دنیایی یکسان را به واحدهایی تقسیم می‌کند و نه بیشتر، یعنی با این تقسیم‌بندی هستی را به دو بخش «واقعی» و «غیرواقعی» قسمت نمی‌کنیم، آنگاه متوهم می‌شوم که تقسیم‌بندی من قدرتی جادویی دارد و می‌تواند دنیا را به دو یا چند قسمت برش دهد و به‌واسطه‌ی برش جادویی من، هر برش جوهری متفاوت خواهد داشت.

امکان «پیاده شدن» از دنیا، انگار که دنیا تاکسی یا کشتی باشد، وجود ندارد و به قول اتو نویرات باید هم‌زمان که سوار بر کشتی هستی آن را تعمیر کنی. ساحلی برای زندگی وجود ندارد که لحظه‌ای از زندگی خارج شویم و به آن ساحل برویم و لختی بیارامیم و سپس به زندگی بازگردیم. حتی آن لحظه که از جمعیت دوری می‌کنی، در آن حال هم در حال زندگی هستی[1]. در رابطه‌ی دوستی هم در حال زندگی هستی. «دوستی» استراحتگاه زندگی نیست، چرا که اصلاً استراحتگاهی وجود ندارد. هر نوع استراحتی در خود زندگی است، نه خارج از آن. تا زنده‌ای و هشیار از زندگی گریزی نیست. ولی کیفیت زندگی تا حدودی در دست توست و تا آن حدی که در دست توست، می‌توانی سوار بر کشتی دوستی خودت و نوع بودنت را تعمیر کنی. این یعنی در همان حال که زندگی می‌کنی، خودت را تعمیر کنی. دوستی انگار به تو امکان می‌دهد تکیه کنی بر چیزی استوارتر از آب خروشان دریای زندگی و فارغ از نگرانی از تلاطم آن آب، و اطمینان از جای پای سفت خود، خود را بررسی کنی. سخت است آدمی در آن واحد هم نگران غرق شدن و آب متلاطم و سوراخ کشتی باشد و هم فرصتی بیابد تا خود را بررسی کند و داور و اصلاح‌گر خویش باشد.

دوست که باشد و «دوستی» که برقرار باشد، مجالی می‌یابی تا خود را در المشنگه‌ی زندگی پیدا کنی. واقعیت آنقدر رنگارنگ است و سرگرم‌کننده که آدمی یادش می‌رود قدری هم سرگرم خودش - یعنی بخشی از واقعیت - شود. هزاران چیز را می‌جوید در حالی که خود را گم کرده است. هزاران تقسیم‌بندی انجام داده‌ای و یادت می‌رود که این «تویی» که این تقسیم‌بندی‌ها را انجام داده‌ای و اگر «تو» را نشناسی، این تقسیم‌بندی‌ها را هم کامل نخواهی شناخت. شاید هم دوست تنها باعث می‌شود سوراخ کشتی را فراموش کنی و یادت برود که دریا چه سهمگین است. شاید دوستی آنقدر زیباست که غرق شدن در میان امواج دریای زندگی را کم‌اهمیت یا بی‌اهمیت کند. شاید هم دوست سیلی محکمی است بر صورت آدمی تا بیدار شود از خواب گرانی که در آن غرق شده است. خوابی که در آن، کشتی و دریا همه‌چیز است و تو هیچ نیستی. خوابی که در آن از مواجه شدن با بزرگترین هراس روزانه‌ات فرار می‌کنی، یعنی مواجه شدن با «خود».

دوستی هم بخشی از این دنیای پرتلاطم است و ناگزیر از تغییر و نباید متوهم شد که «دوستی» میخی محکم و ثابت بر سقف هستی است که همواره می‌توان از آن آویزان بود و مطمئن بود از سقوط نکردن. با این حال، دوستی از امواج خروشان دریا و سوراخ کشتی قابل اطمینان‌تر و قابل اتکاتر است. آن جایگاه ثابت بیرون از زندگی یا همان استراحتگاه وجود ندارد و به جای جستجوی امری موهوم، بهتر است بر امن‌ترین تکیه‌گاهی که در این دنیای تغییر و بی‌ثبات می‌یابی تکیه کنی. آدمی در هر حال تغییر می‌کند چرا که این دنیا دنیای تغییر است. دوست به تو امکان می‌دهد، دستکم بخشی از خودت را خودت چنانکه خودت می‌خواهی و می‌بینی تغییر دهی. پیش از آن، دوست به تو امکان می‌دهد از کشتی و دریا متمایز شوی، به تو امکان می‌دهد خود را بشناسی، خود را تغییر دهی و به تو امکان می‌دهد «تو» شوی و از این «تو» شدن آگاه باشی.   
   



[1] بعضی از دوستان من که می‌توان آنها را «آنارشیست آخرهفته‌ای» نامید، گمان می‌کنند چون یکشنبه‌ها می‌روند خارج از شهر و به سبکی دیگر زندگی می‌کنند از زندگی به‌سبک سرمایه‌داری خارج می‌شوند. ولی همان آخر هفته‌ی آنارشیستی هم بخشی از همین زندگی به‌سبک سرمایه‌داری است.

Tuesday, February 25, 2020

روشنفکری دینی و مسئله‌ی محکومیت اخلاقی اسلام و پیامبر آن




از دوران روشنگری به بعد، روشنفکران تعهدی اخلاقی به نقد آداب و رسوم غیراخلاقی و غیرعقلانی در جوامع انسانی داشته‌اند. با محوریت یافتن مفهوم آزادی و حق در این دوران و پس از آن، بسیاری از آداب و رسوم و سننی که آزادی و حقوق شخص یا گروهی را محدود می‌کرده مورد نقد واقع شده است. در ایران مفهومی تحت عنوان «روشنفکر دینی» شکل گرفته است. روشنفکر دینی علاوه بر تعهدات معمول روشنفکران، تعهدی نیز به دین اسلام دارد. از این رو، روشنفکران دینی بحث‌های زیادی در نقد آداب و رسوم و سننی که به اسم اسلام در جامعه‌ی ما جاری است پرداخته و سعی کرده‌اند نشان دهند چنین مواردی در اسلام جایی ندارد. به عنوان مثال در بحث در مورد حجاب، آنها سعی کرده‌اند نشان دهند باور به حجاب چنان که مراکز حکومتی آن را تبلیغ می‌کنند در قرآن و سنت ریشه ندارد. یا مثلاً سعی کرده‌اند نشان دهند مجازات سنگسار ریشه در اسلام ندارد. تا اینجای کار، فعالیت روشنفکر دینی دچار تعارض نیست و مواضع آنها مانند هر موضع دیگری ممکن است با شواهد تایید یا رد شود.

تعارض روشنفکری دینی زمانی پررنگ می‌شود که ارزش‌هایی که به‌صراحت در قرآن آمده یا بنابرروایتهای متعدد تاریخی پیامبر اسلام به آنها عمل می‌کرده در تعارض با ارزشهای دوران جدید قرار گیرند. به عنوان مثال مجازات اعدام، قطع دست، شلاق زدن، برده‌داری، چندزنی، کنیز گرفتن زنان دشمن در جنگ، ازدواج با کودکان، غیراخلاقی بودن همجسنگرایی. روشنفکر دینی به پیروی از اخلاق دوران نو نمی‌تواند هیچ یک از این موارد را تایید کند و مجبور است برغیراخلاقی بودن همه‌ی آنها تاکید کند. ولی برخلاف سنگسار یا روایت رایج از حجاب، مواردی که ذکر شد به صراحت یا تلویحاً در قرآن و سنت پیامبر پذیرفته شده‌اند. بنابراین، در این موارد روشنفکر دینی نمی‌تواند مدعی شود که چنین مواردی در خود اسلام نبوده و بعدتر در دوره‌ای توسط گروهی به اسلام اضافه شده است.

برخلاف روشنفکر دینی، دیگر مسلمانان ممکن است در دفاع از چنین احکام و ارزش‌هایی سخنانی برانند که روشنفکر دینی نمی‌تواند از آنها بهره ببرد. به‌عنوان مثال، ممکن است مسلمانی بگوید درست است که برده‌داری در اسلام وجود داشته و خود پیامبر اسلام هم برده داشته است ولی رفتار او با برده‌هایش انسانی بوده و همچنین قوانینی وضع شده که امکان رهایی بردگان را فراهم می‌آورده (مثلاً سوادآموزی به مسلمانان) و برده‌داری اگر انسانی باشد ایرادی ندارد. ولی مفهوم «آزادی» در روشنفکری چنان اساسی است که روشنفکر نمی‌تواند هیچ نوعی از بردگی را تایید کند و فارغ از اینکه ارباب چه رفتاری دارد، نفس بردگی از منظر ارزشهای روشنگری غیراخلاقی است. یا ممکن است مسلمانی در دفاع از چندزنی بگوید درست است که در اسلام چندزنی به‌لحاظ قانونی وجود دارد ولی پیامبر اسلام و دیگر بزرگان اسلام که چندزن داشته‌اند با عدالت میان آنها رفتار کرده‌اند. در نتیجه، در صورتی که عدالت رعایت شود، چندزنی از نظر مسلمان غیرروشنفکر اخلاقی و مطابق با طبیعت بشر است. ولی روشنفکر نمی‌تواند «چندزنی» را بپذیرد ولی «چندهمسری» را نپذیرد، اگر ازدواج قراردادی است میان چندنفر (چنان که در لیبرالیسم به معنای عام کلمه چنین است) و از این رو هر تعدادی از انسانها می‌توانند با هم ازدواج کنند (مثلاً دو زن و سه مرد، یا سه زن و دو مرد، یا شش مرد و چهار زن و یک تراجنسی و...). از این رو، برخلاف مسلمان غیرروشنفکر، روشنفکر دینی مجبور است چندزنی را در کنار دیگر احکام مرتبط به زنان، تبعیض جنسیتی و انقیاد زنان برشمارد. البته روشنفکر دینی اگر مطلق‌گرای اخلاقی باشد می‌تواند بگوید که اسلام نسبت به زمین و زمانه‌ی خود از نظر اخلاقی ترقی محسوب می‌شده است. مثلاً ممکن است به ممنوعیت زنده‌به‌گور شدن دختران در قبیله‌ای مشخص اشاره کند و به خاطر این ترقی اسلام را تحسین کند. ولی این تحسین تنها می‌تواند در مورد «ترقی» باشد و این تحسین از آن رو میسر است که قوانین و ارزشهای اسلام را گامی در راستای رسیدن به غایت ارزشهای دوران نو برمی‌شمارد. مثلاً برابری جنسیتی را نوعی آرمان اخلاقی برمی‌شمارند و سپس بر این اساس مواردی را در اسلام پیدا کنند که بتوان از آن به برابری جنسیتی تعبیر کرد. سپس آن مورد را می‌ستایند و از آن به عنوان نوعی ترقی یاد می‌کنند. برخلاف مسلمان که ارزشهای موجود در اسلام را می‌پذیرد و همچنان چندزنی و بردگی و شلاق و دیگر مواردی که ذکر شد را قوانینی مترقی می‌داند و تنها ممکن است به نحوه‌ی اجرای آنها یا موارد اعمال آنها خرده بگیرد.

اگر باور به ترقی و پیشرفت اخلاقی داشته باشیم، اخلاق اسلام و دوران پیامبر را با اخلاق امروز سنجه‌پذیر و قابل مقایسه می‌دانیم و بر این باوریم که می‌توان با متری یکسان اخلاق امروز و آن روز را با هم مقایسه کنیم و ارزشگذاری کنیم کدام در چه موردی برتر است. در نتیجه، روشنفکر دینی هرچقدر هم ترقیِ اسلام را نسبت به زمین و زمانه‌ی ظهورش تحسین کند، با توجه به فهم ارزشی و اخلاقی امروز باید آن را محکوم کند. یعنی باید بگوید بر اساس اخلاق که فهم امروزی ما نسبت به آن کامل‌تر از هزار و اندی سال پیش است، فلان قوانین و ارزشهای موجود در اسلام غیراخلاقی‌اند. به عبارتی باید قرآن و پیامبر اسلام را با توجه به ارزشهای نو، به لحاظ اخلاقی محکوم کند. البته ممکن است کسی مطلق‌گرای اخلاقی باشد و بر این باور باشد که ارزشهای اخلاقی قرآن و پیامبر اسلام درست بوده و ارزشهای دوران نو انحرافی‌اند. اگر این ادعا به محکوم کردن ارزشهای نو مانند آزادی زنان و نفی بردگی و غیره شود، دیگر «روشنفکری» به چه معنا خواهد بود؟

اگر روشنفکر دینی نسبی‌گرا باشد چه؟ در آن صورت خواهد گفت که آن دوران ارزشهای متفاوتی داشت و این دوران ارزشهای متفاوتی دارد. در این حالت، باز هم روشنفکر دینی نسبی‌گرا باید بگوید بر اساس ارزشهای دوران ما، ارزشهای قرآن و پیامبر محکوم است ولی در عین حال باید بپذیرد که از نظر قرآن و پیامبر نیز، ارزشهای روشنفکر دینی (و ارزشهای دوران نو به طور کلی) محکوم است. علاوه بر این، مشکل دیگری نسبی‌گرایی این است که مشخص نیست چرا شخصی که خود را نسبی‌گرا می‌داند، در عین حال خود را وابسته به سنتی به نام اسلام می‌داند. اگر کسی باور دارد ارزشهای قرآن و پیامبر اسلام و ارزشهای ما دو سیستم ارزشی متفاوت‌اند و هر کدام در فرهنگ و زمان خود درست است، بر چه اساسی باید او را مسلمان برشمارد؟

بنابراین، به‌نظر می‌رسد چه روشنفکر دینی مطلق‌گرا باشید چه نسبی‌گرا، در صورتی که بخواهد به روشنفکری متعهد باشد، مجبور است دستکم در سطحی قرآن و پیامبر اسلام را از نظر اخلاقی محکوم کند. تاکید روشنفکران دینی بر اخلاق‌مدار بودن پیامبر اسلام در عین ضرورت این محکومیت نیز تهدید دیگری برای انسجام موضع آنهاست.

ممکن است روشنفکر دینی بگوید پیامبر اسلام و دیگر مسلمانانِ آن دوره، چیزی  از آزادی که در دوران نو مطرح شده نمی‌دانستند و در نتیجه از آنجا که ایده‌ی آزادی در میان آنها وجود نداشته ما نمی‌توانیم آنها را به‌لحاظ اخلاقی محکوم کنیم. این پاسخ به نقد در حالت کلی درست است. اگر هیچ یک از ما ندانیم که مثلاً گوشتخواری به چه دلایلی ممکن است کاری غیراخلاقی باشد ، سرزنش‌سزا نخواهیم بود. ولی اگر از دلایل غیراخلاقی بودن گوشتخواری آگاه باشیم و همچنان تن به آن دهیم آنگاه کار ما غیراخلاقی است. اگر هم فردی خودش بتواند با فکر کردن به این نتیجه برسد که کاری غیراخلاقی است ولی فکر نکند یا تنبلی کند، شخص او به لحاظ اخلاقی سرزنش‌سزاست. اگر روشنفکر دینی این موضع را اتخاذ کند آنگاه باید بگوید که پیامبر اسلام چیزی از برابری جنسیتی، آزادی و... چنان که ما امروز می‌فهمیم نمی‌دانسته است. در عین حال، روشنفکر دینی متعهد است به این ارزشها و خود را در کنار دیگر روشنفکران مامور به برقراری این ارزشهای برتر اخلاقی می‌داند. در برابر این موضع احتمالی روشنفکر دینی، باید پرسید پس اهمیت اسلام در چیست؟ اگر ترقی اخلاقی اسلام صرفاً به ممنوع کردن چند حکم (مانند زنده‌به‌گور کردن دختران) محدود شود، آنگاه اسلام با هر جنبش سیاسی و اجتماعی و اخلاقی دیگری در تاریخ چه تفاوتی دارد؟ هر جنبش و نهضتی در تاریخ تغییرات مثبتی ایجاد کرده و ای بسا از منظر اخلاق دوران نو، جنبش‌های کهن دیگری به مراتب برتر از اسلام باشند. علاوه بر این، برتری اخلاقی پیامبر اسلام که موجب می‌شود، روشنفکران دینی خود را پیرو او بدانند در چیست؟

اما پیش از اینکه این راهکار توسط روشنفکر دینی به کار گرفته شود، باید به نکته‌ی دیگری توجه کرد و آن این است که ما امروز می‌دانیم که قربانیان در طول تاریخ «صدایی» نداشته‌اند. از این رو، از منظر یک روشنفکر، وقتی زنان تحت انقیاد بوده‌اند یا وقتی بردگی برقرار بوده، زنان و بردگان (و دیگر افراد تحت انقیاد) از وضعیت نامطلوب خود کمابیش آگاه بوده‌اند ولی یا مفاهیم و واژگان لازم برای ابراز و محکومیت آن را نداشته‌اند (به تعبیر میرندا فریکر ناعدالتی هرمنوتیکی) و یا داشته‌اند و مورد بی‌توجهی واقع می‌شده یا حتی محکوم می‌شده است. از این رو، طرح کلی «ناآگاهی اخلاقی در آن دوره» به عنوان دلیلی برای توجیه موضع روشنفکری دینی، حتی در صورتی که از دیگر منظرها قابل دفاع باشد، از این منظر همچنان قابل بررسی است.  


کرونا و بقای بشر

گفت چشم‌هایش را عمل کرده و دیگر نیازی به عینک ندارد ولی یکی از دوستانش به او گفته که بعدتر، یعنی چندسال دیگر، ممکن است دوباره به عینک نی...