Thursday, June 21, 2018

ملاقات با شیطان

دیشب حدود ساعت 10 بود که کلون در را کوبیدند. در را گشودم. مردی خوش‌سیما در آنجا ایستاده بود. با چشمانی نگران پرسید «آقا زهیر؟ شما هستید؟». پاسخ دادم «بلی، خودم هستم».

دیشب ساعت حدود 10 بود که کلون در را کوبیدند. شیطان کلون در من را کوبید. او پشیمان بود، قصد توبه داشت و می‌خواست بر من سجده کند و پایم را ببوسد.

دیشب ساعت 10 بود که کلون در را کوبیدند. شیطان با رنگی پریده و خاطری آشفته کلون در را کوبید. از دیدن آموزگارِ بزرگ بشریت که به چنین حال و روزی افتاده خاطرم مکدر شد. او از فرمان خدایان سرپیچی کرده بود ولی کیست که نداند که او دلیلی موجه داشت. آیا امکان ندارد میان فرمان خداوند و کار درست تعارضی وجود داشته باشد؟ خداوند دستور سجده به موجودی را می‌دهد، ولی مگر نه آن است که تنها بر خود او سجده باید؟ مگر با دستور می‌توان مقام الهی خود را و لو برای دقایقی به دیگری اعطا کرد؟ آیا سجده کردن بر انسان شرک نیست؟ آیا شیطان موحدی راستین نبود؟ اگر شرک هم بخواهی بورزی دست کم شریکی برگزین که شان و منزلت خدای را به فجیع‌ترین شکل پایمال نکند. آخر من، منِ گلین، کجا و چگونه مستحق سجده دیدنم؟ آن هم از آتش، این بی‌قرارِ پرمنزلت؟ آیا تو حالت به هم نمی‌خورد از انسانی که دست انسان دیگری را می‌بوسد؟ سجده که دیگر جای خود دارد. آیا این طبیعت ماست که چنین حسی در ما ایجاد می‌کند یا غرق شدن در فرهنگِ آزادی-محور؟ به راستی آیا شیطان اولین موحد راستین تاریخ نیست؟  

دیشب ساعت 10 بود که کلون در را کوبیدند. در را گشودم. وجود گرم و آتشین شیطان را حس کردم و دلگرم شدم. گرمایی که مرا یادآور یاغی‌گری است. او بود که قواعد سرپیچی را به ما آموخت. به ما آموخت که ممنوع شدن خوردن این یا آن سیب یک قرارداد است و همه قراردادها پابرجایند چون به آنها پایبندی و پایدارند مادامی که به آنها پایبندی. به ما آموخت التزام به قرارداد یک ضرورت نیست، یک انتخاب است و انتخاب کردن به شکل‌های دیگر را به ما آموخت. او ما را از مکانی ملال‌آور و بی‌رخداد رهاند و راه کشف این سیاره‌ی شگفت‌انگیز، کره زمین، را به ما آموخت. او به ما بزرگترین درسها را آموخت ولی ما بنده‌ی او نشدیم.

دیشب ساعت 10 بود که کلون در را کوبید. پشت در تنهاترین روح تاریخ ایستاده بود. او می‌گفت از آن زمان که آدم و حوا سیب خوردند دیگر در آسمانها سیبی نرویید، او به دنبال دگرباره چشیدن طعم سیب بود.


دیشب ساعت 10 کلون در را کوبید و بار دیگر راه و رسم پیروی نکردن از قواعد را آموخت. پیروی نکردن از قواعد را از او آموختم ، حتی پیروی نکردن از قواعد خودش را. روش او را برگزیدن بدون اخذ محتوایش: سجده کردن بر هیچ انسان و انسان‌ساخته‌ای، دوست یا دشمنی را برنتابم، هیچ‌گاه و تحت هیچ شرایطی.  


*قصد و باری الهیاتی در این متن مدنظر نیست. 

Friday, June 15, 2018

گم شدن و تعدد خویشتن

حس گم شدن، حس غریبی است. نه گم شدن در جایی در دنیای واقع، مثلا در خمِ خیابانی، پیچ جاده‌ای، یا زیرِ گذری. حس گم شدن، یعنی همان جایی که می‌گویی «گم شدم و دوست دارم خود را بیابم». حس غریبی است چرا که آدمی نمی‌تواند در آن واحد هم گم‌گشته باشد و هم بداند کجاست. صدای درون از کجا می‌داند گم شده‌ای؟ مگر نه این است که تو و صدایت برای هم پیدا و آشکارید؟ می‌دانید هر یک کجاست و با یکدیگرید؟ پس گم شدن چیست؟ حس گم شدن کدام است؟ گم شدن، یک رابطه است. رابطه‌ای با محیط یا دنیای اطراف. رابطه‌ی غریبه بودن و ناآشنا بودن. گمان نکن ناآشنا بودن رابطه‌ای میان دو پدیده نیست. هست.

وقتی حس می‌کنی خود را گم کرده‌ای، همچنان با خودت رابطه داری. رابطه‌ای که در آن طالب یافتن خودتی، این هم حالت غریبی است. طالب خودتی، مطلوب هم خودتی. اگر خودت طالبی، پس دستکم می‌دانی چه چیزی را طالبی، و اگر خودت مطلوبی یعنی کسی هست که تو را چنان که هستی می‌خواهدت. کی می‌خواهد؟ بخشِ طالبت؟ چه دنیای آشفته‌ای است درونِ تو. آیا ممکن است دو نفر باشی؟ چه اصراری است خودت را یک نفر در نظر بگیری و این مقدار دشواری در تبیین مسائل داشته باشی؟ ثنویت خویش را هم بررسی کن. شاید گم نشده‌ای، شاید دو نفری، و هرگاه یکی از این دو نفر اوضاع را در دست می‌گیرد. اگر دو نفر باشی، حس گم شدنت را چگونه باید فهمید؟ یکی از آن دونفرت گم شده‌اند؟ یا نه، رابطه‌ای که بین دو نفرت برقرار می‌شود، رابطه‌ای است برآیندش حس گم شدگی است برای تو؟ این «تو» کدام یک از آن دوی توست؟ یا نکند سه نفری؟ دو آدم درون و زیرمجموعه‌ای و یک نفر که این دو را کنترل و مدیریت می‌کند. پس دو نکته را روشن کن، چند نفری، و این تعدادی که هستی چه رابطه‌ای با هم دارند. 

Thursday, June 14, 2018

عملِ جمعیِ دوستیدن

خوبی گاهی در عملی است که انجام می‌دهیم و گاهی عملی را انجام می‌دهیم تا به خوبی‌ای دست پیدا کنیم. در حالت اول هدف درون خود عمل است در حالت دوم عمل ابزاری برای تحقق هدف است. دوستیدن اگر واقعی باشد از نوع اول است. به همین دلیل دوستانِ واقعی، ما را در زمان بیماری، خستگی، شکست رها نمی‌کنند چرا که دوستیدن وابسته به نتیجه‌ یا دستاوردی نیست که نبود آنها دوستیدن را خاتمه بخشد. رسیدن به ثروت و قدرت یا جایگاه اجتماعی هم نمی‌تواند دلیلِ آغازِ دوستی‌ِ واقعی باشد. دوستیدن قواعدی دارد که اگر رعایت نشوند لاجرم آن عمل دیگر نمی‌تواند دوستیدن باشد. آنچه دوستیدن را خاتمه می‌بخشد رعایت نکردن قواعدِ آن است. 

می‌گویم «دوستیدن» و آن را عملی برشمردم. عملی جمعی. عمل جمعی همیشه هدفمند است. هدفِ دوستیدن، خودِ دوستیدن است. هدفش بیرون از خودش نیست. خوبیِ دوستیدن درون خودش است. پر واضح است بسیاری ناتوانند از مشارکت در این عمل جمعی. دستکم باید آموخت نگاه ابزاری به همه‌ی پدیده‌ها یعنی نشناختن تنوع پدیده‌ها. ولی پیش از آن باید تعیین کرد آیا اساسا انسان می‌تواند چنین دوستی‌ای داشته باشد؟ یا کلا نوع بشر ناتوان است از ابزاری ندیدن همه‌ی پدیده‌ها. اگر چنین باشد دوستیدنی که سخن آن رفت توهمی دست‌نیافتنی‌ست و چنگ یازیدن به آن تنها آفریدگارِ ملال است. پس پیش از دوستیدن این بررسی لازم است. پیش از این که این بررسی را برای خودت بیاغازی این را بگویم بعضی آدم‌ها عطسه‌گرهای فوتونیک‌اند، هنگامی که به نور نگاه می‌کنند عطسه می‌کنند ولی همه اینطور نیستند.

Wednesday, June 13, 2018

قانون

آسیب دیدن، در چشمانِ دیوِ ساکن در چاه زل زدن و آسیب نرساندن و دیو نشدن. این باید قانون تو باشد. زخمی نکردن در زمانی که زخم بر تن داری، دشمن نساختن بهنگامی که دشمنی دیدی. این را نیز به قانون خود بیفزای. بیفزای. بیفزای. با قانونی چنین کوتاه احساس تعلق نخواهی کرد. قانون تو باید چون میخی باشد که به جایی بچسباندت. چادرها را دیده‌ای چگونه با میخ اهل جایی می‌شوند؟ تو میخت را گم کرده‌ای، جای مناسب ماندن را نمی‌یابی، اصلا شاید از اهل جایی شدن می‌ترسی. تلاطمِ در باد بودن، رها بودن، آن جا جایی است که می‌خواهی اهلش باشی؟ ولی می‌دانی که در باد بودن با ایستادن و میخ‌خوردن همخوان نیست. تو هر دو را نمی‌خواهی؟ می‌خواهی رها باشی، چون در باد بودن، و می‌خواهی اهل جایی باشی، چونانِ چادرِ میخکوب شده به صحرا. قانون تو باید این باشد: آن را بطلب که معنادارست. در باد بودن، چون باد بودن، آیا شایسته‌تر این نیست؟ یا ایستادن و ماندن در برابر باد با میخی در دست و پا؟ با باد بودن، بر باد بودن. بر میخ بودن، با میخ بودن. قانون من کدام است؟ معنا در کدام است؟


بخوان، به نام قانونی که تو را می‌رهاند. بخوان، به نام قانونی که میخ‌گیرت می‌کند. بخوان، به نام همگان، و به نظاره نشین قانونی را که با تو می‌خواند.

دوستِ من چارلز



امشب چارلز را دیدم؛ چارلز با قامتی بسیار کوتاه‌، سری تراشیده، گوش‌های بل‌بل، چشمهای سبز، گرد و کوچک در حال صحبت بود. چارلز خوش‌صحبت و آدم‌باهوش‌سرگرم‌کن است، می‌تواند ساعت‌ها صحبت کند بدون اینکه متوجه گذر حتی یک ثانیه از کنار بحث بشوی. چارلز می‌داند دقیقا از چه واژه‌ها و فعل‌هایی استفاده کند. چارلز با هفتاد سال سن کوهی از تجربه است. اگر امکان داشت انسانی یافت شود که همه‌چیز را بداند آن انسان چارلز می‌بود. چارلز می‌داند در آرکانزاس چهار نوع مار سمی وجود دارد. چارلز تعریف «گونه‌های جانوری» را بلد است. چارلز اصلا مذهبی نیست ولی زوربای یونانی را از هر اثر دیگری بیشتر دوست دارد. چارلز می‌گوید تنها مذهبی‌هایی را محترم می‌شمرد که خدایشان همه جا حاضر باشد در گل،‌ در سنگ‌، در جامعه ،در دریا، در معشوق. چارلز نگاه دیویی به تکنولوژی را برتر از نگاه هایدگر می‌داند. چارلز می‌گوید دفترچه‌ی سیاه هایدگر نشان از معضل فراگیر اروپا دارد، توهم نژاد پاک و خالص که توسط بیگانگان آلوده می‌شود. چارلز می‌گوید اگر زمانی رباتها بتوانند دروغ بگویند هوش مصنوعی سخت میسر شده. چارلز با آلن تورینگ مخالف است. چارلز گفت تا به حال ایران را ندیده است. چارلز نمی‌تواند گوشتِ دیگر پستانداران را بخورد، طبیب قدغن کرده. چارلز تحلیل روانکاوانه‌ی دقیقی از فوتبال آمریکایی دارد. چارلز دوست ندارد مارها را بکشد ولی اگر مجبور شود ترجیح می‌دهد با بیل چنین کند. چارلز مقاله سال ۱۸۹۷ دیویی و مفهوم آزادی مطرح شده در آن را برای انسان‌ها کافی نمی‌داند. چارلز می‌گوید مسائل متافیزیکی هرگز حل نمی‌شوند. چارلز می‌گوید کودکان مبتلا به آسپرگر کورذهنی دارند. چارلز می‌گوید از نشانی‌های بلوغ آدمی جدا شدن راه آلت و دلش است. چارلز به جای واژه‌ی آلت از واژه‌ی دیگری استفاده کرد. امشب چارلز را دیدم؛ چارلز کمی آن‌طرف‌تر در حال صحبت کردن بود. چارلز به بغل دستی خود می‌گوید نگذار آدم‌ها بیایند چون روزی خواهند رفت. 

پ.ن: هیچ زلزله‌ای هرچقدر ویرانگر و ویرانی‌گستر و هیچ سیلاب، خسوف و یا کسوفی نمی‌تواند عدد یک یا گزاره‌های منطقی را نابود کند. اگر گمان می‌کنی عشق باید معطوف به آنانی باشد که هرگز افول نمی‌کنند باید به ضرورت‌های منطقی عشق بورزی، یعنی گزاره‌هایی که در هر شرایطی و در هر جهان ممکنی وجود دارند. ولی به آنها نباید با دل که باید با عقل عشق ورزید. دل توان و ظرفیت چنین شکوه و انتزاعی را ندارد و اسیرِ رفتنی‌هاست. می‌پرسی چگونه ممکن است با عقل عشق ورزید؟ از چارلز می‌پرسم و بهت می‌گویم.

Tuesday, June 12, 2018

آزردن - چهار

کاغذ پیشین قدری آزردت. تعصبی که نسبت به «ادبیات» داری در شکل‌گیری چنین حسی در تو دخیل‌ست. می‌دانی ادبیات‌دوستی چنان رایج و شایع است که گر تصور کنی اپیدمی است بر خطا نرفتی. یا شاید بتوان از مرضِ ادبیات سخن گفت چنانکه اطبا از مرضِ قند سخن می‌گویند. لازم است بدانی که کاغذ پیشین علیه شخص تو نبوده است، نمی‌توانست باشد، تو تنها یکی از همه‌ی آنهایی هستی که چون ذهنت پرورش نیافته و توان فلسفیدن نداری در اوهام و دروغ‌های ادبیات آرمیدی. دلیل آزرده شدن‌هایت شاید این باشد که این «من»ی که داری آنقدر سترگ و پیل‌پیکر است که هر سخنی را چاره‌ای نیست مگر برخورد با آن. اگر «من»ت را قدری بتراشی و شکل دهی هم زیباتر می‌شود و هم اینکه تعریف مشخص‌تری پیدا می‌کنی و هر سخنی تو را نخواهد آزرد. آخر آزردن و آزرده شدن هم کارکردی دارد قرار نیست زندگی را بر خودت و دیگران زهر کند.  

هر کس بخواهد به شکلی زندگی کند که دیگران نزیسته‌اند از دو جهت آزرده می‌شود. اول اینکه خیل جمعیت نوروی او را برنمی‌تابند و بر او فشار می‌آورند و دوم اینکه راهی که کسی نرفته و می‌خواهی خود هموارش کنی ناشناخته است و پر از آزار و سختی. آزار دوچندان و چندلایه و بسیارسویه متوجه افرادی است که می‌خواهند قدم در راه نرفته بگذارند. آزارت می‌دهند چون می‌خواهند محافظت کنند از راهی که خود می‌روند و با آن آشنایند و برایشان راحت و مانوس است. و آزار می‌بینی از رفتن به راهی که با آن ناآشنایی و آرام و قرارش را نیافته‌ای.

ملاقات با شیطان

دیشب حدود ساعت 10 بود که کلون در را کوبیدند. در را گشودم. مردی خوش‌سیما در آنجا ایستاده بود. با چشمانی نگران پرسید «آقا زهیر؟ شما هستید؟»....