Friday, June 15, 2018

گم شدن و تعدد خویشتن

حس گم شدن، حس غریبی است. نه گم شدن در جایی در دنیای واقع، مثلا در خمِ خیابانی، پیچ جاده‌ای، یا زیرِ گذری. حس گم شدن، یعنی همان جایی که می‌گویی «گم شدم و دوست دارم خود را بیابم». حس غریبی است چرا که آدمی نمی‌تواند در آن واحد هم گم‌گشته باشد و هم بداند کجاست. صدای درون از کجا می‌داند گم شده‌ای؟ مگر نه این است که تو و صدایت برای هم پیدا و آشکارید؟ می‌دانید هر یک کجاست و با یکدیگرید؟ پس گم شدن چیست؟ حس گم شدن کدام است؟ گم شدن، یک رابطه است. رابطه‌ای با محیط یا دنیای اطراف. رابطه‌ی غریبه بودن و ناآشنا بودن. گمان نکن ناآشنا بودن رابطه‌ای میان دو پدیده نیست. هست.

وقتی حس می‌کنی خود را گم کرده‌ای، همچنان با خودت رابطه داری. رابطه‌ای که در آن طالب یافتن خودتی، این هم حالت غریبی است. طالب خودتی، مطلوب هم خودتی. اگر خودت طالبی، پس دستکم می‌دانی چه چیزی را طالبی، و اگر خودت مطلوبی یعنی کسی هست که تو را چنان که هستی می‌خواهدت. کی می‌خواهد؟ بخشِ طالبت؟ چه دنیای آشفته‌ای است درونِ تو. آیا ممکن است دو نفر باشی؟ چه اصراری است خودت را یک نفر در نظر بگیری و این مقدار دشواری در تبیین مسائل داشته باشی؟ ثنویت خویش را هم بررسی کن. شاید گم نشده‌ای، شاید دو نفری، و هرگاه یکی از این دو نفر اوضاع را در دست می‌گیرد. اگر دو نفر باشی، حس گم شدنت را چگونه باید فهمید؟ یکی از آن دونفرت گم شده‌اند؟ یا نه، رابطه‌ای که بین دو نفرت برقرار می‌شود، رابطه‌ای است برآیندش حس گم شدگی است برای تو؟ این «تو» کدام یک از آن دوی توست؟ یا نکند سه نفری؟ دو آدم درون و زیرمجموعه‌ای و یک نفر که این دو را کنترل و مدیریت می‌کند. پس دو نکته را روشن کن، چند نفری، و این تعدادی که هستی چه رابطه‌ای با هم دارند. 

Thursday, June 14, 2018

عملِ جمعیِ دوستیدن

خوبی گاهی در عملی است که انجام می‌دهیم و گاهی عملی را انجام می‌دهیم تا به خوبی‌ای دست پیدا کنیم. در حالت اول هدف درون خود عمل است در حالت دوم عمل ابزاری برای تحقق هدف است. دوستیدن اگر واقعی باشد از نوع اول است. به همین دلیل دوستانِ واقعی، ما را در زمان بیماری، خستگی، شکست رها نمی‌کنند چرا که دوستیدن وابسته به نتیجه‌ یا دستاوردی نیست که نبود آنها دوستیدن را خاتمه بخشد. رسیدن به ثروت و قدرت یا جایگاه اجتماعی هم نمی‌تواند دلیلِ آغازِ دوستی‌ِ واقعی باشد. دوستیدن قواعدی دارد که اگر رعایت نشوند لاجرم آن عمل دیگر نمی‌تواند دوستیدن باشد. آنچه دوستیدن را خاتمه می‌بخشد رعایت نکردن قواعدِ آن است. 

می‌گویم «دوستیدن» و آن را عملی برشمردم. عملی جمعی. عمل جمعی همیشه هدفمند است. هدفِ دوستیدن، خودِ دوستیدن است. هدفش بیرون از خودش نیست. خوبیِ دوستیدن درون خودش است. پر واضح است بسیاری ناتوانند از مشارکت در این عمل جمعی. دستکم باید آموخت نگاه ابزاری به همه‌ی پدیده‌ها یعنی نشناختن تنوع پدیده‌ها. ولی پیش از آن باید تعیین کرد آیا اساسا انسان می‌تواند چنین دوستی‌ای داشته باشد؟ یا کلا نوع بشر ناتوان است از ابزاری ندیدن همه‌ی پدیده‌ها. اگر چنین باشد دوستیدنی که سخن آن رفت توهمی دست‌نیافتنی‌ست و چنگ یازیدن به آن تنها آفریدگارِ ملال است. پس پیش از دوستیدن این بررسی لازم است. پیش از این که این بررسی را برای خودت بیاغازی این را بگویم بعضی آدم‌ها عطسه‌گرهای فوتونیک‌اند، هنگامی که به نور نگاه می‌کنند عطسه می‌کنند ولی همه اینطور نیستند.

Wednesday, June 13, 2018

قانون

آسیب دیدن، در چشمانِ دیوِ ساکن در چاه زل زدن و آسیب نرساندن و دیو نشدن. این باید قانون تو باشد. زخمی نکردن در زمانی که زخم بر تن داری، دشمن نساختن بهنگامی که دشمنی دیدی. این را نیز به قانون خود بیفزای. بیفزای. بیفزای. با قانونی چنین کوتاه احساس تعلق نخواهی کرد. قانون تو باید چون میخی باشد که به جایی بچسباندت. چادرها را دیده‌ای چگونه با میخ اهل جایی می‌شوند؟ تو میخت را گم کرده‌ای، جای مناسب ماندن را نمی‌یابی، اصلا شاید از اهل جایی شدن می‌ترسی. تلاطمِ در باد بودن، رها بودن، آن جا جایی است که می‌خواهی اهلش باشی؟ ولی می‌دانی که در باد بودن با ایستادن و میخ‌خوردن همخوان نیست. تو هر دو را نمی‌خواهی؟ می‌خواهی رها باشی، چون در باد بودن، و می‌خواهی اهل جایی باشی، چونانِ چادرِ میخکوب شده به صحرا. قانون تو باید این باشد: آن را بطلب که معنادارست. در باد بودن، چون باد بودن، آیا شایسته‌تر این نیست؟ یا ایستادن و ماندن در برابر باد با میخی در دست و پا؟ با باد بودن، بر باد بودن. بر میخ بودن، با میخ بودن. قانون من کدام است؟ معنا در کدام است؟


بخوان، به نام قانونی که تو را می‌رهاند. بخوان، به نام قانونی که میخ‌گیرت می‌کند. بخوان، به نام همگان، و به نظاره نشین قانونی را که با تو می‌خواند.

دوستِ من چارلز



امشب چارلز را دیدم؛ چارلز با قامتی بسیار کوتاه‌، سری تراشیده، گوش‌های بل‌بل، چشمهای سبز، گرد و کوچک در حال صحبت بود. چارلز خوش‌صحبت و آدم‌باهوش‌سرگرم‌کن است، می‌تواند ساعت‌ها صحبت کند بدون اینکه متوجه گذر حتی یک ثانیه از کنار بحث بشوی. چارلز می‌داند دقیقا از چه واژه‌ها و فعل‌هایی استفاده کند. چارلز با هفتاد سال سن کوهی از تجربه است. اگر امکان داشت انسانی یافت شود که همه‌چیز را بداند آن انسان چارلز می‌بود. چارلز می‌داند در آرکانزاس چهار نوع مار سمی وجود دارد. چارلز تعریف «گونه‌های جانوری» را بلد است. چارلز اصلا مذهبی نیست ولی زوربای یونانی را از هر اثر دیگری بیشتر دوست دارد. چارلز می‌گوید تنها مذهبی‌هایی را محترم می‌شمرد که خدایشان همه جا حاضر باشد در گل،‌ در سنگ‌، در جامعه ،در دریا، در معشوق. چارلز نگاه دیویی به تکنولوژی را برتر از نگاه هایدگر می‌داند. چارلز می‌گوید دفترچه‌ی سیاه هایدگر نشان از معضل فراگیر اروپا دارد، توهم نژاد پاک و خالص که توسط بیگانگان آلوده می‌شود. چارلز می‌گوید اگر زمانی رباتها بتوانند دروغ بگویند هوش مصنوعی سخت میسر شده. چارلز با آلن تورینگ مخالف است. چارلز گفت تا به حال ایران را ندیده است. چارلز نمی‌تواند گوشتِ دیگر پستانداران را بخورد، طبیب قدغن کرده. چارلز تحلیل روانکاوانه‌ی دقیقی از فوتبال آمریکایی دارد. چارلز دوست ندارد مارها را بکشد ولی اگر مجبور شود ترجیح می‌دهد با بیل چنین کند. چارلز مقاله سال ۱۸۹۷ دیویی و مفهوم آزادی مطرح شده در آن را برای انسان‌ها کافی نمی‌داند. چارلز می‌گوید مسائل متافیزیکی هرگز حل نمی‌شوند. چارلز می‌گوید کودکان مبتلا به آسپرگر کورذهنی دارند. چارلز می‌گوید از نشانی‌های بلوغ آدمی جدا شدن راه آلت و دلش است. چارلز به جای واژه‌ی آلت از واژه‌ی دیگری استفاده کرد. امشب چارلز را دیدم؛ چارلز کمی آن‌طرف‌تر در حال صحبت کردن بود. چارلز به بغل دستی خود می‌گوید نگذار آدم‌ها بیایند چون روزی خواهند رفت. 

پ.ن: هیچ زلزله‌ای هرچقدر ویرانگر و ویرانی‌گستر و هیچ سیلاب، خسوف و یا کسوفی نمی‌تواند عدد یک یا گزاره‌های منطقی را نابود کند. اگر گمان می‌کنی عشق باید معطوف به آنانی باشد که هرگز افول نمی‌کنند باید به ضرورت‌های منطقی عشق بورزی، یعنی گزاره‌هایی که در هر شرایطی و در هر جهان ممکنی وجود دارند. ولی به آنها نباید با دل که باید با عقل عشق ورزید. دل توان و ظرفیت چنین شکوه و انتزاعی را ندارد و اسیرِ رفتنی‌هاست. می‌پرسی چگونه ممکن است با عقل عشق ورزید؟ از چارلز می‌پرسم و بهت می‌گویم.

Tuesday, June 12, 2018

آزردن - چهار

کاغذ پیشین قدری آزردت. تعصبی که نسبت به «ادبیات» داری در شکل‌گیری چنین حسی در تو دخیل‌ست. می‌دانی ادبیات‌دوستی چنان رایج و شایع است که گر تصور کنی اپیدمی است بر خطا نرفتی. یا شاید بتوان از مرضِ ادبیات سخن گفت چنانکه اطبا از مرضِ قند سخن می‌گویند. لازم است بدانی که کاغذ پیشین علیه شخص تو نبوده است، نمی‌توانست باشد، تو تنها یکی از همه‌ی آنهایی هستی که چون ذهنت پرورش نیافته و توان فلسفیدن نداری در اوهام و دروغ‌های ادبیات آرمیدی. دلیل آزرده شدن‌هایت شاید این باشد که این «من»ی که داری آنقدر سترگ و پیل‌پیکر است که هر سخنی را چاره‌ای نیست مگر برخورد با آن. اگر «من»ت را قدری بتراشی و شکل دهی هم زیباتر می‌شود و هم اینکه تعریف مشخص‌تری پیدا می‌کنی و هر سخنی تو را نخواهد آزرد. آخر آزردن و آزرده شدن هم کارکردی دارد قرار نیست زندگی را بر خودت و دیگران زهر کند.  

هر کس بخواهد به شکلی زندگی کند که دیگران نزیسته‌اند از دو جهت آزرده می‌شود. اول اینکه خیل جمعیت نوروی او را برنمی‌تابند و بر او فشار می‌آورند و دوم اینکه راهی که کسی نرفته و می‌خواهی خود هموارش کنی ناشناخته است و پر از آزار و سختی. آزار دوچندان و چندلایه و بسیارسویه متوجه افرادی است که می‌خواهند قدم در راه نرفته بگذارند. آزارت می‌دهند چون می‌خواهند محافظت کنند از راهی که خود می‌روند و با آن آشنایند و برایشان راحت و مانوس است. و آزار می‌بینی از رفتن به راهی که با آن ناآشنایی و آرام و قرارش را نیافته‌ای.

Saturday, June 9, 2018

آزردن - سوم


اگر چیزی برایم مهم نباشد، نمی‌تواند آزارم دهد. اگر هیچ چیز در این دنیا برایم مهم نباشد، بود یا نبودش هم مرا آزار نمی‌تواند. انسان بودن، بودنِ انسان، با اهمیت پیدا کردن برخی پدیده‌ها همراه خواهد بود. برخی از آنها که مهم‌اند برای همه انسان‌ها مهم‌اند. آنها به کنار، از میان باقیِ امور، می‌توانم انتخاب کنم چه چیزی برایم مهم باشد ولی باید به یاد داشته باشم که با انتخاب آنها همچنین در حال انتخاب آن چیزی‌ام که بالقوه آزارم خواهد داد. اگر انتخاب من این باشد که الف مهم است، نبود الف آزارم خواهد داد یا اگر انتخاب من این باشد که الف چنان باشد، چنین شدن الف مرا خواهد آزرد. مهم انگاشتن این یا آن چیز، دوست داشتن این یا آن شخص، دلبستن به این یا آن آوا به زندگی معنا می‌بخشند و حیات کهنه را نو می‌سازند ولی همگی ما را مستعد درد و رنج هم می‌کنند، درد و رنجی که گاه کلیت زندگی را در برمی‌گیرند و منجر به کم‌اهمیت شدن یا بی‌اهمیت شدن کلیت زندگی می‌شوند. گاه نیز فرار از این درد و رنج، آن مهمِ جدید زندگی خواهند شد. چه تباه دوری و دورانی است زندگی‌ای که در آن مهمی را برمی‌گزینی و مدتی در پی آن می‌روی و سپس به گریز از آن در دنیا و تاریکخانه‌ی ذهن می‌پردازی.

به هر میزان که چیزی برایت مهم‌تر و اساسی‌تر باشد به همان میزان فناپذیرترت می‌کند. پیش از دل بستن، پیش از مهم‌انگاشتن و اهمیت بخشیدن است که باید بررسی کرد. شاید اگر این بررسی‌ها انجام می‌شد هنر ما چیزی جز ناله‌ها و دردهای ثبت شده تحت عنوان «شعر» می‌بود. چه زخم‌ها و رنج‌هایی که تاب آوردن لحظه به لحظه‌شان بار گرانی است ولی در جلد یک شعر زیبا جلوه می‌کند. آن درد و رنج‌هایی که از دور خوشند و تنها شنیدن وصف آنها خوش است. آن درد و رنجی که وقتی کسی از آن آسیب می‌بیند می‌توان به زوایا و خفایای آن واقف شد و لذت برد. ولی زیستن آن، تجربه کردنش دردناک و آتش‌بارانی نخواستنی است. برای همدردی و همرنجی باید قدری نزدیک بود، به کسی که می‌رنجد و می‌دردد، اگر فاصله زیاد باشد گاه نه تنها همدردی و همرنجی رخ نمیدهد که هیچ، دست‌افشانی و پایکوبی از رنج دیگری هم روی میدهد. آیا من که فرهاد و رومئو و دیگرِ خیل عاشقان را نمی‌شناسنم و به شنیدن شعرهایی که به توصیف فلاکت و بدبختی این ابنای بشر می‌پردازد جان و دل می‌سپارم و زیبا می‌پندارمشان، بیمار نیستم؟ آیا سادیستم ندارم؟ آیا اگر رومئو پسر همسایه‌مان یا فرهاد همبازی مدرسه‌ام بود هم به «زیبایی» شعر دل می‌بستم؟ یا چون می‌پندارم که خیالی و وهم‌اند چشم، گوش و دلی نداشته‌اند تا ببینند و بشنوند و احساس کنند دردی را باید به زیبایی بپردازم؟ آیا خون در رگهایشان به جوش نمی‌آمد؟ اگر روزی بفهمم که واقعا چنین انسان تیره‌بختی وجود داشته است و در کوه جان سپرده است چه؟ چگونه می‌توان در بدبختی بدبخت‌ترین انسان‌ها زیبایی جست؟ اصلا موجوداتی خیالی و وهمی بوده‌اند، بی‌تفاوتی به این خشونت و گجسته‌تجربه‌هایی که موجودی خیالی چشیده و چسبیدن به زیبایی شعر چه؟ اگر خیال چنین تعیین کننده است چرا خود را پیرامون زیبایی جستن در داستانی وهمی و خیالی مواخذه نمی‌کنیم؟ ولی به محض اینکه بحث درد و رنج مطرح می‌شود چنین خوک‌منشانه لبخند می‌زنیم؟ شعر چه خصوصیتی دارد که باعث می‌شود درد و رنج دیگری را امری والا و زیبا در نظر بگیرم؟ آیا فرمِ شعر تا بدین حد جانی‌پرور است که فارغ از محتوا به تحسین زیبایی خواهیم نشست؟ ادبیات، این گهواره‌ی خونخوارگی، زشت‌ترین و پست‌ترین لحظات عمر یک بشر را چون تالاری از شکوه و فخر دیگرِ انسان‌ها می‌سازد. بشر یا ادبیات، کدام پست‌تر و حقیرترند؟

Friday, June 8, 2018

عشق‌ورزی با یاری‌گریِ افلاطون


رویدادهای زندگی ما نیاز به بررسی و اندیشه دارند. گاه خود به تنهایی می‌اندیشیم. گاه انسانی خردمند یا صاحب‌نظر در زندگی ما سبز می‌شود و ما را در اندیشیدن یاری می‌رساند. گاه، در گذشته‌ها، انسانی خرمند از پدیده‌ای سخن گفته که می‌تواند همه ما آیندگان را یاری رساند. یاری رساندن نه این معنا که پاسخ یا دوا و مرهمی برای ما فراهم آورد، خیر، یعنی به ما کمک می‌کند درست اندیشیدن را فراهم کنیم. عشق یا دوستی از جمله پدیده‌هایی‌اند که همه ما با آنها سر و کار داشته و داریم و چه بسیار سوتفاهم‌ها و سردرگمی‌ها که پیرامونشان نداریم. در چنین غبارآلوده فضایی، چه یاریگری برتر از افلاطون می‌توان سراغ کرد؟ افلاطون در کتابی که اغلب تحت عنوان «ضیافت» ترجمه شده به عشق و دوستی می‌پردازد. پیشتر ترجمه خوبی از این اثر، بقلمِ گران‌مایه محمدعلی فروغی خوانده بودم. چندی پیش خسته‌خاطری همین کتاب را با نامِ «مهمانی» با ترجمه «رضا کاویانی و محمدحسن لطفی» پیش‌کش کرد. از آنجا که این دیالوگ در مهمانی‌ای رخ می‌دهد و جمع باصطلاح خودمانی است، مترجمان ترجمه متن را به شکل غیررسمی‌تر و روان‌تر درآورده‌اند. مقدمه خوبی هم توسط رضا کاویانی در ابتدای کتاب آمده است. این کتاب «بسرمایه کتابخانه ابن سینا» به بهای 40 ریال به چاپ رسیده بوده است. بخش کوتاهی از متن ترجمه را در ادامه بخوانیم:

در بین کسانیکه با پسران عشق میورزند بآسانی میتوان افرادی را که ازاین اروس الهام میگیرند بخوبی بازشناخت زیرا اینگونه افراد به بچه‌ها توجهی ندارند بلکه به جوانهائی میل میکنند که آثار خردمندی در آنها ظاهر شده باشد و این موقعی است که موی صورت شروع بروئیدن میکند. کسی که با جوانی در این سن عشق‌ورزی آغازد گمان میکنم حاضر باشد همه زندگی خود را با او بسر برد. چنین عاشقی هرگز معشوق خود را نخواهد فریفت و او را مایه ریشخند مردم نخواهد ساخت و دل از او برنخواهد گرفت و بدیگری نخواهد بست. بنظر من اصلا باید قانونی وضع شود که دلباختن به پسران نورس را ممنوع سازد تا اینهمه کوشش در راهی که پایانش روشن نیست صرف نشود زیرا در مورد بچه ها بهیچوجه معلوم نیست که چه تحولاتی در آنها بوجود خواهد آمد و آیا بالاخره از لحاظ جسمی و روحی خوب خواهند شد یا بد. اشخاص باشرف داوطلبانه این قانون را برای خود وضع میکنند. در عین حال باید آن عشقبازان سفله را نیز مجبور ساخت که از عشق‌ورزی با زنان هر جائی دست بردارند زیرا همین قبیل عشقبازان عشق‌ورزی با پسران را بدنام ساخته‌اند بحدی که حتی بعضی کسان جرات میکنند بگویند که کمر بخدمت عاشق بستن ننگ است و اینان با توجه بهمان عشقبازان سفله این حرف را میزنند زیرا میبینند که آنها چه کارهای ناپسند و ننگ آوری مرتکب میگردند و حال آنکه هر کاری که با نظم عمومی و رسوم و آداب مطابق باشد هرگز سزاوار ملامت نمیتواند باشد.  (صص 38-40)  

گم شدن و تعدد خویشتن

حس گم شدن، حس غریبی است. نه گم شدن در جایی در دنیای واقع، مثلا در خمِ خیابانی، پیچ جاده‌ای، یا زیرِ گذری. حس گم شدن، یعنی همان جایی که می‌گ...