Friday, August 11, 2017

چپ‌گردِ فلسفه‌ی تحلیلی: مارکسیسم تحلیلی




فلسفه تحلیلی با تاکید بر شفافیت زبانی و مفهومی شناخته می‌شود و همین حد آشنایی ممکن است شخص را به خطا بیاندازد و گمان کند که این نوع از فلسفه نمی‌تواند اهداف سیاسی-اجتماعی داشته باشد یا گرایشی در فلسفه تحلیلی برای تحقق بخشیدن به افق جامعه‌ای مطلوب وجود ندارد. بین فیلسوفان تحلیلی چهره‌های متفاوتی با نگرش‌های متفاوت به امر سیاسی وجود داشته‌اند. ویتگنشتاین دستکم در دوره‌ای از زندگی خود تحت تاثیر نگرش اشپنگلر به تاریخ، اعتنایی به امر سیاسی نداشت، برتراند راسل در کنار فلسفه تحلیلی، به فعالیت‌های گسترده سیاسی می‌پرداخت و برای عقاید سیاسی خود به زندان هم رفت، مایکل دامت مبارز فعالی علیه نژادپرستی بود و به این خاطر دستگیر هم شد و کتابی فلسفی هم در باب «مهاجرت و پناهجویان» نگاشته است[1]. مایکل دامت با بررسی دقیق و تشریح آرای فرگه، او را بین خوانندگان انگلیسی زبان احیا کرد. دامت علاوه بر نوشته‌های فلسفی فرگه، نوشته‌های روزمره یا دفترچه خاطرات او را نیز بررسی کرد و یافتن فرازهایی در مدح و ستایش هیتلر در بین این خاطرات، دامت را شوکه کرد. پوزیتیویست‌های منطقی عضو حلقه وین پروژه‌ای سیاسی-اجتماعی برگرفته از عصر روشنگری را ادامه می‌دادند که طی آن علم و عقل در شکل‌گیری زندگی ایده‌آل بشری نقش اصلی را بازی می‌کند. گرایش سیاسی آنها مشخصا سوسیالیسم بود و با پیدایش حکومت نازیسم آنها مجبور به ترک وین شدند و اغلب آنها نهایتا در آمریکا مستقر شدند. بعدتر که حکومت آمریکا درگیر جنگ سرد شد و تحمل ترویج چپ‌گرایی را در دانشگاه نداشت، ابعاد سیاسی اجتماعی پوزیتیویسم منطقی که به سمت سوسیالیسم متمایل بود رفته رفته حذف شد.[2] در چنین فضایی تصور بر این بود که فلسفه نمی‌تواند و نباید در مورد مسائلی مانند عدالت و آزادی سخن بگوید و بررسی این مفاهیم را باید به علوم انسانی سپرد. این روند با آثار جان رالز و برخی دیگر از شاگردان و همکاران او تغییر کرد و بحث بر سر مفاهیم سیاسی و اجتماعی به بخشی ثابت از فلسفه تحلیلی تبدیل شد. رالز در کنار برخی دیگر از فیلسوفان تحلیلی مانند الیزابت آنسکوم و برنارد ویلیامز، با نوشتن کتابها و مقالات خود در شکستن سیطره «فایده‌گرایی» به عنوان نگرش غالب به جامعه و کارکرد آن، نقش پررنگی ایفا کردند. علاوه بر این، واکنش فیلسوفان تحلیلی به رویدادهای سیاسی اطراف خود همچنان برقرار بود و به عنوان مثال الیزابت آنسکوم در نقد اهدای دکترای افتخاری به هری ترومن – رییس جمهور آمریکا – مقاله نوشت.[3] گرایش‌ فیلسوفان تحلیلی به لیبرالیسم، سوسیالیسم یا فاشیسم ختم نمی‌شود و به عنوان مثال در حال حاضر ریموند گویس، استاد دانشگاه کمبریج، از جمله فیلسوفان تحلیلی است که به معرفی گونه خاصی از نگرش «رئال پولیتیک» می‌پردازد. این اشارات مختصر و ناقص ارائه شواهدی است که نشان می‌دهد فیلسوفان تحلیلی و فلسفه تحلیلی با امر سیاسی بیگانه نبوده‌اند. در حال حاضر نیز، فلسفه تحلیلی در بخش‌هایی از فلسفه که به فرد، قدرت، جامعه، روابط بین افراد، مشروعیت و... پرداخته می‌شود حضوری پررنگ دارد. 

گرایش به مارکسیسم بین برخی فیلسوفان تحلیلی نیز وجود داشته و حتی گونه‌ای مارکسیسم داریم که به «مارکسیسم تحلیلی» معروف است. این مکتب، البته محدود به فلسفه نمی‌شود و برخی از اعضای آن در زمینه اقتصاد و دیگر علوم انسانی فعال بوده‌اند. جرالد کوهن[4] معروف به جری کوهن[5] فیلسوف تحلیلی برجسته این مکتب بود و اثر او «دفاع از نظریه‌ی تاریخ کارل مارکس»[6] به عنوان سرآغاز نگرش تحلیلی به مارکسیسم شناخته می‌شود. برخلاف بسیاری دیگر از نگرش‌های مارکسیستی، به جای آنکه سخنان مارکس را مبنای عمل سیاسی قرار دهد یا سعی کند با استفاده از نگرش مارکس یا نگرشی مارکسیستی نقدهای جدیدی به سرمایه‌داری وارد کند، مارکسیسم تحلیلی به تحلیل و بررسی خود مارکسیسم پرداخت. از نظر آنها آنچه مارکس مطرح کرده است طرح اولیه یک نظریه علمی است و نیاز است که آن را با استفاده از فلسفه تحلیلی و علوم روز پیرایش کرد و پرورش داد. این در حالی است که در آن زمان، یعنی اواخر دهه هفتاد میلادی، بدبینی متقابلی بین مارکسیست‌ها و فیلسوفان تحلیلی وجود داشت. در حالی که مارکسیست‌ها فلسفه تحلیلی را محافظه‌کارانه یا غیرسیاسی می‌دانستند، فیلسوفان تحلیلی به قابلیت‌های فلسفی متن‌های مارکس شک داشتند و ایده‌های فلسفی او را فاقد اهمیت و پر از خطا می‌دانستند. در این فضا، برخلاف نگرش‌هایی به مارکسیسم که مارکسیسم را در همین حالت پیش‌طرح علمی خود مبنای حقایق برمی‌شمردند و سخنان مارکس را به دگما تبدیل کرده بودند، شعار مارکسیست‌های تحلیلی «مارکسیسم بدون مزخرفات» بود، آنها سعی داشتند با استفاده از فلسفه تحلیلی و علم به بررسی مواضع فلسفی، اقتصادی و سیاسی مارکس بپردازند. یکی از مهم‌ترین این «مزخرفات» که مارکسیستم تحلیلی با آن کاملا مخالف بود، باصطلاح منطق دیالکتیک هگلی بود که مارکس هم از آن بهره می‌برد. پیشرفت‌های خیره‌کننده منطق که توسط فیلسوفان تحلیلی همچون راسل، فرگه و رمزی به ارمغان آمده بود جایی برای جدی گرفتن اوهامی ذهنی تحت عنوان «دیالکتیک هگلی» به عنوان منطق باقی نمی‌گذاشت. آنها میراث هگلی مارکس را نقطه ضعف مارکسیسم می‌دانستند، هرچند مارکس تنها دیالکتیک را به عنوان یک روش از هگل اخذ کرد و محتوای سخنان الهیاتی هگل را کنار گذاشت. با کنار گذاشتن کامل میراث هگل از آرای مارکس و تلاش برای جایگزین کردن ابزار معتبر عقلی و علمی به جای روش مخدوش هگل، مارکسیست‌های تحلیلی طرح نظریه‌پردازی برای جامعه به شکلی که رهایی به ارمغان بیاورد را آغاز کردند. برای نزدیک شدن به نظریه مطلوب جامعه  با کنار گذاشتن دیالکتیک از مارکسیسم، این ادعا که مارکسیسم به لحاظ روش‌شناختی از دیگر «علوم بورژوایی» متمایز است زیر سوال می‌رفت ولی مارکسیسم تحلیلی تعهدی به این تقسیم‌بندی‌های ایدئولوژیک نداشت. جلوگیری از نقد و بررسی مارکسیسم با روش‌‌‌های متداول در علوم انسانی، گرایش رایجی بین مارکسیست‌ها بود که مارکسیست‌های تحلیلی سعی در تغییر آن داشتند.  از نظر آنها اساس مارکسیسم را نه روش‌شناسی مسئله‌دار آن، که مدعاهای آن در مورد جهان تشکیل می‌داد، و آنها هدف خود را بررسی دقیق این مدعاها می‌دانستند. مارکسیست‌های تحلیلی نیز همچون مارکس به ظرفیت رهایی‌بخش علم باور داشتند، و سعی داشتند نظریه‌ای علمی طرح کنند که توانایی بوجود آوردن جامعه‌ای رهایی یافته و عاری از استثمار را داشته باشد. آنها نقطه شروع خود را مارکسیسم قرار داده بودند و سعی داشتند با بررسی و تحلیل مارکسیسم به آن ایده‌آل نزدیک شوند، در حالی که در بسیاری از گونه‌های مارکسیستی سخنان مارکس نقطه پایان بررسی و تحلیل هستند و فصل‌الخطاب در نظر گرفته می‌شوند.

از بین نقدهایی که به این مکتب شده است، گذشته از کنار گذاشتن دیالکتیک در مارکسیسم، تعهد مارکسیست‌های تحلیلی به فردگرایی روش‌شناختی با نقدهای زیادی مواجه شده است. در پاسخ به این نقد، آنها به برخی از سخنان مارکس که نشان دهنده تایید فردگرایی روش‌شناختی توسط مارکس بوده، اشاره می‌کردند. مارکسیسم تحلیلی در زمانی مطرح شد که مارکسیسم در دیگر نقاط اروپا در حال تغییر مسیر به سمت روانکاوی، نظریه ادبی، فرهنگ و هنر بود. تلاش آنها برای بررسی دقیق، نقد، تشریح و بازسازی نظرات مارکس با استفاده از ابزار عقلی و علمی یکی از مهم‌ترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین تلاش‌های معاصر برای احیای نگرش چپ، به روز رسانی، و نقد و اصلاح آن بوده است. 
   
جری کوهن در سالهای آخر عمر خود به بررسی پرسش‌های هنجاری در زمینه اخلاق نیز پرداخت و  آثاری در این زمینه نوشت. مارکس بر این باور بود که دیدگاه او در مبارزه با سرمایه‌داری متضمن قضاوت اخلاقی‌ نیست. مارکس از مفاهیم اخلاقی مانند «عدالت» بیزار بود (در این مورد اختلاف نظرهایی بین مفسران مارکس وجود دارد) و در مقابل مفهوم «رهایی» یا «آزادی» را مفهومی علمی می‌دانست که می‌توان به شکلی معنادار در مورد آن سخن گفت و آن را سنجید. نقد او به سرمایه‌داری هم به عنوان نقدی که سرمایه‌داری را با اصول اخلاقی ثابت یا واقعی قضاوت کند در نظر گرفته نمی‌شود – که در آن صورت نقد مارکس به سرمایه‌داری نامنسجم خواهد بود – بلکه نقد او به هر سیستمی با توجه به مدعاهای همان سیستم است. به عنوان مثال، اگر سیستمی مدعی است که رهایی به ارمغان می‌آورد، مارکس آن سیستم را بر اساس همان مدعاها خواهد سنجید و بررسی خواهد کرد که تا چه میزان یک سیستم توانایی تحقق بخشیدن به ایده‌آل‌های ادعایی خود را دارد. بررسی جایگاه اخلاق در نگرش مارکسیستی از جمله مباحثی است که در کنار جری کوهن، بسیاری افراد دیگر نیز به بررسی آن پرداخته‌اند.[7] تاکید برخی چهره‌های سرشناس مارکسیست – مانند تروتسکی – بر اینکه اخلاق یک پدیده طبقاتی یا بورژوایی است یا تکرار شعارهایی مانند «هدف، وسیله را توجیه می‌کند» بین برخی از نیروهای چپ به عنوان اصلی اخلاقی، نشان دهنده این است که رابطه اخلاق و مارکسیسم نیاز به بررسی دقیق دارد. یک مثال را در نظر بگیرید، «خرید سوسیالیستی». برای برخی از افراد در طیف چپِ مارکسیست یا سوسیالیست، اگر محصولی حاصل استثمار کارگران باشد، نباید تولید آن را با خرید آن محصول تشویق کرد و در عوض حتی می‌توان با دزدی کالایی که با استثمار کارگران تولید شده، به آن بنگاه خسارت زد. این سرقت، «خرید سوسیالیستی» در نظر گرفته می‌شود. آنچه در پس ایده «خرید سوسیالیستی» مطرح است، «مالکیت خصوصی» است. اگر کارگر مالک خصوصی آنچه تولید می‌کند نباشد که اساسا نمی‌توان مفهوم استثمار را هم مطرح کرد. ولی پذیرفتن این حد از مالکیت خصوصی به این معنا نیست که تمامی انواع مالکیت خصوصی که در جامعه سرمایه‌داری مطرح است از نظر مارکس یا مارکسیست‌ها قابل پذیرش است. پس باید پرسید چه نوع مالکیت خصوصی مورد پذیرش است؟ آیا خرید سوسیالیستی اخلاقی است؟ یا آیا هدف، وسیله را توجیه می‌کند؟ آیا مارکسیست‌ها می‌توانند به حقوق بشر باور داشته باشند؟ آیا اخلاق صرفا پدیده‌ای طبقاتی است؟ و پرسش‌های بسیار دیگری که ‌می‌توان در رابطه با اخلاق و مارکسیسم مطرح کرد. سخنان مارکس در رابطه با تمامی مسائلی که مطرح شده است، حتی خود اخلاق، برگرفته از نگاه فلسفی اوست. برای بررسی دقیق این پرسش‌ها در چهارچوبی مارکسیستی، می‌بایست از خود سخنان مارکس شروع کنیم. به عنوان مثال، چرا نباید از عبارات اخلاقی مانند «وظیفه» یا «حق» استفاده کنیم؟ آیا دلایل مارکس برای آنچه می‌گوید قابل قبول است؟  خود مارکس، سخن قابل توجهی در مورد اخلاق و امور هنجاری نداشته است و از طرفی فلسفه اخلاق در سده بیستم شاهد پیشرفت‌های چشم‌گیری در طرح پرسش و مواجهه با مسئله اخلاق بوده است. در نتیجه تلاش برای سنجش و بازسازی احتمالی مارکسیسم با توجه به دستاوردهای فلسفه اخلاق نیز تلاش در خور توجهی است.  

مارکسیسم از جمله اولین مکتب‌های فکری غربی بوده‌ که در دوران جدید وارد فضای فکری کشور ما شده است. مارکسیسم تاثیرات کلانی بر نگرش ما به پدیده‌هایی مانند جامعه‌، فرد و دولت گذاشته است و در محوریت بخشیدن به مفاهیمی مانند آزادی و برابری در گفتار و کردار سیاسی جامعه ما نقش مهمی بازی کرده است. در مواجهه با این میراث، برخی صرفا تاخت و تاز به مارکسیسم و پاک کردن آثار آن از جامعه را راه نجات معرفی می‌کنند، برخی نیز با رویکرد احساسی سعی دارند با این تخریب احساسی مقابله کنند. با این حال، از آنجا که مارکسیسم چیزی نزدیک به صد سال در فضای فکری کشور ما حضور داشته است و به بخشی از میراث فکری جامعه ما تبدیل شده است، جای خالی بررسی‌های عقلانی و علمی درباره «مارکسیسم در ایران» خالی است. حمله‌های احساساتی به مارکسیسم در مجلات زرد و تظاهر به «نقد مارکسیسم» چرخه واکنش‌های هیجانی را تقویت می‌کند. بررسی چگونگی ورود مارکسیسم به ایران، تاثیرگذاری بر اقتصاد در ایران، کارکرد سیاسی-اجتماعی آن، تاثیر آن بر مفهوم هنر و فرهنگ در جامعه ما، تاثیرش بر دینداریِ دینداران و نوع دینداری در جامعه ما، نقش آن در شکل‌گیری نگرش کلی ما به جامعه و پرسش‌های بسیار دیگری در این زمینه وجود دارد که بررسی دقیقا آنها بدور از هیجان‌زدگی ضروری است. مارکسیسم تحلیلی می‌تواند به عنوان یک مکتب که چنین کاری را در مقایس بزرگتر انجام داده است الهام بخش چنین بررسی دقیقی در رابطه با مارکسیسم در ایران باشد. 

چند اثر از آثار مارکسیست‌های تحلیلی

Cohen, G. A. (2000). Karl Marx's theory of history: a defence. Oxford: Clarendon Press.

Cohen, G. A. (1989). On the currency of egalitarian justice. Ethics, 99(4), 906-944.

Roemer, J. (1985). A general theory of exploitation and class.

Roemer, J. (Ed.). (1986). Analytical marxism. Cambridge University Press.

Wright, E. O. (1995). What is analytical Marxism?. In Rational Choice Marxism (pp. 11-30). Palgrave Macmillan UK.



[1] Dummett, M. A. (2001). On immigration and refugees. London: Routledge.

[2]  جنگ سرد چگونه فلسفه علم را تغییر دادhttp://zoheirnoaparast.blogspot.co.at/2015/04/blog-post.html
[3] اخلاق در قاموس جنگ http://iran-newspaper.com/Newspaper/BlockPrint/22701
[4] Gerald Cohen
[5] Jerry Cohen
[6] https://www.amazon.com/Karl-Marxs-Theory-History-Cohen/dp/0691070687
[7] برخی نیز به شدت با این نوع بررسی‌ها مخالف هستند و وارد کردن بحث اخلاقی در مارکسیسم را نوعی انحراف برمی‌شمارند. یکی از مقالاتی که تلاش برای وارد کردن بحث‌های اخلاق درون مارکسیسم را نقد کرده برایان لایتر است که می‌توانید مقاله او را در اینجا بخوانید https://papers.ssrn.com/sol3/papers.cfm?abstract_id=2642058

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...