Friday, July 7, 2017

نقد کتاب «تهاجم فرهنگی» اثر محمدتقی مصباح یزدی





در کتاب «تهاجم فرهنگی» مصباح یزدی قصد دارد توضیح دهد تهاجم فرهنگی چیست، شامل چه چیزهایی می‌شود، چه زمانی شروع شده است، چرا اصلا در حال اتفاق افتادن است و در مواجهه با آن چه باید کرد. به همین دلیل، این توقع ایجاد می شود که او بررسی کوتاهی انجام دهد که اولین بار اصطلاح «تهاجم فرهنگی» دقیقا در چه تاریخی و توسط چه کسی و به چه معنایی مطرح شده است. او این کار را نمی‌کند و در عوض به صورت جسته گریخته و مختصر به سخنان رهبر اول و رهبر دوم جمهوری اسلامی در رابطه با تسلط بیگانگان بر فرهنگ ارجاع می‌دهد. علت اهمیت این تبارشناسی در این بود که هنگامی که او می‌خواهد تعریفی از تهاجم فرهنگی بدهد و قصد دارد در راستای اهداف و سخنان دو رهبر جمهوری اسلامی این کار را بکند، نمی‌تواند هر تعریفی از فرهنگ را برگزیند. بلکه باید ببیند که منظور شخصی که اصطلاح «تهاجم فرهنگی» را به کار برده از فرهنگ چیست، و در صورتی که شخصی غیر از این دو شخص، یا پیش تر از آنها هم از این اصطلاح استفاده کرده است چه تفاوتی بین این کاربردها وجود دارد. مصباح یزدی عنوان می‌کند ««مفهوم واژه «فرهنگ» از مفاهیم بسیار پیچیده است و به رغم تعاریف بی‌شماری که درباره آن بیان شده، تا کنون تعریف روشن و جامعی از آن ارائه نشده است. با این همه منظور ما از آن در بحث «تهاجم فرهنگی» عبارت از مجموعه‌ای از مایه‌های فکری و ارزشی است که در رفتار اختیاری و اجتماعی انسان اثر می‌گذارد»» (ص 9). یا در جایی دیگر می‌گوید «برای این واژه بیش از پانصد تعریف ذکر شده است که پرداختن به همه آنها در این بحث کوتاه و مختصر میسر نیست. اما به صورت اجمالی می‌توان فرهنگ را اینگونه تعریف کرد:«فرهنگ عبارت است از مجموعه مایه‌هایی که رفتار او [انسان] را از رفتار حیوانات مشخص و ممتاز می‌سازد»» (ص 26). وقتی کسی «تهاجم فرهنگی» را مطرح می‌کند، تصور خاصی از فرهنگ دارد و بر اساس این تصور باور دارد که به فرهنگ او تهاجمی رخ می‌دهد. هر چند مصباح یزدی بعدتر به صورت جسته گریخته به مفهوم فرهنگ اشاره می‌کند ولی تا پایان کتاب ما متوجه نمی‌شویم که دقیقا چرا از اصطلاح «فرهنگ» استفاده شده است، چرا که مشخصا منظور مصباح یزدی از «تهاجم فرهنگی» توطئه فرهنگ ماده‌گرای غرب، کلیسا، و برخی کشورهای همسایه برای از بین بردن دین و ایمان جوانان ما است. او می‌توانست از اصطلاح «تهاجم مذهبی» یا «توطئه علیه مذهب» برای اثر خود استفاده کند. به ویژه که او فرهنگ را شامل آداب و رسوم محلی هم نمی‌داند و عنوان می‌کند «محور اصلی فرهنگ را باورها و عقاید مربوط به انسان، ارتباط انسان با خدا و جهان و طبیعت؛ یعنی اصول دین، توحید، نبوت و معاد می‌دانیم» (ص 41). او نه تنها به ریشه مفهوم فرهنگ در کاربرد اولیه «تهاجم فرهنگی» اشاره‌ای نمی‌کند که حتی به دیگر مفاهیم متداول از فرهنگ هم اشاره‌ای نمی‌کند. مثلا اگر ایشان به تمایز بین فرهنگ والا و عامه، یا تعریف سه گانه ریموند ویلیامز از فرهنگ، یا دیگر تعاریف و دسته‌بندی‌هایی که مطرح شده اشاره‌ای می‌کرد و علت اینکه چرا نباید از این دسته‌بندی‌ها یا تعریف‌ها در تهاجم فرهنگی استفاده کرد، یا مثلا توضیح می‌داد کدام یک از این دسته‌بندی‌ها بهتر می‌تواند به ما در فهم پدیده «تهاجم فرهنگی» کمک کند، می‌توانستیم ضرورت به کارگیری واژه «فرهنگ» در عبارت «تهاجم فرهنگی» را متوجه بشویم. از نظر مصباح یزدی، تاثیر گذاشتن بر دیگر فرهنگ‌ها یا حتی در برخی موارد تهاجم فرهنگی امر بدی نیست، آنچه این پدیده را نامطلوب می‌کند تاثیرات ضدالهی فرهنگ غرب است. «اگر جامعه‌ای دارای فرهنگ منحط، ارزش های کاذب، باورهای غلط و شناخت های نادرست باشد، جامعه دیگری به انگیزه الهی و به قصد اصلاح سعی کند که باورهای غلط را از آن بزداید و ارزش های غلط را به ارزش های صحیح تبدیل نماید این کار ناپسند و نکوهیده نیست» (ص 28). او هم چنین می گوید «گاهی هجوم فرهنگی به انگیزه الهی انجام می گیرد که البته این کار انبیا و پیروان آنهاست» (ص 29).

در کشور ما سخن گفتن از «غرب» به صورت مبهم و نامشخص پدیده رایجی است، به شکلی که مخاطب قرار نیست متوجه شود که منظور شخصی که له یا علیه غرب سخن می‌گوید دقیقا چیست. ولی مصباح یزدی مشخص می‌کند که منظور او از غربی که به ما تهاجم فرهنگی می‌کند تمامیت تاریخ آن، منطقه جغرافیایی، یا حتی همه ساکنان و اندیشمندان فعلی غرب هم نیست، بلکه منظور او آنچه که ماده‌گرایی و لذت‌جویی‌ می‌نامد است که ریشه‌ای فلسفی در غرب دارد و شروع آن را نیز از رنسانس به بعد اعلام می‌کند. از نظر مصباح یزدی شکل‌گیری رنسانس واکنشی به ظلم، سرکوب‌گری و سانسور کلیسا علیه مردم و اندیشمندان است و پیش از سیطره کلیسا بر زندگی مردم و استبداد مذهبی در اروپا نیز فلسفه‌های ماده‌گرایانه و لذت‌جویانه داشته‌ایم. ولی از نظر مصباح رنسانس فلسفه خاصی نیست و صرفا احیای دو جریان ماده گرایی و لذت جویی یونان باستان است. ساده سازی رنسانس و معرفی کردن آن به عنوان نوزایی ماده‌گرایی و لذت‌جویی سخن قابل دفاعی نیست. آنچه در این اثر در مورد فلسفه غرب گفته می‌شود گاه سوال برانگیز، سست یا غیرقابل دفاع است. ابهام درباره نقشی که رنسانس قرار است در این تصویر بازی کند با برخی سخنان زمان‌پریشانه بدتر هم می‌شود: «اینها مکتب هایی بودند که بعد از دوره رنسانس، در اثر نگرش مادی، هر یک با اهداف خاصی تاسیس شدند و چنان که می‌دانیم هنگامی که غرب و به خصوص استعمار انگلستان به خوبی دریافت که در کشورهای اسلامی و به ویژه ایران با فرهنگی مواجه است که مشرکان بیگانه را تحمل نمی‌کند و مانع غارت گری آنان می‌شود، تشکیلات فراماسونی را در جهت نابودی فرهنگ و مسخ ارزش های اسلامی به راه انداخت» (ص 14). مشخص کردن اینکه چه سخنی را چه کسی کجا گفته است به جای ارجاع به «آنها»، «برخی»، «شخصی» می‌تواند ادعاهای مطرح شده در این اثر را باورپذیر کند، به عنوان مثال، «آنها به صراحت گفته‌اند که هدفشان از تبلیغاتی که در کشورهای اسلامی انجام می‌دهند، ترویج مسیحیت به امید مسیحی شدن مسلمان ها نیست، بلکه کمال آرزویشان این است که نسبت به اعتقادات و باورهای دینی، در قلب جوانان مسلمان شک و تردید ایجاد کنند تا عقایدشان ضعیف و ایمانشان در کفرستیزی و خداجویی سست گردد، آنگاه کاملا از هویت مذهبی و ملی و آرمان خواهی خود دست بردارند و رفتارهای غربی را در همه شئون زندگی، الگوی خود قرار دهند» (ص 23).   

او برای این مدعا که ماده‌گرایی و لذت‌جویی اساس فلسفه غرب است، سخنانی را به سه نفر یعنی راسل، نیچه و فروید متنسب می‌کند. «رها شدن از قید کلیسا به بی‌بند و باری و فساد اخلاقی تا آنجا پیش رفت که راسل در حدود هفتاد سالگی به عنوان یک فیلسوف اظهار کرد: لزومی ندارد که یک زن در انحصار یک مرد باشد؛ چه عیبی دارد که یک انسان هر گاه لازم باشد، همسرش را در اختیار مرد دیگری قرار دهد؟!» (ص 13). او در مورد فروید نیز می‌گوید «شگفت‌انگیزتر از آن، سخن فروید است که عقیده دارد: کودک نیز پستان مادرش را از روی غریزه جنسی می‌مکد» (همان) و در مورد نیچه ادامه می‌دهد ««نیچه» می‌گوید صفاتی مانند رأفت و رحمت و ایثارگری، به دلیل ضعف در انسان ایجاد می‌شود. هنگامی که فردی ضعیف گردید عاطفه پیدا می‌کند؛ اصولا انسان برای غلبه بر ضعیفان آفریده شده است!» (همان).

این اثر در واقع یک سخنرانی از مصباح یزدی بوده که پیاده شده و به چاپ رسیده است. در بازبینی فایل پیاده شده سخنرانی خوب بود ایشان به سخنانی که به راسل نسبت داده است منبع می‌داد که ببینیم راسل در کجا چنین سخنی را گفته است، یا به آثار خود فروید و نیچه یا فرویدشناس و نیچه‌شناسی معتبر مراجعه می‌کرد، تا این حجم از ساده‌سازی رخ نمی‌داد. این مسئولیت اخلاقی متداولی است که به عهده نویسنده کتابی است که به چاپ می‌رسد. ضمن اینکه مشخص نیست چرا نیچه‌ای که در زمره مخالفان تمدن جدید غربی قرار می‌گیرد و فرویدی که به سختی بتوان او را نماینده لذت‌گرایی توصیف کرد برای مثال در این کتاب انتخاب شده‌اند. برای مقاصد این اثر در نشان دادن انحطاط اخلاقی در آرای یک شخص احتمالا شخصی مانند مارکی دوساد از همه بهتر باشد، هرچند مشخص نیست ارجاع دادن به دوساد یا هر فرد دیگری با چنین افکاری چه کمکی به نتیجه گیری در مورد یک تمدن می‌کند.

برخی از سخنانی که در این کتاب مطرح می‌شوند ظاهرا بیش از آنکه ارتباطش با واقعیت مهم باشد، هدفش صرفا ترساندن مخاطب از عاقبتی شوم است که کشورهای غربی به آن مبتلا شده اند «در کشور آلمان، بسیاری از خانواده‌ها ازدواج خود را ثبت نمی‌کنند و به شهرداری می‌گویند که بچه ما حرام زاده است، تا از پول شهرداری استفاده کنند؛ چون در آن جا شهرداری به کسی که بچه حرام زاده را نگهداری کند ماهیانه پول می‌دهد. بنابراین، پدر و مادر ازدواج خود را نامشروع جلو می‌دهند و یا خود را حرام زاده معرفی می کنند تا از دولت پول بگیرند. با این حساب چقدر بچه حرام زاده وجود دارد؟ الی ماشاالله. آیا می‌توان توقع داشت که از بین این بچه ها انیشتین بوجود بیاید؟ این یک نمونه از فرهنگ غرب است.» (ص 38). این حجم از سخنان بی اساس و غلط از شخصی که ظاهرا نگران راستی و درستی است عجیب است. آیا چنین نقدهای بی‌ریشه‌ای به غرب می‌تواند به ما کمک کند معضل اصلی را در «تهاجم فرهنگی» بفهمیم و به مقابله با آن بپردازیم؟

مصباح یزدی قطع شدن رابطه دین از سیاست را از نتایج این فرهنگ ماده‌گرایانه و لذت‌جویانه می‌داند و از چنین تلاشی در جهان اسلام نیز خبر می‌دهد و نسبت به آن اخطار می‌دهد. آنچه در اغلب لیبرال دموکراسی‌های امروز داریم جدایی دین از سیاست نیست، بلکه جدایی دین از دولت است. ادیان به واسطه مناسک و مراسمی که دارند و همچنین خصوصیات هویتی آن سیاسی هستند ولی سیاست به دولت محدود نمی‌شود و عرصه سیاست گسترده‌تر از دولت است. این تصور که کلیسا یا دینداران در کشورهای لیبرال دموکراسی قدرت سیاسی ندارند و دین مطلقا سیاست‌زدایی شده است تصور درستی نیست. ضمن اینکه در کشوری مثل آمریکا در سال های اخیر رییس جمهورهای بنیادگرای مسیحی داشته‌ایم که عقاید بنیادگرایانه خود را مطرح می‌کردند. یکی (ریگان) از جمله آغازگران نئولیبرالیسم بود و دیگری (بوش پسر) که به تجاوز نظامی با توجیه مذهبی اقدام کرد.       

مصباح یزدی علاوه بر مصادیقی از اروپامحوری که در آن دستاوردهای دیگر تمدن‌ها جدی گرفته نمی‌شوند یا زیر سوال می‌روند، به درستی به مواردی از استثمار و استعمار کشورهای غیرغربی توسط غربی‌ها اشاره می‌کند. او همچنین به درستی اشاره می‌کند که برخی از نویسندگان و اندیشمندان نیز در نظریه‌پردازی برای تجاوز و غارت دیگر مردمان فعال بوده‌اند. هرچند نام بردن از این افراد و نحوه دخالت آنها می‌توانست این نقد صحیح را از حالت انتزاعی و عمومی خارج کند و مخاطب دقیقا متوجه باشد که درباره چه پدیده‌ای
‌ای در کجای تاریخ صحبت می‌شود. همچنین سخن گفتن از مصادیق تاریخی می‌توانست کمک کند این اثر از نگرش یک جانبه به غرب خارج شود. به عنوان مثال، خاطرنشان کردن اینکه برخی کشورهای اروپایی در برچیده شدن برده‌داری در برخی کشورهای اسلامی نقش داشته‌اند، یا استعمارگران در ممنوعیت مراسم ساتی در هند نقش داشته‌اند، یا فمینیسم و امکان نقش بازی کردن زنان در سیاست در دوران معاصر نیز از غرب وارد کشورهای اسلامی شده است، در کنار جنایت‌هایی که غربی‌ها مرتکب شده‌اند به ما این امکان را می‌دهد تا با واقعیت بهتر مواجه شویم. ضمن اینکه ایشان به حکومت‌های اسلامی در طول تاریخ که در حق مسلمانان و دیگر ساکنان این سرزمین‌ها جرم و جنایت مرتکب شده‌ و می‌شوند سخنی به میان نمی‌آورد، نکته‌ای که می‌توانست قرار دادنش در کنار جنایت‌های غربی‌ها در حق مردم همین سرزمین‌ها بهتر مشخص کند که مثلا چه میزان آنچه ایشان ماده‌گرایی و لذت‌جویی در فرهنگ غرب می‌نامد عامل این قضیه است و چه میزان عوامل احتمالی دیگر.

او پس از بحث در مورد چند مدل سلطه – نظامی، سیاسی، اقتصادی – به تعریف سلطه فرهنگی می‌پردازد و می‌گوید پس از اینکه نه شرق و نه غرب توانستند انقلاب بیست و دو بهمن را از آن خود کنند و حمله نظامی عراق به ایران ناکام ماند، دشمنان ایران دریافتند که بهترین راه نفوذ همین تهاجم فرهنگی است. او از پیچیده بودن تهاجم فرهنگی در مقایسه با تهاجم نظامی سخن می‌گوید و عنوان می‌کند که «باید اعتراف کرد که با تأسف فراوان، تلاش دشمنان اسلام در این زمینه تا اندازه‌ای موفق نیز بوده است و امروز دیگر هجوم فرهنگی به شکلی نیست که بتوان درها را به روی آن بست، زیرا تکنولوژی جدید، درها را شکسته و فرهنگ مهاجم، چون مهمان ناخوانده‌ای به اندرونی سر کشیده است» (ص 22). نه تنها تصویری که ایشان از غرب ارائه می‌کند یک جانبه است، که تصویر او از رابطه بین فرهنگ‌ها نیز یک طرفه است. تعامل‌ و داد و ستد بین فرهنگ‌ها همیشه از نوع تهاجم و خصمانه نیست. مشخص کردن دقیق مصادیق خصمانه داد و ستد فرهنگی از مصادیق غیرخصمانه آن می‌تواند به مخاطب کمک کند متوجه بشود تهاجم فرهنگی شامل چه مواردی شده و شامل چه مواردی نمی‌شود. در عوض او چندین فعالیت را که معمولا تحت عنوان فعالیت فرهنگی شناخته می شوند مانند سیاحت و جهانگردی و حتی تخصص در امور باستان را به عنوان سرپوشی بر فعالیت مروجین مسیحیت برمی‌شمارد. در این اثر مصباح یزدی در تعیین اینکه آیا این تهاجم فرهنگی از جانب غرب ماده گرا و لذت گرا به سمت جوامع اسلامی صورت می گیرد یا اینکه این تهاجم از سوی مسیحیان تبشیری علیه جوامع اسلامی صورت می گیرد مردد به نظر می‌رسد. این در حالی است که او در ابتدای اثر مشخصا عنوان می کند تهاجم فرهنگی رسوخ فرهنگ ماده گرایانه و لذت جویانه بین مسلمانان است. البته این مسئله به مسیحیت هم ختم نمی‌شود و وهابیت را هم در برخی موارد در بر می گیرد: «بنابراین، با وجود تبلیغات وسیعی که از طرف مسیحیت علیه اسلام صورت می‌گیرد و با وجود کارشکنی‌ها و دشمنی‌هایی که وهابیون علیه تشیع می‌کنند و نیز با توجه به غیرقابل مقایسه بودن نیروی انسانی و بودجه‌های تبلیغی ما با نیروها و بودجه‌های کلانی که از طرف واتیکان هزینه می‌شود، به طوری که حتی بودجه و امکانات یکی از کلیساهایی که در آنجا اداره می‌شود، با تمام بودجه اختصاصی کشورعربستان در آنجا قابل مقایسه نیست، با همه این تفاصیل باید امیدوار بود و تا حد قدرت در امر تبلیغ اسلام و اعزام مبلغ به کشورها باید کوشش کرد» (ص 24). منظور این نیست که مسیحیان یا وهابی‌ها یا دیگر گروه های مذهبی در حال تلاش برای تبلیغ باورهای خود هستند یا نیستند، منظور این است که مفهوم تهاجم فرهنگی که در ابتدا به ماده‌گرایی و لذت جویی فرهنگ غرب محدود شده بود با مسیحیت و وهابیت هم گره خورده است. و البته حجم تناقض با این ادعا افزایش هم می‌یابد «از ابتدای تاریخ زندگی اجتماعی انسان همه افراد بشر در گروه حق و باطل قرار داشته اند و از همان ابتدا هم تهاجم فرهنگی وجود داشته است» (ص 33).  

در جایی که او به تبیین مبارزه با تهاجم فرهنگی می‌پردازد می‌گوید که برای مبارزه می‌بایست حقایق اسلام و ارزش های آن تبلیغ شود. او منطق مبارزه فرهنگی را زور و شعار نمی‌داند و عنوان می‌کند که باید با عقل و منطق و علم نشان داد که حق چیست و بدین شکل دشمن فرهنگی مغلوب می‌شود؛ اما مشخص نشده که چگونه می‌توان با عقل، منطق و علم باورهای اسلامی را بین جوانان مستحکم کرد.

مصباح یزدی در مورد رابطه سلطه فرهنگی و اقتصادی می گوید: «تسلط فرهنگی هم به نوبه خود مقدمه‌ای است برای تسلط اقتصادی چون نمی‌توانند اجناس خود را به مردمی که فرهنگشان با خواست آنها وفق ندارد و مصرفی نیستند بفروشند برای اینکه هر روز بتوانند بیش از پیش اجناس خود را به آن کشورها صادر کنند باید فرهنگ مردمِ آنها را مطابق خواست خود عوض کنند. اگر فرهنگی مبتنی بر عقاید مذهبی، زهد و پارسایی باشد بازاری برای آنها به وجود نمی‌آورد.» (ص 29). این تعریف از هدف تهاجم و تسلط فرهنگی که در واقع روبنایی برای تسلط اقتصادی است تعریفی مارکسیستی است. ولی بخش دوم این سخن، نمی‌دانم که آیا می توان زهد و پارسایی را بین مردمان یک کشور ترویج داد یا نه، ولی برای فرهنگ مذهبی هم بازار مصرفی وجود دارد و نیازی نیست که فرهنگ یک کشور را عوض کرد. مثلا اگر یک کشور غربی بتواند به کشور دیگری چادر صادر کند و این کار برایش سودآور باشد این کار را خواهد کرد، چنان که می‌کنند. در نتیجه، دقیقا مشخص نیست چرا برای تسلط اقتصادی بر بازار کشوری نیاز داشته باشند فرهنگ و مذهب مردمی را تغییر دهند؛ این بخش به توضیح بیشتری نیاز دارد. هرچند اینجا «زهد و پارسایی» هم به عنوان راه حلی برای مقابله با مصرف‌گرایی اضافه شده است. این مدعا که دشمنان قصد تغییر باورها، گرایش ها و رفتارهای مسلمانان ایرانی را دارند تا بدین وسیله بتوانند بر ما مسلط شوند، چندین بار در این اثر تکرار شده است. یا حتی عنوان شده است که دشمنان در پی تضعیف باورهای مذهبی و پس از آن دیگر آنها نمی‌توانند در صحنه‌های نبرد «جوانان پانزده شانزده ساله ما، با اعتقادات به آخرت و امدادهای غیبی، دنیا را تکان داده‌اند اینها همه به خاطر جدی گرفتن این مسائل است» (ص 34). تعریف فرهنگ این بار شامل امور غیبی هم شده است و جوانانی که باورهایشان تضعیف شده باشد «حاضر نخواهند بود که نارنجک به کمر ببنند و خود را به زیر تانک دشمن بیندازند» (ص 34).

مورد دیگری از تهاجم فرهنگی که او مشخص می کند به آمار جرائم و معضلات اجتماعی آمریکا و آلمان (مانند مواد مخدر و قتل) اشاره می‌کند و می‌گوید که آنها می‌خواهند این فرهنگ غربی را به کشور ما وارد کنند. البته این معضلات در کشور ما وجود دارد و نیازی نیست که آنها را وارد کنند و این معضلات شرقی و غربی ندارد، ولی در این موارد ظاهرا تهاجم فرهنگی هدفش بر هم زدن نظم جامعه است و نه فراهم کردن بازار برای فروش محصولات. او در نهایت مشخص می‌کند که هدف تهاجم فرهنگی علاوه بر نابود کردن دین و ایمان، زهد و پارسایی افراد، اصول دین و ولایت فقیه نیز هست و اعلام می‌کند که «تنها چیزی که باعث رشد، ترقی و استقلال کشورهای اسلامی می‌گردد ایمان اسلامی آنها و یقینشان نسبت به مبادی دینی‌شان است. لذا، با وسواس خود ترویج شکاکیت می‌کنند که امروز شاهد نمونه‌هایی در کشور خود هستیم؛ گاهی در جراید، گاهی در سخنرانی ها و گاهی در کتاب ها» (ص 54). اگر تنها عامل رشد خود را ایمان به اسلام بدانیم طبعا عدم رشد فعلی را عدم ایمان به اسلام و مانع رشد را تهدید ایمان به اسلام در نظر خواهیم گرفت. برای این ادعا همانند ادعاهای بسیار دیگر مطرح شده استدلالی ارائه نمی‌شود. 

پ.ن. برای نقد این اثر از نسخه پی‌دی‌اف آنلاین استفاده شده است. 

علیه نسبی‌گرایی: نقد بنیان‌های فلسفی مکتب ادینبرا

مارکوس زایدل در اثر خود «نسبی‌گرایی معرفتی» به نقد فلسفی رویکرد جامعه‌شناسی دو تن از اعضای مکتب ادینبرا، دیوید بلور و بری بارنز می‌پردا...