Sunday, June 18, 2017

معرفی کتاب «دیدگاه‌ها و برهان‌ها: مقاله‌هایی در فلسفه‌ی علم و فلسفه‌ی ریاضی»





علم مدرن ابزاری است که به واسطه‌ی آن می‌توان دقیق‌ترین و قابل اعتمادترین باورها در مورد جهان را به دست آورد، وقایع جهان را پیش‌بینی کرد و در صورت لزوم در جهان به بهترین روش دخالت کرد. در عین حال این جایگاه جدید برای علم قرار است دست سنت، مذهب، باورهای رایج، تعصب، خرافه و دیگر انواع منابع شکل‌دهنده‌ی باورهای انسانی را در قلمروی عمومی کوتاه کند و در نهایت مامنی برای آن‌ها در قلمروی شخصی فراهم آورد. این جایگاه برای علم باعث می‌شود تعریف ما از علم، معیار علمی بودن، روش‌‌های علمی، و هر آنچه که به علم مرتبط می‌شود، اهمیت دوچندانی پیدا کند. پرسش‌هایی که فلسفی هستند. از این رو فلسفه‌ی علم مستقیما به ابعاد سیاسی و اجتماعی زندگی ما انسان‌ها پیوند دارد.
در همین راستا برخی پرسش‌های بسیار مهم نیز مطرح شده و می‌شوند. مثلا، آیا معرفت ما نسبت به جهان تنها از طریق علوم طبیعی (به طور خاص فیزیک) حاصل می‌شود، یا دیگر شاخه‌های علم هم توان معرفت‌بخشی دارند. آیا دیگر شاخه‌های علم را می‌توان نهایتا به فیزیک فروکاست؟ اگر چنین نباشد رابطه‌ی بین شاخه‌های متفاوت علمی، و ابژه‌ای که در مورد آن صحبت می‌کنند چیست؟ مثلا آیا سلول‌ها (بیولوژی) را می‌توان نهایتا با ذرات فیزیکی (فیزیک) تببین کرد؟ اگر نتوان چنین کرد آیا باید بپذیریم که بیولوژی و فیزیک دو قلمروی مستقل و جدا از هم را تبیین می‌کنند؟ پیامدهای هر یک از این مواضع برای انتولوژی ما چه خواهد بود؟ و غیره.
ریاضیات نیز از جهات زیادی برای این تصویر علمی اهمیت دارد. دانش دقیق و یقینی‌ که به ریاضیات نسبت داده می‌شود هر از چندگاهی در تاریخ فلسفه، باعث شده فیلسوفان به ریاضیات به عنوان یک الگو برای رشته‌ی خود نگاه کنند تا بتوانند یک بار برای همیشه پرسش‌های کهن فلسفی را با یقین و دقت حل و فصل کنند. ماهیت خود ریاضیات و نوع دانشی که از آن به دست می‌آید، از جمله پرسش‌های مهم خواهد بود. علاوه بر این، فیزیک -ملکه‌ی علوم- و برخی دیگر از شاخه‌های علمی ساختاری ریاضیاتی دارد و این مسئله خود باعث می‌شود جایگاه و نقش ریاضیات در علم و فلسفه‌ی علم اهمیت زیادی پیدا کند.
شاپور اعتماد در کتاب «دیدگاه‌ها و برهان‌ها: مقاله‌هایی در فلسفه‌ی علم و فلسفه‌ی ریاضی» مجموعه‌ای از مقالات ترجمه و تالیفی را گردآوری کرده است. این کتاب به دو بخش فلسفه‌ی علم و فلسفه‌ی ریاضی تقسیم می‌شود. در بخش اول، که همان بخش «فلسفه‌ی علم» است، ده مقاله وجود دارد که شامل یک مقاله‌ی تالیفی با عنوان «منطق، ریاضیات ‌و ‌علوم‌ طبیعی در رساله‌ی منطقی-فلسفی ویتگنشتاین» و نه ترجمه است که از آن میان می‌توان به «علوم صوری و علوم تجربی» نوشته‌ی رودلف کارناپ، «کل‌گرایی» نوشته‌ی کواین، «علم و شبه‌علم» اثر لاکاتوش و «افسانه‌های پریانِ» فایرآبند اشاره کرد.
مقاله‌ی تالیفی این بخش مقاله‌ای کوتاه و خواندنی است که ضمن اشاره‌ی کوتاهی به فلسفه‌ی ویتگنشتاین ، به نگرش او به فلسفه و منطق می‌پردازد و سپس بخش‌هایی از رساله که به منطق، ریاضیات و علوم طبیعی اختصاص دارند، به ترتیب تفکیک شده‌اند.
در انتهای این نوشته بخش ضمیمه‌ای وجود دارد که نکته‌ی مختصری در مورد آن قابل بیان است. چنانکه در این ضمیمه آمده و اغلب هم عنوان می‌شود، ویتگنشتاین بر حلقه‌ی وین تاثیر گذاشت. ولی بخشی که اغلب به آن اشاره نمی‌شود، تاثیری است که ویتگنشتاین از حلقه‌ی وین می‌گیرد. حلقه‌ی وین صرفا تفرجگاهی برای ویتگنشتاین نبوده که وی در آنجا به آزار و اذیت اندیشمندان دوران خود بپردازد.
هرچند تمامی مقالات این بخش، مقالاتی برجسته هستند و توصیه به خواندن آنها از بزرگترین نیکی‌هاست، ولی اینجا به اختصار به دو متن از لاکاتوش و فایرآبند می‌پردازم.
در «علم و شبه‌علم»، لاکاتوش ضمن اشاره به دو نمونه‌ی تکفیر کوپرنیک و آزار رساندن حکومت شوروی به دانشمندانی که از نظریه‌ی مندل دفاع می‌کردند، به ما یادآوری می‌کند که مسئله‌ی تفکیک علم و شبه‌علم، سیاسی و اجتماعی نیز هست. هرچند برای مخاطب ایرانی بدیهی بودن این سخن می‌بایست مسجل باشد. جایی که انقلاب فرهنگی رخ داده، برخی اساتید و دانشجویان به دلیل دیدگاه‌های خود اخراج شده و مورد آزار و اذیت قرار گرفته‌اند، تلاش برای اسلامی کردن علوم صورت گرفته و می‌گیرد و حتی چهره در نقاب خاک کشیدگانی مانند ماکس وبر نیز محکوم شده‌اند. هرچند برخلاف شوروی سابق، علوم طبیعی کم و بیش از گزند بی‌خردی‌های سیاسی در امان هستند و بیش از هر چیز این علوم انسانی است که گلوگاهش فشرده می‌شود. (1)
لاکاتوش هم‌چنین به گونه‌ای از جلوگیری از پژوهش‌های علمی در کشورهای غربی اشاره می‌کند که ارزش‌های لیبرال مانع از انجام آن‌ها می‌شود. مثال خاص او بررسی رابطه‌ی هوش و نژاد است که در دانشگاه‌های غربی به دلیل این ارزش لیبرال که انسان‌ها با هم برابر هستند، مانع از انجام چنین پژوهشهایی می‌شوند. در این مورد خاص تاریخچه‌ی وحشتناک به‌نژادی که توسط آلمان نازی، آمریکا و چند کشور دیگر پیگیری می‌شد و هم‌چنین تاریخ ننگین نژادپرستی که از جمله توجیه‌های آن کم‌هوش بودن بردگان سیاه‌پوست بود و تبعیض‌های نژادپرستانه‌ی فعلی که با این‌گونه تعصبات توجیه می‌شوند، باید در نظر گرفت. بیم آن می‌رود که این‌گونه پژوهشها به بازتولید و تثبیت و وجاهت بخشیدن به نژادپرستی بیانجامد. هرچند این نیز نوعی مانع‌تراشی برای پژوهش علمی است ولی مشخصاً می‌توان تفاوت این نوع ممنوعیت را با فرهنگی که در آن شخصی به دلیل سخن گفتن از ژنتیک مندلی به اردوگاه کار اجباری فرستاده می‌شود و در آنجا از بین می‌رود، متوجه شد.
یکی از تصورات برای تشخیص علم از شبه‌علم، باور عمیق اکثریت به یک پدیده است که لاکاتوش با یادآوری باورهای خرافی زیادی که اکثریتی به آن عمیقاً باور داشته‌اند، این معیار را زیرسوال میبرد. «تاریخ اندیشه به ما نشان می‌دهد که بسیاری بوده‌اند که با تعصب به باورهایی بی‌پایه اعتقاد داشته‌اند. اگر قرار بود شدت اعتقاد به باور، نشانه‌ی دانش باشد، ما باید بسیاری از حکایتهای گوناگون درباره‌ی ارواح خبیثه، فرشتگان، شیاطین و بهشت و جهنم را هم تحت عنوان دانش دسته‌بندی کنیم». (ص۱۰۴)
هرچند هم‌چنان این عنصرِ یقین یا باور عمیق از جمله توقعات باقی‌مانده‌ایست که افراد از علم دارند و شاید بهترین نماد آن جایی باشد که افراد از اثبات نظریه‌های علمی سخن می‌گویند. لاکاتوش با یادآوری زمانه‌ی تولد علم مدرن، یعنی زمانی که مهم‌ترین مباحث مرتبط به خدا و شیطان و بهشت و جهنم بود، عنوان می‌کند که الهیات جایی برای شک و حدس قایل نبوده، ولی از آنجایی که در عصر روشنگری خطاپذیر بودن انسان پذیرفته می‌شود، الهیات تبدیل به علم محال می‌گردد. در عوض میراثی که این نوع نگرش الهیاتی برای عصر روشنگری باقی گذاشت این بود که علوم طبیعی می‌بایست یقینی باشند و اثبات شوند و علم جای حدس و تردید ندارد. همان‌طور که عنوان شد برای لاکاتوش این امر نه ممکن است و نه معیاری برای تمایز بخشیدن علم از شبه‌علم است.
این وجه یقینی بودن و طلب اثبات البته به علوم طبیعی محدود باقی نماند و در برخی از شاخه‌های علوم انسانی نیز این میل وجود داشت. یکی از تمایزهای بین علوم انسانی و علوم طبیعی وجود ارزش‌ها در نظریه‌های علمی است. باور رایج این است که در فیزیک ارزش‌های انسانی دخیل نیستند و این علم با واقعیت عینی سر و کار دارد. از نظر برخی فیزیک، از این حیث، نه تنها باید الگوی علوم طبیعی که باید الگوی علوم انسانی هم باشد. در حالی که برخی بر این باورند که علوم انسانی ماهیت متفاوتی دارد و نمی‌توان به آن نوع عینیت در فیزیک دست یافت. مارکسیسم یکی از مکاتبی است که بحث بر سر علمی بودن یا نبودن آن در دهه‌های گذشته داغ بوده است. مارکسیست‌ها و طرفداران علمی بودن مارکسیسم، از نظر علمی مارکسیسم را بالاتر از علوم طبیعی می‌دانستند. این در حالی است که باید پرسید «آیا مارکسیسم هیچ‌گاه واقعیت حیرت‌برانگیزی را به طور موفقیت‌آمیز پیش‌بینی کرده است؟ هرگز! البته تا به حال چندین پیش‌بینی ناموفق کرده است. مثلاً زمانی پیش‌بینی می‌کرد که نخستین انقلاب سوسیالیستی در جامعه‌ای به وقوع خواهد پیوست که از لحاظ صنعتی پیشرفته‌ترین جامعه باشد، یا اینکه در کشورهای سوسیالیستی، دیگر انقلابی به وقوع نخواهد پیوست» (ص ۱۱۳). ولی در مواجهه با این پیش‌بینی‌های غلط، برخلاف فیزیکدانان که به بازبینی یا حتی کنار گذاردن یک نظریه روی می‌آورند، «مارکسیست‌ها همه‌ی این پیش‌بینی‌های غلط را توجیه کردند، آن‌ها بهبود وضع طبقه‌ی کارگر را با بافتن نظریه‌ی امپریالیسم توجیه کرده‌اند، آن‌ها حتی توجیه کرده‌اند که چرا نخستین انقلاب سوسیالیستی در روسیه‌ی از لحاظ صنعتی عقب‌مانده، به وقوع پیوست... برنامه‌ی نیوتن منجر به واقعیت‌های جدید شد، ولی نظریه‌ی مارکسیستی از واقعیت‌ها عقب‌مانده است و هم‌چنان به سرعت می‌دود تا بدان‌ها برسد» (همان). جای شکی نیست که پیش‌بینی‌های مارکس و انگلس اشتباه بوده و برخی مارکسیست‌ها به دنبال توجیه این اشتباهات بوده‌اند. این بدان معنا خواهد بود که هم مارکسیسم علم نیست و هم برخی یا عمده‌ی مارکسیست‌ها روحیه‌ی علمی ندارند و همچون دینداران به توجیه شبکه‌ی باورهای خود می‌پردازند. هرچند این بدان معنا نیست که سنت فکری مارکسیسم با خرافه و باورهای غلط یکی است. مارکسیسم ابزار و ادوات نقد فراهم می‌کند . اساساً پدیده‌ای شبه‌علمی نامیده می‌شود که مدعای علمی بودن داشته باشد یا مدعای این را داشته باشد که ظرفیت نظریه‌های علمی را دارد. هیچ‌کس نمی‌تواند کوبیسم را به شبه‌علمی بودن محکوم کند و سپس نتیجه بگیرد که این سبک هنری را باید دور ریخت. مارکسیسم نیز تنها در صورتی می‌تواند به شبه‌علم محکوم شود که آنچنان که مارکس و انگلس و بسیاری دیگر از مارکسیست‌ها باور داشته و دارند، ادعای علمی بودن داشته باشد. ولی اگر عناصری از مارکسیسم را که هم‌چنان کارآیی دارند برای نقد و تفسیر به کار بگیریم، از این گزند رها خواهیم شد.
مطلب دیگری که در این بخش آمده، بخشی از سخنرانی معروف فایرآبند، «چگونه از جامعه در برابر علم دفاع کنیم» است که تحت عنوان «افسانه‌های پریان: علیه روش و نتایج» در این مجموعه آمده است. در مورد فایرآبند باید این نکته را در نظر داشت که او از به زبان آوردن سخنان تحریک‌آمیز و جنجالی نه تنها گریزی نداشت که تعمدی نیز در آن داشت. مقایسه کردن علم با افسانه‌های شاه پریان توسط یک فیلسوف علم و نه یک بنیادگرای مذهبی بسیار تحریک‌برانگیز بوده و هدف او نیز هم همین است. فایرآبند از استبداد علم گلایه می‌کند و  ضمن ایدیولوژی خواندن علم، در کنار دیگر ایدیولوژی‌ها، عنوان می‌کند که هر ایدیولوژی را اگر به حالت سلب دربیاوریم، نامطوب است. رقابت بین ایدیولوژی‌های رقیب خارق‌العاده است ولی وقتی تنها یک ایدیولوژی وجود داشته باشد، کسل‌کننده می‌شود و حالت شست‌و‌شوی مغزی به خود می‌گیرد. از این رو فایرآبند در سخنی بسیار جنجال‌برانگیز بنیادگرایان کالیفرنیا را به دلیل مخالفت با فرگشت مورد تقدیر قرار می‌دهد. وی این تقدیر را علی‌رغم آگاهی‌اش در مورد به قدرت رسیدن بنیادگرایان آمریکایی و یکه‌تازی احتمالی آن‌ها در میدان شوونیسم و تمامیت‌خواهی عنوان می‌کند.
تأکید علم‌گرایان بر علم به عنوان حقیقت، مانع از بررسی این احتمال می‌شود که «حقیقت»، خود می‌تواند برای توجیه ایدیولوژی به کار رود. فایرآبند علاوه بر پذیرفتن اهمیت حقیقت، بر اهمیت ارزش‌های دیگر مانند «آزادی» و «استقلال ذهنی» نیز تاکید می‌کند و می‌گوید اگر هر یک از این سه ارزش با هم در تعارض باشند، می‌توانیم انتخاب کنیم که کدام ارزش برایمان مهم‌تر است، در حالی که تلاش علم‌گرایان در راستای محدود کردن آزادی اندیشه است.
دو تعریف از علم‌گرایی را در نظر بگیریم؛ بنیادگرایان مذهبی یکی از گروه‌هایی هستند که از تعبیر «علم‌گرایی» استفاده می‌کنند. آن‌ها مخالف علم مدرن هستند، دست کم در سطح نظری، هر چند ممکن است از تمام مزایای عملی آن نهایت بهره را ببرند. گروه دیگری که از «علم‌گرایی» استفاده می‌کنند نه تنها مخالف علم نیستند، بلکه دستاوردهای آن را تحسین می‌کنند و به شکوفایی آن علاقه‌مندند. منظور این گروه از «علم‌گرایی» کاربرد نادرست شاخه‌ای از علم یا یکی از روش‌های علمی در جایی نامناسب است. مثلاً یکی از بحث‌های موجود این است که آیا با استفاده از علوم زیستی می‌توان اخلاق را تعیین کرد یا نه؟ اگر شما بگویید که همه‌ی سؤال‌های انسان را می‌توان با علوم طبیعی پاسخ داد، کسی که معتقد است اخلاق و «باید»ها به طور کلی از واقعیت‌ها قابل استخراج نیستند، شما را علم‌گرا خطاب خواهند کرد. ولی این بدان معنا نیست که علم‌گرا برای اخلاق و «باید»ها، به نهاد کلیسا یا روحانی محل مراجعه می‌کند. به سکوت واداشتن کسی که با «علم‌گرایی» به معنای دوم مخالف است، با استفاده از تشبیه او به یک بنیادگرای مذهبی، مغالطه است.
با این حال می‌‌توانیم با توجه به دوران خودمان به این فکر کنیم که آیا اساساً سخنان فایرآبند در دوران خود او یا دوران ما قابل توجه هستند یا در چه زمینه‌هایی قابل توجه بوده و در چه زمینه‌های برای علم مخرب هستند. در کشور ما این سخنان فایرآبند تا چه اندازه معنادار است و در سطح جهان چطور؟ از آنجایی که علم مستقیماً به وجوه سیاسی اجتماعی زندگی ما پیوند دارد، آیا نوع نقد فایرآبند مفید است؟ و پرسش‌های بسیار دیگری که می‌توانیم بررسی کنیم. در عین بررسی مواردی از استبداد علمی، باید در کنار آن از مواردی که علم سرکوب می‌شود نیز سخن گفت. در حال حاضر شخص رئیس جمهور آمریکا کشوری که مهم‌ترین کشور در زمینه‌ی علوم محسوب می‌شودبه این دلیل که زمستان‌ها هم‌چنان سرد هستند به گرمایش زمین اعتقادی ندارد.
بخش دوم کتاب با عنوان «فلسفه‌ی ریاضی» شامل دوازده مطلب می‌شود که دو مطلب تالیفی در این بین از شاپور اعتماد به چشم می‌خورد. نوشتارهای «ماهیت راستی ریاضی» اثر همپل، «تصمیم‌ناپذیری در نظام پرینکیپیا ماتماتیکا» اثر گودل، و «اثبات ریاضی چیست»اثر لاکاتوش از جمله آثار این بخش هستند. در یکی از دو اثر تالیفی این بخش، اعتماد در «تحقیق و خلاقیت» که در‌واقع نقد و بررسی کتاب «روانشناسی ابداع در ریاضیات» است، به نظریه‌های رقیبی که سعی دارند نوآوری ریاضیدانان را تبیین کنند، می‌پردازد. خلاقیت و نوآوری و نقش آن در دستاوردهای مهم علمی از اهمیت زیادی برخوردار است چرا که اگر این پدیده قابل آموزش و بهبود باشد، خود این موضوع به یکی از مهمترین موضوعات پژوهشی تبدیل خواهد شد، با این هدف که چگونه میتوان این توانایی را در افراد پروراند. اگر هم این مهارت به شکلی باشد که قابلیت برنامه‌ریزی برای بهبود آن وجود نداشته باشد –به بحث ناخودآگاه و نقش آن در خلاقیت در همین فصل مراجعه کنیدبرنامه‌ریزی در بهترین حالت اتلاف منابع خواهد بود. در عین حال تأکید بیش از اندازه بر خلاقیت و تلاش برای تبدیل آن به مسئله‌ی اصلی علم‌ورزی، به نحوی که به فراموشی «تدابیر اساسی برای تأمین امکانات و تسهیلات برای شکل‌گیری جامعه‌ی علمی» (ص ۳۲۷) منجر شود، معضلی است که اعتماد علیه آن هشدار میدهد.
در آخر در نوشته‌ی «ترجمه و زبان علم»، اعتماد به بررسی اجمالی ترجمه‌ی متون علمی می‌پردازد. در این مطلب کوتاه او با اشاره به دیدگاههای چامسکی، کواین و توماس کوهن، او به مسئله‌ی قیاس‌ناپذیری یا نامتوافق بودن می‌پردازد. مفهومی که از ریاضیات باستان وام گرفته شده است. اعتماد از وجود نوعی از نامتوافق بودن «که در علم دایم رخ می‌دهد» (ص ۳۵۴) دفاع می‌کند، چرا که «زبان علم نه تنها زبان واحدی نیست بلکه مرکب از زبان‌هایی است که به یکدیگر ترجمه ناپذیرند» و در چنین حالتی طبیعت تنها راهنمای آن‌ها برای دست یافتن به زبان جدید خواهد بود. نتیجه‌ای کواینی که شرایط انسانی را با شرایط هیومی یکسان می‌داند.
این کتاب مجموعه‌ای ارزشمند از مطالبی در فلسفه‌ی علم و ریاضی بوده که خواندن آن‌ها برای دانشجویان فلسفه ضروری است، روان بودن ترجمه‌ها و جذابیت موضوع نیز می‌تواند انگیزه‌ای مضاعف برای مخاطب عام برای خواندن این کتاب باشد. چاپ سوم این کتاب توسط نشر مرکز در سال ۱۳۹۳ در ۷۰۰ نسخه با قیمت ۲۱۵۰۰ تومان به چاپ رسیده است.

1)    در مورد تاثیر ایدئولوژی بر علم در کشورهای شوروی و آلمان نازی:
استالین و علم در شوروی
ایدئولوژی استالینی و ماجرای لیسنکو
علم و ایدئولوژی در آلمان نازی


نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...