Friday, May 5, 2017

آیا می‌توان از خشونت برای رهایی بهره گرفت؟



«خشونت مامای هر جامعه‌ی کهنی است که جامعه جدیدی را باردار است» کارل مارکس


کمپین‌ها، تظاهرات و راهپیمایی، رای دادن و تصویب قوانین از جمله راه‌هایی هستند که هر یک به اندازه و نوبه خود می‌توانند منجر به رهایی شوند. پرسش این است که آیا می‌توان با توسل به خشونت هم رهایی را به ارمغان آورد؟  پرسش از نقش خشونت برای رهایی در اندیشه چپ پرسشی کهن است و به آن بسیار پرداخته شده است. پیش از انقلاب فرانسه، در رژیم کهن سه گروه عمده اجتماعی وجود داشتند: بورژوازی، اشراف‌زادگان و روحانیون. اشراف‌زادگان با استناد به «خون اشرافی» و «آبا و اجداد» خود مدعی مشروعیت جایگاه اجتماعی خود بودند و به رزم‌آوری برای آرمان‌هایی مانند شرف و آبرو اهتمام داشتند. روحانیون نیز جایگاه خود را با ادعای تفسیر و فهم صحیح باورهای مذهبی توجیه می‌کردند، باورهایی که از نظر آنها به حقایقی فراتر از جهان مادی اشاره دارند.  هر دوی این گروه‌ها اموری را تبلیغ می‌کردند (به ترتیب: شرف و باور مذهبی) که فایده (utility) نداشت. بورژوازی در عوض نه به رزم‌آوری و نه به معجزه و محراب برای دخالت در زندگی علاقه‌ای نداشتند. آن‌ها به نعمت‌های دنیا علاقه دارند و نیازی به توجیه این علاقه نمی‌بینند. بورژوازی به دنبال طراحی جامعه به شکلی صلح‌آمیز است که بتوان در آن تجارت کرد. دنیای مطلوب بورژوا دنیایی راززدایی شده، باثبات، امن و بدون نیاز به تغییرات گسترده ساختاری است چرا که پیش‌بینی‌پذیری برای تجارت ضروری است. در حالی که اشراف‌زادگان برای دخالت در دنیای اطراف خود و حفظ نظم موجود از شمشیر یا نیروی نظامی استفاده می‌کردند و روحانیون از سنت و محراب بدین منظور کمک می‌گرفتند، بورژوای از نقد بهره می‌گرفت. تفاوت نقد بورژوا با نقد رادیکال یا انقلابی، تفاوت در رویکرد آنها به وضع موجود است، یکی برای حفظ وضعیت موجود نقد می‌کند دیگری برای تغییر وضع موجود. (1)


مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست به براندازی نظم بورژوایی با توسل به انقلابی خشونت‌آمیز اشاره می‌کنند. همچنین با نگاهی به تاریخ مبارزات رهایی‌بخش درخواهیم یافت که بسیاری از این جنبش‌های رهایی‌بخش با خشونت بسیار همراه بوده‌اند. از حمام خونِ انقلاب فرانسه، تا پایان دادن به برده‌داری در آمریکا، تا کسب حق رای زنان در برخی از کشورها، و مبارزه برخی کشورهای تحت استعمار برای رهایی و شکست نازیسم و فاشیسم در جنگ جهانی دوم از جمله مواردی هستند که با توسل به خشونت رهایی حاصل شده است. بنابراین، در اینکه خشونت توانسته و می‌تواند آزادی به ارمغان بیاورد شکی نیست؛ آنچه باید بررسی کرد این است که خشونت چه جایگاهی در راه رسیدن به آزادی دارد.


سه نوع نگرش متفاوت به رابطه خشونت و آزادی مطرح شده است. نگرشی که خشونت را برای حصول رهایی ضروری می‌داند. نگرشی که خشونت را برای حصول رهایی ضروری نمی‌داند بلکه خشونت ابزاری است که در صورت نیاز باید به آن توسل جست و نگرش سومی که خشونت را تحت هیچ شرایطی نمی‌پذیرد. منتسب کردن نگرش اول به مارکسیسم اشتباه است. هرچند مارکس و انگلس در جوانی تحت تاثیر ژاکوبن‌ها و شیوه انقلابی‌گری آن‌ها بودند ولی هم مارکس و انگلس و هم لنین صرفا نگرشی ابزاری به خشونت داشتند. آن‌ها از امکان انقلاب مسالمت‌آمیز و بدون خشونت نیز سخن گفته‌اند و آن را نیز در صورت کارآیی مشروع دانسته‌اند. از نظر آن‌ها اینکه انقلابِ رهایی‌بخشِ مسالمت‌آمیز میسر است یا نیست به شرایط بستگی دارد. می‌توان شرایطی که آن‌ها برای امکان انقلاب مسالمت آمیز برشمرده‌اند (مثلا محاصره شدن یک کشور با کشورهای سوسیالیستی) را نقد کرد ولی آنچه برای این نوشته مهم است این است که ضمن این که آن‌ها از بهره گرفتن از خشونت برای آزادی دفاع کرده‌اند، آن را منوط به شرایط دانسته‌اند، و بنابراین ارزش ابزاری برای آن قائل هستند.‌ان

نگرش سوم، نگرشی صلح‌جویانه است و در حال حاضر تحت عناوینی همچون «عدم خشونت» در حال تبلیغ و گسترش است. در این نوع نگرش اغلب به مبارزات گاندی و مارتین لوتر کینگ برای رهایی هند از استعمار و رهایی سیاه‌پوستان آمریکا از تبعیض اشاره می‌شود. دومینیکو لسوردو با بررسی مبارزه گاندی و مارتین لوتر کینگ نشان می‌دهد که در واقع آنچه تحت عنوان «نفی خشونت» نامیده می‌شود و معنای آن این است که هیچ‌گونه خشونتی نباید اعمال شود اساسا وجود تاریخی ندارد. (2) گاندی در چندین مرحله و به روش‌های متفاوت سعی داشت آزادی هند را به ارمغان بیاورد. او نخست از در خوش‌خدمتی به استعمارگران وارد شد. کمک کردن به انگلیسی‌ها برای سرکوب بوئرها در آفریقا یا تبلیغ بی‌امان برای پیوستن سربازان هندی به ارتش انگلستان در جنگ جهانی از جمله این موارد بودند. بعدها که متوجه شد این نوع خوش‌خدمتی راهگشا نیست، به مبارزه روی آورد. و در مبارزه خود نیز به «عدم خشونت» پای‌بند نبود بلکه تعریف خیلی خاصی از «عدم خشونت» داشت.  مثلا در «رژه نمک» او به پیروان خود گفت که نه تنها باید از درگیر شدن با پلیس خودداری کنند که حتی از دستان خود نیز برای دفاع از ضربه‌های پلیس نباید استفاده کنند. در واقع گاندی پیروان خود را در معرض خشونت قرار داد، به شکلی که جلوه این خشونت پلیس باعث برتری اخلاقی گاندی و پیروانش شود. او با تاکید بر مرگ به عنوان تنها مسیر برای رسیدن به زندگی به پیروان خود می‌گوید که باید حتی له شدن زیر سم اسب را تمرین کنند. گاندی بر این باور بود که با کشته شدن یاران و هم‌فکرانش آن‌ها قوی‌تر می‌شوند چرا که برتری اخلاقی نزد اذهان عمومی پیدا می‌کنند. در واقع ریخته شدن خون هم‌فکران برای یافتن نوعی برتری اخلاقی هدف گاندی بوده است که خود او و برخی این تاکتیک را نیز نوعی از نفی خشونت می‌دانستند. گاندی از ضرورت جان دادن برای رسیدن به آزادی سخن می‌گوید و می‌گوید که حتی اگر لازم باشد یک میلیون کشته بدهند باید بدهند. او در همان دوران نفی خشونت خود را اینچنین توصیف می‌کند: ترس نداشتن از کشته شدن و کشتن. در واقع گاندی نوعی فرهنگ انتحار و شهادت درست کرده بود و کشته شدن در این راه را با خشنودی خداوند گره زده بود. او برای توصیف رژه نمک گفته بود که دست خداوند را در این رژه می‌بیند.


حتی مورد مسیح که برخی او را الگوی نفی‌خشونت معرفی می‌کنند نیز جای بررسی دارد. برخی با اشاره به مسیح تاریخی نشان می‌دهند که مسیح با شمشیر مبارزه می‌کرده است و مسیحی که به متجاوز می‌گوید یک سیلی بزنید و یک سیلی هدیه بگیرید وجود تاریخی نداشته است. انگلس با تمایز قائل شدن بین انواع مسیحیت برخی از انواع آن را دارای پتانسیل انقلابی برمی‌شمرد. اشاره او به آرا و اندیشه‌های الهیات‌دانانی مانند توماس مونتسر است. ایده‌های او و کتاب مقدس عامل شکل‌گیری انقلاب کشاورزی در سده شانزدهم آلمان بودند. انگلس ولی از این هم فراتر رفت و خاستگاه مسیحیت را هم به لحاظ سیاسی و هم به لحاظ مذهبی انقلابی نامید. این روایت از مسیح به عنوان یک انقلابی با روایت کلیسا از مسیح ناهم‌خوان بود، مسیح کلیسا موجودی توسری‌خور و پذیرای ظلم و ستم است و از این رو نماد مهربانی و نفی خشونت شناخته می‌شود در حالی که مسیح انگلس مسیحی انقلابی است که برای برچیدن ظلم قیام می‌کند و کشته می‌شود. نهاد کلیسا با ترویج مسیح به عنوان یک الگو، دین افیونی را نیز ترویج می‌کرد؛ دینی که فقر و بدبختی خلق را تقدیر و موهبت معرفی می‌کند، غم و ماتم مقدس و حماسه مذموم برشمرده و مانع از دست اندازی فرودستان به ثروت نامشروع نهادهای قدرت از جمله خود کلیسا می‌شود . (3)


در کنار این نگرش سوم یا همان «نفی خشونت» برخی با تعریفی خیلی خاص از اصلاحات، اصلاحات را به عنوان بهترین روش برای به ارمغان آوردن آزادی معرفی می‌کنند. این منظور خاص از اصلاحات نفی هرگونه جنبش مدنی، تظاهرات خیابانی، و انقلاب برای رسیدن به آزادی است هرچند گاهی تظاهر دارد که مسأله اصلی آن نفی ‌خشونت و ویرانی ناشی از انقلاب است و برای پرهیز از خشونت اصلاحات را ترویج می‌کند. اگر به تاریخ اصلاحات نگاه کنیم می‌بینیم که اصلاحات نیز گاهی با خشونت بسیار زیاد همراه بوده است. از آنجایی که اصلاحات از طرف دولت و از بالا صورت می‌گیرد، در صورتی که با مقاومت مردم مواجه شود با خشونت همراه خواهد بود. انقلاب نیز ضرورتا خشونت‌آمیز نیست و در تاریخ معاصر انقلاب‌هایی داریم که خشونت‌آمیز نیستند.  


یکی دیگر از دلایلی که پرسش از خشونت برای رهایی اهمیت پیدا میکند این است که خشونت و ستم سیستماتیک (جامعه طبقاتی، مردسالاری و نژادپرستی) وجود دارد و باید آنها را از بین برد. اینکه چگونه باید آنها را از بین برد مسأله اصلی است. برخی برای از بین بردن چنین خشونت‌های سیستماتیکی صرفا بر گفت‌وگو تاکید می‌کنند. گفت و گو راه حل بسیار مناسبی برای حل بسیاری از معضلات و مشکلات است. ولی مفید بودن گفت‌وگو در مورادی مانند برده‌داری، نژادپرستی و مردسالاری که انقیاد یک گروه منفعت گروه دیگری را تضمین می‌کند چندان قابل تصور نیست. ممکن است برخی از افرادی که باورهای مردسالارانه، نژادپرستانه یا طبقاتی موجود در جامعه را پذیرفته باشند از این سیستم‌های سرکوب منتفع نشوند بلکه برعکس خود نیز متضرر باشند ولی منابع معرفتی آنها – مثلا پروپاگاندای دولتی یا سنت – انقیاد طبقاتی، جنسیتی یا نژادی را موجه جلوه دهد. همه افراد برای اینکه بفهمند باورهای طبقاتی، سکسیستی و نژادپرستانه صحیح یا غلط هستند سراغ بیولوژی، فلسفه بیولوژی یا دیگر شاخه‌های تخصصی آکادمیک نمی‌روند. هرچند علم می‌تواند به ما کمک کند از شر این انواع تعصب رها شویم ولی آنچنان که تاریخ علم نشان می‌دهد رجوع به علم هم نمی‌تواند به تنهایی تضمین کند که انقیاد از بین خواهد رفت. در واقع تاریخ علم نشان می‌دهد که باورهای نژادپرستانه و زن‌ستیزانه در شاخه‌هایی از علم مانند بیولوژی، جامعه شناسی، و روانشناسی بسیار فراگیر بوده‌ و خود به عنوان توجیهی برای انواع این تعصب به کار گرفته می‌شدند. هرچند در حال حاضر شاخه‌هایی مانند «فلسفه بیولوژی فمینیستی» نظارت خوبی بر علم‌ورزی فعلی دارد و از عواملی است که می‌تواند جلوی بازتولید انقیاد در علم را بگیرد و علم را به منبع مطمئن‌تری برای مبارزه با انقیاد تبدیل کند. ولی همانطور که گفته شد تاکید صرف بر علم نمی‌تواند کمکی کند. زیرسوال بردن نژادپرستی صرفاً یک فعالیت «معرفت‌شناختی» نیست بلکه یک مبارزه‌ی سیاسی است. بنابراین، ما نیاز داریم رویکردی به اندازه‌ی کافی رادیکال به نژادپرستی داشته باشیم که با اجرایی شدن آن به هدف سیاسیِ ریشه‌کن شدن نژادپرستی دست یابیم. صرف اشاره به غلط بودن باورهای نژادپرستانه نمی‌تواند کمک کند چرا که عواملی مانند تسلط طبقه‌ی حاکم بر رسانه‌ها مانع ترویج این دیدگاه صحیح می‌شوند.


هر یک از ما در بستر جامعه رشد می‌کنیم و ورود به جامعه و قرار گرفتن در معرض فرهنگ طبقاتی، سکسیست، و نژادپرستانه‌ی جوامع موجود، به این معناست که با آشنایی با زبان، مفاهیم و فرهنگ، در نگرش انقیادمحور خود غرقه می‌شویم. بنابراین، گاهی باورهای طبقاتی، سکسیستی، و نژادپرستانه بخشی از هویت شخص به عنوان عضو یک گروه است. در نتیجه انقیاد بخشی از هویت افراد است و نه صرفاً یک باور غلط در ذهن آن‌ها. مثلاً وقتی افراد در فرهنگ خود بزرگ می‌شوند، با موسیقی، داستان، بذله‌گویی، بازی و سرگرمی و غیره آشنا می‌شوند و این بخشی از هویت آن‌ها را تشکیل می‌دهد. از آنجا که این باورها بخشی از در فرهنگ و بنابراین بخشی از هویت آن‌هاست، بحث کردن با آن‌ها بر سر محتوای باور نژادپرستانه‌شان همیشه مفید واقع نخواهد شد، چرا که حتی می‌تواند منجر به بروز تدافع هویتی شود. یعنی افرادی که بخشی از فرهنگ ایشان تحت عنوان «انقیاد» نقد می‌شود، احساس می‌کنند هویت و فرهنگشان مورد حمله قرار گرفته است و باید از آن دفاع کنند. فرهنگ‌هایی که بابت زن‌ستیزی مورد نقد واقع می‌شوند این نقد را به تهدیدی برای موجودیت کل فرهنگ خود تصور می‌کنند و سعی می‌کنند نشان دهند که در واقع آن‌ها خیلی هم برای زنان احترام و کرامت قائل هستند. در چنین شرایطی حتی اگر یک فرد یا گروه محدودی درون یک فرهنگ، متوجه انقیاد بخشی از فرهنگ خود شوند و بخواهند صدای اعتراض خود را بلند کنند، ممکن است به عنوان خائن، از خودباخته، خودفروخته یا کسی که قدر فرهنگ خود را نمی‌شناسد، مورد حمله قرار گیرند. از این رو حرکت‌های انفرادی مانند ترور یک شخص معمولا نه تنها فایده‌ای ندارند بل‌که اکثریت را ترغیب می‌کند علیه آن تهدید خارجی متحد شده و این خود به تقویت و استحکام انقیاد می‌انجامد. برای تغییر دادن تبعیض در سطح یک فرهنگ نیاز است جنبش‌های مدنی و اجتماعی فراگیر و یکدستی وجود داشته باشد و آن‌ها به عنوان یک عمل جمعی به مقابله‌ی سیاسی با انقیاد بپردازند و فرهنگ خود را پالایش کنند. طبعا برای اینکه چنین جنبش‌هایی در کف خیابان میسر شوند نیاز است پیش از آن این افراد به این نتیجه برسند که باید حقوق خود را به صورت عملی مطالبه کنند.


نگرشی که خشونت را برای رهایی ضروری می‌داند نه تنها مثال نقض دارد که هدف از خشونت را نیز فراموش می‌کند. خشونت در واکنش به تبعیض سیستماتیک باید در راستای رفع تبعیض باشد نه نابود کردن شخص یا اشخاصی که در تبعیض نقش دارند. خشونت برای رهایی نمی‌تواند به دنبال ویرانی و انتقام باشد بلکه به امید از بین بردن تبعیض و شکل گرفتن آینده‌ای بهتر و مشترک بین همه است. بنابراین، لازم است بین انسان‌ها و اعمال آن‌ها تمایز قائل شویم. انسان‌ها خیر و شر نیستند، بل‌که این اعمال انسان‌ها است که خوب یا بد است. نگرشی کهن به انسان اینگونه بود که برخی ذاتا خیر و برخی ذاتا شر هستند و تنها راه ممکن برای برقراری عدالت، از بین بردن اشخاص شرور خواهد بود. هرچند اگر شخص یا اشخاص یا نهادهایی در برابر از بین بردن تبعیض مقاومتی بیش از اندازه نشان دهند و اینگونه باشد که موجودیت خود را با وجود آن نوع تبعیض گره بزنند در آن صورت خود آن‌ها به صورت داوطلبانه حاضرند در راه انقیاد دیگران حتی جان هم بدهند.


(1) Geuss, Raymond. Politics and the Imagination. Princeton University Press, 2009
(2)     Losurdo, D. (2015). Non-violence: A History Beyond the Myth. Lexington Books.
(3) http://isj.org.uk/the-full-story-on-marxism-and-religion/

علیه نسبی‌گرایی: نقد بنیان‌های فلسفی مکتب ادینبرا

مارکوس زایدل در اثر خود «نسبی‌گرایی معرفتی» به نقد فلسفی رویکرد جامعه‌شناسی دو تن از اعضای مکتب ادینبرا، دیوید بلور و بری بارنز می‌پردا...