Thursday, April 20, 2017

او می‌گوید


وقتی بهش می‌گفتیم همه چی آروم و خوب است، چشمهایش بی‌قرار می‌شدند، گونه‌هایش سرخ می‌شدند، انگشتهای کشیده‌اش را می‌کشید روی پیشانیش، بعد آرام دستش رو می‌آورد پایین‌تر، دو تا انگشتش را می‌گذاشت روی لبهایش، چشمهایش به زمین دوخته می‌شد. دوباره می‌گفتیم که اینجوری‌ها هم که تو می‌گویی نیست، اغراق می‌کنی.

 بدون اینکه هیچ حرکتی بکند نگاهش را از روی زمین برداشت و پرتاب کرد در چشمهای من:

-          اون بیرون جنگه، همه چی آرومه؟ کجا آرومه؟ جنگه لعنتی، جنگ.  محشر کبری واقعی.

او می‌گوید زندگی برای کسی که عاشق نیست معنایی ندارد. می‌گوید وقتی آدم به دنیا می‌آید، خانواده و فامیل و دوست و مدرسه و تلویزیون و رادیو و مسجد و بقیه جاها یک سری چیزها می‌کنند تو کله‌ آدم، ولی هیچکدام مال تو نیستند، وقتی اولین بار عاشق بشی، عصیان را تجربه می‌کنی، عصیان علیه آن چیزهایی که تو کله‌ات کردن، عصیان خودت علیه خودت، علیه آن خودت که آنها به تو تحمیل کرده‌اند، نه آن خودت که هیچگاه فرصتی نیافتی بسازی. طوفان‌زده می‌شود همه چیز، عاشق از بیرون به نظر بی‌نظم می‌آید، ولی خودش می‌داند که تنها نظم واقعی همان عصیان است، تنها حسی که انگار همه چیز سر جای خودش است و آروز می‌کند که ای کاش تا آخر دنیا همه‌چیز همینطوری باقی بماند، فقط آن عصیان عشق است که اینطوری است، همان عصیانی که همه نظم‌های دروغین را ویران می‌کند، و تا از ویران شدن همه بتهای نظم و آرامش مطمئن نشود آرام نمی‌گیرد.

زندگی برای او همین است، می‌گوید اگر عشق بمیرد، دیگر نه می‌توانی وانمود کنی به آن نظم‌های دروغین تعلق داری، نه دیگر آن عصیانگر درونت تکانت می‌دهد، فقط تو می‌مانی و کامی تلخ، همه نظم‌های بیرونی را مسخره می‌کنی، میدانی عشق چیست نه اینکه ندانی، مسئله دیگر ندانستن نیست، از همه هم بهتر می‌دانی عشق چیست، مسئله این است که دیگر گرم نیستی، حرارت عصیان تحریکت نمی‌کند بتها را بشکنی، وقتی عشق بمیرد دیگر بت شکستن هم مسخره به نظر می‌آید، مبارزه هم گاهی شبیه یک بت می‌شود که خودش در انتظار شکستن است. او می‌گوید همه بتهایی که ساخته‌اند آلات جنگ هستند، ولی از ما می‌خواهند آنها را بپرستیم، ولی مگر می‌شود بتی که علیه خودت ساخته‌اند را بپرستی؟ چرا باید به خودم خیانت کنم؟ آن هم بعد از اینکه تنها پرستیدنیِ هستی، آن عصیان درونی را زندگی کرده‌ای. وقتی عشق باشد میدانی که جنگ است و میل به جنگ داری، ولی وقتی عشق بمیرد میدانی جنگ هست ولی دیگر نمی‌جنگی، خسته هم نشده‌ای، فقط انگار خدایت مرده است، تنها چیزی که قابل پرستش بود دیگر نیست، انگار معنابخش به مبارزه از بین رفته است.

او می‌گوید کسانی که عاشق نشده‌اند حتی نمیتوانند بفهمند که آن بیرون جنگی در جریان است، بین بت‌پرستان، هر کدام بتی را می‌پرستند چون عشقی نیامد که تباهی این بتکده‌ها را نشان دهد، همه چیز را ویران کند، هر چه که زمانی ممکن است فکر کنی می‌توانی بهش دستی بگیری و قد راست کنی را از بیخ و بن ویران کند، تا به تو بقوبلاند که تنهایی، تنهای تنها، و وقتی تو را مواجه می‌کند با این واقعیت، آنگاه است که می‌مفهمی بتها پوشالی هستند و نه سرپناه و میفهمی که فقط تو و آن عصیانگر هستید که برای هم باقی می‌مانید. در این دنیایی که سازندگی اوج تمدن بشری محسوب می‌شود، حتی برای پرستش هم دنبال شخصی می‌گردند که همه چیز را ساخته، یک حس ویرانگر می‌آید و در ویرانه‌ای که درونت باقی می‌گذارد زیباترین سازه هستی را بهت نشان می‌دهد، عشق بهت یاد می‌دهد که ویرانی ساخته خودش را آنچنان که هست نگاه کنی، یعنی یک بنای باشکوه، نه یک مخروبه که نیاز به بازسازی دارد.

او می‌گوید وقتی عشق در دلت بمیرد، ممکن است هر از چند گاهی هوایی بشوی و بخواهی آن عصیانگرِ دوست داشتنی، آن یاغی بی‌مثال که از همه به تو نزدیک‌تر بود، درونت دوباره زنده شود، ولی دیگر هیچ وقت زنده نمی‌شود، فقط دلت را داغ می‌کند، فقط یادت می‌آورد که روزی شکوهی بود در این جنگ، و تو هم به خاطر شکوه آن عصیانگر دست‌نیافتنی بود که می‌جنگیدی، نه جنگ برای پیروزی در بازی ابلهانه‌ای که آن بیرون تعریف شده است، جنگی بود برای برچیدن این بازی، و جنگ برای استقرار آن عصیانگر دوست داشتنی بر تختِ اراده‌ی دل. او می‌گوید وقتی عشق بمیرد، نجنگیدن بهتر از جنگدین است.   

او می‌گوید

وقتی بهش می‌گفتیم همه چی آروم و خوب است، چشمهایش بی‌قرار می‌شدند، گونه‌هایش سرخ می‌شدند، انگشتهای کشیده‌اش را می‌کشید روی پیشانیش، بعد آر...