Tuesday, April 4, 2017

مفهومی برای تمام فصول: آزادی، قسمت سوم





رونالد ریگان، چهلمین رئیس‌جمهور آمریکا، در مصاحبه‌ی تلویزیونی خود به تاریخ 8 مارس 1983 برای جلب توجه مردم به ضرورت جنگ سرد با کشورهای کمونیستی عنوان کرد: «در این جهان گناه و شر وجود دارد، و کتاب مقدس و عیسی مسیح از ما می‌خواهند با تمام قدرت با آن بجنگیم». سیاست خارجه‌ی مذهبی و بنیادگرایانه‌ی ریگان هم‌زمان با آغاز نئولیبرالیسم بود. اینکه نئولیبرالیسم در این بستر مذهبی و بنیادگرایانه شکل می‌گیرد باعث شکل‌گیری تاثیراتی بر نئولیبرالیسم خواهد بود، همان‌طور که نئولیبرالیسم بر مذهب و بنیادگرایی تاثیر خواهد گذاشت. ولی پرسش این است که چرا در غربی که جدایی دین از دولت در آن برای همه مسلم است، سیاست خارجه‌ی صلیبی اعمال می‌شود؟ چرا و چگونه مسیحیت برای آمریکا مشروعیت «جنگ مقدس» را به وجود می‌آورد؟ به همین ترتیب باید پرسید که چگونه در فرهنگ لیبرال نژادپرستی وجود داشته و هم‌چنان نژادپرستی وجود دارد؟ شکل‌گیری فرهنگ لیبرال در بستر نژادپرست غربی، تا چه میزان باعث تاثیر پذیرفتن آن‌ها از یکدیگر شده است؟ 


زمانی که در آمریکا، پس از استقلال از انگلستان، حکومتی به اصطلاح دموکراتیک شکل گرفت، در حالی که مردان سفیدپوست می‌توانستند رای بدهند و دستگاه قضایی و غیره در اختیارشان بود، سیاه‌پوستان و بومیان آمریکا و زنان هم‌چنان تحت انقیاد، بردگی و ستم بودند. توکویل در کتاب خود به سه نژاد که در قاره‌ی آمریکا زندگی می‌کنند، اشاره کرده و به رغم اینکه از وضعیت اسفناک و غیرانسانی سیاه‌پوستان و بومیان آمریکا نیز سخنانی به میان می‌آورد ولی در عین حال دست از تجلیل دموکراسی آمریکا برنمی‌دارد! توکویل در حالی از دموکراسی سخن می‌گوید که غیر از مردِ سفیدپوستِ مالک، شخص دیگری در آمریکای آن زمان وزن سیاسی ندارد. سخن توکویل شبیه سخن افرادی است که در حال حاضر با استناد به اینکه اسراییل «تنها دموکراسی» خاورمیانه است، از انقیاد فلسطین توسط اسراییل دفاع می‌کنند. این چگونه دموکراسی‌ای است که حتی آب و مزرعه نیز در آن بر اساس نژاد و مذهب شخص تعیین می‌شود؟


ایده‌های روشنگران در زمانی که برده‌داری، نژادپرستی و زن‌ستیزی هنجار بوده است، مطرح شده‌اند و بنابراین عجیب هم نیست که می‌بینیم عقاید و افکار اندیشمندان این دوره آغشته به این توجیه و پذیرش این رذیلت‌هاست. افرادی هم‌چون چامسکی، «تجربه‌گرایی» را، از نوعی که جان لاک به عنوان «لوح سفید» مطرح کرده، مستعد نژادپرستی می‌دانند و به نوعی مشکل عقاید نژادپرستانه‌ی این دوره را به تجربه‌گرایی مرتبط می‌سازد، و در عین حال عنوان می‌کند که در «عقل‌گرایی» به دلیل اینکه بر اشتراکات ذاتی و درونی انسان‌ها تاکید می‌کند، دلیلی برای برتر شمردن یک نژاد بر نژاد دیگر وجود نخواهد داشت. ولی هم عقل‌گرایانی داشتیم که نژادپرست بودند و هم اینکه استدلال‌های عقل‌گرایانه نیز برای توجیه و مطرح کردن عقاید نژادپرستانه وجود داشته است. بنابراین، نمی‌توان نژادپرستی را به تجربه‌گرایی یا نگرشی دیگر محدود کرد. در واقع بحث بر سر اینکه تجربه‌گرایی ظرفیت بیشتری برای بروز، توجیه یا استقرار عقاید نژادپرستانه دارد یا عقل‌گرایی، بحثی مجزاست از اینکه چه وقایعی در تاریخ رخ داده است. و البته مسئله‌ی مهم‌تر اینکه این تعصبات – و تعصبات دیگری که تا به حال کمتر به آن‌ها پرداخته شده –  در حال حاضر در چه اَشکالی خود را نمایان یا پنهان می‌کنند.


وقتی می‌بینیم که تفکرات جان لاک، دیوید هیوم، کانت، هگل، جان استوارت میل و ... هر یک به اندازه‌ی خود به این تعصبات آغشته است، نیاز به بررسیِ رادیکال‌ترِ این تعصبات را، محتمل‌تر می‌کند. در سده‌ی هفدهم در اروپا، رنگ پوست افراد با اخلاق، عقلانیت، استعداد و یادگیری و بسیاری دیگر از خصوصیات که درواقع ربطی به رنگ پوست ندارند، مرتبط دانسته می‌شدند. تا حدی که محدود کردن خودمختاری، تعقل، و سوژه بودن به رنگ و جنسیت در این دوران بسیار رایج بوده است؛ تصور اینکه افراد در سرزمین‌های دوردست با خصوصیات ظاهری متفاوت چه بهره‌ای از عقل و اخلاق برده‌اند تا به کار گرفتن خود این نوع نگاه بین مردمان اروپای شمالی و جنوبی. این روند تا جایی پیش رفت که در سده‌ی هجدهم، زیبایی بر اساس خصوصیات نژادی سفیدپوستان اروپایی تعریف می‌شد و از این رو تصور بر این بود که زیبایی به صورت پیشینی توسط نژاد شخص تعیین می‌شود.


دیوید هیوم بین خصوصیات اخلاقی و جسمانی اعضای یک ملت تمایز قائل می‌شد، از نظر او خصوصیات یک ملت توسط آداب، دولت، شرایط اقتصادی و روابط خارجی که بر ذهن و اخلاق مردم یک ملت تاثیر می‌گذارد، تعیین می‌شود. و هیوم (اسکاتلندی) بر این اساس به این نتیجه رسید که انگلیسی‌ها برترین ملت دنیا بودند چرا که دولت آن‌ها ترکیبی از سلطنت، آریستوکراسی، و دموکراسی بورژوایی بود. ولی با این حال برای هیوم، تفاوت نژادی برخلاف تفاوت‌های ملیتی، ذاتی بودند. بنابراین، از نظر هیوم غیرسفیدپوستان (سیاه‌پوست‌ها به طور خاص) از سفیدپوستان پست‌تر هستند. دلیل هیوم برای این ادعا این بود که تنها سفیدپوستان در هنر و علوم آثاری در خور تولید کرده‌اند. این گونه استنادات تجربی برای نشان دادن یک تمایز طبیعی مشکلات زیادی دارد. اول اینکه به راحتی می‌توان از مردمان غیرِ سفیدپوستِ اروپایی مثال‌هایی آورد که در زمینه‌ی علم و هنر آثار برجسته‌ای خلق کرده‌اند (طبعاً اینجا ممکن است بحث سلیقه هم مطرح شود). مورد دوم – که معمولاً در متن‌های ضدفمینیستی نیز وجود دارد - این است که استناد به نتایج حاصل از اداره‌ی جامعه با یک سری تعصبات، نمی‌تواند به ما نشان دهد که تفاوت طبیعی افراد جامعه چیست. اگر همه به یک میزان رفاه نداشته باشند و آموزش دریافت نکنند، چگونه می‌توانیم با استناد به تجربه به دنبال متغیری به نام «عقل» باشیم؟ کانت به پیروی از هیوم ابتدا خصوصیات ملت‌ها را برشمرده و سپس از آن‌ها به تمایزهای نژادی هم می‌رسد. کانتِ آلمانی بر این باور بود که آلمانی‌ها برترین مردم دنیا هستند! هیوم روابط بین نژاد و طبیعت را ضرورتاً برقرار نمی‌دانست ولی کانت این رابطه را به رابطه‌ی علت و معلولی تبدیل کرد تا جایی که او خود توانست این سخن را که احتمالاً نژادپرستانه‌ترین سخنی است که می‌توان به زبان آورد، بیان کرده است: «آن مرد از نوک سر تا نوک پاهایش سیاه‌پوست بود، و این خود اثبات می‌کند که حرف او احمقانه بود». (+) مغالطه‌ای از این عجیب‌تر ممکن است؟ از رنگ پوست یک نفر به این نتیجه برسیم که سخنان او احمقانه هستند؟! در حالی که سخن هیوم بر اساس یک مشاهده (اشتباه) استوار است، و می‌توان با استناد به آثار فاخر دیگر ملل سخن او را ابطال کرد، سخن کانت حالت پیشینی داشته و تظاهر به عقلانی بودن دارد. برخی از فیلسوف‌ها برای توجیه برتری مرد سفیدپوست اروپایی نسبت به دیگران به جعل مدرک هم روی می‌آوردند. مثلاً برناسکونی با بررسی «تاریخ فلسفه‌» هگل دریافته که هگل عمداً اطلاعات مرتبط با آفریقا را تغییر می‌داده است تا بتواند مردم آفریقا را وحشی، آدمخوار، و بدون تاریخ، بدون فرهنگ و بدون آگاهی از آزادی معرفی کند. هگل نیز بر این باور بود که استعمار مردمان آفریقا توسط اروپایی‌ها برای خود مردمان آفریقایی بهتر است. هگل در مورد آغاز تاریخ هم بحث‌های زیادی دارد، که با تعصبات او گره خورده‌اند، او عمداً آفریقا و سیبری را از تاریخ حذف کرده، چین و هند را هم جز «ماقبل تاریخ» دانسته! (1)


افرادی مانند بنتام، جیمز و جان استوارت میل که برای نژاد این اهمیت را قائل نبودند و «فایده» را اصالت می‌دادند، به نوعی تاثیر آبا و اجداد و نژاد بر «فایده» تاکید دارند، موضعی که امکان توجیه فایده‌گرایانه‌ی استعمار هند توسط انگلستان را فراهم می‌کرد. جان استوارت میل همانند نیچه از برده‌داری تاریخی دفاع می‌کند چرا که آن را تنها راه ممکن برای به ارمغان آوردن این حجم از توسعه و پیشرفت می‎داند. همین دیدگاه توسط او، پدرش و دیگران برای توجیه استعمار دیگر ملل و به بردگی گرفتن آن‌ها به منظور استقرار سرمایه‌داری و پیشرفت خود آن ملتِ عقب مانده به کار گرفته شده است! میل بر این باور بود که از آنجایی که کشور هندوستان توانایی دموکراتیک بودن را ندارد، می‌بایست تحت هدایت پارلمان انگلستان باشد. جان استوارت میل - که در کمپانی هند شرقی صاحب سمت بود – همانی است که احتمالاً «رساله‌ای در باب آزادی» او را خوانده‌اید. حال سوالی که مطرح است این است که چگونه نویسنده‌ی کتاب «رساله‌ای در باب آزادی» ممکن است رای به استعمار غیراروپایی‌ها بدهد؟ از آنجایی که او مردم هند را صغیر میدانست، پاسخ او این بود که اصول کتاب «در باب آزادی» در کشورهایی که متمدن هستند و امکان گفت‌وگوی عقلانی در آن‌ها وجود دارد، قابل اعمال است. به عبارت دیگر، از نظر او مردم در کشورهای اروپایی و غربی می‌توانند با هم به شکلی تعامل عقلانی داشته باشند و در عین حال می‌توانند مردم غیرغربی را استثمار و استمعار کنند چون غیراروپایی‌ها عقل ندارند! آن‌ها برای بهبود شرایط خودشان باید اجازه بدهند که اروپایی‌های عاقل آن‌ها را تربیت کنند تا پس از آنکه به خوبی تربیت شدند، سپس وارد ماشین حساب فایده‌گرایی شوند. (2) هم‌چنین فراموش نکنیم که جان استوارت میل در کتاب در باب آزادی خود به صراحت اعلام می‌کند که «حکومت خودکامه تشکیل دادن در مواجهه با انسان‌های بربر، عملی موجه است».


منابع
1)      Park, P. K. (2013). Africa, Asia, and the History of Philosophy: Racism in the Formation of the Philosophical Canon, 1780–1830. Suny Press. PP 120-122.
2)      Goldberg, D. T. (1993). Racist culture (p. 91). Cambridge, MA: Blackwell Publishers.
    


نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...