Wednesday, March 29, 2017

مفهومی برای تمام فصول: آزادی



جرج بوش، بنیادگرایی مذهبی که به ریاست جمهوری آمریکا رسیده بود، در نطق خود پیش از حمله‌‌ی نظامی به کشور عراق، سخنان خود را این گونه به پایان برد: «ما بر خطراتی که کشورمان را تهدید می‌کنند، فائق خواهیم آمد... ما از آزادی خود دفاع خواهیم کرد. آزادی را برای دیگران هم به ارمغان خواهیم آورد و پیروز خواهیم شد».


در عصر روشنگری «آزادی» کلیدواژه‌ی انقلابیون و ترقی‌خواهان و چپ‌گرایان بود، که با مخالفت محافظه‌کارانِ آن دوران مواجه می‌شد. ولی در حال حاضر، بنیادگرایان مذهبی، راست‌گرایان و راست‌کیشان، محافظه‎کاران، نژادپرستان و زن‌ستیزان نیز واژه‌ی «آزادی» را به یکی از کلیدواژه‌های خود تبدیل کرده‌اند. واژه‌ی آزادی به خودی خود نه تنها چیزی را روشن نمی‌کند که به سوءتفاهم و ابهام دامن می‌زند. تنها با بررسی جزییات و مشخصاتِ «آزادیِ» مدنظر هر فرد یا گروهی است که می‌توان فهمید منظور از آزادی چیست.


تصویری غیرانتقادی از عصر روشنگری به ما می‌گوید که گروهی آزادی‌خواه که «انسان‌های بسیار خوبی» هم بودند، با استبداد سیاسی و مذهبی مبارزه کردند و پیروز شدند و توانستند رفته‌رفته انسان را از یوغ تاج و محراب رها کنند. هدف نفیِ وجود استبداد سیاسی و مذهبی در آن دوران نیست، و با وارد کردن نقد به روشنگران نمی‌توان به این نتیجه رسید که مخالفان آن‌ها بری از خطا بودند، برای نشان دادن بری از خطا بودن هر کسی باید بررسی‌های مستقلی صورت بگیرد. بلکه صرف اینکه گروهی با استبداد مذهبی و سیاسی مبارزه کنند، دلیل نمی‌شود به این نتیجه برسیم که تمامی ایده‌ها و آرمان‌های آن‌ها بایسته بوده است. شکی در این نیست که مبارزه‌ی آن‌ها با استبداد مذهبی و سیاسی مطلوب بوده، ولی آنچه نیاز به بررسی دارد نگرش آن‌ها به انواع دیگر استبداد است. به عنوان مثال، رویکردشان به زنان، مردان غیرسفیدپوست، مردان کارگر و ... چه بوده است. اگر وجه اشتراک روشنگران و مخالفان آن‌ها زن‌ستیزی بوده باشد، این وجه اشتراک نقطه‌ی جدیدی است که ما باید بر آن دست بگذاریم. سلب آزادی از گروهی از انسان‌ها توجیهی ندارد، و در بررسی «آزادی» همواره باید دید چه کسانی از «آزادی» مورد نظر منتفع خواهند شد و چه کسانی بی‌بهره خواهند ماند.


از این رو نگاهی گذرا به برخی از سخنان اندیشمندان روشنگری و پس از آن، به ما نشان می‌دهد که آن‌ها نه در همه‌ی نبردها که معمولاً در یک نبرد محق بودند. در حالی که برخی از آن‌ها با شور و حرارت برای آزادی خود می‌جنگیدند، در برابر آزادی زنان، بومیان سرزمین‌هایی که اروپاییان اشغال کردند، یا کارگرانی که در آن دوران در شرایط کاری وحشتناکی بودند (در حال حاضر آن شرایط کاری در خود کشورهای غربی دیگر وجود ندارد و در عوض، کارگران کشورهایی مانند ویتنام و اندونزی با آن شرایط یا شرایطی مشابه برای کمپانی‌های آمریکایی و غربی کار می‌کنند)، تفاوت معناداری با دشمنان ارتجاعی زمان خود نداشتند. با نگاه انتقادی به این موارد می‌توانیم تصور خود از آزادی را وسعت ببخشیم. ما نیز تعصباتی داریم و برای اینکه واژه‌ی آزادی را از تعصبات خود رها کنیم، نیاز است به روشی انتقادی مفهوم آزادی را بررسی کنیم. برای مثال روسو، کانت و هگل از آزادی و تعیین سرنوشت برای ما می‌گویند ولی باور رایج عصر خود را مبنی بر اینکه زنان توان تعقل ندارند، می‌پذیرند و بازتولید می‌کنند. به عبارتی آن‌ها در مبارزه برای آزادی، سلب آزادی از برخی انسان‌های دیگر را موجه می‌دانستند و حتی خود برای آن توجیه ارائه می‌کردند. برخی از اندیشمندان نسبت به سلب آزادی از انسان‌های غیراروپایی و به بردگی گرفتن آن‌ها نظر مثبتی داشتند و گاهی اوقات این مسئله با «صادر کردن آزادی» توجیه می‌شد. ایده‌ی‌ صادر کردن آزادی و تربیت کردن مردمانی عقب‌مانده، وحشی و بی‌فرهنگ که در سرزمین‌های دیگر زندگی می‌کنند، توسط اندیشمندان و روشنفکران غربی بازتولید شده است تا جایی که به یکی از تعصبات رایج دوران ما تبدیل شده و حتی یک بنیادگرای مذهبی مانند جرج بوش به آن توسل می‌جوید. این تعصب که می‌تواند هر گونه حمله‌ی نظامی و توحش را به نام «آزادی» موجه جلوه دهد، توسط برخی از افراد غیرغربی نیز پذیرفته شده است. زمانی که آمریکا به عراق حمله کرد، برخی عمیقاً آرزو داشتند که پس از عراق به ایران حمله کند و با سقوط حکومت فعلی، ما به آزادی برسیم. این نوع نگرش، اشغال و تجاوز نظامی را برای برخی به امری رمانتیک و نجات‌بخش تبدیل کرده است. نتایج جنگ عراق و افغانستان به عنوان داده‌هایی تجربی برای ابطال این خام‌اندیشی عمل نکرده و عده‌ای هم‌چنان بر ایدئولوژی «تجاوز، تجاوز، تا آزادی» مصر هستند. البته که باید پرسید این افراد چرا به این مرحله می‌رسند؟


این دیدگاه یا ناشی از خشم و احساسات است یا برخاسته از افقی معیوب، چگونه ممکن است کسی تصویری این چنین کودکانه داشته باشد که اول حمله نظامی، بعد آزادی؟ به نظر می‌آید مکانیسم‌هایی وجود دارند که افراد را به یک دوگانه ملتزم می‌کند: «حفظ وضع موجود-اشغال نظامی»؛ هر دو گزینه نامطلوب هستند واین دوگانه‌ی مهملی است. اراده و توان ما برای رویاندن گل آزادی در سرزمین خود، با دست‌های خود، کمتر از آن‌هایی نیست که چنین کردند. در کشورهای غربی که چنین جنبشی نخست در آنجا شروع شد، هم‌چنان آزادی یک مسئله است. در آمریکا تا چند دهه قبل افراد به سبب رنگ پوست خود در اتوبوس جداسازی می‌شدند. همین تفکیک جنسیتی را که در اتوبوس و مترو در شهرهای کشور خود داریم در نظر بگیرید، حال تصور کنید چنین تفکیکی بر اساس رنگ پوست انسان‌ها و نژاد آن‌ها صورت بگیرد. تصور اینکه پس از یک رویداد تاریخی (جنگ یا انقلاب یا هر رویداد دیگری)، دیگر روابط قدرت برقرار نخواهد بود، تصوری آرمان‌شهری است که باید آن را کنار نهاد. روابط قدرت از وجه اقتصادی تا وجه روانشناختی آن از بین رفتنی نیستند و برای آزادی در چنین شرایط واقعی – نه آرمان‌شهری – باید تلاش کرد. دقت به مکانیسم‌های سرکوب و مصادیق سلب آزادی یعنی فهم بهتر روابط قدرت، گام اول در تنظیم روابط قدرت است، به شکلی که آزادی سلب نشود. بگذارید با چند مصداق‌ از مبارزان راه آزادی شروع کنیم.


کانت بسیاری از باورهای اخلاقی رایج زمان خود را به شکل غیرنقادانه پذیرفته و در کتاب «متافیزیک اخلاق» خود آن‌ها را مطرح کرده و از آن‌ها دفاع کرده است. مثلاً او بر این باور بود که قاتل باید همیشه اعدام شود، روابط جنسی شأن انسان را تنزل می‌بخشد، از نظر کانت خودارضایی حتی از خودکشی هم بدتر است (ص 425) و هم‌جنس‌گرایی رذیلتی است که حتی نباید به زبان آورده شود (ص 277). او از به قتل رساندن کودکان نامشروع دفاع می‌کرد (ص 336)، زنان و خدمتکاران را فاقد شخصیت مدنی و از این رو حق رأی را برای آن‌ها مجاز نمی‌دانست (ص 315). کانت هم‌چنین در مورد سیاه‌پوستان و آفریقایی‌ها نظرات به شدت نژادپرستانه‌ای داشت. او آن‌ها را احمق می‌پنداشت و هرگونه آموزشی به غیر آموزش بردگی را برای آن‌ها ناکارآمد به حساب می‌آورد، از نظر کانت سیاه‌پوستان فاقد ظرفیت ذهنی برای موفقیت هستند. هم‌چنین او ازدواج بین نژادی با سیاه‌پوستان را منع می‌کرد. او مشخصاً و چندین بار سیاه‌پوستان را پست‌ترین نژاد معرفی کرده و سفیدپوستان را تنها نژادی برشمرده که توان پیشرفت دارند. (1) این حجم از مهملات که علی‌القاعده باید برای ما در این زمانه‌ای که زیست می‌کنیم مهمل بودنشان مشخص باشد، توسط یکی از برجسته‌ترین اندیشمندان تاریخ مطرح شده است. در واقع او صرفاً اهل هر اندیشه‌ای نبود، و مطرح‌ترین بُعد اندیشه‌ی او «اخلاق» است. کانت در زمینه‌ی اخلاق نگرشی جهانی داشت، یا بهتر است بگوییم چنین ادعا می‌کرد، ولی می‌بینیم که جهانی بودن نگرش او محدود به مردهای سفیدپوست می‌شود. این بزرگ‌ترین و مهم‌ترین نقد به نوع آزادی‌خواهی اندیشمندان روشنگری است، چرا که جایگاه خود را در جوامع بشری –یعنی مرد سفیدپوست، در برخی موارد بورژوا یا مالک- به عنوان جایگاهی جهانی تلقی کرده و حتی برای آن دلیل هم اقامه می‌کردند! اینکه این افراد در آن دوره بر اساس تعصب و جهل، جایگاه خود را در جامعه، جایگاهی جهانی می‌دیدند و بخش عمده‌ای از جمعیت را کمتر از خود می‌پنداشتند، برای اکنونِ ما چند نکته دارد. اول اینکه تفاوتِ سخن گفتن از جایگاه‌های متفاوت اجتماعی-سیاسی را بدانیم. هنگامی که در جامعه‌ای شخصی به موجب جایگاه خود (طبقه‌ی اقتصادی، جنسیت، نژاد، مذهب و ..) فرودست محسوب می‌شود، به جای توجیه فرودست بودن آن شخص و یافتن دلیل و تایید آن، می‌بایست بررسی کنیم چرا آن شخص و جایگاه او و امثال او، فرودست محسوب می‌شوند. بدین شکل می‌توانیم روابط قدرت را بررسی کنیم. دوم اینکه همواره باید مراقب بود شخصی که از آزادی و عدالت سخن می‌گوید، از چه جایگاهی سخن می‌گوید. آزادی‌ای که مدنظر کانت است نمی‌تواند مطلوب کسی باشد که «مردِ سفیدپوستِ اروپاییِ مالک» نیست. اگر کسی بخواهد از مفهوم آزادی مورد نظر او استفاده کند، حداقل کاری که باید انجام دهد رهانیدن مفهوم آزادی کانت از این حجم از تعصب و جهل است. ولی ما شاهدیم که برخی از افراد غیراروپایی یا برخی از زنان از مفاهیم مد نظر کانت –یا دیگر متفکران- در مورد آزادی به شکلی غیرنقادانه استفاده می‌کنند، و گاهی آن‌ها حتی نمی‌دانند که مثلاً کانت سخنان نژادپرستانه و زن‌ستیزانه داشته است. از آنجایی که کانت و امثال او خیلی وقت است مرده‌اند و برخی از تعصبات دوران آن‌ها برای بسیاری از ما به خوبی روشن شده‌اند، کار چندان سختی در قبال آن‌ها نداریم. ولی در مورد افرادی که در حال حاضر زنده هستند کار بسیار دشوار است. اندیشمندی که سخن می‌گوید، آیا در حال بازتولید تعصبات و سنت‌های جامعه‌ی خود تحت لوای «آزادی» است؟ آیا به سبب ترس و نداشتن شجاعت از برخی از انواع آزادی سخن نمی‌گوید یا آن‌ها را نامطلوب می‌شمارد؟ آیا آنچه او می‌گوید واقعاً جهانی است یا فقط منافع جایگاه خاصی را در جامعه لحاظ می‌کند؟ به عبارت دیگر مفهوم آزادی وقتی توسط افراد متفاوت به کار می‌رود، منافع چه کسانی را فراهم می‌کند؟ از آنجایی که بین روشنفکران و متفکران ما کم نیستند کسانی که کورکورانه سخنان اندیشمندان غربی را تکرار می‌کنند و حتی ذره‌ای نقادی هم نمی‌کنند، این خطر وجود دارد که تصوری از آزادی را که منافع ما را از بین ببرد، ترویج کنند. چه چیزی بدتر از اینکه مردمی هزینه کنند و به خیال خود در راه آزادی مبارزه کنند، ولی در واقع به سمت اسارتی جدید بروند؟ فرض کنید شما یک روشنفکر هم‌عصر کانت در ایران هستید! سخنان کانت را می‌خوانید و می‌خواهید به مخاطبان ایرانی خود منتقل کنید. تحت تاثیر کانت به مخاطب خود می‌گویید که نژاد سفید اروپایی از همه‌ی نژادها برتر است! تعصبات یک اندیشمند اروپایی که به شکل غیرنقادانه پذیرفته شده‌اند، به عنوان افق آزادی و خرد توسط یک روشنفکر ایرانی معرفی می‌شود. مادامی که روشنفکری چنین باشد، نمی‌تواند از ملا گلایه کند که چرا تعصبات اعراب را به عنوان راه رستگاری معرفی می‌کند.     


جان لاک، در حالی که به دنبال از بین بردن بردگی سیاسی بود که از نظام سلطنت مطلقه بوجود می‌آمد، بر قدرت تام و تمام اربابان سفیدپوست در آمریکا در برابر بردگان سیاه‌پوست تاکید داشت، از برده‌داری دفاع کرد و حتی در صنعت برده‌داری نیز سرمایه‌گذاری کرده بود. فرانسیس هاچسون، مخالف برده‌داری نژادی بود، ولی با برده‌داری به عنوان یک روش تنبیه و مجازات ولگردان موافق بود. دومنیکو لسوردو در کتاب «Liberalism: A Counter-History» به بررسی این تناقض‌ها در آزادی‌خواهی آزادی‌خواهان می‌پردازد. چگونه است که جان لاک به دنبال آزادی سیاسی است ولی از بردگی دفاع می‌کند و در آن سرمایه‌گذاری می‌کند؟ در این بررسی او به نوشته‌های خود آزادی‌خواهان ارجاع می‌دهد نه منتقدان آن‌ها یا مفسرین و شارحین. به عنوان مثال، جان استوارت میل بر این باور بوده که برده‌داری گاهی مرحله‌‌ای ضروری برای پرورش قبایل وحشی است تا آن‌ها برای پیشرفت و تمدن مفید واقع شوند، ایده‌ای که بین او و بسیاری دیگر در آن زمان رایج بوده است، جان سی کلهون شاید بدنام‌ترین آن‌ها باشد. اینکه این افراد به نام آزادی و برای به دست آوردن آزادی و پیشرفت و تمدن، برده‌داری سیاه‌پوستان را ضروری می‌دانند نیز تناقض است. پرسشی که خوب است مطرح کنیم این است که آیا حکومت مستبدی که بردگی را از بین ببرد، بهتر است یا حکومتی لیبرال‌دموکرات که بردگی را ادامه دهد یا احیا کند؟ این پرسش برای طرفداران آزادی واقعاً چالش‌برانگیز خواهد بود، ولی بدون شک پاسخ شما به جایگاهتان بستگی خواهد داشت. اینکه شما برده باشید یا نباشید به احتمال زیاد در پاسخ شما تاثیر خواهد گذاشت، مگر اینکه با گوش دادن به افراد در جایگاه‌های متفاوت یا با بهره‌گیری از حس هم‌دلی بتوانید دیدگاه آن‌ها را نیز در محاسبات خود دخیل کنید.


ولی مسئله‌ی این اندیشمندان صرفاً گوش ندادن یا نداشتن حس هم‌دلی نیست، بلکه بی‌اعتبار کردن سخنان افرادی است که برده یا بربر نامیده می‌شدند. وقتی موضع آن‌ها این است که آن‌ها را باید به بردگی گرفت تا آدم شوند، چه جایی برای گوش دادن به سخن برده باقی می‌ماند؟ گوش ندادن به سخن دیگران با جایگاه‌های متفاوت یک معضل است، ولی سلب مشروعیت از سخن شخص یا گروهی به طور کلی، صرفاً یک معضل نیست بلکه یک مشکل بنیادین است. با وحشی خطاب کردن گروهی از انسان‌ها اغلب در صدد حمله‌ی نظامی، بردگی و استثمار یا نابودی آن‌ها نیز برمی‌آیند. شباهت بسیار زیادی بین این نوع از چپاول‌گری و استعمار با استعمار در دوران حکومت‌های دینی قابل مشاهده است. استعمارگران مسیحی اروپایی و مسلمان عرب به جای «وحشی-متمدن» از «مومن-کافر» یا دوگانه‌های شبیه به این برای توجیه حمله‌ی نظامی و استعمار خود استفاده می‌کردند. تصور اینکه در جایی از جهان یک سیستم سیاسی، با چنان درجه‌ای از کیفیت و مقبولیت تشکیل شده که رسالت اعضای آن جامعه، بسط این خوبی به دیگر نقاط جهان است، تصوری اشتباه است. این ایده که نوعی از سیستم سیاسی برای اداره‌ی جوامع مدرن بهترین است، یک مسئله‌ی قابل بررسی است ولی این تصور که مدلی بهترین است بنابراین آن را باید صادر کرد، تنها یک تاکتیک است. حتی اگر مدلی بهترین باشد، اعضای یک جامعه خود باید آن را احداث کنند و وجه جهانی حکومت مطلوب با خصوصیات بومی آن جامعه در هم آمیزند. در حال حاضر، مقبولیت «لیبرال‌دموکراسی» بسیار زیاد است. کشورهای بسیاری با حکومت لیبرال‌دموکراسی هستند ولی در عین حال نمی‌توان گفت همه‌ی آن‌ها یکسانند، عناصر فرهنگی و بومی در ساختار این حکومت‌ها خود را نمایان می‌سازد. بنابراین، حتی اگر کسی بپذیرد که لیبرال‌دموکراسی نوع مطلوبی از حکومت است، آغشتن این نوع حکومت به وجه بومی یک جامعه کاری است که متفکران می‌توانند انجام دهند. همین مفهوم «لیبرال‌دموکراسی» را در نظر بگیریم. برای برخی «آزادی» با «لیبرال‌دموکراسی» یکسان است. بسیاری از این افراد وقتی از «دموکراسی» صحبت می‌کنند منظورشان «لیبرال‌دموکراسی» است. لیبرال‌دموکراسی حاصل ترکیب دو عنصر «لیبرالیسم» و «دموکراسی» است. مدافعان «آزادی» به راحتی و بدون هیچ دغدغه‌ای «آزادی» و «دموکراسی» را به صورت مترادف به کار می‌برند. در حالی که بخش قابل توجهی از فلسفه‌ی سیاسی به تعارض و تناقض «لیبرالیسم» و «دموکراسی» پرداخته و می‌پردازد. در چنین مواردی، مفهوم‌پریشی بیش از هر چیزی دلیل خوبی است که با دقت بررسی کنیم این آزادی که شخص از آن سخن می‌گوید، دقیقاً چیست. زدن سنگ چیزی به سینه که صرفاً شناختی وهم‌آلود و تیره از آن داریم نیز خود شرایطی را فراهم می‌کند تا آن‌هایی که می‌دانند چه خبر است اوضاع را کنترل کنند. آزادی یکی از آن واژه‌هایی است که به دلیل محوریت و اهمیتی که در دنیای مدرن دارد، معانی متعددی یافته است و یک دسته از آن معانی که برای آزادی می‌توان سراغ گرفت، کاربرد این واژه نزد عوام روشنفکرمسلک است. نه از آن جهت که این کاربرد از «آزادی» معنای مهمی دارد که باید آموخته شود، و نه از آن جهت که ببینیم آنچه نزد عوام روشنفکرمسلک مقبول افتاده است و آن‌ها با سروصدا این معنای عامیانه را به معنای مسلط تبدیل می‌کنند، دقیقاً چیست. در واقع باید آن را شناخت تا خنثی شود و جلوی زیان‌های احتمالی آن گرفته شود. علاوه بر توجه به جایگاه، و تناقض در بررسی مفهوم آزادی، واسازی مفهوم «آزادی» نزد عوام روشنفکرمسلک ضروری است.


(1)   مقاله‌ای که نژادپرستی کانت را به شکل مبسوط مورد بررسی قرار داده است https://www.academia.edu/1802951/Kants_Racism

    

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...