Wednesday, January 11, 2017

آیا نبرد طبقاتی به پایان رسیده است؟




برخی می‌گویند نبرد طبقاتی به پایان رسیده است. استدلالی متداول این است که قبل از انقلاب فرانسه، هر کس در هر طبقه‌ای به دنیا می‌آمد به احتمال خیلی زیاد در همان طبقه هم می‌مرد چرا که امکان جابه جایی در نقش‌های اجتماعی وجود نداشت ولی پس از انقلاب فرانسه، این نظم اجتماعی سفت و سخت به هم خورد و بنابراین دیگر سخن گفتن از طبقه بی‌معناست. افراد دیگری مانند هابرماس نیز بر این باور بودند که دولت رفاهی که در غرب پس از جنگ دوم بوجود آمد باعث از بین رفتن نبرد طبقاتی شده است. این در حالی است که هابرماس و برخی دیگر از همفکران او غرب را با اروپای غربی یکی در نظر گرفته و بخش‌هایی از غرب را برای تحلیل خود نادیده می‌گیرند، مثل آمریکا یعنی کشوری که هیچگاه دولت رفاه در آن وجود نداشته است. برخلاف آنچه که هابرماس گمان می‌کند، دولت رفاه نتیجه طبیعی سیستم سرمایه‌داری نیست. در اروپای غربی، برخلاف آمریکا، اتحادیه‌های کارگری و جنبش‌های کارگری فعال‌تر هستند و در فرهنگ این کشورها نیز پذیرفته شده‌تر و جاافتاده‌تر هستند و دولت رفاه هنگامی میسر شد که جنبشها و اتحادیه‌های کارگری در اوج خود بودند. در همان زمان در آمریکا تفکیک نژادی به اوج خود رسیده بود و به عنوان یک نمونه در دهه 60 سده بیستم از بیش از 400 رنگین پوست در آلاباما به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده شد، این افراد سیفلیس داشتند ولی درمان نشدند چرا که قرار بود به عنوان نمونه در آزمایش‌ها مورد استفاده قرار بگیرند. در همین سالهای پس از جنگ نیز انقلاب‌های ضداستعماری بسیار گسترده‌ای علیه استعمارگران غربی رخ داد، در همان حال سیاه‌پوستان در آمریکا در حال نبرد برای بدست آوردن حقوق برابر با دیگر آمریکایی‌ها بودند. در همین دوران زنان و دگرباشان جنسی نیز از حداقل‌ها بهره‌مند هستند. ظاهرا هابرماس و دیگر جامعه‌شناسان همفکر او، نبرد طبقاتی را صرفا یک نبرد طبقاتی در اروپای غربی و بین کارگر و سرمایه‌دار سفیدپوست می‌دانند و عاجزند از فهم اینکه تمام این نبردهایی که در آمریکا بین کارگر و سرمایه‌دار، سیاه پوست و سفیدپوست، در قاره‌های دیگر بین افراد تحت استعمار و استعمارگران، بین زنان و جامعه مردسالار برقرار بوده و هست نیز نبردهای طبقاتی هستند. کوته‌بینی هابرماس البته به همین جا محدود نمی‌شود، او از فهم اینکه نبردی طبقاتی در سرزمین‌های اشغالی بین فلسطینی‌ها و اسرائیل برقرار است نیز عاجز است و هنگامی که از او می‌خواهند در مورد این نبرد طبقاتی نظری دهد می‌گوید او به عنوان یک آلمانی نمی‌تواند اسراییل را نقد کند! این حجم از بلاهت برای شخصی که خود را پرچمدار تفکر انتقادی می‌داند و از نقادی گونه‌های وسیعی از ستم طبقاتی عاجز است عجیب است. البته بین طیفی از جریان چپ این نوع نگاه پذیرفته شده است، آنها بر این باورند که نبرد طبقاتی که مد نظر مارکس و انگلس بوده است شامل نبردی بین طبقه کارگر و سرمایه‌دار است که به آگاهی طبقاتی رسیده‌ باشند، و نبرد طبقاتی مد نظر آنها شامل دیگر انواع نبردها نمی‌شود.

ولی این صحیح نیست. مارکس و انگلس هم مبارزه‌های ملی‌گرایانه علیه استعمارگران، هم مبارزه زنان برای آزادی، و هم مبارزه کارگران علیه سرمایه‌داری و هم مبارزه برده‌ها علیه سیستم برده‌داری را همگی نمونه‌هایی از نبرد طبقاتی می‌دانستند. آنها حتی در مانیفست حزب کمونیست از اصطلاح Klassenkämpfe استفاده می‌کنند که به معنای نبردهای طبقات است، که این حالت جمع به تنوع این نبردها اشاره دارد نه صرفا تکرار یک نوع نبرد در مکانهای متفاوت. به عنوان مثال، مارکس و انگلس هر دو از رهایی لهستان از روسیه، پروس و اتریش و همچنین ایرلند از استعمار انگلستان دفاع کردند. مارکس همچنین در مورد هند – دیگر مستعمره انگلستان – نیز چنین نظری داشت، او هند را «ایرلند شرق» نامیده بود. چرا که مارکس و انگلس تنها به رهایی مردم تحت انقیاد باور نداشتند که به رهایی ملت‌های تحت انقیاد نیز باور داشتند. به عبارتی از نظر خود مارکس و انگلس نبرد طبقاتی در سطح امور خارجه نیز قابل بررسی است. مارکس می‌نویسند «آنهایی که نمی‌توانند بفهمند که چگونه یک کشور با استثمار کشور دیگری ممکن است ثروتمند شود از فهم اینکه چگونه در یک کشور گروهی با استثمار دیگران ثروتمند می‌شوند عاجز خواهند بود». مارکس همچنین در مورد تفاوت برده‌داری کشورهای غربی در خاک خود و در خاک کشورهای مستعمره در «فقر فلسفه» می‌نویسد «کشورهای مدرن توانسته‌اند برده‌داری در کشور خود را پنهان کنند، ولی برده‌داری را در کشورهای دنیای جدید بدون پنهان‌کاری اعمال می‌کنند». همچنین یکسال پس از مرگ مارکس، انگلس در کتاب «منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» عنوان می‌کند در خانواده مردسالار، زنان و کودکان برده مردان هستند. و همانطور که مارکس و انگلس به بورژوا به خاطر دید ابزاری خود به کارگر منتقد بودند، انگلس بورژوا را متهم میکند که به همسر خود صرفا به عنوان ابزاری برای تولید نگاه می‌کند. مارکس به کارگری که توسط سرمایه‌دار شکنجه می‌شود و به منزل می‌رود و همسر خود را کتک می‌زند یا سرمایه‌داری که کارخانه‌اش حرمسرایش است نیز به عنوان مثالهایی از زنان در سیستمی طبقاتی یاد کرده بود. در دورانی که بسیاری – نه همه – از فیلسوفان غربی عقاید نژادپرستانه داشتند مارکس و انگلس از حقوق بردگان سیاه پوست در نبرد طبقاتی با اربابان سفید و سیستم برده داری دفاع می‌کردند. به عنوان مثال نیچه از فقرا، زنان، برده های سیاه پوست و دیگر فرودستان که در آن زمان در حال نبرد طبقاتی برای رهایی، بدست آوردن حق رای یا به رسمیت شناخته شدن بودند متنفر بود و بر این باور بود که هر تمدن بزرگی نیاز دارد که افراد بیشماری در آن زیردست باشند، و این امر را نه تنها سیاسی نمی دانست که طبیعی می دانست. نیچه طبقه کارگر را «طبقه بردگان بربر» می‌نامید و از اینکه آنها از یوغ استثمار رها شوند نگران بود و علیه آن اخطار میداد. نفرت نیچه از انقلاب فرانسه نیز به خاطر برابری طلبی و آزادی خواهی انقلاب فرانسه برای گروهی بزرگتر از نخبگان بود. از این رو اصطلاح «خوک راستی» در بین فیلسوف‌ها بیش از همه برازنده  نیچه است، فیلسوفی که فقیرسیتز، زن‌ستیز، نژادپرست بوده است. همچنین برخی از سوسیالیست‌ها در زمان مارکس می‌گفتند که در سیستم سرمایه‌داری همه کارگران برده هستند چرا باید بین بردگان سیاه و سفید تمایزی قائل شد و به طور خاص به دفاع از بردگان سیاه پرداخت؟ در حالی که شرایط بردگان سیاه با کارگران سفیدپوست اصلا قابل مقایسه نبود، مارکس به این یکسان سازی دو نوع متفاوت برده داری انتقاد کرد و خواهان توجه به تفاوت موجود در این شیوه های برده داری است. در حال حاضر نیز برخی در جریان چپ توان فهم انواع برده داری و استثمار را با یک توجیه ساده که همه اینها برده داری هستند یا همه اینها استثمار هستند از دست می دهند.


برخلاف خوانشی که آرا مارکس و انگلس را به اقتصاد فرو می‌کاهد و در نتیجه نبرد طبقاتی را صرفا بین طبقه کارگر و سرمایه‌دار و آن هم در سطح یک کشور می‌بیند، نبرد طبقاتی برای مارکس و انگلس، نبرد مردمان تحت انقیاد استعمار، کارگران و طبقات فرودست، زنانی که تحت برده‌داری خانگی هستند می‌شود. افرادی که به دنبال آزادی ملی، از بین رفتن برده داری و بدست آوردن آزادی و رهایی، شرایط بهتر برای زندگی و کار، تغییر روابط تولید، و پایان دادن به تفکیک نژادی، جنسیتی و مذهبی است. نبرد طبقاتی در سطح سیاسی-اقتصادی به دنبال تغییر شرایط تقسیم کار در سطح بین الملل، در کارخانه ها یا در منزل افراد است و در سطح سیاسی-اخلاقی به دنبال غلبه بر شرایط جوامع سرمایه‌داری است که به انسانیت‌زدایی از انسان‌ها می‌انجامد. 

آنچه در این نوشته آمد اغلب برگرفته از کتاب خوب دومنیکو لزوردو است 

این متن نقدی است به سکوت فیلسوفان و روشنفکران آلمانی‌ در قبال جنایات اسرائیل 

نیچه همچنین از تغییر تعداد ساعات کارگران از دوازده ساعت به یازده ساعت ناراضی بود و طرفدار کار کردن کودکان بود و با آموزش برای طبقه کارگر مخالف بود. او با برابری به شدت مخالف بود چرا که از نظر او باعث می‌شد همه چیز به نازل‌ترین سطح خودش فروکاسته شود. و در نوشته‌های متاخرش از نابود کردن انسان‌های «منحط» و فراهم کردن شرایط برای بروز انسان‌های برتر سخن می‌گفت. http://engarmag.com/7888/


پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما