Saturday, January 21, 2017

مارکسیسم، جریان چپ و فلسفه تحلیلی



جری کوهن از جمله مارکسیست‌های تحلیلی بود که در آکسفورد فلسفه تحلیلی خوانده بود. فلسفه تحلیلی آکسفورد، در اواسط سده بیستم فلسفه‌ای بورژوا محسوب می‌شد و معمولا دانشجویان چپ مارکسیست از آن متنفر بودند. ولی جری کوهن قبل از رفتن به دانشگاه آکسفورد گرایش به مارکسیسم داشت و پس از رفتن به دانشگاه آکسفورد با فلسفه تحلیلی آشنا شد. او به همراه دو نفر دیگر گونه‌ای از مارکسیستم را بنا نهادند که به «مارکسیسم تحلیلی» مشهور است. کوهن می‌گوید که تمایز نوع مارکسیسم آنها در روش‌شناسی است. برخی روش شناسی اختصاصی مارکسیسم را دیالکتیک می‌نامند، ولی کوهن تحلیل در فلسفه تحلیلی را به عنوان روش مورد نظر خود معرفی می‌کند و از این رو است که نام مکتب آنها «مارکسیسم تحلیلی» است. در واقع کوهن با نام «مارکسیسم» هم مشکل دارد. در شاخه‌های علمی معمولا اسم یک نظریه علمی را با نام یک فرد به اضافه پسوند ایسم معرفی نمی‌کنند. به تعبیر چامسکی،

«مفهوم مارکسیسم، مفهومی مشکل دار است. به عنوان مثال در فیزیک چیزی به نام «اینشتنیسم» نداریم، چون اینشتین خدا نیست که او را بپرستی، بلکه آدمی بود که حرفهای مهمی داشت و مثل هر انسان دیگری اشتباهاتی داشت پس از حرفهای درستش یاد میگیری و اشتباهاتش را کنار می گذاری. مفهوم مارکسیسم متعلق به تاریخ نهادهای دینی است، پرستش یک شخص است که هیچ معنایی ندارد. وقتی به کارهای مارکس و دیگرانی که در آن سنت فکری کار کرده اند نگاه میکنی آنچه صحیح است را میخوانی و اشتباهات را کنار میگذاری..مارکس در مورد مسائل دوران خودش می نوشت. مثلا در مورد هند تحت استعمار انگلیس، مسلما ارزش خواندن دارد. ولی اگر بخواهیم این حرفها را تکرار کنیم تمدن خواهد مرد. در صد سال اخیر باید چیزهای جدیدی یاد گرفته باشیم.»

کوهن نیز با یادآوری اینکه خود مارکس ایده آلش را «سوسیالیسم علمی» نامیده بود و آثار و نوشته‌های خود را در راستای رسیدن به سوسیالیسم علمی بررسی می‌کرد، می‌گوید که هدف مارکسیسم تحلیلی در واقع بررسی، تحلیل و نقد سخنان مارکس و یافتن راههایی برای تحقق سوسیالیسم علمی است. بنابراین، برخلاف برخی از مارکسیست‌ها که سخنان مارکس را به حالت یک دگمای مذهبی درآورده که هیچگونه چند و چونی در آنها نمی‌کنند، مارکسیسم تحلیلی هدف را سوسیالیسم علمی می‌داند که برای رسیدن به آن ممکن است حتی تمامی سخنان مارکس هم نقض شود. جری کوهن دو کتاب خیلی خوب دارد که خواندن آنها را به همه افرادی که علاقمند به مارکسیسم هستند توصیه می‌کنم. او با چنان شفافیت و دقتی هگل و مارکس را تشریح می‌کند که واقعا حیرت آور است. اهمیت زبان بسیار شفاف و دقیق او از این رو است که او می‌خواهد به مارکسیسم به عنوان فازی از یک جریان علمی نگاه کند. در واقع به این شکل مارکسیسم بخشی از پروژه عصر روشنگری است که در آن قرار است زندگی مبتنی بر علم، عقل و برابری و آزادی برای انسان‌ها برنامه‌ریزی شود تا بتوانند از شر جهل، خرافه، ستم و سلطه دنیای کهن رها شوند. افرادی که مارکس را صرفا به عنوان یک متفکر آرمانشهری می‌خواهند ترجیحشان این است که از این حجم از شفافیت پرهیز کنند چرا که کاربرد مارکس برای آنها چیز دیگری است.

برای افرادی که دغدغه سیاسی دارند، فلسفه تحلیلی - برخلاف آنچه که برخی کارمندان کارخانه فلسفه بافی میهن به زبان می‌رانند – منبع بسیار مهمی است. حتی اعضای حلقه وین هم برخلاف افسانه‌ای که در مورد آنها رایج شده است، با جدیت پیگیر پروژه‌ سیاسی برگرفته از عصر روشنگری بودند و از اساس پروژه وحدت علم آنها نیز برای همین هدف بود منتها فضای اختناق ضدسوسیالیستی جنگ سرد در آمریکا باعث شد دغدغه‌های سیاسی این گروه حذف و بعدها مسکوت باقی گذاشته شود. (1) پس از جنگ سرد با پرداختن جان رالز به مسئله عدالت اجتماعی، فلسفه سیاسی و اخلاق به کانون توجه فلسفه تحلیلی تبدیل شدند و در حال حاضر در فلسفه تحلیلی کتابهای بسیار زیادی در زمینه‌های فلسفه سیاسی و اجتماعی و اخلاق منتشر می‌شود. برخی از آثار سیاسی در فلسفه تحلیلی را نمی‌توان به عنوان بخشی از یک پروژه تعریف کرد، از کتابهای راسل که احتمالا معرف حضور خوانندگان فارسی زبان هستند تا کتاب مایکل دامت در مورد پناهندگان و مهاجرت که کتاب فوق‌العاده‌ای است. یکی از کتابهای بسیار خوبی هم که اخیرا خواندم و قصد دارم آن را هم معرفی کنم کتاب جیسون استنلی است که در آن به بررسی پروپاگاندا در سیستم‌های سیاسی لیبرال دموکراسی (به طور خاص آمریکا) و تفاوت آن با پروپاگاندا در آلمان نازی یا رژیم‌های سیاسی غیرلیبرال دموکرات است. افرادی که با آثار استنلی در زمینه فلسفه زبان آشنا هستند می‌توانند حدس بزنند که این کتاب با چه نظم و دقتی نوشته شده است. با خواندن این کتاب به خوبی متوجه می شویم که نظم ذهنی و شفافیت چگونه می‌تواند در فلسفه سیاسی به کمک ما بیاید.


سعی می‌کنم در مطالب کوتاه دیگری به معرفی کتابهای بیشتر در فلسفه تحلیلی با گرایش به جریان چپ سیاسی بنویسم. با توجه به نیاز اجتماعی ما به حکمرانی خِرَد، روی آوردن به فلسفه تحلیلی بین افرادی که دغدغه‌های سیاسی اجتماعی دارند بسیار مفید خواهد بود. ما هم می‌توانیم پروژه‌ای با اهداف عصر روشنگری (حکمرانی عقل، مدیریت علمی، برابری و آزادی) با کمک فلسفه تحلیلی برای جامعه خود تعریف کنیم. 




(1) معرفی مختصری از کتابی که به صورت تفصیلی به این مسئله پرداخته را اینجا بخوانید (+

Friday, January 20, 2017

نبرد جنون و عدالت


«جرم، معصومیت را سلاخی می‌کند برای محافظت از تخت سلطنت، و معصومیت با تمام قوا علیه جرم می‌جنگد. اگر جباریت یک روز هم حکم کند حتی یک میهندوست هم باقی نخواهد ماند. تا کی جنون جباران عدالت نامیده خواهد شد، و عدالتِ خلق، توحش یا شورش نامیده خواهد شد؟ سرکوبگران با چه لطافت و سرکوب شدگان با چه خشونتی مواجه می‌شوند! هیچ چیز طبیعی‌تر از این نیست: هر کس از جرم متنفر نباشد نمی‌تواند عاشق فضیلت باشد. و یکی از این دو باید از بین برود. برخی می‌گوید به طرفداران سلطنت رحم کنیم. تبهکاران را تبرئه کنیم! خیر. به معصومیت رحم کنید، نگون بختها را تبرئه کنید، با ضعف انسان همدردی کنید.» روبسپیر. 


این متن، ترجمه‌ی بخشی از متن اصول اخلاق سیاسی روبسپیر است.

Saturday, January 14, 2017

زیبایی‌شناسی مبارزه: دوگانه «جنگ‌طلب-صلح‌دوست» - قسمت دوم




گاندی از ضرورت جان دادن برای رسیدن به آزادی سخن می‌گوید و می‌گوید که حتی اگر لازم باشد یک میلیون کشته بدهند باید بدهند. او در همان دوران نفی خشونت خود را اینچنین توصیف می‌کند: ترس نداشتن از کشته شدن و کشتن. در واقع گاندی نوعی فرهنگ انتحار و شهادت درست کرده بود و کشته شدن در این راه را با خشنودی خداوند گره زده بود. او برای توصیف رژه نمک گفته بود که دست خداوند را در این رژه می‌بیند. لنین نیز برای خلق حزب کمونیست آمادگی برای قربانی کردن خویش را ترویج می‌کرد. ولی ترویج حزب کمونیست مذهبی نبود و در عوض لنین بر سیر تاریخی تاکید داشت. بدون از خودگذشتگی و قربانی کردن خود نمی‌توان با استعمار جنگید یا بنا نهادن نظمی نوین را در سر پروراند. نگرش مذهبی گاندی به این مسئله بسیار پررنگ بود و او حضور خداوند را در مراسم خود به قدری پررنگ می‌دید که حتی بر این باور بود که خداوند جزییات رژه نمک مانند اینکه به کدام شهر ختم می‌شود را تعیین کرده است و این رژه سرآغاز پایان «استعمار شیطانی» انگلستان است. این فرقه انتحاری که گاندی آن را بنا نهاد به خاطر باورهای مذهبی ممکن بود ولی چنین گزینه‌ای برای لنین و حزبش که مرگ را پایان زندگی می‌دانستند ممکن نبود. گاندی بین پیروان خود به عنوان نوعی پیامبر یا رابط با عالم معنا در نظر گرفته می‌شد.


در مقابل لنین که با امپریالیسم و استعمار غربی مخالف بود، هویت انقلابی خود را بر مبنای ضدیت با هر آنچه مظهر غرب است بنا ننهاد و روی آوردن به عرفان شرقی برای رها شدن از تمدن غربی را تجویز نکرد و در عوض خواستار مبارزه با بورژوازی غربی شد. لنین از برخی از مظاهر غرب مانند آزادی بیان، مطبوعات، احزاب سیاسی تمجید می‌کرد و آگاه بود که در شرق چنین مظاهری وجود نداشته و تنها سرکوب عموم مردم و در جهل نگاه داشتن آنها در همکاری رهبران مذهبی و پادشاهان وجود داشته است. لنین رهایی خلق غیراروپایی را در تناقض با رهایی خلق اروپا نمی‌دید بلکه آنها را مکمل یکدیگر می‌دانست. او همچنین کاملا آگاه بود که ایده‌های مانند آزادی و رهایی و تعیین سرنوشت ایده‌هایی غربی هستند که مردمان شرقی با به کارگیری آنها به انقلاب علیه استعمارگران و بدست آوردن استقلال روی آوردند. برخلاف گاندی که آزادی هند از استعمار انگلستان را با تفسیر دینی خود رهایی دین ناب هندی از استعمار شیطانی غرب می‌دید. انقلاب‌های کشورهای غیرغربی به تعبیر لنین روحی اروپایی داشتند. چین نیز مانند شوروی برای تعیین هویت انقلابی خود به حکمت دینی باستان خود روی نیاورد بلکه به تکنولوژی، علم و حتی جهان بینی غربی (مارکسیسم) روی آورد. از این رو در حالی که لنین به دنبال پشرفت و صنعتی شدن شوروی و پیشرفت در علم و تکنولوژی بود و شوروی در این زمینه موفقیت‌های چشمگیری هم داشت گاندی به پسر خود در نامه‌ای می‌نویسد که به این نتیجه رسیده است که فقر و تنگدستی موهبت است و علیه رسیدن به جامعه‌ای که در آن رفاه و راحتی بیش از اندازه وجود داشته باشد اخطار می‌دهد. در راستای ساده زیستی، گاندی الکل و چای را نیز به عنوان پدیده‌هایی که استعمارگران برای تخریب فرهنگ هند وارد کرده بودند نفی کرد.


دین و سیاست برای گاندی با هم گره خورده بودند تا جایی که او عنوان می‌کند «من باور ندارم که دین هیچ ارتباطی به سیاست ندارد. اگر سیاست را از دین جدا کنید مانند جسدی است که باید دفن شود». بدین شکل او می‌توانست سیاست‌های مورد نظر خود را به عنوان وظایف دینی به مردم هند معرفی کند و سرپیچی از دستورهای سیاسی او به منزله سرپیچی از دستورات دینی در نظر گرفته می‌شدند. یکی از بزرگترین اشتباهات گاندی تفکیک قائل نشدن بین صنعتی شدن و نظامی‌گرایی بود و او هر دو این موارد را به یک شکل و اندازه مصداق غربی شدن و خشونت می‌دانست. از این رو، گاندی فریفته شعارهای موسولینی مبنی بر مخالفت با ابرصنعتی کردن شهرها شد و او را منجی ایتالیا نامید. مخالفت موسولینی با صنعتی شدن و مدرنیته غربی تحسین گاندی را برانگیخت و از نظر گاندی فاشیسم می‌توانست تمدن غربی را به حالت روستایی بازگرداند و صنعتی شدن و مدرنیته که به نظر گاندی ریشه خشونت تمدن غربی است را از بین ببرد. مشخصا خشونت اختصاصی به غرب یا تمدن غربی ندارد و هر کسی که خشونت را به غرب یا شرق محدود کند باید دید چه اهداف و منافع سیاسی در کار است. مواضع ضد و نقیض گاندی در برابر خشونت در این دوره نیز ادامه پیدا می‌کند و هنگامی که ایتالیای فاشیست اتیوپی را اشغال می‌کند او ابتدا نه تنها این خشونت را نفی نمی‌کند که از اعلام موضع سرباز می‌زند و اعلام می‌کند که تنها می‌تواند برای صلح دعا کند ولی بعدتر اتیوپیایی‌ها را به خاطر مقاومت مسلحانه علیه ایتالیای فاشیست محکوم می‌کند! همانطور که پیشتر او مردمان بومی را در مبارزه علیه انگلستان محکوم کرده بود و حتی برای سرکوب انها به انگلستان خدمت کرده بود. بررسی این مواضع گاندی با شعار نفی خشونت او که مبتنی بر احترام بی قید و شرط برای حیات است (تا حدی که گیاهخواری را نیز به همین دلیل ترویج می‌کند) به خوبی نشان می‌دهد که «نفی خشونت» آنچنان که امروز به عنوان یک ایده به ما ارائه می‌شود چقدر با نفی خشونت به عنوان موضع گاندی متفاوت بوده است.


این سخن کلی گاندی مبنی بر اینکه تمدن مدرن غربی بر خشونت بنا نهاده شده است، علاوه بر اینکه این پیام غلط را می‌دهد که در دنیای قبل مدرن خشونتی وجود نداشته است، همچنین انسان را از تمایز قائل شدن بین انواع خشونت عاجز می‌کند و این موضع به لحاظ سیاسی بسیار خطرناک است. با چنین موضعی در درگیری‌هایی که رخ می‌دهند واقعیت‌ها را نادیده خواهیم گرفت چرا که نمی‌توان بین طرفین درگیر موضعی اتخاذ کرد و باید هر دو را به جرم ارتکاب خشونت محکوم کرد.  


در این مورد نیز می‌توان گاندی و لنین را مقایسه کرد. انقلاب اکتبر از جمله مهم‌ترین مصادیق قیام مردمان غیرغربی برای رها شدن از زنجیرهایشان بود. اقدامی که به ترس قدرت گرفتن کمونیسم و شعارهای برابری‌طلبانه اولیه‌اش انجامید. از جمله دلایل پیدایش فاشیسم و نازیسم در اروپا واکنش به گسترش کمونیسم بود. آلمانی‌ها که در رقابت با دیگر دولت‌های استعمارگر غربی قدری عقب مانده بودند می‌خواستند اروپای شرقی را به استعمار خود در بیاورند. ایدئولوژی نازی‌ها و فاشیستها (به رغم برخی تفاوتها) همان برتری نژادی بود که به شکل‌گیری استعمار انگلستان و دیگر دولتهای اروپایی انجامید. لنین و حزبش در تشخیص اینکه فاشیسم و نازیسم در آن دوره از تاریخ خطری جدی‌تر بودند و می‌بایست به صورت ضربتی با آن مقابله کرد و با خشونت علیه خشونت آن ایستاد موفق عمل کردند. اگر بخواهیم با امروز مقایسه کنیم، سخن گاندی مانند این است که بگوییم دولت اسد خشونت می‌کند و داعش نیز خشونت می‌کند و موضع لنین این است که داعش خطری به مراتب جدی‌تری است و از بین رفتن آن در اولویت است. در واقع لنین و حزبش در تشخیص اینکه نازیسم و فاشیسم نیز گونه دیگری از امپریسالیسم و استعمار هستند موفق عمل کردند در حالی که برخی این نیروها را به عنوان نیروهای رهایی بخش از استعمار و امپریسالیسم در نظر می‌گرفتند. همچنین باید توجه داشت که برخی از مهم‌ترین مدافعان گاندی از محافظه‌کاران و میانه‌روهای غربی بودند که مایل بودند با ترویج «نفی خشونت» گاندی جلوی مبارزات مسلحانه جوانان مارکسیست شده آفریقایی علیه استعمارگران را بگیرند.


مارتین لوتر کینگ نیز از دیگر چهره‌هایی است که به مبارزه با روش نفی خشونت شهرت یافته است. قوانین آمریکا در دهه دوم سده بیستم هرچند برده‌داری به سبک گذشته را کنار گذاشته بود ولی شامل تبعیض‌های گسترده و سیستماتیک علیه سیاه‌پوستان می‌شد. به عنوان مثال سیاه‌پوستها در اتوبوسها جداسازی می‌شدند و حق اینکه با سفیدپوستها در یک جا بنشینند را نداشتند. دکتر کینگ با اعلام اینکه صرفا باید از قوانین عادلانه تبعیت کرد با مقام‌های آمریکایی که هرگونه قانون شکنی را خشونت می‌نامیدند به مخالفت برخاست. کینگ با اشاره به مبارزه‌هایی که در آنها خشونت بود مانند مبارزان ضدکمونیست در مجارستان اعلام داشت که مبارزه برای از بین بردن خشونت قانونی علیه سیاه‌پوستان را نباید محکوم کرد.


یکی از راههای مبارزه دکتر کینگ این بود که برای مبارزه با تفکیک نژادی در مدارس آمریکا  دانش آموزان دختر و پسر سیاه پوست را تشویق می‌کرد این نظم را برهم بزنند. کینگ به پدران و مادران سیاه‌پوست می‌گوید که اگر بچه‌های آنها می‌خواهند به این سبک مبارزه روی بیاورند مانع آنها نشوند. دکتر کینگ از اینکه روزنامه‌ها تصاویر برخورد خشونت آمیز پلیس با این دانش آموزان را به تصویر کشید ابراز خشنودی کرد چرا که نمایانگر برتری اخلاقی مبارزان بود. دکتر کینگ در توضیح موضع خود می‌گوید که اگر کسی در دفاع از خود از اسلحه استفاده کند معقول است ولی سوال اصلی او و موضع نفی خشونت این است که آیا در راهپیمایی‌های مدنی استفاده از اسلحه عاقلانه است یا خیر، یعنی کینگ بین این دو نوع خشونت تمایز قائل می‌شد و مشخصا نوع اول را محکوم نمی‌دانست و نوع دوم را به عنوان یک تاکتیک برای جنبش مدنی خود مفید نمی‌دانست. در کنار مبارزه‌های سیاه‌پوستان برای رهایی خود عاملی دیگر در پایان یافتن قوانین تفکیک نژادی در امریکا وجود داشت: بسیاری از سیاه‌پوستان آمریکا و همچنین مردمان سرزمین‌های استعماری در آفریقا و دیگر کشورها در مبارزه خود علیه سیستم به مارکسیسم گرایش پیدا کردند و این خطر نفوذ شوروی در آمریکا و دیگر نقاط جهان بین مخالفان را به شدت بالا برده بود. با اینکه در آمریکا یادبودی از هالوکاست یهودی‌ها در جنگ جهانی دوم وجود دارد ولی آنها یادبودی برای هالوکاست بومی‌های آمریکا و سیاه‌پوستان که در دوره متفاوت تاریخی توسط سفیدپوستان قتل عام شدند ندارند.


به رغم تمام این واقعیت‌ها درباره «نفی خشونت» گاندی و دیگر چهره‌ها، در حال حاضر «نفی خشونت» به شکلی کاملا انتزاعی و غیرواقعی توسط دولتهای غربی تبلیغ می‌شود، نوعی صلح‌طلبی که در واقع هیچ مصداقی در تاریخ ندارد. در حال حاضر یکی از مهم‌ترین قهرمانان نفی خشونت که توسط غرب به این عنوان تبلیغ می‌شود دالای لامای چهاردهم است. دالای لاما در تلاش خود برای استقلال تبت، از شعارهای نفی خشونت گاندی مبنی بر تقدس حیات و «آهیمسا» تبعیت می‌کند. دالای لاما در توصیف مردمان تبت می‌گوید که مردم آن منطقه به شکل سنتی ضدخشونت بوده‌اند و ارزش‌های آنها در همدردی با جهانیان ریشه دارد. آنچه که سنت یک منطقه نامیده می‌شود معمولا محصول پررنگ کردن بخشی از یک فرهنگ و کمرنگ کردن دیگر بخش‌ها یا نادیده گرفتن انهاست. این گونه توصیف‌ها از سنت مردم تبت یا هر مردم دیگری کاربردهای سیاسی دارد ولی اعتبار ندارند. به عنوان یک مثال در سال 1660 دالای لامای پنجم در واکنش به یک شورش دستور قتل عام نه تنها شورشیان مرد و زن که فرزندان و خواهرزاده و برادرزاده‌های آنها را داد، با این شعار که همه آنها باید مانند تخم مرغ‌هایی که به سنگ کوبیده می‌شوند له شوند. همچنین در تبت مجازات‌های بسیار سهمگینی وجود داشته است، هرچند آنها مجازات اعدام نداشته‌اند ولی یکی از مجازات‌های آنها شلاق زدن بوده یا هنگامی که شخصی از معابد دزدی می‌کرده است دستهای او را قطع می‌کرده‌اند. ولی آنها بر این باور بودند که تنها در صورتی که نیروی الهی بخواهد شخص مجازات دیده زنده باقی خواهند ماند و در بسیاری از موارد پس از اینکه شخصی را شلاق می‌زدند او را شب روی سنگ‌ها رها می‌کردند تا بمیرد. به عبارتی اطمینان حاصل می‌کردند که اراده الهی بر این بوده که آن شخص بمیرد!


قطع عضو و در آوردن چشم بین مردمان تبت به عنوان مجازات رایج بوده است. برده‌داری بسیار گسترده و فراگیری در جامعه تبت لامائی وجود داشته است. در این جامعه باور بر این بوده که برده‌ها از نژادی دیگر هستند و عقاید نژادپرستانه در این جامعه شرقی باعث می‌شد به برده‌ها به دید کالا نگریسته شود. همچنین فرامین دینی در این سرزمین به عنوان امری مطلق در نظر گرفته می‌شوند و هرکس بخواهد آنها را حتی زیر سوال ببرد مجازات می‌شود. سخنان و سنت بودا به شکل مطلق پذیرفته شده‌اند و نافرمانی از آنها ممکن نیست و و جود این ممنوعیت جلوی پیشرفت‌های علمی بخصوص در پزشکی را می‌گیرد. یکی از نزدیکان دالای لاما در توصیف موضع نفی خشونت دالای لاما از زبان خودش گفته که در مبارزه مسلحانه آنها علیه چین باید بین روش و انگیزه تمایز قائل شد. در نفی خشونت از نوع دالای لاما، هرچند روش کشتار لحاظ می‌شود ولی انگیزه نوع‌دوستی و مهربانی است و این انگیزه روش را توجیه می‌کند. همچنین گزارش افرادی که با مقام‌های مذهبی تبت رفت و آمد داشته‌اند از فساد مالی شدید و همچنین خوردن گوشت در مهمانی‌های آنها گزاش می‌دهند! در واقع دالای لاما و «نفی خشونت» او نیز یک تصویرسازی است که با نفی واقعی خشونت آنچنان که ممکن است افراد در ذهن داشته باشند کاملا متفاوت است. «نفی خشونت» تصویری ایده‌آل و جذاب است که برای دل بردن از افراد کارآیی دارد ولی واقعیت نشان می‌دهد که هیچ یک از مواردی که مبارزه ضدخشونت نامیده می‌شود با چنین تصویری همخوانی ندارند. در راستای ترویج این تصویر و ارائه این ایده‌آل، انقلاب‌های رنگی – که «دستورالعمل» آن به زبان‌های متفاوت توسط انستیتوی آلبرت اینشتین در آمریکا تهیه شده است –  نیز در کشورهایی که حکومت‌های استبدادی دارند شکل می‌گیرد. به عنوان مثال، رسانه‌های غربی با پررنگ کردن خشونت در کشور چین و ارائه تصویری یک طرفه از واقعیت سیاسی چین در برابر تبلیغ فرهنگ «نفی خشونت» تبت و دالای لاما - که این نیز یک تصویر یک طرفه و ساختگی است - زمینه را برای بی‌ثبات کردن این کشورها از طریق انقلاب‌های رنگی که شکلی از «نفی خشونت» است، فراهم می‌کنند. در واقع چرخش بزرگی شکل گرفته است، در حالی که سیاست «نفی خشونت» سیاستی برای مبارزه علیه استعمار غرب سفیدپوست بوده است ولی در حال حاضر نپرداختن به تاریخ و جزییات آن، این سیاست خود به ابزاری جدید برای سیطره غرب بر مخالفانش تبدیل شده است.  




 مشخصات کتاب

 Losurdo, D. (2015). Non-violence: A History Beyond the Myth. Lexington Books.


زیبایی‌شناسی مبارزه: دوگانه «جنگ‌طلب-صلح‌دوست» - قسمت اول



«خشونت» به یکی از مهم‌ترین تابوهای دوران ما تبدیل شده است. اینکه خشونت دقیقا چیست، چه انواعی دارد و کدام گونه‌های آن و چه شکل‌هایی از آن نامطلوب هستند از نظر اخلاقی باید بررسی شود. ولی فرهنگ «نفی خشونت» یا «عدم خشونت» یا «ضدخشونت» نسبتا فراگیری بوجود آمده است که مدعی است با خشونت در هر شکل و حالتی و در هر حالی مخالف است. افراد متفاوت با اشاره به فرقه‌های عرفانی، برخی ادیان باستانی، گرایش‌های فلسفی و غیره سعی دارند مشارکت خود در این فرهنگ «نفی خشونت» را توضیح دهند یا توجیه کنند. «نفی خشونت» به چنان درجه‌ای از مقبولیت رسیده است که حتی به چالش کشیدن این موضع با برچسب «خشونت‌طلب» یا «جنگ‌طلب» مواجه می‌شود. گذشته از اینکه برخی واقعا به دنبال چنین هدفی هستند، یعنی با هرگونه نقدی به خشونت مخالف هستند، ولی هدف از نقد فرهنگ «نفی خشونت» را نباید با «جنگ‌طلبی» و «خشونت‌دوستی» یکسان در نظر گرفت. باید دید هر کسی که هر استدلالی در نفی یا تایید هر فرمی از خشونت دارد دقیقا چه می‌گوید و دلیل او چیست. قبل‌تر متنی در این باره نوشتم که در آن به معرفی کتاب مارتا نوسباوم پرداختم. در این متن می‌خواهم کتاب دومنیکو لزوردو را معرفی کنم، کتابی که به بررسی تاریخی شکل‌گیری فرهنگ «نفی خشونت» در دنیای مدرن می‌پردازد. او با بررسی تاریخی برده‌داری آمریکا، گاندی، دکتر کینگ به دالای لاما و انقلاب‌های رنگی دوران معاصر می‌رسد. 
***
انقلاب فرانسه و استقلال آمریکا به عنوان دستاوردهای عملی روشنگری نگریسته می‌شوند. وعده عصر روشنگری چنین بود: رها شدن از رژیم کهن و ورود به دنیای نو با مناسبات سیاسی و اقتصادی بر مبنای عقل و علم، زمینه را برای رهایی جامعه بشری از شر جهل و خرافه فراهم می‌کند و بدین شکل آزادی و صلح برای همگان میسر می‌شود. هرچند در دنیای نو نسبت به دنیای کهن پیشرفت اخلاقی داشته‌ایم، جهل و خرافه کمتر شده است، و برخی از گونه‌های آزادی میسر شده‌اند، ولی تصور اینکه کار تمام شده و به جایی به نام «پایان تاریخ» رسیده‌ایم تصوری اشتباه است. برای رها شدن از خرافه و جهل یکی از کارهایی که می‌توانیم و باید انجام دهیم بررسی سیر تاریخی شکل‌گیری ارزش‌هایی است که در حال حاضر داریم. این بدان معنا نیست که بررسی تاریخی شکل‌گیری ارزش‌ها تنها کاری نیست که می‌توان در بررسی‌های «اخلاقی» انجام داد. همچنین بررسی تاریخی ارزش‌ها و فهمیدن اینکه ارزشی خاص در دوره و زمانه خاصی شکل‌ گرفته است نیز دلیل بر بی‌اعتباری آن ارزش‌ها نمی‌شود، باید دید هر ارزشی کجا به شکل و به چه مقصودی شکل گرفته و آیا همچنان همان کارآیی‌ها یا کارآیی‌های دیگری دارد یا خیر. ارزشی که لزوردو در کتاب خود بررسی می‌کند، ارزش ضدیت با خشونت و صلح‌دوستی است که شکل خاصی از آن بسیار فراگیر است. در حالی که قرار بود در دنیای جدید صلح و آزادی برقرار باشد، برآورده نشدن این ایده‌آلها برای همه، باعث شکل‌گیری مقاومت توسط زیردستان شد. یکی از گونه‌های مقاومت در برابر نابرابری و تبعیض، مبارزه بدون خشونت بود. لزوردو اولین مورد از چنین جنبش‌هایی در دوران مدرن را در آمریکا بررسی می‌کند. در زمانی که برده‌داری وجود داشته است و برخی از سیاه‌پوستان برای مبارزه با این ستم سیستماتیک به مبارزه ضدخشونت روی آورده بودند. ولی آنچه در نهایت به پایان برده‌داری انجامید جنگ داخلی و استفاده از زور و اسلحه بود. لزوردو در اثر خود به جزییات این نوع مبارزه اشاره کرده است. به جزییات این مورد نمی‌پردازم ولی نکته‌ که باید تا انتهای کتاب لزوردو به آن دقت کرد تاکید بر عوامل متعدد در بدست آمدن آزادی در مبارزه‌های ضدخشونت است. یکی از خصیصه‌های فرهنگ ضدخشونتی که در حال حاضر داریم این است که با اشاره به نمونه‌های تاریخی ضدخشونت، و صرف تاکید بر اعمال افراد ملتزم به چنین فلسفه‌ای برای مبارزه، به ما می‌گویند که این تاکتیک برای بدست آوردن آزادی کارآمد است.


مورد دیگری که لزوردو بررسی می‌کند گاندی است. گاندی به عنوان پیامبر «نفی خشونت» شناخته می‌شود و بسیاری او را به عنوان فردی که خشونت را نفی کرد و بدین وسیله توانست هند را از از سلطه انگلستان خارج کند می‌شناسند و سعی دارند او را به عنوان الگویی برای دیگر مردمان تحت انقیاد و ستم بازسازی کنند. یعنی به مردمان تحت ستم و انقیاد یادآوری کنند که حتی بدون خشونت هم می‌توان به آرمان‌های سیاسی خود رسید. ولی قضیه قدری پیچیده‌تر از این تصویر کاریکاتوری است. در انتهای سده نوزدهم و ابتدای سده بیستم انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی بخش‌های عمده‌ای از جهان را تحت استعمار خود داشتند. این استعمار مشخصا توجیه نژادپرستانه پیدا می‌کرد: هندی‌ها و چینی‌ها و دیگر مردمان دنیا می‌بایست می‌پذیرفتند که هرجا که هستند و هر که هستند، سفیدپوستان نژاد برتر و تنها نژادی هستند که توانایی حکمرانی بر جهان را دارد.


گاندی در واقع هنگامی که در انگلستان بود به گیاهخواری روی آورد، پس از اینکه کتابهای عرفان‌گرایانه غربی را خواند، آثاری که از خشونت مرد غربی علیه دیگر موجودات زنده به ستوه آمده بودند و به نفی خشونت روی آورده بودند. هرچند او بعدها توانست در آیین جنینیسم هندی برای این نوع از گیاهخواری توجیهی پیدا کند و «آهیمسا» را فلسفه زندگی خود معرفی کند. ریشه‌های غربی شکل‌گیری ایده نفی خشونت در گاندی و یافتن توجیه شرقی برای این ایده از اهمیت زیادی برخوردار است. علاوه بر این تصور اینکه گاندی همواره به نفی خشونت پایبند بوده است نیز تصور اشتباهی است. او در 1905 پیروزی ژاپن بر روسیه در جنگ را مایه فخر آسیایی‌ها نامید و سه سال بعد این پیروزی را شروع دورانی نامید که مردمان آسیایی دیگر هرگز تسلیم سفیدپوستها نخواهند شد. در واقع گاندی امپریالیسم ژاپن را به عنوان نماد پیروزی ملت‌های آسیایی تفسیر می‌کرد. علاوه بر این گاندی در دو جنگ و یک نبرد مسلحانه نیز نقش مستقیم بازی می‌کرد. او و هندی‌های تحت تاثیر او در جنگهایی که در سالهای 1899 تا 1902 بین استعمارگران هلندی و انگلیسی از یک سو و بوئرها از سوی دیگر شکل گرفت، در خدمت انگلستان نقش فعال داشت. او همچنین به تشویق دیگر هندی‌ها برای مشارکت در این مبارزه می‌پرداخت و افرادی که مایل به مشارکت نبودند را «زن» خطاب می‌کرد. چند سال بعد گاندی در سرکوب «زولو»ها توسط استعمارگران انگلیسی نقش داشت. بنابراین، گاندی جوان در حالی که از حمله نظامی ژاپن علیه روسیه به عنوان جنگی ضداستعماری یاد می‌کند و از آن ابراز شادی می‌کند ولی به استعمارگران بریتانیایی در جنگ خود با افراد تحت استعمار کمک عملی می‌کند. مشخصا هیچ یک از این اقدامات با «نفی خشونت» ارتباطی ندارد.


در سال 1914 هنگامی که جنگ شروع شد عده‌ای از مسیحیان صلح‌گرا حتی پس از اینکه آلمان بلژیک را اشغال کرده بود مخالف هرگونه عملیات نظامی بودند. ولی گاندی هیچ‌گونه همدردی با این افراد ندارد و برعکس موافق حمله نظامی انگلستان است و حتی دیگران را برای مشارکت در این جنگ یا همنظر شدن با این جنگ تشویق می‌کند. او در خودزندگی‌نامه‌نوشت خود می‌گوید که هرچند می‌دانسته که این جنگ با «آهیمسا» در تضاد بوده ولی همانند مورد جنگ با بوئرها گاهی آدم مجبور است چنین کند! او همچنین علت دفاع از انگلستان در این جنگ را چنین عنوان می‌کند که اگر کمک کردن به انگلیسی‌ها شرایط هندی‌ها را بهتر کند وظیفه آنهاست است که با آنها همکاری کنند و بر این باور بود که نباید از ضعف و نیاز انگلستان در آن زمان برای خواسته‌های هندی‌ها سواستفاده کرد. او در لندن نماند و به هند بازگشت و نه تنها در توجیه جنگ فعال بود که در ثبت نام نیم میلیون هندی برای مشارکت در جنگ برای انگلستان استعمارگر نقشی فعال بازی کرد، او در این باره گفته بود که هند باید تمام پسران توانمند خود را برای قربانی شدن برای امپراطوری انگلستان در این لحظات حساس تاریخی هدیه کند. گاندی حتی تاکید داشت که پسران خود نیز در این جنگ ثبت نام کنند. به رغم مخالفت‌های زیادی که به او می‌شد و یادآوری اصل «آهیمسا» به او، او به توجیه این اقدام خود روی می‌آورد: با گفتن سخنانی مانند اینکه او دعوت به کشتن آلمانی‌ها نمی‌کند بلکه نترسیدن از مرگ را ترویج می‌کند.


در واقع خوشخدمتی‌های گاندی با این تصور انجام می‌شد که می‌تواند برای مردم هند کاری کند. به رغم اینکه او خود را مبلغ نفی خشونت می‌نامید ولی در واقع در آفریقای جنوبی تنها به فکر وضعیت هندی‌ها بود و بهبود وضعیت هندی‌ها را حتی به قیمت مشارکت در قتل و کشتار مردمان بومی طلب می‌کرد. او از اینکه انگلیسی‌ها، هندی‌ها را با دیگر مردمان رنگین پوست یکسان در نظر می‌گرفتند گلایه داشت و بر این باور بود که از آنجایی که هندی‌ها هم آریایی هستند بنابراین انگلیسی‌ها باید برای هندی‌ها حساب ویژه‌ای باز کنند، چرا که از نظر گاندی، هندی‌ها بر خلاف مردمان رنگین پوست بومی «متمدن» بودند. او همچنین بر اینکه هند تمدنی باستانی، بسیار کهنتر از انگلیسی‌ها دارد تاکید می‌کرد. گاندی نیز مانند دیگر مخالفان استعمار به نوعی ملی‌گرایی فرهنگی یا دینی روی آورد. مبارزان علیه استعمار خشونت را محصول فرهنگ غربی معرفی می‌کردند و ضرورت احیای فرهنگ یا مذهب خود را برای مقابله با این خشونت و از بین بردن آن یادآوری می‌کردند. گاندی پس از تمام خدماتی که برای امپراطوری انگلستان انجام داد و هیچ تغییری در شرایط هندی‌ها صورت نگرفت، نهایتا بریتانیا را به عنوان نماد خشونت تمدن غربی معرفی کرد. او تمامی مظاهر مدرنیته مانند راه آهن، صنعت، استفاده از ماشین آلات، شهرسازی، از بین رفتن جوامع سنتی را از مصادیق خشونت و توحش تمدن غربی برشمرد و مدرنیته را بدترین دوران تاریخ معرفی می‌کرد. این میل بازگشت به زندگی روستایی عاری از نشانی از مدرنیته یا جنگل منحصر به گاندی نبود و بین دیگر رهبران و اندیشمندان شرقی و غربی نیز مشاهده شد. عجیب‌تر از همه اینکه گاندی هند را به لطف فرهنگ نفی خشونت تنها کشوری می‌دانست که به فرهنگ منحط غربی آلوده نشده است. فرهنگ نفی خشونت گاندی بیش از آنکه هندی و شرقی باشد غربی بود، و بیش از هر چیز به تفسیری بحث برانگیز از مسیحیت باز میگشت با این حال عده بسیار زیادی از مردمان هند متقاعد شده بودند که این فرهنگ اصیل هندی است که باید به آن بازگشت. گاندی با خواندن کتاب هنری سالت در مورد گیاه خواری در انگلستان به گیاه خواری روی آورد و با خواندن آثار نویسندگان محافظه کار غربی مانند جان راسکین و توماس کارلایل که منتقد انقلاب صنعتی و مدرنتیه بودند به این نتیجه رسید که تمدن غربی برخلاف تمدن شرقی بر مبنای زور و خشونت بنا نهاده شده است. گاندی مبارزه با انگلستان برای استقلال را جنگ بین فرهنگ اصیل هند که خداوند با آن است و شبه فرهنگ شیطانی انگلستان نامید. بدین شکل ملی‌گرایی مذهبی گاندی به نفی تمامی مظاهر غرب انجامید. گاندی همچنین به نوعی به شعار «نه شرقی نه غربی» هم پایبند بود، او سوسیالیسم را نیز تبلور دیگری از خشونت غربی قلمداد و محکوم می‌کرد.


گاندی ابتدا ایدئولوژی برتری نژادی سفیدپوستان را پذیرفته بود و سعی داشت با تاکید بر اینکه هندی‌ها هم اصالتا آریایی هستند به امپراطوری انگلیس بقبولاند که آنها را با خود برابر بدانند و برتری هندی‌ها بر دیگر رنگین پوستان را بپذیرند. ولی پیروزی انقلاب کمونیستی اکتبر ضربه‌ای مهلک به باور نژادپرستانه برتری سفیدپوستان اروپایی بر دیگر مردمان جهان وارد کرد. انقلاب اکتبر، با ترویج ایده ضدامپریالیستی خود به استقلال کشورهای زیادی از استعمار غرب کمک کردند، انقلاب کمونیستی چین که چین را از شر استعمار ژاپن (کشوری غیرغربی) رها کرد نیز مصداق دیگری از تاثیر این انقلاب است. به تعبیری دو حزب عمده در آسیا به ترویج ضدیت با امپریالیسم مشغول بودند، حزب گاندی و حزب لنین. گاندی به رغم اینکه به نفی خشونت معترف بود در مبارزه با استعمار انگلستان آسیب رساندن به املاک و دارایی های استعمارگان را ترویج می‌کرد و در نهایت خرید پارچه انگلیسی را ممنوع کرد و افرادی که کالای انگلیسی می‌خردیدند را تحت فشار روانی بسیار زیادی قرار می‌دادند. تحریم محصولات خارجی، توسط چین کمونیست نیز اجرا شد هنگامی که از خرید محصولات ژاپنی سرباز زدند. هم لنین و هم گاندی از تاکتیک اعتصاب بهره بردند. در حالی که در چین راه بر اعتصاب بسته شد و تنها گزینه باقی مانده مبارزه مسلحانه بود که گاندی با این مبارزه نیز به صورت ضمنی موافقت خود را اعلام کرد.



با بررسی تمام این موارد به این نتیجه می‌رسیم که گاندی در واقع به «نفی خشونت» پایبند نبوده است، ولی با تاکید بر نفی خشونت، یک نوع برتری اخلاقی برای هندی ها در مبارزه خود علیه استعمارگران بدست آورد. مثلا در «رژه نمک» او به پیروان خود گفت که نه تنها نباید از درگیر شدن با پلیس خودداری کنند که حتی از دستان خود نیز برای دفاع از ضربه‌های پلیس نباید استفاده کنند. در واقع گاندی پیروان خود را در معرض خشونت قرار داد، به شکلی که جلوه این خشونت پلیس باعث برتری اخلاقی گاندی و پیروانش شود. او با تاکید بر مرگ به عنوان تنها مسیر برای رسیدن به زندگی به پیروان خود می‌گوید که باید حتی له شدن زیر سم اسب را تمرین کنند. گاندی بر این باور بود که با کشته شدن یاران و همفکرانش آنها قوی‌تر می‌شوند چرا که برتری اخلاقی نزد اذهان عمومی پیدا می‌کنند. در واقع ریخته شدن خون همفکران برای یافتن نوعی برتری اخلاقی هدف گاندی بوده است که خود او و برخی این تاکتیک را نیز نوعی از نفی خشونت می دانستند. گاندی رژه نمک را مراسمی برای از دست دادن جان می‌نامد، و حتی شرکت کودکان در این مراسم را نیز مجاز بر می‌شمارد. گزارش شده که در آن مراسم مادری کودک نوزاد خود را در دست گرفته بود تا با ضربه باتون پلیس سرش بترکد. 

Wednesday, January 11, 2017

آیا نبرد طبقاتی به پایان رسیده است؟




برخی می‌گویند نبرد طبقاتی به پایان رسیده است. استدلالی متداول این است که قبل از انقلاب فرانسه، هر کس در هر طبقه‌ای به دنیا می‌آمد به احتمال خیلی زیاد در همان طبقه هم می‌مرد چرا که امکان جابه جایی در نقش‌های اجتماعی وجود نداشت ولی پس از انقلاب فرانسه، این نظم اجتماعی سفت و سخت به هم خورد و بنابراین دیگر سخن گفتن از طبقه بی‌معناست. افراد دیگری مانند هابرماس نیز بر این باور بودند که دولت رفاهی که در غرب پس از جنگ دوم بوجود آمد باعث از بین رفتن نبرد طبقاتی شده است. این در حالی است که هابرماس و برخی دیگر از همفکران او غرب را با اروپای غربی یکی در نظر گرفته و بخش‌هایی از غرب را برای تحلیل خود نادیده می‌گیرند، مثل آمریکا یعنی کشوری که هیچگاه دولت رفاه در آن وجود نداشته است. برخلاف آنچه که هابرماس گمان می‌کند، دولت رفاه نتیجه طبیعی سیستم سرمایه‌داری نیست. در اروپای غربی، برخلاف آمریکا، اتحادیه‌های کارگری و جنبش‌های کارگری فعال‌تر هستند و در فرهنگ این کشورها نیز پذیرفته شده‌تر و جاافتاده‌تر هستند و دولت رفاه هنگامی میسر شد که جنبشها و اتحادیه‌های کارگری در اوج خود بودند. در همان زمان در آمریکا تفکیک نژادی به اوج خود رسیده بود و به عنوان یک نمونه در دهه 60 سده بیستم از بیش از 400 رنگین پوست در آلاباما به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده شد، این افراد سیفلیس داشتند ولی درمان نشدند چرا که قرار بود به عنوان نمونه در آزمایش‌ها مورد استفاده قرار بگیرند. در همین سالهای پس از جنگ نیز انقلاب‌های ضداستعماری بسیار گسترده‌ای علیه استعمارگران غربی رخ داد، در همان حال سیاه‌پوستان در آمریکا در حال نبرد برای بدست آوردن حقوق برابر با دیگر آمریکایی‌ها بودند. در همین دوران زنان و دگرباشان جنسی نیز از حداقل‌ها بهره‌مند هستند. ظاهرا هابرماس و دیگر جامعه‌شناسان همفکر او، نبرد طبقاتی را صرفا یک نبرد طبقاتی در اروپای غربی و بین کارگر و سرمایه‌دار سفیدپوست می‌دانند و عاجزند از فهم اینکه تمام این نبردهایی که در آمریکا بین کارگر و سرمایه‌دار، سیاه پوست و سفیدپوست، در قاره‌های دیگر بین افراد تحت استعمار و استعمارگران، بین زنان و جامعه مردسالار برقرار بوده و هست نیز نبردهای طبقاتی هستند. کوته‌بینی هابرماس البته به همین جا محدود نمی‌شود، او از فهم اینکه نبردی طبقاتی در سرزمین‌های اشغالی بین فلسطینی‌ها و اسرائیل برقرار است نیز عاجز است و هنگامی که از او می‌خواهند در مورد این نبرد طبقاتی نظری دهد می‌گوید او به عنوان یک آلمانی نمی‌تواند اسراییل را نقد کند! این حجم از بلاهت برای شخصی که خود را پرچمدار تفکر انتقادی می‌داند و از نقادی گونه‌های وسیعی از ستم طبقاتی عاجز است عجیب است. البته بین طیفی از جریان چپ این نوع نگاه پذیرفته شده است، آنها بر این باورند که نبرد طبقاتی که مد نظر مارکس و انگلس بوده است شامل نبردی بین طبقه کارگر و سرمایه‌دار است که به آگاهی طبقاتی رسیده‌ باشند، و نبرد طبقاتی مد نظر آنها شامل دیگر انواع نبردها نمی‌شود.

ولی این صحیح نیست. مارکس و انگلس هم مبارزه‌های ملی‌گرایانه علیه استعمارگران، هم مبارزه زنان برای آزادی، و هم مبارزه کارگران علیه سرمایه‌داری و هم مبارزه برده‌ها علیه سیستم برده‌داری را همگی نمونه‌هایی از نبرد طبقاتی می‌دانستند. آنها حتی در مانیفست حزب کمونیست از اصطلاح Klassenkämpfe استفاده می‌کنند که به معنای نبردهای طبقات است، که این حالت جمع به تنوع این نبردها اشاره دارد نه صرفا تکرار یک نوع نبرد در مکانهای متفاوت. به عنوان مثال، مارکس و انگلس هر دو از رهایی لهستان از روسیه، پروس و اتریش و همچنین ایرلند از استعمار انگلستان دفاع کردند. مارکس همچنین در مورد هند – دیگر مستعمره انگلستان – نیز چنین نظری داشت، او هند را «ایرلند شرق» نامیده بود. چرا که مارکس و انگلس تنها به رهایی مردم تحت انقیاد باور نداشتند که به رهایی ملت‌های تحت انقیاد نیز باور داشتند. به عبارتی از نظر خود مارکس و انگلس نبرد طبقاتی در سطح امور خارجه نیز قابل بررسی است. مارکس می‌نویسند «آنهایی که نمی‌توانند بفهمند که چگونه یک کشور با استثمار کشور دیگری ممکن است ثروتمند شود از فهم اینکه چگونه در یک کشور گروهی با استثمار دیگران ثروتمند می‌شوند عاجز خواهند بود». مارکس همچنین در مورد تفاوت برده‌داری کشورهای غربی در خاک خود و در خاک کشورهای مستعمره در «فقر فلسفه» می‌نویسد «کشورهای مدرن توانسته‌اند برده‌داری در کشور خود را پنهان کنند، ولی برده‌داری را در کشورهای دنیای جدید بدون پنهان‌کاری اعمال می‌کنند». همچنین یکسال پس از مرگ مارکس، انگلس در کتاب «منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» عنوان می‌کند در خانواده مردسالار، زنان و کودکان برده مردان هستند. و همانطور که مارکس و انگلس به بورژوا به خاطر دید ابزاری خود به کارگر منتقد بودند، انگلس بورژوا را متهم میکند که به همسر خود صرفا به عنوان ابزاری برای تولید نگاه می‌کند. مارکس به کارگری که توسط سرمایه‌دار شکنجه می‌شود و به منزل می‌رود و همسر خود را کتک می‌زند یا سرمایه‌داری که کارخانه‌اش حرمسرایش است نیز به عنوان مثالهایی از زنان در سیستمی طبقاتی یاد کرده بود. در دورانی که بسیاری – نه همه – از فیلسوفان غربی عقاید نژادپرستانه داشتند مارکس و انگلس از حقوق بردگان سیاه پوست در نبرد طبقاتی با اربابان سفید و سیستم برده داری دفاع می‌کردند. به عنوان مثال نیچه از فقرا، زنان، برده های سیاه پوست و دیگر فرودستان که در آن زمان در حال نبرد طبقاتی برای رهایی، بدست آوردن حق رای یا به رسمیت شناخته شدن بودند متنفر بود و بر این باور بود که هر تمدن بزرگی نیاز دارد که افراد بیشماری در آن زیردست باشند، و این امر را نه تنها سیاسی نمی دانست که طبیعی می دانست. نیچه طبقه کارگر را «طبقه بردگان بربر» می‌نامید و از اینکه آنها از یوغ استثمار رها شوند نگران بود و علیه آن اخطار میداد. نفرت نیچه از انقلاب فرانسه نیز به خاطر برابری طلبی و آزادی خواهی انقلاب فرانسه برای گروهی بزرگتر از نخبگان بود. از این رو اصطلاح «خوک راستی» در بین فیلسوف‌ها بیش از همه برازنده  نیچه است، فیلسوفی که فقیرسیتز، زن‌ستیز، نژادپرست بوده است. همچنین برخی از سوسیالیست‌ها در زمان مارکس می‌گفتند که در سیستم سرمایه‌داری همه کارگران برده هستند چرا باید بین بردگان سیاه و سفید تمایزی قائل شد و به طور خاص به دفاع از بردگان سیاه پرداخت؟ در حالی که شرایط بردگان سیاه با کارگران سفیدپوست اصلا قابل مقایسه نبود، مارکس به این یکسان سازی دو نوع متفاوت برده داری انتقاد کرد و خواهان توجه به تفاوت موجود در این شیوه های برده داری است. در حال حاضر نیز برخی در جریان چپ توان فهم انواع برده داری و استثمار را با یک توجیه ساده که همه اینها برده داری هستند یا همه اینها استثمار هستند از دست می دهند.


برخلاف خوانشی که آرا مارکس و انگلس را به اقتصاد فرو می‌کاهد و در نتیجه نبرد طبقاتی را صرفا بین طبقه کارگر و سرمایه‌دار و آن هم در سطح یک کشور می‌بیند، نبرد طبقاتی برای مارکس و انگلس، نبرد مردمان تحت انقیاد استعمار، کارگران و طبقات فرودست، زنانی که تحت برده‌داری خانگی هستند می‌شود. افرادی که به دنبال آزادی ملی، از بین رفتن برده داری و بدست آوردن آزادی و رهایی، شرایط بهتر برای زندگی و کار، تغییر روابط تولید، و پایان دادن به تفکیک نژادی، جنسیتی و مذهبی است. نبرد طبقاتی در سطح سیاسی-اقتصادی به دنبال تغییر شرایط تقسیم کار در سطح بین الملل، در کارخانه ها یا در منزل افراد است و در سطح سیاسی-اخلاقی به دنبال غلبه بر شرایط جوامع سرمایه‌داری است که به انسانیت‌زدایی از انسان‌ها می‌انجامد. 

آنچه در این نوشته آمد اغلب برگرفته از کتاب خوب دومنیکو لزوردو است 

این متن نقدی است به سکوت فیلسوفان و روشنفکران آلمانی‌ در قبال جنایات اسرائیل 

نیچه همچنین از تغییر تعداد ساعات کارگران از دوازده ساعت به یازده ساعت ناراضی بود و طرفدار کار کردن کودکان بود و با آموزش برای طبقه کارگر مخالف بود. او با برابری به شدت مخالف بود چرا که از نظر او باعث می‌شد همه چیز به نازل‌ترین سطح خودش فروکاسته شود. و در نوشته‌های متاخرش از نابود کردن انسان‌های «منحط» و فراهم کردن شرایط برای بروز انسان‌های برتر سخن می‌گفت. http://engarmag.com/7888/


Thursday, January 5, 2017

جریان چپ و تنوع دینداری در جامعه سرمایه‌داری





در نوشته‌ای دیگر، به نگرش فرانکفورتی‌ها به دین اشاره کردیم. حال به موضع طیف دیگری از جریان چپ به دین اشاره کنیم. این گروه بر این باورند که باورهای دینی شناختی نیستند، یعنی آنچه که یک شخص دیندار باور دارد نباید همانند باورهای مثلا علمی مورد بررسی عقلانی قرار بگیرد، بلکه اینگونه باورها بر اساس یک نوع نیاز در افراد بوجود می‌آیند و مادامی که آن نیاز برطرف نشود باور دینی نیز از بین نخواهد رفت. از آنجایی که افراد در جوامع طبقاتی فعلی از فقر و تبعیض رنج می‌برند در واقع دین یک نوع نیاز برای کنار آمدن با این شرایط ناگوار زندگی است. در نتیجه برخی از اعضای جریان چپ نتیجه می‌گیرند که نقد کردن دین و باورهای دینی با واکنشی که مواجه می‌شود، واکنشی است وجودگرایانه، یعنی دفاع از آنچه به زندگی مملو از درد و رنج آنها معنا می‌دهد. در کنار این نگاه، برخی این نکته را هم اضافه می‌کنند که افرادی که از رفاه مالی برخوردار هستند، دیگر نیازی به باور دینی برای التیام بخشی به درد و رنج‌هایشان ندارند و هنگامی که این طیف به نقد باورهای دینی طبقات محروم می‌پردازند، عقل‌گرایی یا نقادی دین مطرح نیست، بلکه آنچه واقعا در جریان است فرم دیگری از نبرد طبقاتی است. در این نگرش، تنها یک جامعه غیرطبقاتی می‌تواند نیاز به دینداری را از بین ببرد، در نتیجه تا زمانی که سرمایه‌داری (یا دیگر سیستم‌های تبعیض‌آمیز) از بین نروند نیاز به دینداری از بین نخواهد رفت.

در نگاه اول به نظر می‌آید که این نوع نگاه به لحاظ تجربی دچار مشکل است: خیلی راحت می‌توانیم افرادی از طبقات محروم پیدا کنیم که دیندار نیستند، و افرادی از طبقات متوسط یا حتی سرمایه دار پیدا کنیم که دیندار هستند. ولی اگر بخواهیم به این نوع نگرش قدری همدلانه‌تر نگاه کنیم و آن را بازسازی کنیم می‌توانیم بگوییم که نوع دینداری طبقات محروم با دینداری دیگر طبقات یکسان نیست. در نتیجه در نقد دین، باورهای دینی و نهاد دین می‌بایست به این تنوع توجه کرد. چرا که وقتی شخصی از طبقه محروم برای آرامش به دین روی می‌آورد، حمله به باور دینی او یعنی مسکن و آرامش‌بخش او را از او می‌گیریم. تفاوت این نوع دینداران با شخصی که به یک نهاد دینی تعلق دارد و از آن طریق ثروت کسب می‌کند کاملا مشهود است. اگر این شخص به ترویج خرافه یا تبعیض بپردازد نقد نکردن او را نمی‌توان با نگرشی که مطرح شد توجیه کرد. بخصوص که خرافه و تبعیضی که این طبقه ترویج کنند به طور مستقیم در زندگی دینداران محروم نیز تاثیر خواهد گذاشت (آنها این سخنان را به عنوان سخنان الهی یا دینی خواهند پذیرفت). بنابراین، نقد نکردن نهادهای قدرتمند دینی نه تنها کمکی به دینداران طبقات محروم نمی‌کند، که می‌تواند به آسیب مضاعف آنها منجر شود.

Tuesday, January 3, 2017

رابطه تنگاتنگ ستم طبقاتی و جهل


رابطه تنگاتنگ ستم طبقاتی و جهل
زهیر باقری نوع‌پرست

تمرکز شاخه معرفت‌شناسی در فلسفه بر اموری است که دانش محسوب می‌شوند. بنابراین می‌توان با استفاده از معرفت‌شناسی، بین باورهای غلط و صحیح خود تمایز قائل شد و آنچه که می‌دانیم را از آنچه که گمان می‌رود صحیح است، جدا نمود. برای این منظور معمولاً شرایط لازم و کافی برای دانستن یک گزاره مورد بررسی قرار می‌گیرد.


درحالی که معیار دانش و دانایی در معرفت‌شناسی از یونان باستان تا امروز مورد بررسی بوده است و نسخه‌های متفاوتی برای آنچه دانش محسوب می‌شود ارائه شده است، ولی تقریباً همه آن‌ها بر سر یک اصل توافق داشته‌اند و اینکه سوژه مورد بحث چه کسی باشد تفاوتی در این سؤال ایجاد نمی‌کند. یعنی اینکه سوژه کارگر باشد یا سرمایه‌دار، زن باشد یا مرد، سیاه‌پوست باشد یا سفیدپوست، برده باشد یا آزاد تفاوتی ایجاد نمی‌کند، ولی معرفت‌شناسی فمینیستی این موضع را به چالش می‌کشد.


درست است برخی از آنچه می‌دانیم، مانند این واقعیت که خورشید از شرق طلوع می‌کند، برای تمام سوژه‌ها یکسان است، ولی تصور اینکه هر آنچه دانش محسوب می‌شود چنین است اشتباه است. در برخی از انواع دانش، جایگاه اجتماعی افراد تعیین‌کننده است. مثلاً وقتی یک پزشک و یک بیمار داریم، پزشک از بیماری، درمان و جزئیات بیماری اطلاع دارد، درحالیکه بیمار در جایگاهی است که از این مسائل ناآگاه است. البته این امر ممکن است بسته به نوع بیماری و میزان دانش شخص بیمار کم یا زیاد شود، ولی در حالت کلی جایگاه پزشک و بیمار، تفاوت جایگاه پزشکی را دربرمی‌گیرد. معرفت‌شناسی به شکل متداول آن، به گفتن اینکه شخص پزشک به شواهدی دسترسی دارد که بیمار به آن‌ها ندارد، یا از آنجا که پزشک مطالعاتی داشته و آموزش دیده و از این رو امکان فهم شواهد را دارد، بسنده می‌کند. ولی هدف معرفت‌شناسی فمینیستی این است که پرسش‌های معرفت‌شناسی را بسط بدهد. چراکه در این صورت می‌توان این پرسش را مطرح کرد که جایگاه اجتماعی افراد به طور کلی چه تأثیری روی فرآیند شکل‌گیری دانش در نزد افراد می‌گذارد و این خود امکان طرح پرسش‌های سیاسی را مطرح می‌کند که در معرفت‌شناسی کلاسیک که بین سوژه‌های مختلف تفاوت نمی‌گذاشت، امکان مطرح شدن نداشت. چرا که جایگاه و هویت اجتماعی و منافع شخصی می‌توانند اهمیت معرفت‌شناختی داشته باشند. جایگاه‌ اجتماعی ما ممکن است مانع از دانایی ما در زمینه‌ای و عامل دانایی ما در زمینه‌ای دیگر شود.


سندرا هاردینگ جایگاه اجتماعی زنان را عامل برتری معرفت‌شناسی نسبت به مردان می‌داند، چرا که زنان از قدرت اجتماعی منع شده، ولی به خوبی با شرایط مادی زندگی آشنا هستند. هاردینگ می‌گوید اعضای گروه‌های سرکوب‌شده، در مقایسه با گروه‌های مسلط، منفعت کمتری در ناآگاه ماندن از نظم اجتماعی دارند و از این رو دلیلی برای حفظ یا توجیه وضع موجود ندارند. یعنی از آنجا که زنان به واسطه نظم اجتماعی موجود سرکوب می‌شوند، علاقه دارند شرایط اجتماعی‌ای که به این سرکوب منجر می‌شود را بفهمند، علاقه ای که در مردان کمتری وجود دارد. برای مردان در جوامع موجود آگاهی از خصلت طبقاتی جنسیت دشوارتر است.


جایگاه اجتماعی باعث شکل‌گیری تجارب متفاوتی می‌شود و می‌تواند منجر به شکل‌گیری پرسش‌ها و پاسخ‌های متفاوتی شود و به توجیه‌ها و شواهد متفاوتی توجه کند. مثال آلکف این است که دو گروه متفاوتی سر سفره شام نشسته‌اند، مثلاً یک گروه سفیدپوست ثروتمند و گروه دیگر سیاه‌پوستان طبقه کارگر. وقتی بحث بر سر خشونت پلیس باشد، گروه اول با توجه به تجربه‌اش می‌گوید پلیس بدون دلیل خشونت نمی‌کند و گروه دوم بر این باور است که چنین امری کاملاً متداول است. این یک مثال به طور خاص نشان‌دهنده ناآگاهی سفید‌پوستان مرفه نسبت به واکنش پلیس به سیاه‌پوستان است. مثال دیگری که آلکف می‌زند این است که زنان به واسطه تجاربی که دارند می‌توانند در برخی شغل‌ها عملکرد بهتری داشته باشند. مثلاً زنان تجربه بارداری دارند و اگر در یک دادگاهی موضوع مورد بررسی به بارداری مرتبط باشد یک قاضی زن بهتر از یک قاضی مرد توان بررسی پرونده را دارد.


از نظر آلکف زن بودن به تنهایی و به خودی خود برای کسب دانش کافی نیست، بلکه جایگاه اجتماعی زن بودن پتانسیل کسب دانش انتقادی نسبت به واقعیت اجتماعی را دارد. بنابراین هویت اجتماعی و جایگاه اجتماعی به شکل خودکار زمینه به دست آوردن دانش مرتبط با این جایگاه یا هویت راخلق نمی‌کند.


بنابراین، معرفت شناسی فمنیستی بر اهمیت جایگاه اجتماعی در جوامع طبقاتی تاکید می‌کند(مثلا طبقه جنسیتی، اقتصادی، نژادی، مذهبی). افراد فرودست تحت ستم هستند و بنابراین امکان نقادی شرایط موجود در آنها بیش از افرادی است که از شرایط موجود منتفع هستند. در پس این ایده، این نکته نفهته است که هنگامی که به شما خوش می‌گذرد و از اوضاع رضایت دارید بعید است بخواهید وضعیت موجود را به چالش بکشید در حالی که اگر در حال رنج و عذاب باشید به دنبال این خواهید بود که شرایط تغییر کند و شما همه به آرامش و رفاه دست پیدا کنید.


سفیدپوستان اروپایی که مردمان تمامی قاره‌های کره زمین را استثمار کردند نیز رابطه‌ای طبقاتی با دیگر مردمان برقرار کردند. چارلز میلز به بررسی رابطه طبقاتی سفیدپوستان اروپایی (که اکنون تنها در اروپای فعلی ساکن نیستند) و دیگر مردمان جهان پرداخته است. او اصطلاح «جهل سفید» را برای توصیف دانش سفیدپوستان اروپایی در مورد واقعیت‌های اجتماعی ابداع کرده است. جهل سفید به هرنوع ناآگاهی که یک سفیدپوست ممکن است داشته باشد اشاره ندارد، بلکه صرفاً به جهلی اشاره دارد که ناشی از سفیدپوست بودن شخص است. مثلاً اگر شخص سفیدپوست ترکیب شیمیایی LSD را نداند، این جهل سفید محسوب نمی‌شود. چراکه این نوع جهل به سفیدپوست بودنش ربطی ندارد، بلکه به ناآگاهی او از شیمی مرتبط است. همچنین می‌توان بدون وجود سرکوب سیستماتیک علیه سیاه‌پوستان نیز افرادی را داشته باشیم که به شکل فردی علیه سیاه‌پوستان تعصب داشته باشند. همچنین می‌توان سرکوب سیستماتیک سیاه‌پوستان را داشته باشیم، بدون اینکه همه سفیدپوستان به صورت شخصی علیه سیاه‌پوستان تعصب داشته باشند. این یعنی دو نوع جهل سفید داریم، یک نوع جهل ناشی از آگاهی کاذب و تعصب فردی است و دیگری تعصب فردی نیست بلکه جهل سیستماتیک است که توسط سیستم‌های منتفع از سرکوب بازتولید می‌شوند. مثلاً افرادی که علیه سیاه‌پوستان تعصبی ندارند ولی منکر تبعیض سیستماتیک علیه سیاه‌پوستان در آمریکا می‌شوند بر این باورند که با پایان دوران برده‌داری سیاهان و سفیدان با هم برابری دارند. زن‌ستیزی نیز به همین شکل است. ممکن است فردی به لحاظ فردی یا تجارب شخصی گونه‌ای از زن‌ستیزی داشته باشد، ولی گونه‌ای از آن وجود دارد که افراد به لحاظ شخصی با زن‌ها هیچ مشکلی ندارند، ولی وجود تبعیض سیستماتیک علیه زن‌ها را انکار می‌کنند. این را می‌توان در مورد کارگرها و دیگر گروه‌ها و طبقات فرودست نیز گفت. بنابراین برای جهل سفید نیاز نیست سفیدپوست باشید.


وجود این جهل به این دلیل است که سفیدپوستان نه تنها علاقه‌ای به طرح پرسش‌های پیچیده در مورد نقش نژاد در بهره‌مندی اقتصادی و سهم از قدرت در جوامع موجود ندارند، بلکه منفعت آن‌ها حکم می‌کند که جهان را با آگاهی کاذب خود ببینند. درحالی که این آگاهی کاذب محصول انتخاب‌های سفیدپوستان در گذشته است، اما در حال حاضر آن‌ها از فهم آن ناتوان هستند. یعنی آن‌ها از فهم جهانی که خود ساخته‌اند ناتوان شده‌اند. بر همین مبنا آلکف می‌گوید که جوامع سرکوبگر خود را سرکوبگر نمی‌دانند، بلکه خود را عادل می‌دانند و موارد استثمار و بی‌عدالتی را عادلانه برمی‌شمارند و شواهدی مبنی بر اشتباهات خود را به صورت سیستماتیک مورد بی‌توجهی قرار می‌دهند.


ساختار جوامع طبقاتی به شکلی است که اعضای مسلط در آن، نسبت به وضع اجتماعی خود و دیگران ناآگاه هستند. در این حالت جهل کمبود فردی نیست بلکه یک پدیده سیستماتیک است.[1] خانواده ، جامعه و آموزش‌های رسمی و غیررسمی در شکل‌گیری باورهای دینی و سیاسی دخیل هستند و برخی از باورهای ما ناشی از شستشوی مغزی است.


باورهای ناشی از شستشوی مغزی، باورهایی هستند که صرفاً به این دلیل باورشان داریم که به ما چنین گفته شده است و امکان توجیه آن‌ها برای ما فراهم نیست. ولی از آنجایی که ممکن است این باورها به چالش کشیده نشوند، ممکن است تمام طول عمر خود را با آن‌ها زندگی کنیم و این باورها به نظرمان کاملا هم طبیعی و صحیح باشند. مثلاً افرادی که باور دارند زنان توان عقلی کمتری دارند یا کم‌هوش‌تر هستند یا نباید کارهای مهم اجتماعی را به آن‌ها محول کرد، چنین باورهایی را در نتیجه شستشوی مغزی دارند و درصورتی که از آن‌ها دلیل بخواهیم یا شواهدی دال بر غلط بودن باورهایشان ارائه کنیم، ممکن است متوجه بی‌اساس بودن باورهایشان بشوند.


در واقع شستشوی مغزی به شکلی طراحی شده است که حتی آنچه را که غلط بودنش بدیهیست، به عنوان امر حقیقی بپذیرید. شستشوی مغزی روش‌هایی هستند که طی آن‌ها افراد باورهایی را به شکل مطلق و غیر قابل انعطاف می‌پذیرند، بدون آنکه دلیل یا شواهدی به آن‌ها ارائه دهند. بنابراین افراد از پرسش نقادانه منع می‌شوند، به آن‌ها آموخته می‌شود افرادی که مشابه این افکار را دارند معتبر بشمارند و به سخنانشان توجه کنند و افرادی را که باورهای متفاوت دارند، فاقد اعتبار و عقلانیت درنظر بگیرند.


تداعی احساسات مثبت و خوب با باورهای شستشوی مغزی و تداعی احساسات منفی با باورهای مخالف آن و تکرار و تکرار مکرر باورهای مورد نظر به شکل‌های مستقیم و غیرمستقیم از جمله ترفندهای به کار گرفته شده برای شستشوی مغزی هستند. مشخصه شستشوی مغزی این است که مانع عقلانیت و فکر کردن فرد می‌شود. افکاری که طی شستشوی مغزی به افراد منتقل می‌شوند تقریباً همیشه غلط و غیر قابل دفاع هستند و در صورتی که افراد طی فرآیند گفتگو و با آرامش از فرآیند شستشوی مغزی خود و تأثیر آن در شکل‌گیری باورهایشان مطلع شوند، احتمال دارد نظرات خود را مورد بازبینی قرار دهند.


شستشوی مغزی به افراد القا می‌کند آنچه به آن‌ها آموخته شده تحت هر شرایطی و فارغ از هر اتفاق و شواهدی صحیح است. به جای مبارزه مستقیم با چنین باورهایی، راه حل بهتر، نشان دادن منشاء آن باورها و ماهیت شستشوی مغزی است. یکی از راه‌ها برای بررسی اینکه شستشوی مغزی شده‌ایم یا خیر، این است که با نظرات مخالف خود آشنا شویم، آن‌ها را بخوانیم و به شکل مستقل اعتبار آن‌ها را بررسی کنیم. همچنین در موارد اختلاف نظر با دیگران، منشاء باورهای خود و شواهد ودلایل خود را بررسی نماییم و به تجارب شخصی خود در شکل‌گیری احتمالی برخی باورها دقت کنیم. راه حل بسیار مفید خارج شدن از حلقه‌های همفکران خود، محیط زندگی و حتی جامعه خود و زندگی کردن و معاشرت با افرادی است که افکاری کاملاً متفاوت دارند. به جای اینکه در اتاق خود بنشینیم و پای کامپیوتر با دیگران مستقیماً بحث کنیم، گاهی لازم است که به میان افراد رفته و با آن‌ها زندگی کنیم تا باورها و عقایدمان به شکل جدی به چالش کشیده شود.


ستم سیستماتیک جنسیتی، نژادی، اقتصادی و مذهبی در صورتی می‌تواند تداوم پیدا کند که نوعی جهل سیستماتیک برای مشروعیت آنها تولید شود.  مثلا فتوحات استعماری سفیدپوستان اروپایی را در نظر بگیرید، این فتوحات معمولا با دلایلی توجیه می‌شوند که بدون بررسی پذیرفته می‌شوند. این فتوحات چیزی نبودند جز نسل‌کشی، اما جهل سفید ملزومات توجیه و پنهان کردن و یا کم‌اهمیت جلوه دادن این واقعیت را پیدا می‌کند. برده‌داری نیز با تولید شبه‌واقعیت‌هایی مانند اینکه سیاه‌پوستان توانایی ذهنی محدودی داشتند، توجیه می‌شد. اینکه چرا برخی افراد غیراروپایی نیز این سیستم را می‌پذیرند و یا حتی از آن دفاع می‌کنند، همانند زنان زن‌ستیز، مواردی هستند که در آنها افراد فرودست شست و شوی مغزی طبقه فرادست را می‌پذیرد. مثلا به کار بردن صفت «وحشیانه»، «بدوی»، «حیوان» برای غیرسفیدپوستها را در نظر بگیرید. اینگونه صفت‌ها خود برای انسانیت‌زدایی از غیر سفیدپوستان استفاده می‌شد و می‌شود و این انسانیت‌زدایی خود برای توجیه تصرف زمین و اموال این مردمان و قتل و غارت آن‌ها و به بردگی گرفتن آنان کاربرد دارد. وحشی تصور کردن افراد غیراروپایی به راحتی روان افراد را برای توجیه این امر آماده می‌کند که اگر آن‌ها وحشی هستند بهتر است آن‌ها را متمدن کنیم!


سیستم‌های سیاسی مختلف از جهل سیستماتیک به عنوان اسلحه‌ای برای منافع خود استفاده می‌کنند. برخی سیستم‌ها علیه جنسیت، طبقه اقتصادی، نژاد، مذهب بخصوصی به شکل سیستماتیک آگاهی کاذب ایجاد می‌کنند تا بتوانند به استثمار آن گروه مشروعیت ببخشند. اگر به دنبال تبیین‌های ساختاری برای تفاوت چشمگیر در درآمد، تحصیل و شغل‌های سفیدپوستان و سیاهپوستان نباشید، صرفاً به تبیین‌های فردی روی خواهید آورد. مثلاً خواهید گفت سفیدپوستان باهوش‌تر یا سختکوش‌ترند.  


این گونه تبیین‌ها نیز نژادپرستانه هستند، هرچند که به ظاهر تبیین غیرنژادی دارند. این تبیین‌ها نژاد‌پرستانه هستند، چراکه تبعیض سیستماتیک نژادی را نفی می‌کنند. بخش دیگری از جهل سیستماتیک ما ناشی از حافظه‌های دستکاری‌شده است. میلز مفهوم فراموشی جمعی را به کار می‌برد. آنچه اعضای یک جامعه به یاد دارند و آنچه که به یاد ندارند، در چگونه فهمیدن اطرافشان تأثیر به سزایی دارد.


در جامعه‌ای که سرکوب در ساختار آن وجود دارد، گروه‌های قدرتمند خواستار فراموشی آن چیزی هستند که گروه‌های سرکوب‌شده دوست دارند به یاد بیاورند. در این حالت جنگی بین گروه‌های غالب و گروه‌های سرکوب‌شده در جامعه درمورد آنچه که باید به یاد آورده شود و آنچه که باید فراموش شود درمی‌گیرد. بنابراین فراموشی سفید نیز بخش مهمی از همان جهل سفید است. یعنی فراموش کردن تاریخ استثمار و استعمار بخش مهمی از جهل سفید است. هولوکاست از جمله نسل‌کشی‌هایی است که در غرب به عنوان آنچه که نباید فراموش کرد از آن یاد می‌شود. علت آن این است که مرتکب شوندگان آن یعنی نازی‌ها شکست خوردند، ولی نسل کشی‌هایی که توسط اروپاییان در سرزمین‌های دیگر مانند آمریکا، آسیا و آفریقا روی داده است را باید فراموش کنید، چرا که توسط فاتحان یعنی اروپاییان انجام شده است. بنابراین یکی از راه‌های سیستم سرکوب، ویرایش حافظه‌ی افراد است. اگر تاریخ سرکوب از ذهن ما حذف شود، آنچه باقی می‌ماند تبیین‌های فردی است. مثلاً اینکه بگوییم آن‌ها تنبل هستند، آن‌ها تلاش نمی‌کنند یا آن‌ها خنگ هستند. بنابراین به نفع سفیدپوستان است که از سیستم سرکوب ناآگاه باشند، همانند هرگروه سرکوب دیگری که از چنین امری منتفع می‌شود.


آگاهی از منشا گونه‌هایی از جهل که محصول شستشوی مغزی هستند می‌تواند به ما کمک کند تا از این نوع جهل رها شویم. اینکه نژاد و جنسیت و طبقه چگونه ممکن است دانش و شناخت ما را تحت تأثیر قرار دهد، نکته بسیار مهمی است. مفاهیمی که برای توصیف واقعیت اجتماعی خود داریم تحت تأثیر جامعه، مدرسه، خانواده، دولت و دیگر نهادها هستند و احتمال اینکه مفاهیم ما محصول سیستم سرکوب باشند بسیار زیاد است. بنابراین باید به صورت نقادانه مفاهیم خود را بررسی کنیم. مفهوم زن یا کارگر برای ما چیست؟ آیا آغشته به تعصب است؟ تعصب فردی یا سیستماتیک؟

https://ssl.gstatic.com/ui/v1/icons/mail/images/cleardot.gif
منابعی که در این نوشته به کار رفته‌اند:
Alcoff, L. M. (2007). Epistemologies of ignorance: Three types.
DiPaolo, J., & Simpson, R. M. (2015). Indoctrination anxiety and the etiology of belief. Synthese, 1-20.
Mills, C. W. (1997). The racial contract. Cornell University Press.





[1] از همین رو است که میلز می‌گوید در آمریکا افراد فکر می‌کنند جامعه خودشان براساس ارزش‌های فردی بنا نهاده شده است، اگر اینچنین فکر نکنند این حجم از ظلم و ستم به فروپاشی سیستم می‌انجامد.

علیه نسبی‌گرایی: نقد بنیان‌های فلسفی مکتب ادینبرا

مارکوس زایدل در اثر خود «نسبی‌گرایی معرفتی» به نقد فلسفی رویکرد جامعه‌شناسی دو تن از اعضای مکتب ادینبرا، دیوید بلور و بری بارنز می‌پردا...