Wednesday, December 7, 2016

جورج اورول و کار




در ادامه مطلب «برو کار می‌کن بگو چیست کار» این بخش از کتاب «آس و پاس‌های پاریس و لندن» نوشته جورج اورول (صص 135/136) ترجمه زهره روشنفکر (انتشارات مجید) را بخوانید:

من بر این باورم که کارهای بیهوده و بی‌فایده به این خاطر ادامه دارند که از عصیان مردم می‌ترسند. عقیده‌ای که رواج دارد چنین است که انبوه مردم (مردم طبقه محروم) حیوان‌های حقیری هستند که اگر بیکار بمانند خطر خواهند داشت و بنابراین باید آنها را چنان مشغول کرد که فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند. اگر از آدمی ثروتمند که وجدانی روشنفکرانه دارد، درباره بهبود وضیعت طبقه محروم بپرسید، به طور معمول چنین به شما پاسخ خواهد داد: «خودِ ما هم متوجه بدی فقر و اسباب بدبختی هستیم و با آنکه خودمان آن را تجربه نمی‌کنیم؛ اما تصورش ما را از درون ناراحت و احساسات ما را جریحه‌دار می‌کند؛ اما نباید از ما انتظار داشته باشید که برای از بین بردن فقر، کار موثری انجام دهیم. ما به همان اندازه که درباره یک گربه گر ناراحت و متاسفیم، درباره بیچارگان و تهیدستان هم تاسف می‌خوریم. با این وجود ما بر ضد خوب شدن وضعیت آنها مبارزه می‌کنیم. ما اعتقاد داریم که وضعیت شما باعث احساس امنیت و آرامش خیال ما می‌شود و ما هیچگاه اجازه نمی‌دهیم که شما در روز حتی یک ساعت آزاد و راحت باشید. پس ای برادران عزیزم! برای آنکه شما باید تلاش کنید و عرق بریزید تا مخارج سفرهای تفریحی ما به ایتالیا یا جاهای دیدنی دیگر به دست بیاید؛ بنابراین زحمت بکشید و عرق بریزید!»

این طرز فکر آدم‌های روشنفکر و تحصیلکرده است که می‌توان نمونه‌هایش را در صدها مقاله و اثر دید و خواند. کمتر می‌توان آدم تحصیلکرده یا باتربیتی را پیدا کرد که در هر سال چهارصد پوند درنیاورد؛ بنابراین این گروه از مردم به طور طبیعی طرفدار طبقه مرفه هستند و بر این باورند که در صورت آزادی طبقه محروم، آزادی آنها به خطر خواهد افتاد. آینده‌ای را که در آن مارکسیسم آن شهر آرمانی را به عنوان راه نجات طبقه محروم مطرح می‌کند، طوری از دید یک تحصیلکرده ملال آور است که نگه داشتن وضعیت موجود را به آن ترجیح می‌دهد. شاید این آدم آنقدرها هم به آدم‌های ثروتمند علاقه ندارد؛ اما معتقد است که در میان آنها حتی عامی‌ترین آدم برای لذت‌های او کمتر از طبقه فقرا ایجاد مزاحمت می‌کند و برای همین هم طرفدار طبقه آنهاست. دلیل محافظه کار شدن تمام روشنفکران هم همین ترس از مردم خطرناک است!

ترسیدن از انبوه مردم محروم، ترسی بیهوده و پوچی است که بر مبنای این اعتقاد بوجود آمده که میان نژادهای سیاه و سفید و یا میان طبقه مرفه و بیچارگان اختلاف اساسی و معماگونه‌ای وجود دارد؛ اما حقیقت غیر از این است. تنها پول و درآمد است که میان این دو طبقه جدایی به‌وجود آورده است. یک میلیونر معمولی همان ظرفشوی معمولی است که لباس‌های شیک و گران پوشیده است. اگر همین موقعیت و لباس را که در قضاوت میان آنها ملاک قرار می‌گیرد با هم عوض کنند، معلوم می‌شود که کدام دزد است. تمام آنهایی که در شرایط برابری با مردم محروم قرار گرفته‌اند این مطلب را خیلی خوب درک می‌کنند؛ ولی مساله اینجاست که روشنفکرها و تحصیلکرده‌ها که از آنها انتظار داریم تفکری آزاد داشته باشند، هیچگاه همنشین بیچارگان نمی‌شوند؛ بنابراین آنها چطور می‌توانند معنای فقر و بی‌چیزی و گرسنگی را درک و آن را حس کنند؟ این خیلی بدیهی است که همین عدم اطلاع از وضیعت آنها باعث ایجاد آن ترس بیهوده از مردم محروم در آنها می‌شود.


پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما