Saturday, December 3, 2016

برو کار می‌کن بگو چیست کار


کار کردن وجه مشخصه ما انسان‌ها است و کاری که انجام می‌دهیم می‌بایست در راستای علائق، استعدادها و توانایی‌های​مان باشد. در این حالت کار برای خود فرد و جامعه مفید است. ولی در حال حاضر، شغل‌های بیهوده و نامناسب بسیار زیادی وجود دارند. این یک فاجعه است، زیرا ما انسان‌ها می‌بایست در شکل بخشیدن به دنیای خود همکاری نموده تا بتوانیم نیازهای خود و دیگر اعضای جامعه را برآورده کنیم. تغییراتی که ما به وسیله کار خود در جامعه ایجاد می‌کنیم برخلاف دیگر حیوانات آگاهانه است و می‌توانیم تصمیم بگیریم که چه کارهایی را انجام دهیم و چه تغییراتی را در جامعه خود ایجاد کنیم؛ این مسئله برای ما غریزی نیست.

کارهایی که در جامعه عرضه می​شوند اغلب منطبق با علائق، نیازها و توانایی‌های افراد نیستند. در عوض کار فعالیتی است که فرد در ازای آن پول دریافت می‌کند تا بتواند زنده بماند یا در حالتی خوش​بینانه زندگی بهتری داشته باشد. از آنجایی که احساس رضایت ما انسان‌ها تا حدودی در گرو ایجاد تغییرات مثبت در جهان خارج است، وجود شغل‌هایی که این امکان را فراهم کند برای احساس رضایت و خرسندی افراد لازم است. ولی بسیاری از شغل‌های موجود نه در راستای پرورش فرد هستند و نه برای جامعه فایده‌ای دارند و در دو سطح موجب سرخوردگی افراد می‌شوند. یکی اینکه هر شخص از تاثیرگذاری مثبت بر محیط خود بازمی‌ماند و از منبع مهمی از احساس رضایت محروم می‌شود و دیگر اینکه کاری که فرد انجام می‌دهد نه تنها به نفع اعضای جامعه به عنوان یک کل نیست بلکه، گاه برای آنها مضر هم هست.

چنین شغل‌های احمقانه‌ای تنها به این دلیل وجود دارند که سرمایه در دست گروهی محدود است و آنها تصمیم می​گیرند چگونه شغل‌هایی باید وجود داشته باشند. برای این افراد، استعدادهای فردی، عدالت اجتماعی و دیگر ارزش‌ها چندان اهمیتی ندارند و آنچه برای آنها در ایجاد شغل‌های جدید یا حفظ شغل‌های قدیم اهمیت دارد سود مالی است. بنابراین، در نظر آنان اگر اعضای جامعه به شکل گسترده دچار مشکلات روحی شوند، سلامت جسمانی آنها در خطر باشد، محیط زیست آسیب جدی ببیند، هیچکدام اهمیتی ندارد. در چنین شرایطی افراد جامعه نیز تنها باید به فکر پول درآوردن برای بقا باشند. این به معنای انسانیت‌زدایی از ما انسان‌هاست، چرا که وجه مشخصه ما توانایی فکر کردن و تصمیم برای ایجاد تغییر در جهان اطرافمان است.

در چنین شرایطی، کارهایی که انجام می‌دهیم لذت‌بخش نیستند. یا باید صبح زود بیدار شویم یا چون شب‌کار هستیم تا دیر وقت بیدار بمانیم، ساعات زیادی صرف مضحک‌ترین کارهای ممکن کنیم، فرسوده شده و  احساس پوچی و بی‌فایده بودن به ما دست دهد. بسیاری از افراد که شغل‌های مضحک جامعه بر آنها تحمیل شده از خود بارها می‌پرسند «که چی؟». این پرسش با پرسش فلسفی «که چی؟» تفاوت بسیاری دارد، چرا که دلیل وجود این شغل‌های مضحک سودآور بودن برای ساکنان وادی ثروت و قدرت است و این یک معمای فلسفی نیست. این افراد کار می​کنند تا چرخ اقتصاد بچرخد؛ منتها کارشان نه برای خودشان مفید است نه برای جامعه و نه از آن «اقتصاد» منفعتی متوجه آنها می‌شود. در عین حال، آنها قدرت تاثیرگذاری خود را نیز در اثر خستگی و روزمرگی و اتلاف وقت از دست می‌دهند. افراد با متولد شدن در جوامع بیمار مجبور هستند یکی از شغل‌هایی که سود طبقه حاکم را تضمین می‌کند انتخاب کنند. از نظر طبقه حاکم، در چنین جهانی ما باید سلیقه، علاقه، و توانایی خود را فراموش کنیم و صرفا مهارت تطابق با واقعیت​های اجتماعی را که اهل قدرت ساخته‌اند کسب کنیم. آنها برای محکوم کردن افرادی که به دنبال علاقه خود هستند فهرست بلندبالایی از ارزش‌های ساختگی دارند، ارزش‌هایی که صرفا قرار است منافع اهل قدرت را حفظ کند. افرادی که به دنبال علاقه خود هستند و می‌خواهند در جهان پیرامون خود تغییر ایجاد کنند و موثر واقع شوند – یعنی صرفا می‌خواهند انسان باشند - منحرف، یاغی، شورشی، شهرت طلب و ... نامیده می​شوند. تنها ربات‌هایی با مغزهای شست و شو یافته که تمام ارزش‌های طبقه حاکم را می​پذیرند و کار می​کنند و حتی در راستای منافع طبقه حاکم رگ گردن خود را ورم می​دهند انسان​های فضیلت‌مند محسوب می​شوند.

در چنین جامعه‌ای تلاش فردی برای حل مشکلات موثر نیست. برای رها شدن از جهان نکبت‌بار اهل قدرت، تمام اعضای جامعه می‌بایست با هم متحد شوند و به صورت جمعی منافع خود را مطالبه کنند. اینکه شما باید ساعت 6 صبح بیدار شوید و به بیهوده‌ترین کار ممکن در جهان تن دهید یک مسئله شخصی یا فردی نیست. شما صرفا یکی از قربانی‌های ستم سیستماتیک طبقاتی هستید. در صورتی که به این ستم به شکل سیستماتیک نگاه نکنید به تبیین‌هایی فردی روی خواهید آورد. مثلا ممکن است به شما گفته شود که تنبل هستید، کاری نیستند (اهل کار نیستید)، زرنگ نیستید، خنگ هستید، دنبال وقت تلف کردن هستید و .... این نوع نگاه، شخصی کردن امری سیاسی است. مقصر دانستن فرد و گذاشتن بار مسئولیت بر دوش او به گونه مضحکی از فردگرایی انجامیده است: هر کسی باید خودش تلاش کند تا زندگی خود را بهبود ببخشد و اگر کسی نتواند چنین کاری کند، مشکلی شخصی دارد ولی در عین حال نباید قضاوت کرد! آگاه نبودن از سیتماتیک بودن ستم باعث می‌شود افراد تحت ستم خود نیز به جان یکدیگر افتاده و به دنبال تبیین‌هایی برای «عدم موفقیت» یکدیگر بگردند یا به یکدیگر به دید موانعی برای موفقیت در دنیای خلق شده توسط اهل قدرت نگاه کنند. منظور این نیست که همه اعضای جامعه در راستای این اتحاد باید یک جور باشند و فردیت خود را از دست بدهند، که آن خود درد دیگری است، منظور این است که این گونه خاص از فردگرایی که به جهل ‌طبقاتی آغشته است نامطلوب است. این فردگرایی بیمارگونه، نگاهی است که مبارزه با فقیر را به جای مبارزه با فقر توجیه می‌کند و به جای حل کردن مشکل طبقات فرودست به خود آنها به دید مشکل نگاه می‌کند. آگاه شدن از سیستماتیک بودن این ستم باعث خواهد شد ما به ماهیت طبقاتی این ستم پی ببریم و به عنوان اعضای یک طبقه متحد شده و حق خود را مطالبه کنیم. طبقه حاکم هیچ‌گاه این گونه از فردگرایی را برای خود نخواهد پذیرفت. آنها به خوبی از منافع طبقاتی خود آگاه هستند و به عنوان یک طبقه در استثمار طبقات فرودست خود متحد عمل می‌کنند. آنها می‌دانند که مثل یک زنجیره به هم متصل هستند و اگر یکی از آنها سقوط کند دیگران نیز با او سقوط خواهند کرد. آنها خود به نقد شغل‌های مهملی که برای سود خلق می‌کنند نخواهند پرداخت، چرا که منفعت آنها چنین حکم نمی‌کند، ما باید خود به نقد این شغل‌ها بپردازیم.

مرتبط: جورج اورول و کار

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...