Saturday, November 19, 2016

تناقض در مفهوم شهروند




«تناقض» همواره به عنوان خطایی که باید از آن پرهیز کرد مطرح می‌شود. از این رو سعی می‌کنیم در سخنان و استدلال‌های خود تناقض نداشته باشیم و در صورتی که تناقضی در سخنی پیدا کنیم اعتبار آن برایمان خدشه دار می‌شود. (1)

ولی اهمیت پرهیز از تناقض صرفا محدود به استدلال‌های انتزاعی ما نیست. ما در ساختارهای اجتماعی، قانون، و عرف اجتماعی خود نیز ممکن است با تناقض مواجه شویم. به عنوان مثال، زنان در ایران از یک سو شهروند هستند و این یعنی آنها می‌توانند رای بدهند، تحصیل کنند، کار کنند، مالکیت خصوصی داشته باشند، ولی از سوی دیگر شهروند نیستند چرا که امکان رئیس جمهوری شدن ندارند، دیه و ارثیه آنها نصف یک شهروند مرد است، حق ورود به استادیوم را ندارند و حجاب اجباری بر آنها تحمیل می‌شود. در مورد زنان تناقض داریم، آنها از یک سو شهروند هستند و بنابراین هم با مردها برابر هستند و از سوی دیگر شهروند نیستند و با مردها برابر نیستند. یا مجازات شلاق خوردن را در نظر بگیرید. شهروندان با هم برابر هستند و شلاق مجازات بردگان است، شهروندان نمی‌توانند برای مجازات یکدیگر از شلاق که مجازات بردگان است استفاده کنند. بنابراین در این مورد نیز تناقض داریم، هم شهروندی داریم که با دیگر شهروندان برابر است و هم شهروندی داریم که جایگاه برده دارد و شهروند نیست. در چنین بحث‌هایی اغلب رایج است که شخصی به دفاع از شریعت اسلام بپردازد. ولی در اینجا سخنی در مورد خوب یا بد بودن شریعت اسلام مطرح نشده صرفا به تناقض‌هایی در مفهوم شهروند در قانون ما اشاره شده است و از آنجایی که این تناقض‌ها نتیجه قوانینی هستند که محصول تصمیم‌های انسانی هستند، می‌بایست در راستای حل این تناقض‌ها گام برداریم. (بنابراین، این بحث الهیاتی، دینی یا فقهی نیست).

به نظر می‌آید این تناقض‌ها از ترکیب قوانین سکولار و شریعت اسلام بوجود آمده‌اند. دو راه حل کلی به ذهن می‌رسند: حذف شریعت اسلام از قوانین و برپایی قانونی تمام سکولار یا حذف قوانین سکولار و برپایی حکومت اسلامی. هر یک از این دو راه‌حل همانقدر که کلی هستند تحقق هر یک از آنها دست کم با مقاومت‌های زیادی مواجه خواهد شد. چرا که هر دو راه حل طرفدارانی دارند و البته وضعیت فعلی نیز (ترکیبی از قوانین سکولار و شریعت اسلامی) طرفداران خود را دارد.

ولی قوانین همه کشورهای غربی نیز به شکل کامل از مذهب (یا  وجوهی از مذهب) جداسازی نشده‌اند. مثلا قوانین برخی از ایالت‌های آمریکا و برخی از کشورهای اروپایی که قوانین سکولار هستند به شکل مستقیم یا غیرمستقیم به «خداوند» ارجاع دارند. به عبارتی این قوانین وجهی الهیاتی دارند. در مقابل کشورهایی را داریم که اساسا هیچ گونه ارجاعی به مفاهیم دینی ندارند و از ارزش‌های سکولار همانند «آزادی، برابری و برادری» در قوانین اساسی خود یا قانون نام برده‌اند. بنابراین، برای حل چنین تناقض‌هایی نیازی به حذف کامل دین از قوانین نیز نیست، یا به عبارت دیگر حتی بدون حذف وجوهی از دین از قانون نیز می‌توان تناقض‌هایی که به آنها اشاره شد را حل کرد. (2)

تناقض در قانون، کارکرد قانون را زیر سوال می‌برد. وجود قانون ایجاب می‌کند که اگر شما به من آسیب زدید من به صورت شخصی از شما انتقام نگیرم، بلکه از طریق قانون شکایت کنم. این یعنی شکل‌گیری قانون، قدرت شخصی من را محدود می‌کند چرا که من نمی‌توانم به صورت شخصی بیایم از شما انتقام بگیرم. در ازای اینکه قانون توان انتقام گرفتن شخصی را از من می‌گیرد، در ازای این محدود شدن قدرت، خود قانون باید عدالت را برقرار کند. اگر قانون از شخصی به خاطر مذهب، طبقه، جنسیت او به شکل یکسان حمایت نکند یعنی نه تنها قدرت شخصی او را ازش گرفته است که در ازای این محدود شدن قدرت به او ظلم نیز می‌کند. در این حالت قانون ساز و کار موعود خود را ندارد و صرفا به معنای بستن دست و پای گروهی از انسان‌ها است و محافظت از گروهی دیگر. در این حالت، وقتی شخصی می‌بیند قانون از او حمایت نمی‌کند اگر هم بخواهد به شکل شخصی انتقام بگیرد انتقام او غیرقانونی محسوب می‌شود. در واقع در این حالت می‌بینیم که قانون به شکل مضاعف حافظ منافع گروهی و ناقض حقوق گروهی دیگر است. در این حالت نیز می‌بینیم که چگونه تفاوت بین قانون و شریعت به شکل‌گیری تناقض می‌انجامد. قانون که قرار است شهروندان را به شکل یکسان در نظر بگیرید با شریعت اسلام که ساز و کار خود را دارد متفاوت است.  

از طرف دیگر از آنجایی که ما پدیده به نام قانون داریم، می‌توانیم به خاطر وجود قانون از این سخن بگوییم که افراد متفاوت باید تحت حمایت قانون باشند تا فارغ از باور دینی و جنسیت خود بتواند علائق و استعدادهای خود را پیگیری کنند و به خودشکوفایی برسند. ولی نهادهای قانونی که در جامعه وجود دارند گاه مانع از این امر می‌شوند. مثلا مدرسه را در نظر بگیرید. با ورود به مدرسه فارغ از اینکه شما چه استعداد یا علاقه‌ای دارید درسهایی یکسان به همه شما داده می‌شود. نکات مثبتی از این امر ناشی می‌شود مثلا ما همه به یک شکل نوشتن را یاد می‌گیریم و می‌توانیم دست خط یکدیگر را بخوانیم و برای هم بنویسیم. ولی این فرآیند باعث می‌شود استعدادهای شخصی شما نادیده گرفته شود و تلاشی برای شبیه‌سازی همه جانبه شما با دیگران شکل می‌گیرد. در چنین حالتی هنجارهایی که به شما آموخته می‌شود با آنچه که هستید در تعارض هستند. شما علاقه و استعدادهایی دارید ولی ممکن است مدرسه، خانواده، جامعه و قانون (یکی، یا ترکیبی از آنها یا همه آنها) مانع از پیگیری علائق شما می‌شوند. در صورتی که شما از علائق خود بازداشته شوید ممکن است احساس از هم گسیختگی پیدا کنید، ممکن است از فعالیت‌هایی که انجام می‌دهید لذت نبرید، ممکن است نسبت به علائق خود احساس عذاب وجدان پیدا کنید، ممکن است بتوانید علائق خود را با موفقیت سرکوب کنید و هنجارهایی که به شما آموخته می‌شود را به جان و دل بخرید، یا ممکن است علیه هنجارهای تحمیلی مدرسه، خانواده، جامعه یا قانون به اشکل متفاوت مقاومت یا مبارزه کنید. بنابراین، نهادهای مدرن می‌بایست به شکلی طراحی شوند که علائق و استعدادهای شهروندان را سرکوب نکند و همچنین تبعیضی بین آنها قائل نشود. در مواردی که نهادها منطبق با نیازها و خواسته‌های اعضای یک جامعه نباشند امکان تغییر یا تغییراتی در آن راستا را باید بررسی کرد.

در جوامع مدرن، نهادها به ما تضمین می‌دهند با همه ما به شکلی یکسان رفتار می‌شود و از آفاتی مانند خویشاوندسالاری، تعصب‌های مذهبی، جنسیتی یا طبقاتی در امان هستیم، و همه شهروندان به شکلی برابر توان پیگیری علائق و استعدادهای خود را دارند. اینکه شخصی علاقه دارد والیبال، فوتبال، یا بوکس بازی کند یا علاقه دارد اوقات فراغت خود را صرف تماشا این رویدادها در استادیوم کند، یا دوست دارد همانند نیمی دیگر از شهروندان امکان رئیس جمهور شدن را داشته باشد حق شهروندی اوست. گذشته از اینکه این موارد  مصادیق تناقض در قانون هستند، چنین تبعیض‌هایی مصداق سرکوب شدن علائق افراد هستند که خود باعث از هم گسیختگی و از خودبیگانگی افراد می‌شود (3) . 

برخلاف آنچه گمان می‌کنند برای حل تناقض‌های مفهوم شهروند در قوانین خود، نیازی به بمب‌افکن‌های آمریکایی، فشار سازمان‌های بین‌المللی و حرکات محیرالعقول امثال مسیح علی‌نژاد نیست. مثال‌هایی تاریخی نیز نشان می‌دهند که حل شدن تناقض‌های قانونی و ساختاری همیشه مستلزم خشونت، درگیری و نبرد بین اعضای یک جامعه یا طبقات آن نیست (هرچند برخی از مهم‌ترین حقوق شهروندی مانند حق رای زنان در خود جوامع غربی با خشونت‌ جمعی بدست آمده‌اند). می‌توان مانند نمونه‌هایی که در دیگر ملل رخ داده در راستای حل کردن تناقض‌های ساختاری خود حرکت کنیم و تبعیض‌های قانونی را برطرف کنیم. نپرداختن به این بحث‌ها و ساکت کردن این چنین بحث‌هایی با دلایلی همچون «سواستفاده بیگانگان» نادرست است. اگر تبعیض قانونی و بی‌عدالتی در کشور ما وجود دارد باید خود به آن رسیدگی کنیم. اگر بی‌توجهی ما به این تبعیض‌ها و بی‌عدالتی‌ها باعث شود دیگران بخواهند از این موارد برای «نفوذ» سواستفاده کنند، راه حل این نیست که این مسائل را امنیتی کنیم، راه حل این است که خود به این مسائل بپردازیم و آنها را حل کنیم.

1)    هرچند استثناهایی در تاریخ فلسفه وجود دارند که به وجود تناقض صحیح باور داشتند. شاید یکی از معروف‌ترین آنها هگل باشد. به این موضع dialethism  گفته می‌شود و گراهام پریست  dialethist مشهور زنده فعلی است. او بر این باور است که پذیرفتن این نکته که برخی تناقض‌ها صحیح هستند راهکار حل معماهای فلسفی از آن جنس که فرگه، هایدگر و ویتگنشتاین با آن درگیر بوده‌اند است. مثلا هایدگر به جای اینکه بگوید وجود چیست، می‌گوید هر چه باشد یک «ابژه» نیست و شعر می‎‌تواند آن را نشان دهد. ولی نه تنها نمی‌توان پرسش از «وجود» را پاسخ گفت، حتی نمی‌توان آن را مطرح کرد. ویتگنشتاین اول نیز بر این باور است که در مورد خیلی چیزها نمی‌توان سخن گفت ولی خودش درباره آنها صحبت می‌کند. همانطور که راسل در مقدمه آن کتاب عنوان کرده است ویتگنشتاین در مورد آنچه نمی‌توان حرف زد خیلی حرف زده است! برخلاف آنچه که ویتگنشتاین می‌گوید گزاره‌های تراکتاتوس بی‌معنا نیستند و اگر آنها را بخوانید معنای آنها را خواهید فهمید. در واقع ویتگنشتاین اول همانند هایدگر و فرگه برشاخه نشسته بود و بن می‌برید. اگر واقعا بی‌معنی بودند نمی‌توانستند هیچ چیزی را نشان دهند یعنی نمی‌توانستند نشان دهند که گزاره‌های تراکتاتوس بی‌معنا هستند.  فرگه نیز در مورد گزاره‌ها به مشکلی مشابه برخورد. در واقع هر سه این فیلسوف‌ یک مسئله مشابه دارند. در هر سه مورد یک ابژه داریم که ابژه نیست. چیزهایی داریم که یک وحدتی ایجاد می‌کنند ولی در مورد آنچه که این وحدت را بوجود می‌آورد نمی‌توانیم صحبت کنیم. این مشکل را می‌توان با paraconsistent logic حل کرد. در منطق کلاسیک تمام گزاره‌ها به درست و غلط تقسیم می‌شوند. در هر شرایطی یک سری گزاره‌های غلط و برخی دیگر درست هستند و هیچ گزاره‌ای هر دوی آنها نیست. ایده اصلی paraconsistent logic این است که «درست» و «غلط» می‌توانند همپوشانی داشته باشند، نه اینکه همیشه این چنین باشد بلکه صرفا این امکان وجود دارد. بر اساس این منطق ویتگنشتاین، هایدگر و فرگه که هر سه در مورد چیزهایی صحبت می‌کردند که نمی‌توانند در مورد آنها صحبت کنند، به جای اینکه بگویند سخنانشان بی‌معناست می‌توانند بگویند که تناقض دارد.

2)    همچنین باید به انواع سکولاریسم دقت کنیم. سکولاریسم می‌تواند معانی متفاوتی داشته باشد. مثلا می‌تواند به این معنا باشد که دین صرفا در عرصه خصوصی اشخاص نمود پیدا کند یا می‌تواند به این معنا باشد که قانون بر اساس دین یا مذهب خاصی یا حتی آتئیسم نباشد چرا که قانون نباید جابندارانه باشد. یعنی مثلا قانون یک کشور عنوان نکند که برای بدست آوردن فلان مقام باید پیرو فلان دین باشید.

3)    ممکن است در پاسخ گفته شود که مردان و زنان بر حسب طبیعت خود نیازهایی دارند و این نیازهایی که نام برده شدند نیازهایی هستند که در سیستم سرمایه داری در افراد بوجود آمده و محصول فرهنگ مصرف گرایی هستند. ولی واقعا چگونه می‌توان تعیین کرد چه نیازهایی منطبق با طبیعت یک جنسیت است یا نیست؟ یا کدام نیازها بواسطه فرهنگ مصرف گرایی بوجود آمده است و مذموم هستند؟ استدلال بر اساس «نیازهای کاذب» را اغلب استدلالی مارکسیستی می‌دانند. ولی نه تنها مارکس چنین سخنی ندارد که او بر این باور است که هر چه نیازهای ما انسان‌ها متنوع‌تر، بیشتر و پیچیده تر باشد زندگی ما مطلوب تر است. نگرشهای عرفانی که بر این باورند که نیازهای ما محدود و از پیش تعیین شده هستند یا نگرش فرانکفورتی که سعی دارد نیازهای کاذب که بواسطه تبلیغات سیستم سرمایه داری در ما ایجاد شده اند را محکوم کنند با نگرش شخص مارکس در مورد نیازهای ما انسانها تفاوت دارند.

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...