Saturday, November 12, 2016

دونالد ترامپ رئیس جمهور می‌شود؛ دموکراسی بد است؟



 با رای آوردن دونالد ترامپ، مجددا این پرسش بر سر زبان‌ها افتاد: «آیا واقعا دموکراسی خوب است؟». این پرسش نه در زمانی که ترامپ وارد کارزار تبلیغاتی شد، و نه در زمانی که با حذف برنی سندرز دوگانه «هیلاری کلینتون-دونالد ترامپ» مشخص شد بلکه دقیقا با رای آوردن دونالد ترامپ بر سر زبان‌ها افتاد. برخی نیز آنچنان از انتخاب ترامپ ابراز تعجب می‌کنند که گویی نام افرادی مانند جرج بوش، ریگان و امثال آنها را هرگز نشنیده‌اند. 

ضدیت با دموکراسی پدیده جدیدی نیست. سنتی بسیار کهن از یونان باستان در فلسفه وجود دارد که دموکراسی را حکومت ابلهان می‌داند، و این نگاه به دموکراسی و نگاههای انتقادی مشابه تا سده نوزدهم میلادی بین فیلسوفان و اندیشمندان رایج بود. همچنین اینکه چه افرادی انسان‌های برابر محسوب می‌شوند و می‌توانند رای بدهند نیز محل اختلاف بوده است. در آتن دموکراسی زنان و بردگان را در بر نمی‌گرفت، در سده نوزدهم نیز احیای دموکراسی به معنای برابری همه شهروندان و حق رای همگان در بدو امر نبود. به عنوان مثال در اغلب کشورها زنان در سده بیستم و با تظاهرات خیابانی و روشهای غیرمسالمت آمیز حق رای خود را بدست آوردند. کشور سوییس تا سال 1990 برابری کامل در مساله حق رای بین زنان و مردان در تمامی نقاط این کشور وجود نداشت! مردان طبقه کارگر و سیاه‌پوستان در برخی از کشورها یا بخش‌هایی از کشورهای غربی نیز بسیار دیرتر از مردان طبقه متوسط سفیدپوست حق رای کسب کردند، و اغلب آنها نیز برای کسب حق رای مبارزه کردند.

در حال حاضر تبعیض‌های رسمی برای رای دادن بر اساس نژاد، جنسیت و طبقه اقتصادی در اغلب نقاط جهان برطرف شده است (به استثنای برخی کشورها مانند عربستان سعودی) هرچند تبعیض‌هایی به روش‌های دیگر وجود دارد. مثلا اعمال شرایطی که بواسطه آنها برخی افراد به صورت خودکار از فرآیند رای دادن حذف شوند بدون اینکه اشاره‌ای مستقیم به نژاد، جنسیت و طبقه افراد شود.

رای‌گیری در دموکراسی برای این انجام می‌شود تا حاکمیت اکثریت در امور سیاسی مشخص شود. من جز آن دسته افرادی هستم که بر این باورند امور سیاسی باید توسط یک سری اصول محدود شوند، چرا که در غیر اینصورت اولا هر پدیده‌ای به عنوان امری سیاسی در نظر گرفته می‌شود و ثانیا سلیقه اکثریت به آن مشروعیت خواهد بخشید. مثلا طی فرآیندی دموکراتیک نمی‌توان تصمیم گرفت که برده‌داری را باید احیا کرد یا خیر، با صندوق رای نمی‌توان تعیین کرد که کودکان باید کار کنند یا خیر، با رای‌گیری نمی‌توانیم تصمیم بگیریم که زنان نیز حق رای دارند یا خیر. در واقع در این گونه موارد اصول اخلاقی ثابتی وجود دارند که با رای‌گیری نمی‌توان سرنوشت آنها را تعیین کرد. حتی اگر اکثریت جامعه با رای دادن زنان مخالف باشند، یا مایل به احیای برده‌داری باشند منع برده‌داری و حق رای زنان قابل مذاکره نیست. اینها اصولی اخلاقی هستند و در واقع محدوده‌ای با این اصول تعیین می‌شوند که انتخاب سیاسی درون آن محدوده معنادار است. بنابراین، اصول اخلاقی و ارزش‌ها تعیین می‌کنند که چه اموری را می‌توان در فرآیند سیاسی انتخاب کرد.

اینکه دموکراسی با چه اصولی باید محدود شود خود محل اختلاف است. آیا دموکراسی را با مفهوم حق (right) در سنت لیبرالیسم محدود کنیم؟ یا با شریعت اسلام محدود کنیم؟ یا با ارزش‌های کمونیستی؟ یا با ارزش‌هایی دیگر؟

مثلا اگر دموکراسی را با شریعت اسلامی محدود کنیم (دست کم با فهمی رایج از شریعت اسلام) حجاب زنان امری سیاسی نخواهد بود و در نتیجه با رای‌گیری نمی‌توان برای حجاب تصمیمی گرفت. یا مثلا اگر دموکراسی را با لیبرالیسم محدود کنیم یعنی حق آزادی بیان را نمی‌توان با رای‌گیری تعیین کرد.

علاوه بر ارزش‌ها، فکت‌ها را نیز با رای‌گیری تعیین نمی‌کنیم. یعنی صحت این ادعا که خورشید دور زمین می‌چرخد یا زمین دور خورشید می‌چرخد را نمی‌توان با رای‌گیری تعیین کرد.  

ارزش‌هایی که دموکراسی را محدود می‌کنند خود می‌توانند به ابزاری برای سلطه نخبگان یا طبقه‌ای بر دیگران شود. مثلا اگر دموکراسی را با شریعت اسلام محدود کنیم این احتمال وجود دارد که روحانیون یا فقها به یک طبقه اقتصادی قدرتمند تبدیل شوند و منابع خود را به عنوان اصولی تعریف کنند که در فرآیند دموکراتیک نمی‌توان تغییر داد و در واقع انتخاب سیاسی محدود به حیطه‌ای شود که منفعت سیاسی این گروه ایجاب می‌کند. همین مسئله می‌تواند در دموکراسی محدود شده با لیبرالیسم یا کمونیسم یا هر ایدئولوژی دیگری نیز رخ دهد. به عنوان مثال در لیبرال دموکراسی آمریکا شاهد حکمرانی سرمایه‌داران و ثروتمندان هستیم. به رغم تفاوت‌هایی که مکانیسم‌های محافظت از منافع طبقاتی در این سیستم‌های متفاوت وجود دارد ولی همگی در اینکه منافع طبقه حاکم را نمی‌توان امر سیاسی تلقی کرد یکسان هستند. در حالی که در کشوری مانند ایران، مکانیسم اطمینان یافتن از اینکه کاندیداها در انتخابات متفاوت منافع طبقه حاکم را به چالش نمی‌کشند بسیار عریان است و به سادگی قابل فهم در برخی کشورها سیستم‌های قانونی رقابت حزبی، رسانه‌ها و سرمایه‌گذاری کمپانی‌ها از کاندید شدن شخصی که منافع طبقه حاکم را به چالش بکشد جلوگیری می‌کنند. تفاوت‌های این سیستم‌ها با هم معنادار هستند برخلاف آنچه برخی پست مدرن‌ها سعی دارند بگویند. اشتراک آنها در این است که منافع طبقه حاکم دموکراسی و امر سیاسی را محدود می‌کند. اینکه منافع طبقه حاکم به چه وجوهی از زندگی شهروندان گره خورده باشد خود می‌تواند تفاوت‌های بسیار گسترده‌ای در زندگی افراد جامعه بوجود بیاورد.

ولی این ضرورت وجود ندارد که دموکراسی و امر سیاسی در حیطه‌ای که منافع طبقه حاکم ایجاب می‌کند تعریف شود. اگر منافع مردم یعنی رای‌دهندگان به عنوان اصولی ثابت و غیرقابل مذاکره تعیین شوند و امور سیاسی با منافع رای دهندگان محدود شود دموکراسی می‌تواند منافع مردم را تضمین کند.

یکی از شرط‌های لازم برای این امر این است که صدای مردم شنیده شود. رسانه‌ها قرار است صدای مردم را بازتاب دهند. در کشورهایی که رسانه‌های حکومتی وجود دارد این رسانه‌ها روایتی رسمی ارائه می‌کنند، که در بسیاری از موارد فهمیدن اینکه این روایت با واقعیت جامعه انطباقی ندارد و صرفا بازتاب دهنده منافع طبقه حاکم است کار بسیار ساده‌ای است، در مقابل«رسانه‌های جهان آزاد» رسانه‌ها خود بنگاههای تجارتی هستند و با روش‌هایی پیچیده‌تر روایتی رسمی ارائه می‌کنند که فهمیدن اینکه این روایت نیز بازتاب دهنده منافع گروهی دیگر است برای همه میسر نیست. البته باز باید گفت که مدل سانسور صدای مردمی در رسانه‌های حکومتی و رسانه‌های جهان آزاد تفاوت‌های زیادی دارند و صرفا به این معنا نیست که آنها سانسور می‌کنند اینها هم می‌کنند! هر دو صدای مردم را مادامی پخش می‌کنند که منافع طبقه حاکم دچار تزلزلی نشود. مجددا اینکه منافع طبقه حاکم به چه میزان با زندگی مردم گره خورده است در سانسور و هدایت اخبار و بازتاب دادن صدای مردم نقش دارد. رسانه‌ها در به پیروزی رسیدن افرادی مانند بوش و ترامپ و در متقاعد کردن مردم که این گزینه‌ها منافع آنها را لحاظ خواهد کرد نقش پررنگی بازی کرده‌اند.  

البته این به معنای ضدیت با رسانه یا تکنولوژی نیست، تکنولوژی را باید شناخت و نگاه ساده لوحانه به آن را باید کنار گذاشت. این تصور که تکنولوژی به لحاظ سیاسی خنثی است تصوری مناقشه برانگیز است. (1) برخلاف نگاهی کلی به تکنولوژی و رسانه به طور خاص، هدف از نقد به رسانه‌ها بازگشت به حالتی ایده‌آل در گذشته نیست. یک نوع نگاهی وجود دارد که در گذشته فردیت اصیلی وجود داشته و تکنولوژی آن را خراب کرده و باید بازگردیم به آن حالت ایده‌آل در گذشته. این نوع نگاه بیش از هر چیز یک نوستالژی بازی و نسخه‌ای کلاسیک از محافظه‌کاری است. سقراط نیز وقتی تکنولوژی زمان خودش یعنی نوشتن از مصر آمده بود نگران شده بود که این تکنولوژی قرار است همه چیز را از بین ببرد. نگرانی سقراط این بود که عقل فرد تحت انقیادِ استبداد نوشتار خواهد آمد و نوشته دیگر در اختیار افراد نیست. خیلی از فیلم‌های هالیوودی هم چنین روایتی را به تصویر می‌کشند، زندگی بشر خوب بوده است و یک تکنولوژی (ربات، ماشین، یا چیز دیگری) زندگی بشر را به چالش می‌کشد و قهرمانان داستان افرادی هستند که ما را به قبل از تکنولوژی می‌برند و نجاتمان می‌دهند! از قضا می‌توان به ترامپ هم به همین شکل نگاه کرد، او در نطق‌های انتخاباتی خود مدام به ملت آمریکا می‌گفت که آزادی و شکوه‌شان را گرفته‌اند، در گذشته آزاد بوده‌اند ولی آنها را به اسارت گرفته‌اند و او ابرمردی است که قرار است خلق آمریکا را به شکوه قبلی آنها بازگرداند!  پیشنهادم از بین بردن رسانه‌ها، تکنولوژی یا دیگر دستاوردهای مهم بشری نیست بلکه باید به شکلی تکنولوژی را به کار بگیریم که آزادی ما را تضمین کند. تاکید بر اداره دموکراتیک و نظارت همگانی بر رسانه‌های تاثیرگذار نیز از همین رو است. 

پیروزی ترامپ، در رقابتش با هیلاری کلینتون، نشانه ضعف یا ناکارآمدی دموکراسی نیست، بلکه خود معلول بی‌توجهی به زمینه کارآمدی دموکراسی است. گفتیم که دموکراسی باید با منافع مردم محدود شود نه منافع طبقه حاکم، چرا که در آن صورت رای مردم مهم‌ترین عامل تعیین کننده امور سیاسی در زندگی آنهاست. احتمالا مقاله بسیار مشهور مارتین گیلنز را خوانده‌اید که می‌گوید در آمریکا دموکراسی نداریم بلکه الیگارشی داریم. (2) در این مقاله با بررسی داده‌های تجربی این نتیجه حاصل شده است که کمپانی‌ها و ثروتمندان در تصمیم‌های دولت آمریکا نقش بسیار پررنگی دارند در حالی که افراد جامعه – یعنی رای دهندگان – نقشی بسیار ناچیزی دارند. البته این به این معنا نیست که در ایران، چین، روسیه، اسرائیل یا عربستان سعودی دموکراسی داریم. احتمالا به غیر از چند کشور محدود (اسکاندیناوی) سخن گفتن از دموکراسی به این معنا که رای مردم در برخی تصمیم‌های سیاسی مهم‌ تاثیرگذار است بی‌معناست، به عبارت دیگر مردم در اغلب کشورهای جهان صاحب قدرت سیاسی زیادی نیستند. در چنین شرایطی حمله به دموکراسی به چه معناست؟ آیا قرار است ما را به دورانی آرمانی در گذشته برگردانند که دموکراسی وجود نداشته است؟! نباید خامِ این داستانِ محافظه‌کارانه شد.


(1) اگر مایل هستید به مقاله وینر و بحث‌هایی که در پی آن درگرفته مراجعه کنید https://www.jstor.org/stable/20024652?seq=1#page_scan_tab_contents
(2)

Testing Theories of American Politics: Elites, Interest Groups, and Average Citizens

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما