Monday, October 31, 2016

آیا سکس با کارگران جنسی اخلاقی است؟



در این نوشته می‌خواهم به بررسی اخلاقی رابطه جنسی در ازای دریافت پول با کارگران جنسی بپردازم. این مسئله می‌تواند از ابعاد بسیار متفاوتی مورد بررسی اخلاقی قرار گیرد برای همین بگذارید منظور از بررسی اخلاقی را شرح دهم. شرطی برای اخلاقی بودن کارهایی که بین فردی است توافقی بودن آن عمل است. مسئله اخلاقی بودن یا نبودن روسپی‌گری نیز برای بسیاری از همین حیث قابل بررسی است. برخی ممکن است به قواعد یا قوانین اخلاقی دیگری پایبند باشند که روسپی‌گری را به طور کلی غیراخلاقی قلمداد کند یا توافق در بررسی آنها محوریتی نداشته باشد. مثلا ممکن است پیروان ادیان متفاوت بنابر آموزه‌های دینی خود موضع اخلاقی خود نسبت به روسپی‌گری را تعیین کنند. یا نگرش‌های فمینیستی (بخصوص موج دوم) که از اساس روسپی‌گری را نزول بخشِ جایگاه زنان و بنابراین غیراخلاقی می‌دانند. ولی در این نوشته ما رویکرد خود را به نگرشی اخلاقی که توافق را شرط لازم و کافی برای اخلاقی بودن روسپی‌گری می‌داند محدود می‌کنیم و به بررسی جوانب این نگرش می‌پردازیم. همچنین روسپی‌گری محدود به شغلی برای زنان و مشتریان مرد نمی‌شود ولی از آنجایی که بخش عمده‌ای از روسپی‌گری چنین است، ما بحث را به آن محدود می‌کنیم.

توافق واژه‌ای است که از اهمیت سیاسی بسیاری زیادی برخوردار است و از مهم‌ترین اصول لیبرالیسم است. توافق بین اعضای یک جامعه مشروعیت بخش به مسائل بین‌فردی است و به طور کلی در لیبرالیسم تشویقی به شکل‌گیری توافق وجود دارد. برای اینکه شخصی یک طرف توافق باشد باید شرایطی داشته باشد. باید عاقل باشد، توان تشخیص صلاح و خوبی خود را داشته باشد، و توان مسئولیت‌پذیری برای عواقب اعمال خود را داشته باشد و در موضع ضعف و استیصال نباشد. از این رو کودک یا شخصی که مست است یا تحت تاثیر مواد مخدر است یا در حال کما است و ... توان توافق ندارند. با توجه به محوریت توافق و در نظر گرفتن پیش‌شرط‌های آن عجیب نیست که تصمیم گرفتن به جای و برای دیگران یا برده دیگری شدن جز نامطلوب‌ترین رویدادهایی است که در لیبرالیسم می‌توان تصور کرد. یکی از دلایل وحشتناک بودن انقیاد زنان و برده‌داری پس از ظهور لیبرالیسم نیز همین است: چطور ممکن است گروهی از مردان اروپایی با این شعار لیبرال به صورت علنی و رسمی برای زنان تصمیم گرفته باشند و با آنها مانند کودک رفتار کرده باشند و چطور ممکن است ساکنان دیگر سرزمین‌ها را به بردگی گرفته باشند؟ حال که لیبرالیسم تحولاتی پیدا کرده و به شکل رسمی انقیاد زنان تمام شده است یکی از استدلال‌های موجود این است که زنان خود می‌توانند برای خود تصمیم بگیرند و مالکیت بدن خود را دارند و بنابراین اگر توافقی در کار باشد روسپی‌گری مانعی به لحاظ اخلاقی ندارد. بنابراین در این نوع نگرش تنها هنگامی که شرایط توافق وجود داشته باشد تازه می‌توان در مورد اخلاقی بودن یا نبودن روسپی‌گری سخن گفت. ممکن است همین جا به این نتیجه برسید که خب پس هرگاه یک کارگر جنسی با یک مشتری رابطه جنسی برقرار کند اگر با هم توافق کنند کافی است و اخلاقی است. از آنجایی که رابطه جنسی بدون توافق یعنی تجاوز جنسی، تنها در صورتی که کارگر جنسی توافق کند این کار اخلاقی است. ولی اهمیت و جایگاه توافق که به آن اشاره مختصری شد باعث می‌شود قدری تامل کنیم و به همین سادگی به نتیجه نرسیم. ابتدا بگذارید نگاهی به «وضعیت شغلی» روسپی‌ها داشته باشیم و ببینیم آیا در چنین شرایط کاری از اساس توافق ممکن است؟

در مستندی که در آن با زنانی ایرانی که به روسپی‌گری روی آورده‌اند آنها نداشتن شغل مناسب، سرمایه اجتماعی کم، تحصیلات پایین، بی بهره ماندن از روابط را عامل فقر خود عنوان کرده بودند و از همین رو شغل‌هایی که برای آنها برای امرار معاش موجود بود شغل‌هایی مانند منشی‌گری با حقوق پایین به اضافه پیشنهاد جنسی صاحب کار بوده است. آنچه مشخص است این است که انتخاب اولیه این افراد روسپی‌گری نیست و حتی در پاسخ به اینکه اگر کار مشابهی با همین درآمد یا درآمدی مناسب با امرار معاش برای آنها فراهم شود آیا حاضرند شغل دیگر را انتخاب کنند پاسخی مثبت می‌دهند. ممکن است این مستند را مستندی یک جانبه بدانیم، همچنین برای فهمیدن شرایط به گستره بزرگ‌تری از اطلاعات نیاز داریم، برای همین هم لازم است نگاهی کلی‌تر به وضعیت روسپی‌ها بندازیم.

ملیسا فارلی روانشاس و پژوهشگر در زمینه روسپی‌گری در سال 2004 مقاله‌ای منتشر کرد (1) که در آن به وضعیت کارگران جنسی اشاره می‌کند. میزان آسیب جسمی و روانی که روسپی‌ها می‌بینند بسیار فراگیر و زیاد است. آنها قربانی انواع خشونت هستند، و از مشکلات و آسیب‌های روانی، بیماری‌ و عفونت‌های جنسی، سوتغذیه، افسردگی، مشکلات مرتبط به خواب، و ... رنج می‌برند. کتک خوردن، سوزانده شدن، خفه کردن، گاز گرفتن، لگد خوردن، مشت خوردن، مورد تجاوز جنسی واقع شدن از جمله خشونت‌هایی است که کارگران جنسی به صورت متداول در معرض آنها قرار دارند، همچنین کارگران جنسی عمر کوتاه‌تری در مقایسه با دیگران دارند. در تحقیقی که در سال 2001 منتشر شده است و فارلی به آن اشاره می‌کند 83% روسپی‌ها قربانی خشونت بوده‌اند. گذشته از خود خشونت و مشکلات روحی ناشی از آن، آنها دچار عوارض بسیاری زیادی می‌شوند. به عنوان مثال بین گروهی صد نفره از روسپیان کانادایی نیمی از آنها به علت اینکه در خشونت به سر آنها ضربه وارد شده است دچار مشکلاتی در تمرکز و حافظه شده‌اند. مشکلات روانی نیز بین آنها بسیار رایج است، در حدی که در تحقیقی که در سال 2003 در نه کشور انجام شده است 68% روسپی‌ها اختلال استرس پس از ضایعه روانی داشته‌اند. همچنین شواهد نشان می‌دهد که تفاوت معناداری بین قربانی خشونت بودن روسپی‌های خیابانی، تلفنی و غیره وجود ندارد.

به یاد بیاورید که برخی برای دفاع از اخلاقی بودن روسپی‌گری می‌گویند روسپی‌گری نیز یک شغل است و بر اساس توافق شکل می‌گیرد. آیا پذیرفتن این حجم از خشونت فیزیکی و روانی و عواقب ناخوشایند در دیگر شغل‌ها پذیرفتنی است؟ آیا مثلا شما حاضر هستید در محل کار خود هر روز کتک بخورید، سوزانده شوید، اقدام به خفه کردن شما کنند، و ... و در نتیجه این حجم از خشونت از مشکلات روحی و روانی رنج ببرید و دیگران به شما مراجعه کنند و در توجیه کار خود بگویند که او توافق کرده است؟ ممکن است شما بگویید که اگر روسپی‌گری را قانونی کنند، از آنجایی که نظارت قانونی وجود دارد هم می‌توان سلامت و بهداشت روسپی‌ها را تضمین کرد و هم می‌توان به شکل قانونی مانند هر محیط شغلی دیگری با بروز خشونت جلوگیری کرد. ولی پژوهش فارلی  با بررسی‌ کشورهایی که در آنها روسپی‌گری قانونی است چیز دیگری می‌گوید. شواهدی مبتنی بر اینکه قانونی کردن روسپی‌گری به کاهش روسپی‌گری غیرقانونی می‌انجامد وجود ندارد، بلکه مثلا با قانونی کردن روسپی‌گری در ایالت ویکتوریای استرالیا، هنگامی که با گذر زمان تعداد روسپی‌خانه‌های قانونی دوبرابر شد در همان مدت زمان روسپی‌خانه‌های غیرقانونی در همان ایالت سه برابر شدند.

در ایران نیز پژوهش‌هایی در مورد روسپی‌گری انجام شده که اکثر آنها علت بروز این پدیده را فقر و عدم اشتغال عنوان کرده‌اند. در تحقیقی که دکتر سعید مدنی با همکاری دکتر ژاله انجام داده مهم‌ترین عوامل موثر بر تن‌فروشی را به این ترتیب عنوان کرده‌اند:

« 1- مسئولیت تأمین مخارج چند نفر در زمان تن فروشی
 2- سابقه بازداشت و جرم پدر
 3- وضعیت تأهل
 4- حضور در بین دوستان تن فروش بوده است.

در این پژوهش سابقه فعایت اقتصادی این افراد بدین شکل بوده: 80 درصد هیچ نوع شغلی نداشتند ولی مسئول تأمین معاش خانواده بودند. نتیجه به دست آمده از این آمار نشان داده است افراد شاغل درآمد مناسبی از شغل خود نداشتند. درصد معتبر تعداد اعضای خانواده زنان تن فروش، 18 درصد تنها، 19 درصد یک نفر، 31 درصد دو و سه نفر، 23 درصد چهار و پنج، 11 درصد شش نفر و بیشتر که در نتیجه به نظر می رسد این افراد در خانواده های پرجمعیت تری هستند.» (1)

علاوه بر اینها باید به مسئله قاچاق زنان برای روسپی‌گری اشاره کرد. به عنوان مثال، در بریتانیا در حالی که در دهه 90 میلادی 85% کارگران جنسی اهل خود کشور انگلستان بودند در سال 2007 85% آنها از کشورهای خارجی هستند. بسیاری از این افراد با وعده اشتغال به این کشور آورده می‌شوند و هزاران کودک نیز بین آنها وجود دارد ولی آنها را استثمار می‌کنند و به روسپی‌گری وا‌می‌دارند. حتی برخی از این زنان به شکل مزایده در بدو ورود در کافی شاپ فرودگاه به فروش می‌رسند. بسیاری از افراد نجات یافته عنوان کرده‌اند که دوست‌پسرها یا اعضای خانواده‌شان آنها را مجبور یا تشویق به رفتن به بریتانیا کرده‌اند. (2)

در مواردی که به وضوح ما با برده‌داری مواجه هستیم. به عنوان مثال روایت دختری اهل کامبوج این است که در سن هفده سالگی هنگامی که به او وعده داده اشتغال در پایتخت داده شد او را به به رئیس یک روسپی‌خانه فروختند و در آنجا وقتی متوجه می‌شود که چه درخواستی از او دارند مقاومت می‌کند ولی با تهدید اسلحه و گرسنگی دادن به او، او را مجبور می‌کنند به روسپی‌گری تن دهد. (3)   

در تحقیقی در مورد روسپی‌گری در تهران نتایج بدست آمده این است که قاچاق انسان و روسپی‌گری سازمان یافته نیست یا سازمان یافتگی آن در حد  شکل‌گیری بازارِ روسپی‌گری نیست، و از این رو مسئله زورگویی و سواستفاده پااندازها در بین کارگران جنسی ایرانی همانند بازار جهانی این مسئله پررنگ نیست. همچنین این تحقیق و دیگر تحقیق‌ها در مورد روسپی‌گری در ایران حاکی از آن است که روی آوردن اغلب افراد به روسپی‌گری به دلیل فقر، بی‌سرپرستی یا بدسرپرستی و نداشتن شغل یا شغل مناسب است.(4) (5)

در تمام کشورها و فرهنگها شرایط روی آوردن و شرایط کاری برای کارگران جنسی شباهت دارد. برخی به زور وارد این کار می‌شوند، برای برخی شرایط بسیار نامناسب اقتصادی زمینه‌ساز ورود آنها به این شغل برای بقا است. علاوه بر دلایلی که باعث ورود این افراد به این کار می‌شود، شرایط بسیار خشونت آمیز و وحشتناکی در خود این کار وجود دارد نیز قابل توجه است. آیا از اساس با وجود چنین شرایطی برای روسپی‌گری می‌توان از توافق سخن گفت؟

خرید و فروش و کارکرد بازار برای افرادی که به دنبال منفعت هستند به خودی خود مرزی ندارد. همانطور که تاریخ بشر و وضعیت فعلی ما نشان می‌دهد ما انسان‌ها حتی در صورتی که بتوانیم یکدیگر را خرید و فروش می‌کنیم. این سیری ناپذیر بودن و فرهنگ بازار می‌بایست در چهارچوب اخلاقی که از پیش تعیین شده محدود شود، در غیراینصورت خود اخلاق نیز خریدنی و فروختنی خواهد بود. تفاوت‌هایی بین روسپی‌گری با ازدواج یا روابط دوست دختر/دوست پسری وجود دارد. به عنوان مثال ازدواج بین زن و مرد شاید تنها نهاد جنسی در تاریخ بشر بوده است که مورد حمایت قانون و پادشاهان بوده است. همچنین رابطه جنسی در روسپی‌گری به عنوان هدف است، هدف یکی از طرفین پول و دیگری لذت جنسی است. اینها اهدافی شخصی هستند. برخلاف روابط دوستی و ازدواج که بعد اجتماعی دارند. (6) تفاوتی دیگر این است که در روابط عاطفی افراد به صورت داوطلبانه بدن خود را در اختیار یکدیگر قرار می‌دهند در حالی که در روسپی‌گری این کار در ازای پول انجام می‌شود و از همین رو است که هیچ تضمینی وجود ندارد که توافق کارگر جنسی به رابطه جنسی همراه با «احساس رضایت» که شرط لازم توافق است همراه باشد.

با توجه به شرایط روسپی‌گری دو نوع نگاه را بررسی کنیم. اولی نگاهی است که توسط اوله مارتین موئن، فیلسوف نروژی مطرح شده است. او مشکلات روحی و روانی کارگران جنسی در حال حاضر را به دلیل وجود بدنامی اجتماعی برای روسپی‌گری می‌داند و آن را با وضعیت همجنسگراها در دهه‌های بیست و سی سده بیستم میلادی مقایسه می‌کند. در آن زمان بدنامی اجتماعی برای همجنسگرایان در غرب باعث بروز مشکلات روحی و روانی بسیاری بین این افراد می‌شد و گروهی با استناد به این مشکلات روحی استدلال می‌کردند که همجنسگرایی نامطلوب است. در حالی که فشار اجتماعی که روی همجنسگراها وجود داشت خود باعث شکل‌گیری اختلالات و مشکلات روحی و روانی می‌شده است. (7) هرچند مثال موئن بی‌ربط است، چرا که همجنسگرایی یک گرایش جنسی است و به خرید و فروش سکس ربطی ندارد و در این شکل از رابطه جنسی توافق واقعی میسر است. حتی مخالفان همجنسگرایی نیز در مخالفت خود بر «توافق» تمرکزی ندارند. ولی می‌توان این پرسش را به این شکل مطرح کرد که اگر شرایط توافق واقعی وجود داشته باشد چه؟ مثلا شخصی نه به دلیل فقر، نه به دلیل نیافتن شغل مناسب و نه به زور بلکه کاملا از سر رضایت و میل شخصی و آگاهی به همه جوانب به روسپی‌گری روی بیاورد. همانطور که در ابتدای نوشته گفتیم می‌خواهیم بحث خود را به توافق محدود کنیم، در با این شرایط می‌توان گفت که در چنین شرایطی رابطه جنسی در ازای پول از منظر «توافق» و اخلاق وابسته به آن مشکلی ندارد. اگر شخصی داشته باشیم که تمامی این شرایط را داشته باشد و به علاقه شخصی خود یعنی روسپی‌گری روی بیارود و به دلیل بدنامی اجتماعی دچار مشکلات روحی و روانی شود آنگاه سخن موئن در مورد اختلال روحی و روانی در روسپی‌گری معنادار است.

دومی نگاهی است که شرایط روی آوردن اکثر افراد به کارگری جنسی و مسببان فقر، ظلم و برده‌داری را نادیده می‌گیرد و در عوض به تقبیح کارگران جنسی می‌پردازد. ناآگاهی از واقعیت حاکم بر روسپی‌گری باعث می‌شود گروهی محافظه‌کار به تقبیح کارگر جنسی بپردازند و مثلا او را به دلیل اینکه تنبل است، نمی‌خواهد کار کند، راحت طلب است مورد سرزنش قرار دهند. گویی نگرش محافظه‌کارانه صرفا «انگ» را می‌شناسد.ما باید تکلیف خود را با «انگ بودن» روسپی‌گری مشخص کنیم. کاربرد «انگ» دقیقا چیست؟ آیا قرار است فشاری روانی برای عدم ورود داوطلبانه افراد جامعه به این کار باشد، یا قرار است به محکوم کردن هر کسی که به روسپی‌گری روی آورد – بدون توجه به شرایط – بیانجامد، یا قرار است به محکوم کردن شکلی از مدیریت جامعه بیانجامد که به رواج این پدیده می‌انجامد؟ یافته‌های موجود نشان می‌دهند که اغلب روسپی‌ها قربانی فقر، تبعیض و بی‌عدالتی هستند. جامعه‌ای که این چنین قربانی‌های خود را سرزنش می‌کند جامعه‌ای بیمار است و هنجارهای آن نیاز به بازبینی دارند. انگ همچون هنجاری بازدارند باید عمل کند، باید از خود بپرسیم چرا میخواهیم اعضای جامعه از ورود به روسپی‌گری بازداشته شوند. فرض کنید دلیل ما جلوگیری از آسیبی است که به اعضای جامعه وارد می‌شود. اگر چنین باشد آیا نباید به غیر از یک مکانیسم روانشناختی (انگ) شرایط دیگری را نیز فراهم کنیم؟ هدف من اینجا این نیست که بگویم باید مکانیسم‌های روانشناختی مانند انگ را از بین برد، انگ می‌تواند مفید باشد و اساسا تصور از بین رفتن چنین مکانیسمی قابل تصور نیست. به عنوان مثال اگر انگی وجود نداشته باشد سیاست‌مداران و ساکنان وادی قدرت همین مقدار تظاهر به شرم و شرفی که دارند را نیز از دست خواهند داد. ولی اگر مکانیسمی روانشناختی مانند انگ وجود داشته باشد و در عین حال فقر و بی‌عدالتی فراگیر باشد به شکلی که افراد را به سمت آن انگ هل دهد، انگ تبدیل به ابزاری برای محکوم کردن قربانی توسط افراد منتفع می‌شود. انگ روسپی‌گری نیز در حال حاضر چنین است. جامعه‌ای که هنجاری دارد (مثلا روسپی‌گری بد است) و شرایطی مانند فقر و ظلم را برقرار می‌کند تا افراد به سمت آن عمل کشیده شوند، جامعه‌ای قربانی‌ساز است. جامعه‌ای که نیاز دارد برای حفظ نگاه شیزوفرنیک خود (یعنی تقبیح روسپی‌گری از یک سو و هل دادن افراد به سمت آن) قربانی بسازد. برای بازگشت به واقعیت باید رابطه و تناسب بین انگ و دیگر مکانیسم‌های روانشناختی بازدارنده را با شرایط و ساختارهای موجود بسنجیم.  

با توجه به اینکه فقر، بی‌عدالتی و بی‌سرپرستی از جمله عوامل مهم ورود افراد به روسپی‌گری است، و با توجه به اینکه افرادی که وارد این کار می‌شوند در معرض خشونت فیزیکی و روانی از طرف مشتریان خود، بازداشت و زندان و مجازات توسط پلیس و نیروهای قضایی، و انگ جامعه هستند احتمالا برای اینکه بتوانید توافقی با کارگر جنسی داشته باشید باید از او بپرسید چرا به این حرفه وارد شده است، آیا از روی فقر بوده است، یا به دلیل نبود شغل و غیره. البته از آنجایی که اکثریت این افراد بنا به دلایلی مشابه به این شغل وارده شده اند این پرسش را باید بپرسید تا استثنایی را در این راستا بیابید تا توافق با او معنادار باشد. من تحقیقی پیدا نکردم که بررسی کرده باشد آیا کارگران جنسی در مورد علل ورود خود به این کار با مشتریان خود صحبت می‌کنند یا خیر، و اگر هم بکنند راستش را می‌گویند یا نه، اگر چنین تحقیقی انجام شود و قابل اتکا باشد، و مثلا مشخص شود که چنین تمایلی ندارند و یا ممکن است دروغ بگویند (که به نظر خیلی محتمل می‌آید)، در آن صورت راهی برای اطمینان از واقعی بودن توافق حتی با کارگر جنسی که از سر رضایت و آگاهی کامل به این کار روی می‌آورد، وجود ندارد. 

بنابراین، بدون مخالفت با آزادی جنسی نیز می‌توان مخالف روسپی‌گری با توجه به شرایط موجود بود. چرا که یک شرط برای آزادی جنسی ضروری است، و آن هم توافق است. بدون توافق آنچه روی می‌دهد نامش تجاوز است. در گام نخست باید شبه توافقهایی که در ظاهر توافق می نمایند را شناسایی کنیم. 

(1) Farley, M. (2004). “Bad for the body, bad for the heart”: prostitution harms women even if legalized or decriminalized. Violence against women, 10(10), 1087-1125.

(2) http://fararu.com/fa/news/250072/%D8%B9%D9%84%D9%84-%D8%AA%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA

(3) http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/england/6459369.stm


(4)  http://news.bbc.co.uk/2/hi/programmes/this_world/6422729.stm

(5) سعید مدنی و دیگران (1391) بازار تن فروشی خیابانی زنان در کلان شهر تهران. مجله مطالعات اجتماعی ایران، دوره 6، شماره 1، صص1-24. 
(6) وروايی، ا. و ديگران (1389) بررسی تأثیر عوامل اقتصادی بر گرايش ناهنجاری اجتماعی و راهکارهای انتظامی- اجتماعی پیشگیری از آن مطاله موردی : روسپیگری خیابانی. فصلنامه علمی - پژوهشی انتظام اجتماعی، ش 1، صص 125-157.
(7)  2(5), 744-755Davis, K. (1937). The sociology of prostitution. American Sociological Review, 

(8) Moen, O. M. (2012). Is prostitution harmful?. Journal of medical ethics, medethics-2011.

Saturday, October 22, 2016

احساس خشم در برابر بی‌عدالتی و تبعیض



هر یک از ما انسان‌ها یک تصادف بیولوژیک هستیم، یعنی اینکه در چه خانواده‌ یا جامعه‌ای به دنیا آمدیم، جنسیت و رنگ پوست ما چیست، وضعیت اقتصادی و فرهنگی خانواده و محیطی که در آن به دنیا آمدیم چیست، همه می‌توانستند به شکل دیگری باشند. مثلا اگر شما در یک خانواده متمول، طبقه متوسط یا خانواده‌ای با درآمد کم به دنیا آمده باشید، انتخابی در این مسئله نداشته‌اید، همچنین اینکه شما مرد یا زن هستید می‌توانست به شکل دیگری باشد و خود انتخاب نکرده‌اید مرد یا زن به دنیا بیایید، علاوه بر این اعضای بدن شما به هر شکلی که هستند نیز می‌توانست به شکل دیگری باشد. مثلا اگر شما دستها و پاهایتان معلولیت دارد می‌توانست این گونه نباشد و اگر معلولیت ندارد می‌توانست به شکل دیگری باشد. از آنجایی که این ویژگی‌ها در اختیار و انتخاب ما نیستند و هر یک می‌توانست به شکل دیگری باشد و صرفا یک تصادف بیولوژیک باعث شده هر یک از ما آنچنان که به دنیا آمدیم به دنیا بیاییم، با تغییراتی در این شرایط می‌توانیم از بهترین شرایط ممکن بهره ببریم یا از آنها محروم بشویم. 

ایده‌های اشتباه و بی‌اساسی مانند «خون برتر» یا «نژاد برتر» ایده‌هایی هستند که سعی دارند تصادف بیولوژیک بودن ما انسان‌ها را کمرنگ کند یا نادیده بگیرند و تبعیض‌هایی که وجود دارند را طبیعی جلوه دهند. اگر شخصی بپذیرد که گروهی به واسطه «خون» یا «نژاد» خود برتر است این برتری برای او طبیعی خواهد بود. در حالی که بهره‌مند بودن از امتیازهای موجود در یک جامعه بواسطه عواملی مانند وضعیت اقتصادی و جنسیت در نتیجه تبعیض‌ است، و اگر این تبعیض‌ها را به عنوان اموری طبیعی تفسیر کنیم، امر سیاسی را غیرسیاسی و طبیعی جلوه داده‌ایم. اینکه ما زن یا مرد به دنیا بیاییم یک رویداد طبیعی است، ولی جایگاه، امتیازها و تبعیض‌هایی که در هر جامعه‌ای برای زنان و مردان وجود دارد تبعیض‌ها و امتیازها را تعیین می‌کنند، بنابراین این تبعیض‌ها طبیعی نیستند و سیاسی هستند. تلاش برای طبیعی جلوه دادن تبعیض تلاشی است که می‌تواند به شکل‌هایی عجیب صورت بگیرد. بگذارید با یک مثال یکی از این شکل‌های عجیب را بررسی کنیم. فرض کنید در یک غروب پاییزی هنگامی که فرزند یک شاه که تازه به دنیا آمده با کودکی از خانواده‌ای فقیر جا به جا شود. وقتی این کودک که پدر و مادرش از خانواده فقیر هستند، در خانواده سلطنتی رشد کند و به قدرت برسد، حتی در این حالت او و دیگران سعی دارند جایگاه سلطنتی او را برتری طبیعی نشان دهند، و این برتری طبیعی را با تعابیری مانند «خون برتر»، «داشتن هوش ذاتی»، «مورد توجه خداوند بودن» و غیره توجیه می‌کنند. بنابراین، حتی اگر شخصی فرزند پادشاه سرزمینی نباشد، اگر تصور بر این باشد که او فرزند آن پادشاه است، برخی سعی خواهند کرد جایگاه او را به خاطر خصوصیاتی که فرزند پادشاه دارد توجیه کنند.

از آنجایی که ما در شکل‌گیری شرایطی که در آن به دنیا آمده‌ایم نقشی نداریم، و شرایط سیاسی باعث بروز تبعیض و بی‌عدالتی می‌شود ما وظیفه داریم در راستای رفع تبعیض‌ها گام برداریم. این تلاش یک وظیفه اخلاقی است چرا که تبعیض‌هایی که بواسطه شرایط انسان‌ها بر آنها تحمیل می‌شود زمینه را برای منفعت برخی و متضرر شدن برخی دیگر فراهم می‌کند. هیچ یک از ما نباید به قیمت ظلم به دیگران منفعت کسب کنیم، حتی در مواردی که ظلم به خاطر ویژگی‌هایی باشد که افراد در آن انتخابی ندارند. هر یک از ما می‌توانستیم در شرایط متفاوتی به دنیا بیاییم، و صرف اینکه الان شرایط ما مناسب است دلیل نمی‌شود بخواهیم به دیگرانی که تحت ستم هستند بی‌توجهی کنیم. همچنین وقتی تبعیض و بی‌عدالتی فراگیر و سیستماتیک باشد، هیچ تضمینی نیست که فردا ما هم گرفتار این تبعیض نشویم. بنابراین به جای بی‌توجهی به این تبعیض‌ها باید در راستای ریشه کن کردن آنها تلاش کنیم.

تلاش برای از بین بردن تبعیض ابعاد متفاوتی دارد که هر یک نیاز به بررسی دارد. یکی از این ابعاد احساسات است که برای از بین بردن تبعیض باید آن را بروز دهیم. توافقی فراگیر وجود دارد که در واکنش به تبعیض و بی‌عدالتی، احساسات مناسبی که باید از خود نشان دهیم «خشم» است. اگر در جامعه‌ای در برابر تبعیض و بی‌عدالتی هیچ گونه خشمی بروز پیدا نکند، با جامعه‌ای مواجه هستیم که دچار کوراخلاقی شده است و نمی‌توان امیدی به از بین رفتن تبعیض در آن جامعه داشت. در کلیت اینکه احساسات مناسب به تبعیض و بی‌عدالتی خشم است توافق وجود دارد، ولی آنچه نیاز به بررسی بیشتری دارد این است که منظور از خشم دقیقا چیست و در مواجهه با تبعیض چگونه و به چه هدفی باید خشم نشان دهیم. این موضوع کتابی است که اخیرا مارتا نوسباوم در مورد خشم نوشته است (در منابع نگاه کنید) و در ادامه با نگاهی به آن متن را ادامه می‌دهیم.

قانون به این دلیل شکل گرفته که ما انسان‌ها وقت خود را صرفا انتقام گرفتن از دیگران نکنیم و شرایطی فراهم باشد تا بتوانیم علائق خود را پیگیری کنیم. بنابراین، به جای اینکه ما خودمان شخصی که تخلف می‌کند را مجازات کنیم، قانون این وظیفه را به عهده گرفته است. هر قانونی با نوعی خشم و خشونت همراه است که هدف آن باید برقراری عدالت باشد. از این رو مجازات‌های قانونی که توسط حکومت‌ها بر مجرمان اعمال می‌شوند را خشونت حکومتی نیز می‌توان نامید. ولی خشونت حکومتی نمی‌تواند صرفا خشونت برای خشونت باشد بلکه باید هدفی داشته باشد. اهداف متفاوتی برای خشونت حکومتی وجود دارد، مثلا ممکن است این خشونت برای محافظت از منافع طبقه‌ یا گروهی خاص باشد، یا ممکن است محافظت از منافع همه مد نظر باشد. حتی اگر قوانین به شکلی باشند که اهداف آنها با تضمین عدالت در آن جوامع همخوان باشد، شکل بروز خشونت حکومتی در مواجهه با بی‌عدالتی مهم است. هدف از خشونت حکومتی نباید انتقام گرفتن از متخلف باشد، بلکه این نوع خشونت صرفا یکی از ابزارهایی است که می‌توانیم به کمک آن عدالت اجتماعی را برقرار کنیم. مجازات یا خشونت حکومتی به تنهایی مسائل اجتماعی را حل نمی‌کند و باید به این نوع خشونت، در کنار ایجاد تغییرات در شرایط تحصیل، سلامت و بهداشت، کار و حتی تغذیه افراد به عنوان گزینه‌هایی نگریسته شوند که می‌توانند به کاهش بروز تخلف و بهبود شرایط جامعه کمک کنند. این نکته‌ای است که جرمی بنتام، فیلسوف فایده‌گرای انگلیسی مطرح کرده بود. بنابراین، اگر هدف بهبود شرایط جامعه باشد زندان و دیگر مجازات‌هایی که برای بروز تخلف‌ها وجود دارد صرفا یکی از ابزارهای موجود هستند، نه تنها ابزار موجود. مجازات قانونی و نیروهای پلیس و محاکم قضایی نباید از همان نوع و شکل خشونتی که جنایتکاران بهره می‌برند به شکل سیستماتیک بهره ببرد، چرا که هدف از خشونت حکومتی باید برقراری عدالت و رفع تبعیض و بهبود شرایط جامعه باشد.

به همین شکل، وقتی شهروندان با تبعیض سیستماتیک مواجه می‌شوند واکنش مناسب ابراز خشم است، ولی خشمی که آنها بروز می‌دهند باید در راستای رفع تبعیض باشد نه نابود کردن شخص یا اشخاصی که در تبعیض نقش دارند. در واکنش به تبعیض خشمی نشان می‌دهیم که به دنبال ویرانی و انتقام نیست بلکه به امید از بین بردن تبعیض و شکل گرفتن آینده‌ای بهتر و مشترک بین همه است. بنابراین، لازم است بین انسان‌ها و اعمال آنها تمایز قائل شویم. انسان‌ها خیر و شر نیستند، بلکه این اعمال انسان‌ها است که خوب یا بد است. نوع نگرشی کهن به انسان اینگونه بود که برخی ذاتا خیر و برخی ذاتا شر هستند و تنها راه ممکن برای برقراری عدالت از بین بردن آن شخص شرور خواهد بود. البته این نوع نگرش کهن همچنان رایج است و این نگرش یعنی همان راهکار «انتقام و ویرانی»، ولی این راهکار نمی‌تواند به ما در از بین بردن تبعیض و بی‌عدالتی کمکی کند. بنابراین، اگر نگرش کهن را نپذیریم خشم خود را معطوف به از بین بردن تبعیض و بی‌عدالتی می‌کنیم نه از بین بردن شخص یا اشخاصی که عامل بی‌عدالتی و تبعیض هستند. در تاریخ، مصداق‌هایی از خشم و خشونت که به دنبال از بین بردن افراد عامل تبعیض نبوده بلکه به دنبال از بین بردن خود تبعیض بوده است وجود دارد. 

سه مورد متاخر موفق که مارتا نوسبام در کتاب جدید خود به آنها اشاره می‌کند جنبش‌های مرتبط به مارتین لوتر کینگ، نلسون ماندلا، و مهاتما گاندی است. او در بررسی این سه جنبش، عنوان می‌کند که به رغم تفاوت‌هایی که این سه جنبش با هم دارند با روش‌هایی مانند راهپیمایی و اعتصاب به تبعیض سیستماتیک واکنش نشان دادند و کشتار و نابود کردن افرادی که مسبب بی‌عدالتی و تبعیض بودند جز گزینه‌های آنها نبود. این نکته در سخنرانی مارتین لوتر کینگ نیز «رویایی دارم» مطرح می‌شود، بخصوص در جایی که می‌گوید: «رویای من اینست که روزی فرزندان برده‌های پیشین و فرزندان برده‌داران پیشین بر فراز تپه‌های سرخ جورجیا کنار هم سر میز برادری خواهند نشست.» هدف این جنبش این است که سفیدپوست‌ها انسان بودن و برابر بودن سیاه‌پوست‌ها را به رسمیت بشناسند و از این رو دست از تبعیض بردارند. در واقع این نوع خشم، خشمی است که روی برقراری عدالت و رفع تبعیض متمرکز است. برخلاف خشم در نگرش کهن، که هدفش اعاده حیثیت یا احقاق حق از طریق نزول بخشیدن به جایگاه ظالم بود. از این رو، انتقام در نگرش کهن، مکانیسمی برای عدالت از نوعی خاص بود، یعنی نزول بخشیدن به جایگاه ظالم. در نگرش کهن «عدالت» با «انتقام» گره خورده است. این تعریف از عدالت به دنبال این است که شخصی که جایگاه و آبروی ما را نزد دیگران پایمال کرده، همین بلا سرش بیاید تا هر دو ما در مورد ظلم واقع شدن شرایطی برابر داشته باشیم و جایگاه و شان ما بدین شکل احیا شود. در صورتی که «عدالت» در نگرش مارتین لوتر کینگ و جنبش‌های مشابه این است که جایگاه شخصی که مظلوم واقع شده و مورد تبعیض بوده ارتقا یابد و برابری بین آنها پذیرفته شود و شخصی که ظلم کرده یا تبعیض کرده است این ارتقا را به رسمیت بشناسد. عدالت در این نوع نگرش به دنبال از بین بردن تبعیض است.

بنابراین، در مواجهه با تبعیض و بی‌عدالتی سیستماتیک، خشم واکنش احساسی مناسب است، و افراد نباید نسبت به این رذیلت‌ها بی‌تفاوت باشند. هدف از خشم، برقراری عدالت است، و این یعنی ساختن پلی است که هر دو طرف جایگاه خوب و برابری داشته باشند، برخلاف انتقام که عدالت را با برابری در تنزل جایگاه تعریف می‌کند. برخی در مواجهه با بی‌عدالتی سیستماتیک رو به ویرانی و نابودی می‌آورند. این نوع خشم، خشمی است که توسط نیهیلیست‌های روسی نیز تجویز می‌شد، تجویزی که ریشه در کتاب «پدران و پسران» تورگنیف دارد و نیهیلیست‌های روسی آن را بسط دادند. گونه‌های مختلف نیهیلیسم از آنجایی آغاز می‌شود که مشاهده می‌کنیم که بین ایده‌آل عدالت و دنیای واقع تفاوت بسیار زیادی وجود دارد. یک گونه از نیهیلیسم این است که در پی این عدم تطابق شدید بین ایده‌آل عدالت و آنچه در دنیای واقع برقرار است، افراد دچار نوعی سرخوردگی و یاس می‌شوند، نوع دیگری از نیهیلیسم روی آوردن به طنز، نقیضه، و دیگر مکانیسم‌هایی است که دنیای اطراف را برای آنها پذیرفتنی می‌کند، و گروهی دیگر از نیهیلیست‌ها این عدم تطابق بین عدالت و دنیای واقع را دلیلی برای تلاش برای برقراری مفهوم مورد نظر خود از عدالت می‌دانند. خشمی که از عدم تطابق بین ایده‌آل عدالت و دنیای واقع توسط نیهلیست‌های روسی ترویج می‌شد، خشمی بود که ترور و از دست دادن جان خود را توصیه می‌کرد. از این رو می‌بینیم که در مانیفست آنها عنوان می‌شود که شخص انقلابی هیچگونه احساس شخصی یا تعلق خاطری ندارد و تنها هدفش برقراری عدالت است و در این راه هر کاری می‌کند، هرچند تضمینی وجود ندارد که این «هرکاری کردن» به برقراری عدالت بیانجامد و آسیب‌پذیرترین اقشار جامعه را در معرض آسیب بیشتری قرار می‌دهد. 

محکوم کردن خشونت بین ما انسان‌ها فراگیر است و این واکنشی مطلوب است، ولی ما گاهی خشونت سیستماتیک را نمی‌بینیم و صرفا به واکنش‌های خشونت‌آمیز به خودِ خشونت سیستماتیک واکنش نشان می‌دهیم. از آنجایی که قانون خود می‌بایست تضمین کننده عدالت باشد، اگر خود تبعیض‌آمیز باشد، بی‌عدالتی سیستماتیک تقویت و بازتولید می‌شود. مبارزه با این نوع بی‌عدالتی‌های سیتماتیک نیز در نهایت باید با هدف از بین بردن بی‌عدالتی باشد، یعنی بوجود آوردن شرایطی که همه انسان‌ها با هر خصوصیتی که بواسط تصادف بیولوژیک خود دارند انسان محسوب شوند، و هیچ‌کس از حلقه انسان بودن کنار گذاشته نشود. خشم برخلاف تصوری که بسیاری از ما داریم الزاما میل به ویرانی و نابودی نیست. در مواجهه با بی‌عدالتی اتخاذ کردن مشی صلح دوستی می‌تواند به معنی پذیرفتن یا حتی توجیه بی‌عدالتی تمام شود، مقابله با بی‌عدالتی و مواجهه با آن با خشم همراه است، همانطور که قانون که وظیفه‌اش برقراری عدالت است نیز مصداق خشونت است. ولی هم در مبارزه مدنی با بی‌عدالتی و هم در خشونت موجود در قانون برای برقراری عدالت، باید در نظر داشت که هدف از بین بردن تبیعض و بی‌عدالتی است و نه صرفا تلاش برای استقرار نوعی دیگر از بی‌عدالتی، یا از بین بردن افراد و اشخاص و انتقام گرفتن. بنابراین، لازم است بین اعمال اشخاص و خود آنها تمایز قائل شویم، و خشم ما به سمتی هدایت شود که به ساختن پلی بین ما انسان‌ها بیانجامد، پلی که نبود آن خود باعث بوجود آمدن بی‌عدالتی و تبعیض است. یک تعریف از عدالت، بر مبنای برابری در شان انسانی است و یک تعریف از عدالت، برابری در هتک شان انسانی است.


منابع
   
تورگنیف (1392) پدران و پسران. ترجمه مهری آهی. انتشارات علمی فرهنگی.
Marmysz, J. (2003). Laughing at nothing: Humor as a response to nihilism. Suny Press.
Nechayev, S. (1869). The revolutionary catechism. Retrieved July, 23, 2008.
Nussbaum, M. C. (2016). Anger and forgiveness: resentment, generosity, justice. Oxford University Press.

Thursday, October 20, 2016

نقد کتاب غرب چگونه غرب شد؟


صادق زیباکلام اخیرا کتابی تحت عنوان «غرب چگونه غرب شد؟» به چاپ رسانده است. وی در مقدمه این کتاب عنوان می​‌کند که این کتاب برای کلاسی در دانشگاه نوشته شده و از این رو مخاطب اصلی این کتاب دانشجویان هستند. ولی این کتاب هدفی بسیار جاه‌طلبانه دارد؛ یعنی اصلاح تصوری رایج و غلط در مورد غرب در بین ایرانیان. او می‌گوید که برخلاف آنچه که برخی تصور می‌کنند غرب به دلیل غارت، استعمار و تجاوز موفق نشده است بلکه دلایل دیگری دارد که از نظر او باید با بررسی تاریخ غرب از دوران سده​‌های میانی تا به امروز آنها را دریافت و کتاب او به این هدف نگاشته شده است.

او از سطح حزن‌انگیز دانش ما نسبت به غرب ابراز گلایه می‌کند ولی مشکل اصلی را این می‌داند که «دانش ما پیرامون غرب به نحو باورنکردنی‌ای تحریف شده، مجعول، غیرواقعی و در یک کلام ساخته و پرداخته ذهنیت‌های خودمان از غرب است، ذهنیت‌هایی که برگرفته از آرا و عقاید سیاسی و ایدئولوژیک‌مان است، بدون کمترین ارتباطی با واقعیت‌ها». این مقدمه بسیار جاه طلبانه است و باعث شکل گرفتن این تصور در خواننده می‌شود که قرار است با دنیایی از نکات جدید با نگرشی بسیار بکر روبرو شود. توقعی که خیلی زود جای خود را به سرخوردگی خواهد داد چرا که زیباکلام با یک بررسی بسیار کوتاه از دلایل شکل‌گیری غرب‌ستیزی در دوران رضاخان و سپس آمریکاستیزی پس از انقلاب، به روایتی بسیار ساده و پیش پاافتاده از سده​‌های میانی تا دوران مدرن می‌پردازد. در این روایت از حدود هزار سال تاریخ او حتی به یک منبع هم ارجاع نمی‌دهد (به غیر از یکی از آثار خودش در مورد انقلاب اسلامی) و مشخص نیست آیا باید این را به این حساب بگذاریم که هر آنچه که او می‌گوید اطلاعات عمومی محسوب می‌شود و از این رو بوده که نیازی به ارجاع نداشته یا دلیل دیگری دارد. همین امر باعث بروز شگفتی‌هایی در متن کتاب شده است: از دادن اطلاعات غلط به خواننده گرفته تا بیان بسیار سطحی برخی مسائل در کنار تظاهر به تخصص در تمامی موارد و زمینه‌های هزار سال تاریخ در این کتاب. طبعا توقع اینکه ایشان هزار سال تاریخ را به خوبی مطالعه کرده باشد توقع بی‌​جایی است و برای همین هم نیاز به ارجاع به دیگر کتاب​ها وجود دارد، کتابهایی تخصصی که هر یک در اثر سالها تحقیق و مطالعه بر سر یک موضوع نگاشته شده‌اند. استادان دانشگاههای کشورهای لیبرال که ایشان به آنها علاقه دارد اینگونه کتاب چاپ می‌کنند. در عوض زیباکلام تصمیم گرفته به سبک ژورنالیستی کتاب را بنویسد و ظاهرا قرار است از توبره ذهن خود حقایق تاریخی را بیرون بکشد. این سبک کتاب​نویسی از شخصی که ضعف علوم انسانی را از جمله مهم‌ترین دلایل مشکلات ما و نقد نشدن مفروضات گذشته‌مان می‌داند عجیب است. 

صادق زیباکلام با شناسایی دو پدیده به عنوان پدیده‌هایی نامطلوب در کشور ما تحت عنوان «غرب‌ستیزی» و «آمریکاستیزی» به ترتیب یک پاسخ بسیار ساده و یک پاسخ مبهم در مورد پیدایش آنها ارائه می‌​دهد که عبارتند از: پیدایش «غرب‌ستیزی» در دوران رضاخان و با ورود ادبیات مارکسیسم حزب توده به ایران شکل گرفته است و پیدایش «آمریکاستیزی» پس از انقلاب ایران رخ داده است ولی دلیلی یا منشایی برای آن ذکر نشده است. در حالی که توقع می‌رفت کتاب به شکلی پیش برود که تبارشناسی دقیقی از شکل‌گیری آنچه تحت عنوان «غرب‌ستیزی» می‌نامد ارائه کند خیلی ساده و بدون هیچ‌گونه بررسی به یک باره «ادبیات مارکسیستی» حزب توده عامل شکل‌گیری این پدیده معرفی می‌شود ولی در مورد پیدایش «آمریکاستیزی» حتی همان کار را هم نمی‌کند. زیباکلام «غرب‌ستیزی» ناشی از ادبیات مارکسیستی را عمدتا متوجه وجه اقتصادی و استعمار و سرمایه‌داری می‌داند ولی معتقد است «آمریکاستیزی» دربرگیرنده تمامی ابعاد تمدن غرب، از هنر تا علم، می‌شود. او به هایدگر و نیچه و نفوذ افکار آنها بین گروهی خاص از نخبگان سیاسی اشاره نمی‌کند در حالی که این کار می‌تواند به فهم چنین پدیده‌ای کمک کند. چرا که نیچه و هایدگر برخلاف مارکس به آرمان‌های روشنگری التزامی نداشتند و منتقد تمدن غرب بودند و با مارکس تفاوت بسیار زیادی داشتند. همچنین او به مخالفت مذهبی – نه مارکسیستی و هایدگری – با معرفی «سبک زندگی غربی» که در زمان پهلوی شکل گرفت اشاره‌ای نمی‌کند. او مسائلی همچون آزادی بیان و آزادی زندانیان و به طور کلی مطالبات مدنی را از جمله دلایلی که مردم انقلاب کردند می‌داند و نه آمریکاستیزی.

در مقدمه کتاب به ما گفته می‌شود که علت پیشرفت غرب، استعمار، تجاوز و غارت نیست بلکه به نوعی مرهون تلاش آنهاست. از این رو در مقدمه این پرسش ایجاد می‌شود که نکند زیباکلام می‌خواهد بخش‌هایی از تاریخ را حذف کند یا نمی‌خواهد به آنها اشاره‌ای کند. چرا که لازم نیست به تاریخ هم مراجعه کنیم، کافی است از آنچه که در دنیای خود می‌گذرد آگاه باشیم. در حال حاضر کمپانی‌های آمریکایی در حال استثمار کودکان و زنان در آسیای شرقی و آمریکای لاتین هستند، و این در پیشرفت مالی این کمپانی‌ها و آمریکا نقش مستقیمی دارد. فهمیدن این مسئله کار آسانی است صرفا کافی است در مورد دنیای واقعی خود قدری بخوانیم. ولی زیباکلام از کلیت تاریخ آگاهی دارد و گاهی به صورت تلویحی به استعمار و تجاوز کشورهای غربی اشاره می‌کند. مثلا او از دلایل غربی شدن غربی‌ها را چیرگی آنها بر دریا می‌داند و می‌گوید «برخلاف باور بسیاری از ما که سلطه غربیان را ناشی از انقلاب صنعتی و گسترش اروپا در پرتو این تحول می‌دانیم، واقعیت آن است که چیرگی غربی‌ها بر ما قبل از آن و در حقیقت کم و بیش از زمانی به وجود آمد که غربی‌ها توانستند در دریا بر ما مسلط شوند». این گونه سخنان در طول کتاب نشان دهنده این است که زیباکلام از شکل‌گیری پدیده استعمار و غارت آگاه است و از آنجایی که نیروی دریانوردی را عامل «پیشرفت» غربی‌ها اعلام می‌کند خود را به این باور که استعمار و پیشرفت غرب با هم گره خورده‌اند متعهد می‌کند. همچنین او در بررسی دوره رنسانس به انگیزه‌های استعماری پیشرفت‌های سیاسی و نظامی غرب اشاره دارد، یعنی تشکیل دولت و ارتش قوی برای تسلط بر دیگر سرزمین‌ها. در فصل پنجم کتاب نیز انگیزه سفرها و اکتشافات غربی‌ها را «عمدتا دلایل و انگیزه‌های اقتصادی» عنوان می‌کند و سپس اشاره مختصری به استعمارگری کشورهای اروپایی می‌کند، یعنی مواردی که در آنها استعمار و دست یافتن به منابع زیرزمینی و محصولات کشاورزی و غیره در سرزمین‌های استعماری در بهبود شرایط اقتصادی اروپا و پیشرفت آنها تاثیر گذاشته است.

ولی زیباکلام در بخشی تحت عنوان «ملاحظات اخلاقی سفرهای دریایی»، ابتدا به جنایات اروپاییان در حق بومی‌ها در قاره آمریکا تحت عنوان «مخالفان استعمار» اشاره می‌کند و سپس به بیان «پاسخ‌هایی» از جانب «موافقان» می‌پردازد! دلایل بسیار ابلهانه‌ای مانند اینکه قاره آمریکا آنقدرها هم ساکن نداشت و در نتیجه ابعاد جنایت و کشتار نمی‌توانست آنقدرها هم گسترده باشد! در حالی که امید می‌رود در این بخش که مربوط به اخلاق است او سخنانی مرتبط با اخلاق بزند و نه ماله‌کشی منافع استعمارگران، می‌گوید «یکی از ستم‌هایی که به نظر نمی‌رسد هیچ توجیه اخلاقی‌ای بتوان برای آن آورد احیای مجدد برده‌داری بود» ولی همین هم ناامید کننده است؛ چرا که در ادامه می‌گوید «البته شرایط کاری آنها بالطبع مثل دوران برده‌داری نبود، اما نفس انتقال آنان به عنوان برده و در شرایطِ مشابه برده نمی‌توانست از نظر اخلاقی قابل دفاع باشد». شاید زیباکلام تنها کسی در دوران حاضر باشد که آن دوره را برده‌داری نمی‌داند و آن را مشابه برده‌داری می‌داند! حتی کوکلاکس‌کلان‌ها هم به شما خواهند گفت آن دوره برده‌داری بوده است.‌ این ادبیات عافیت‌طلبانه در برابر جنایت و کشتار بومیان قاره آمریکا و بعد یک نوع تردید مثلا اخلاقی در مورد «برده‌داری» تنها در کشوری مجاز است که در آن علوم انسانی جایگاهی ندارد، اگر زیباکلام اینگونه سخنان شرم‌آور را در هر دانشگاهی در غرب امروز به زبان می‌آورد قطعا توسط همکاران ترقی‌خواه خود در دانشگاه بایکوت می‌شد و حیثیتی برای او باقی نمی‌ماند، ولی در ایران با نوشتن این کتاب جز لشکر دوستداران آزادی و ترقی محسوب می‌شود. 

این نقد زیباکلام به جامعه ما است: «دانش ما پیرامون غرب به نحو باورنکردنی‌ای تحریف شده، مجعول، غیرواقعی و در یک کلام ساخته و پرداخته ذهنیت‌های خودمان از غرب است، ذهنیت‌های که برگرفته از آرا و عقاید سیاسی و ایدئولوژیک‌مان است، بدون کمترین ارتباطی با واقعیت‌ها». مشکلی که زیباکلام خود نیز به آن مبتلاست. زیباکلام در حال بازگو کردن روایتی از تاریخ غرب است که نه روایت خود او، و نه روایتی غیرایدئولوژیک، که روایت استاندارد مرد سفیدپوست بورژوا از تاریخ غرب است. او هیچ اشاره‌ای به این نمی‌کند که امپریالیسم و برده‌داری در نوشته‌های برخی از اندیشمندان غربی توجیه ایدئولوژیک پیدا کرد. هنگامی که زیباکلام در بخش روشنگری یکی از اصول لیبرالیسم را یعنی اینکه هر شخصی بهتر از دیگران می‌تواند خیر و صلاح خود را تشخیص دهد اشاره می‌کند و می‌گوید استثنا این موارد اشخاص صغیر، مهجور و عقب‌افتاده، بیمار یا کودک است، ولی اشاره نمی‌کند که از نظر بسیاری از متفکران روشنگری زنان و بومیان سرزمین‌هایی که استعمار کردند نیز صغیر محسوب می‌شدند و بنابراین برای آنها تصمیم گرفته می‌شد. کافی است به سخنان کانت در مورد زنان نگاهی کنید، یا به کتاب «امیل» روسو نگاهی کنید، یا حتی به سخنان جان استوارت میل در مورد بومیان، یا حتی نژادپرستی علمی که در نوشته‌های کانت ریشه دارد. زیباکلام اشاره نمی‌کند که اساسا «شهروند» در آن زمان شامل زنان نمی‌شد. آمریکا در سده بیستم به شکل رسمی حقوق زنان و برابری سیاه پوستها را پذیرفته است و هنوز تا برابری واقعی راهی بسیار طولانی در راه است. ولی روایت زیباکلام از غرب، روایتی ایدئولوژیک است، یعنی روایت مرد سفیدپوست بورژوا از فتوحات و موفقیت‌های خود و گفتن «اُ مای گاش»ی گذرا در برابر جنایت​هایی که مرتکب شده است، جنایت​هایی که به تسلط فعلی او بر جهان انجامیده است.

در مقدمه وقتی زیباکلام می‌گوید برخلاف آنچه که در ایران پذیرفته شده است غربی​‌ها با غارت و استعمار موفق نشده‌اند، می‌بایست اشاره می‌کرد دقیقا چه کسانی را را مدنظر دارد، چرا که حتی افرادی که انتقادات یک جانبه به غرب دارند نیز نخواهند گفت که غربی‌ها احمق بودند و توان فکر کردن نداشتند و فقط یک مشت وحشی بودند که با غلبه بر دیگران به چنین پیشرفت‌هایی دست یافته‌اند.  

ولی این کتاب صرفا از مشکل ایدئولوژیک بودن و تحریف تاریخ رنج نمی‌برد و غلط‌های تاریخی نیز در کتاب دیده می‌شود. مثلا او از کشف آمریکا، استرالیا و نیوزیلند در قرون وسطی سخن می‌گوید! ارجاع ندادن به منابع در طول کتاب معضلی عمده باقی می‌ماند. همچنین سکوت زیباکلام در مورد نگرشش به تاریخ برای کتابی آکادمیک قدری عجیب است. ولی آنچنان که از کتاب برمی‌آید نگرش زیباکلام به تاریخ مارکسیستی است و با محوریت طبقات و تضادها و تعارض​های بین آنها و همچنین تغییرات روابط تولید سعی در توضیح مسائل دارد (تحلیل کلاسیک مارکسیستی از فئودالیسم و بورژوازی یا تاکیدش بر تبیین اقتصادی از انقلاب پروتستانی، یا تاثیر بهبود اوضاع اقتصادی بر کاهش احساس ترس از آینده و افزایش امید به رحمانیت و بخشنده بودن خدا، تاکید بر درگیری های طبقاتی در بخش اصلاحات دینی و غیره.)

او در ابتدای فصل پنجم نیز به «برخی از مورخان با گرایش مارکسیستی به تاریخ» اشاره می‌کند ولی نامی نمی‌برد. در طول کتاب ادعاهای زمان‌پریشانه نیز زیاد است، مثلا در بخش روشنگری از «تنها مشروعیت​بخش به حکومت رای مردم است» سخن می‌گوید! معرفی فیلسوفان به شکلی بسیار عجیب در این کتاب شکل می‌گیرد. مثلا او می‌گوید نگرش مکانیکی دکارت جایی برای «روح معنویت، الهام، حس ششم و ...» نداشت. در حالی که مشخص نیست در سخن گفتن از دکارت حس ششم چرا باید در کنار روح قرار بگیرد! در حالی که دکارت دوگانه‌انگار بود که با معرفی دوگانه روح و جسم، کلیسا را به روح و دانشمندان را به عالم ماده و قوانین آن محدود می‌کرد و از اساس دوگانه‌انگاری دکارت نیز به همین دوگانه روح و جسم مرتبط است. همچنین می‌توان به وارد کردن غلطهای رایج در این کتاب اشاره کرد، مانند این نقل قولی که به غلط به ولتر منتسب است «من با عقاید شما موافق نیستم ولی تا پای مرگ از حق آزادی بیان شما دفاع می‌کنم». استفاده بی‌مورد از واژه پارادایم نیز جای تعجب دارد، وی حتی از «پارادایم غرب»، «پارادایم آگوستین قدیس» نیز استفاده می‌کند!

زیباکلام در مورد کانت می‌گوید «بدون تردید از میان همه اندیشمندان عصر روشنگری پرداختن به کانت دشوارتر و پیچیده‌تر است»، او نظرات این چنینی در مورد آلبرت اینشتین در رابطه دستاوردهایش در فیزیک و دانشمندان و فیلسوفان بسیار دیگری که در کتاب از آنها نامی می‌رود بدون اینکه حتی یک ارجاع به متخصصی در آن زمینه‌ها بدهد. زیباکلام چگونه در تاریخ، فلسفه، فیزیک، شیمی، رزم و بزم و غیره تخصص پیدا کرده که می‌تواند چنین در مورد آنها سخن بگوید! وضعیت علوم انسانی در کشور ما واقعاً آشفته است! این کتاب، در بخش​های زیادی حتی از دانشنامه ویکی پدیا نیز کلی‌تر است، و اگر از اپراتوری بخواهیم که سیر تاریخ از قرون وسطی تا مدرنتیه را از صفحات ویکی‌پدیا گردآوری کند و کنار هم بگذارد و کتابی چاپ کند ای بسا از کتاب فعلی پربارتر شود. این کتاب آنقدر کلی است که زیباکلام می‌توانست این کتاب را در دو جلد بنویسد و از بیگ‌بنگ شروع کند و به سده بیست و یکم برسد.

در تمدن غرب، فارغ از آنچه که بر تاریخ رفته ایده‌ها و نهادهایی مطرح شده و به وجود آمده‌اند که می‌توانند برای دیگر نقاط جهان نیز مورد استفاده باشند. برای پذیرفتن این مسئله بدیهی، نیازی نیست روایتی گزینشی از تاریخ ارائه دهیم که نتیجه آن بشود «غربی شوید تا رستگار شوید». مادامی که روشنفکران ما توان فکر کردن نداشته باشند و صرفا بخواهند عقلانیت خود را در گرو تضاد و واکنش به گروهی تندرو تعریف کنند، نمی‌توان سخنان آنها را جدی گرفت. اگر کسی مدعی است از عقل پیروی می‌کند باید سخن عقلانی را به زبان بیاورد و از بیان آن ترس نداشته باشد حال چه بخواهد مورد هجمه توده‌های تندرو یا توده​های روشنفکر قرار بگیرد. اگر در تاریخ غرب استعمار و جنایت وجود داشته است نباید از گفتن آن واهمه داشت، همانطور که اگر علوم طبیعی، حکمرانی قانون، دموکراسی و غیره، قابل دفاع هستند نباید از دفاع از آنها ابایی داشت. واکنش غیرعاطفی و غیرهیستیریک با غرب چیزی است که ما به آن نیاز داریم.

Monday, October 17, 2016

رویکردی لیبرال به بی‌عدالتی و فقر جهانی



+

توماس پاگی (Thomas Pogge) فیلسوفی آلمانی-آمریکایی و از شاگردان جان رالز است که در زمینه عدالت اجتماعی، فقر جهانی، و حقوق بشر پژوهش می‌کند. رویکرد او منطبق بر سنت فکری لیبرالیسم است و نگرشی حقوق بشری به این مسائل دارد. فقر و تبعیض از جمله مسائل انسانی هستند که هر انسانی با هر گرایش فکری و سیاسی می‌بایست به آن‌ها توجه کند. در ادامه برگزیده‌ای از سخنان پاگی در مورد فقر و بی‌عدالتی را بخوانید.

هدف از «عدالت اجتماعی» بازبینی و استقرار نهادهای اجتماعی به شکلی است که تمامی افراد از حقوق بشر برخوردار باشند. با اینکه مفهوم «حقوق بشر» مفهومی است که در غرب مطرح شده است، ولی ایده‌هایی کلی مانند اینکه هر انسانی باید غذای کافی برای خوردن، اختیار لازم برای انتخاب دین و مکانی برای خوابیدن داشته باشد، ایده‌هایی هستند که به صورت مستقل در تمدن‌های مختلف به شکل‌های متفاوت مطرح شده‌اند و مفهوم حقوق بشر نیز برگرفته از همین ایده‌ها در سنت غربی است. از آنجایی که ما در جامعه‌ای جهانی زندگی می‌کنیم که کمپانی‌ها با قوانین فراملی در کشورها و جوامع متفاوت نقش پررنگی بازی می‌کنند، مفهوم عدالت اجتماعی باید به شکلی تعریف شود تا مقررات در نهادهای فراملی به شکلی تنظیم شوند که ناقض حقوق بشر نباشند.

هنگامی که به نقض حقوق بشر فکر می‌کنیم، اغلب شخصی در زندان، در انتظار اعدام، یا موقعیت‌های دیگری که شخصی در آن‌ها تصویر می‌شود در نظر می‌گیریم. ولی بواسطه فقری که داریم، حقوق بشر میلیاردها انسان در حال نقض شدن است. فقر، بزرگترین عامل نقض حقوق بشر در جهان است. این بند اول ماده ۲۵ اعلامیه جهانی حقوق بشر است: «هر انسانی سزاوار یک زندگی با استانداردهای قابل قبول برای تأمین سلامتی و رفاه خود و خانواده اش، از جمله تأمین خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبت‌های پزشکی و خدمات اجتماعی ضروری است و همچنین حق دارد که در زمان‌های بیکاری، بیماری، نقص عضو، بیوگی، سالمندی و فقدان منابع تأمین معاش، تحت هر شرایطی که از حدود اختیار وی خارج است، از تأمین اجتماعی بهره‌مند گردد.»

در سال ۲۰۱۲، ۸۶۸ میلیون نفر دچار سوءتغذیه مزمن بوده‌اند، دو میلیارد نفر به مایحتاج پزشکی دسترسی نداشته‌اند، ۷۸۳ میلیون نفر از داشتن آب پاک برای نوشیدن محروم بوده‌اند، در سال ۲۰۰۵ یک میلیارد و ششصد میلیون نفر سرپناه نداشته‌اند، همین تعداد نفر امکان استفاده از نیروی برق را ندارند، ۲و۵ میلیارد نفر به بهداشت کافی دسترسی ندارند، ۷۹۶ میلیون نفر بزرگسال سواد خواندن و نوشتن ندارند، و ۲۱۸ میلیون کودک بین سنین ۵ تا ۱۲ سال بیرون از خانه خود در شرایط بردگی در حال کار کردن هستند. چیزی حدود یک سوم مرگ و میرها به فقر مرتبط است، یعنی ۱۸ میلیون نفر از ۵۷ میلیون نفری که در سال می‌میرند. این آمار تنها مرگ بر اثر بیماری‌هایی را که در کشورهای توسعه یافته وجود ندارند منعکس می‌کند ، مانند مرگ بر اثر سوءتغذیه، سل، مننژیت و مالاریا. ولی اگر بیماری‌هایی را که در کل جهان رایج هستند در نظر بگیریم (مانند بیماری‌های قلبی، دیابت و غیره) در این صورت در ۲۲ سال گذشته ۴۰۰ میلیون مرگ ناشی از فقر داشته‌ایم. این تعداد دو برابر مرگ‌های ناشی از خشونت‌های دولتی در سده بیستم بوده است. یعنی بیشتر از جنگ‌ها، اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها، گولاک‌ها، و …. تمام این موارد به حدود ۲۲۰ میلیون مرگ انجامیده است. ولی فقر تنها در ۲۰ سال گذشته به حدود ۴۰۰ میلیون مرگ انجامیده است.

توزیع ثروت به شکلی بسیار ناعادلانه است. ۵% جمعیت جهان حدود ۴۶% ثروت موجود در جهان را در اختیار دارند، و تقریباً همین میزان ثروت بین ۲۰% از باقی‌مانده جمعیت توزیع شده است، بنابراین صرفاً ۲۵% از جمعیت جهان حدود ۹۰% ثروت جهان را در اختیار دارند. ۱۰% از ثروت باقیمانده بین ۷۵% مردم جهان توزیع شده است. (براساس گزارش توسعه انسانی سازمان UNDP در سال ۲۰۱۴ حدود ۱% جمعیت پر درآمد جهان معادل ۴۸% ثروت جهان را  به خود اختصاص داده اند که پیش‌بینی می‌شود در سال ۲۰۱۶ به ۵۰% برسد.) این حجم از نابرابری به طور خاص تحت تأثیر جهانی‌سازی بیست سال اخیر بوده است. دوره‌ای که که نابرابری درآمدی در سطح بین‌المللی و ملی در همه جای دنیا افزایش یافته است. در آمریکا از سال ۱۹۷۸ تا سال ۲۰۰۷ درآمد نیمه فقیر جمعیت از ۲۶% به حدود ۱۳% سقوط کرده است در حالی که درآمد ۱% ثروتمند از حدود ۹% به حدود ۲۴% افزایش یافته است، و درآمد ۰.۰۱% ثروتمند جامعه آمریکا از ۲.۶۵% به ۱۲.۲۸% افزایش یافته است (یعنی حدود ۵ برابر شده است) و درآمد ۰.۰۰۱% جمعیت ثروتمند آمریکا هفت برابر شده است یعنی از ۰.۸۶% به ۶.۰۴% افزایش یافته است. ۰.۰۰۱% جمعیت آمریکا یعنی ۳۰ هزار نفر در آمریکا، این افراد درآمدی معادل ۲۸۰ میلیون نفر دیگر آمریکا درآمد دارند. وجود نابرابری  کاملاً جدی و محسوس است. این مسئله در سراسر جهان نیز وجود دارد. بین سالهای ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۵ ۵% جمعیت بیشترین افزایش ثروت را داشته‌اند و اکثریت افراد ثروتشان به یک سوم آنچه که بوده کاهش یافته است. در دوره بین ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۵ نسبت میانگین درآمد ۵% از ثروتمندترین‌ها به کم‌ثروت‌ترین‌ها از« ۱۸۵ به ۱» به « ۲۹۷ به ۱» افزایش یافته است.

برای از بین بردن فقر شدیدی که وجود دارد تنها ۷% ثروت جهان لازم است، و اگر این مبلغ را از دارایی ثروتمندان کم کنیم همچنان ۹۳% از ثروتشان باقی خواهد ماند. اگر ثروتمندان از این میزان از ثروت خود بگذرند، فقر به تاریخ خواهد پیوست. بنابراین، از نظر اقتصادی، فقر مسئله کوچکی است، تنها پای ۷% از ثروت کل جهان در میان است. ولی از نظر هزینه انسانی هزینه وحشتناکی وجود دارد، در حال حاضر شاهد نقض سیستماتیک و گسترده حقوق بشر به علت فقر هستیم.

ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که در همه جای آن رقابت وجود دارد، در بازار، دانشگاه، ورزش و غیره. رقابت در کل پدیده‌ای مطلوب است چرا که این امکان را به ما می‌دهد تا بر فعالیت‌هایی که برای جامعه مفید هستند متمرکز شویم و سعی کنیم آن کار را به بهترین شکل انجام دهیم. ولی رقابت به شرطی مطلوب است که افرادی که کارهای واقعاً مطلوب برای جامعه انجام می‌دهند مورد تشویق قرار بگیرند. ولی مشکل سیستم‌هایی که بر اساس رقابت بنا نهاده شده‌اند این است که به دو شکل می‌توان در رقابت شرکت کرد و پیروز شد: اول اینکه بر اساس قواعد رقابت به رقابت بپردازیم و با عملکرد بهتر بر اساس آن قواعد پیروز شد. دوم اینکه سعی کنیم قواعد و قوانین را به شکلی تغییر دهیم که شرایط پیروزی خود را فراهم کنیم. به راه حل دوم می‌گویند «فساد»، چرا که سعی بر آن است تا با تأثیرگذاری بر آن‌هایی که قوانین را وضع می‌کنند یا آن‌هایی که قوانین را اجرا می‌کنند پیروزی‌ای را کسب کنیم که مستحق آن نیستیم. بنابراین، چشم اسفندیار سیستم‌های رقابتی این است که شرکت‌کنندگان بخشی از انرژی خود را برای تثبیت و تقویت فساد صرف می‌کنند. این مسئله تا بدان جا پیش می‌رود که به جای آنکه رقابت بر اساس قواعد و قوانین باشد، رقابت بر سر خود قواعد و قوانین خواهد بود، چرا که هر کس می‌خواهد قواعد و مقررات را به شکلی تدوین کند که خود بیشترین نفع را ببرد. در این حالت به دو صورت بازدهی نهادها کاهش پیدا می‌کند. اول، به جای اینکه پول را در آنچه که برای جامعه مفید است سرمایه‌گذاری کنند در تصرف نظارتی (regulatory capture) صرف می‌کنند. مادامی که این تلاش‌ها موفق باشند، قواعد و قوانین دیگر نمی‌توانند تعیین کنند چه چیزی برای جامعه مفید است و نمی‌توان بر اساس آن‌ها برآوردی از منفعت اجتماعی داشت. بدین شکل ثروتمندان می‌توانند با استفاده از پول، قواعد و مقررات را به شکلی تنظیم کنند که بیشترین منفعت را برای آن‌ها به ارمغان بیاورد، موفقیت این افراد در این فرآیند توانایی و انگیزه آن‌ها را برای ادامه این کار افزایش می‌دهد. این اتفاق به طور مشخص در سطح بین‌المللی در حال رخ دادن است.

تجارت در مقیاس بین‌المللی بسیار بزرگ است، اگر کسی بتواند این قواعد و قوانین را به نفع خودش تغییر دهد سود کلانی نصیبش خواهد شد. بنابراین، رقابت شدیدی برای تأثیر گذاشتن بر این قواعد و مقررات وجود دارد. همچنین نحوه شکل‌گیری این قواعد و مقررات به شکلی دموکراتیک انجام نمی‌شود. اغلب مذاکرات برای وضع قوانین و مقررات بین‌المللی پشت درهای بسته‌ای انجام می‌شوند که هیچ کس هیچ‌گاه نخواهد فهمید چه کسی از چه قانونی دفاع کرد، و نظر کدام شخص یا شرکت در نهایت به عنوان قانون ثبت شده است. بنابراین، شفافیت نیز وجود ندارد و کسی هم پاسخگوی قوانین و قواعد وضع‌شده نخواهد بود.

ساختار اقتصادی موجود که جهانی شده است به دو شکل مستقیم و غیرمستقیم، بر زندگی جمعیت فقیر در کشورهای توسعه نیافته تأثیر منفی می‌گذارد. مثلاً دولت‌های توسعه یافته در تجارت با کشورهای توسعه نیافته حق دارند از بازار خود در برابر کالاهای کشورهای در حال توسعه محافظت کنند. یکی از مهم‌ترین مصداق‌های این امر یارانه‌ای است که دولت‌های توسعه یافته برای کالاهای داخلی خود وضع می‌کنند تا واردات از کشورهای توسعه نیافته یا در حال توسعه، سخت‌تر یا غیرممکن شود. یا مثلاً قوانین بین‌المللی کار که حقوق و وظایف کارمندان، کارکنان، سندیکاها و دولت‌ها را تعیین می‌کند به شکلی تنظیم شده‌اند که منافع کشورهای ثروتمند و کارخانه‌ها و کمپانی‌های آن‌ها را تأمین می‌کنند. کشورهای توسعه یافته و به طور خاص آمریکا از طریق این روش‌ها در توزیع و تثبیت فقر در کشورهای توسعه نیافته یا در حال توسعه نقش بازی می‌کنند. بسیاری با اشاره به مثال‌هایی مانند کشور چین که با پیوستن به بازار جهانی توانسته میزان و نوع فقر در کشور خود را تغییر دهد معتقدند که وجود فقر در برخی از کشورها نشان می‌دهد که قوانین بین‌المللی مقصر نیستند بلکه قوانین ملی برخی از کشورها، و نهادهای محلی یا دیگر عوامل محلی عامل فقر هستند. این استدلال غلط است و می‌توان با یک مثال نادرستی آن را به شکلی ملموس نشان داد. در برخی از دانشگاهها، در یک کلاس درس بعضی از دانشجویان به خوبی به مباحث مسلط می‌شوند و نگرش لازم برای تحلیل مسائل در زمینه تخصص خود را به دست می‌آورند ولی برخی چنین نمی‌شوند. آیا می‌توان نتیجه گرفت که وضعیت دانش این دانشجویان به استاد بی‌ارتباط است؟ آن‌ها همه استادی یکسان دارند. اگر استاد بهتری داشتند، می‌توانست میانگین دانایی و سواد دانشجویان را افزایش دهد. همچنین اگر استاد با روشی متفاوت تدریس می‌کرد می‌توانست وضعیت دانشجویانی را که عملکرد بهتری دارند بهبود بخشد. همچنین ممکن است استاد به دلایلی برخی از دانشجویان را بیشتر از بقیه تشویق کرده باشد. مثلاً اگر یک استاد سکسیست باشد به صورت خودکار، انگیزه بسیاری از دانشجویان دختر را خواهد گرفت. این عدم موفقیت ربطی به توانایی ذهنی و هوشی شاگردان دختر ندارد. به همین شکل قوانین و نهادهای بین‌المللی در ظهور و بروز فقر بیشتر در برخی از کشورها دخیل هستند.

ما در برابر حقوق بشری که مثلاً صدها سال پیش نقض شده است مسئول نیستیم و نمی‌توانیم برای صد سال پیش یا صدها سال پیش کاری کنیم. ولی در دنیای فعلی و در زمان حاضر می‌توانیم با تصمیم‌ها و اعمال خود تغییراتی ایجاد کنیم تا از حقوق بشر انسان‌های زنده محافظت کنیم. ما معمولاً به حقوق بشر به عنوان رابطه‌ای بین انسان‌ها (چه به صورت فردی چه به صورت جمعی) نگاه می‌کنیم. مثلاً به نقض حقوق بشر توسط دولت‌ها، پلیس، یا ارتش‌های در حال جنگ اشاره می‌کنیم. برای اینکه بتوانیم تشخیص دهیم حقوق بشر نقض شده یا نه معیارهایی داریم. مثلاً باید بتوان ردپای اعمال انسان‌ها را در نقض شدن حقوق بشر دید، انسان‌ها بر اساس تصمیم و عمل خود در این نقض حقوق بشر نقش داشته‌اند، و شخصی که عملی را انجام می‌دهد از اینکه عملش به نقض حقوق بشر می‌انجامد آگاه باشد. به همین شکل می‌توانیم از نهادها، قواعد و اعمالی که به نقض حقوق بشر می‌انجامد سخن بگوییم. وقتی که حقوق بشر نقض می‌شود و علت آن قواعد اجتماعی بخصوصی یا ترتیب و نظم موجود در نهادها است، و افرادی وجود داشته باشند که این قواعد اجتماعی را تنظیم و اجرا کنند و بتوانند از اینکه حقوق بشر در حال نقض شدن است آگاه شوند و بتوان با طرح‌هایی جایگزین از نقض حقوق بشر جلوگیری کرد، شرایطی داریم که هم نقض حقوق بشر قابل فهم است و هم می‌توان از آن جلوگیری کرد.

قواعد و نهادهای بین‌المللی می‌توانند ناقض حقوق بشر باشند. در سطح بین‌المللی نیز باید نهادها را به شکلی اصلاح کرد و تغیر داد تا از نقض حقوق بشر جلوگیری کنیم. بدین ترتیب حقوق بشر، شرطی حداقلی برای تأمین عدالت اجتماع در سطح ملی و بین‌المللی است. قوانین و نهادهای بین المللی دچار نوعی تناقض هستند. در حالی که حقوق بشر به خوبی در بیانیه جهانی حقوق بشر بیان شده است برخی از نهادها مانند سازمان تجارت جهانی به شکلی اداره می‌شوند که حقوق مطرح شده در بیانیه حقوق بشر را نقض می‌کنند. بنابراین قوانین بین‌المللی بر این اساس بنا نهاده شده‌اند که حقوق همه انسان‌ها محقق شود ولی نهادهای بین المللی به شکلی هستند که به صورت سیستماتیک مانع از تحقق حقوق بشر می‌شوند.

برنامه‌هایی مانند «اهداف توسعه هزاره» از جمله برنامه‌هایی بود که قرار شد طی یک بازه یک سری تغییرات ایجاد کنند که مقابله با فقر نیز از جمله آن‌ها بود. هدف اول این برنامه از بین بردن فقر و گرسنگی شدید بود. قرار بود در عرض ۲۵ سال (از سال ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۵) دو سوم فقر شدید از بین رفته باشد و ۴۵% از گرسنگی نیز از بین رفته باشد. مشکل این گونه رویکردها این است که به جای اینکه حقوق بشر را محور قرار دهند، هدف‌محور تعریف می‌شوند. مثلاً هدفی تعریف شده که گرسنگی و سوءتغذیه را طی چند دهه دیگر از بین ببرند. در حالی که این موارد نقض حقوق بشر هستند. و این خیلی مسخره است که بگوییم تا پنجاه سال دیگر فقر و گرسنگی را از بین ببریم بخصوص اینکه هزینه لازم برای ریشه کن کردن این مشکلات به پنجاه سال وقت نیاز ندارد. هزینه جنگ عراق برای ریشه‌کن کردن گرسنگی و فقر در کل جهان کافی بود. بنابراین، از نظر اقتصادی این مشکل مشکلی کوچک است. ولی از نظر انسانی مشکلی بسیار بزرگ است، چرا که تقریباً نیمی از انسان‌ها درگیر این مسائل هستند.

علاوه بر این، نباید سازمان‌هایی که خود در حال انجام فعالیت هستند، معیارها را نیز تعیین کنند. معیارهای مبارزه با فقر و گرسنگی و استانداردهای مبارزه با آن باید توسط متخصصین و اساتید دانشگاه تعیین شود. برای مثال فائو را در نظر بگیرید. هنگامی که فائو اعلام کرد یک میلیارد گرسنه داریم به شدت تحت فشار قرار گرفت. دولت‌های توسعه یافته که تا پیش از آن کاهش گرسنگی را مرهون برنامه‌های جهانی‌سازی می‌دانستند، به یک باره با این خبر شوکه شدند. به جای اینکه دولت‌ها با ایجاد تغییراتی به مشکل گرسنگی و فقر بپردازند، تعریف فقر و گرسنگی تغییر کرد. در نتیجه ما شاهد بودیم که برای اولین بار در تاریخ، بیش از یک میلیارد نفر در دنیا دچار سوءتغذیه و گرسنه هستند و از طرف دیگر ادعا می‌شد که فقر در حال کاهش است. منطقاً این دو با هم ناهمخوان هستند. چطور ممکن است، فقر به شکل متناسب کاهش پیدا کند ولی گرسنگی افزایش پیدا کند. فقر کاهش پیدا نکرده بود، ولی توسط بانک جهانی به شیوه‌ای محاسبه شد که ظاهراً کاهش یافته است. در تعارض پیش‌آمده بین گزارش کاهش فقر از سوی  بانک جهانی و گزارش افزایش گرسنگی و سوءتغذیه از سوی فائو، این فائو بود که روش محاسبه خود را تغییر داد. به شکلی که طبق آمارهای جدید آن‌ها میزان گرسنگی را در سال ۱۹۹۰ افزایش و در سال ۲۰۱۲ کاهش دادند، و بدین شکل آمار فقر بانک جهانی و گرسنگی و سوءتغذیه فائو همخوان شدند. روش محاسبه سوءتغذیه به طور کلی دارای مشکل است. مثلاً یکی از معیارهایی که آن‌ها برای سوءتغذیه در نظر می‌گیرند،میزان مواد غذایی موجود برای مصرف است. در حالی که بین افراد فقیر در کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته صرفاً مواد غذایی مسئله نیست. وجود انگل و بیماری‌های رودوی و غیره در حدی رایج است که تأمین مواد غذایی لازم نمی‌تواند به تنهایی تضمینی برای نبود سوءتغذیه باشد. دوم اینکه فائو بر میزان انرژی مصرفی تأکید دارد، در حالی که ممکن است شخصی برای تأمین انرژی لازم کوکاکولا بنوشد، ولی این مانع از سوءتعذیه نمی‌شود. کمبود آهن، ویتامین، ید و دیگر انواع سوءتغذیه در کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته رایج است که با محاسبه میزان انرژی و کالری نمی‌توان آن‌ها را بررسی کرد. همچنین فائو عنوان کرده که ۸۰۰ کالری برای رفع سوءتغذیه کافی است، در حالی که این میزان انرژی برای افرادی که کارهای سنگین و سخت بدنی می‌کنند کافی نیست. زنانی را در نظر بگیرید که برای تهیه آب لوله کشی باید با سطلی بزرگ به رودخانه بروند و آن سطل پر از آب را روی سر خود حمل کنند. یا مردهایی که کارهای سنگین بدنی می‌کنند و باید انرژی زیادی مصرف کنند. علاوه بر این، فائو اعلام کرده است شرایطی که از نظر فائو مصداق وجود سوءتغذیه است باید به مدت یک سال ادامه پیدا کند تا مشمول وضعیت سوءتغذیه شود و اگر این زمان کمتر از یک سال باشد، فائو آن را به عنوان سوءتغذیه در نظر نمی‌گیرد. ادعای فائو این است که برقراری این شرایط طی دوره‌ای کمتر از یک سال، استرس‌زا است ولی برای سلامت خطر جدی ندارد. در حالی که چنین نیست و اگر افراد به اندازه کافی انرژی دریافت نکنند ممکن است بمیرند. بنابراین، تعریف فائو افراد بسیاری را نادیده می‌گیرد، افرادی که دچار سوءتعذیه هستند یا گرسنه محسوب می‌شوند. فائو سازمانی بین دولتی است، رهبران آن توسط دولت‌ها انتخاب می‌شوند، بودجه آن نیز توسط دولت‌ها تأمین می‌شود.

ما باید تمرین کنیم که نهادهای ملی و بین‌المللی را تحت فشار قرار دهیم. با فشار آوردن به نهادها می‌توانیم با تبعیض سیستماتیک نیز مبارزه کنیم و در راستای تضمین سلامت، رفاه و حقوق همه انسان‌ها گام برداریم. یکی از راه‌حل‌ها برای از بین بردن فقر در سطح انفرادی یا کوچک، مشارکت در سازمان‌های مردم نهاد، رفتن به روستاها برای کار داوطلبانه و انجام کارهایی از این دست است. در واقع اگر فکر می‌کنیم توان وارد کردن فشار به نهادهای بین‌المللی را نداریم، به این معنا نیست که در این زمینه هیچ کاری نمی‌توانیم انجام دهیم و هیچ مسئولیتی نداریم. ما می‌توانیم به دنبال اجرای برنامه‌هایی پایدار برای مقابله با فقر باشیم. برنامه‌هایی فراتر از بخشیدن غذا و لباس.

منابع و برای مطالعه بیشتر:
Pogge, T. (2004). The first United Nations millennium development goal: A cause for celebration?. Journal of Human Development, ۵(۳), ۳۷۷-۳۹۷.
Pogge, T. W. (2008). World poverty and human rights. Polity.
Pogge, T. (2012) Ending Poverty.
Pogge, T. (2015) Human Right to be Free From Poverty


چرا باید باورش کنی؟ نقد و بررسی کتاب «ترس از دانش» اثر پل بوقوسیان

  چرا باید باورش کنی؟ نقد و بررسی کتاب «ترس از دانش» اثر پل بوقوسیان نویسنده نقد کتاب: جان سرل برگردان زهیر باقری نوع‌پرست     ...