Saturday, September 17, 2016

آیا مصطفی ملکیان وجود دارد؟



مطلبی تحت عنوان «آیا زنان، مرزها، و جامعه وجود دارند؟» در وبلاگم نوشته بودم که توسط سایت صدانت بازنشر شد. آن متن در زمینه دیگری در رابطه با فیزیکالیسم نوشته شده بود، نقد ملکیان یا سیدجواد طباطبایی نبود. در این متن می‌خواهم به موضع مصطفی ملکیان بپردازم.


سخنان ملکیان زمینه زیادی برای سوءتفاهم دارد و یکی از مهمترین دلایل آن این است که او به تعریف مشخص و ثابتی از مفاهیمی مانند میهندوستی و ناسیونالیسم پایبند نمی‌ماند و به نظر می‌رسد در طول سخنان خود چندین بار تغییر موضع می‌دهد.


ملکیان می‌گوید: «اما واقعيت اين است كه هرچه باشد، ما وطن‌دوستيم. همچنان كه ما مادر و پدرمان را دوست داريم. اين وطن‌دوستي اختصاص به هيچ ملت و وطني ندارد و به هيچ تاريخ و جغرافيايي محدود و منحصر نيست. تا اينجا نه داشتن و نه نداشتن وطندوستي اصلا محل داوري نيست».


به نظر می‌آید ملکیان در حال توصیف یک نوع از علاقه به میهن و خانواده است که همواره و همه جا رایج بوده است. ایشان این نوع از میهن‌دوستی را حتی بین افرادی که «صددرصد» مخالف ناسیونالیسم هستند نیز رایج می‌داند و گویی چون این نوع از میهندوستی به هر حال وجود دارد و در همه ما هم وجود دارد نمی‌تواند محل قضاوت باشد. او می‌گوید:


«به هر حال واقعيتي است كه درون ما هست و هيچكس هم از شمول اين حكم بيرون نيست، يعني خود من هم كه صددرصد مخالف با ناسيوناليسم هستم اين وطندوستي را دارم؛ البته نه به آن مباهات ميكنم و نه خجالت ميكشم.»


ملکیان از این ادعا که علاقه به میهن همواره و همه جا وجود داشته است به این نتیجه می‌رسد که این حس غریزی است و ارزش اخلاقی ندارد. مثال دیگری از این نوع علاقه غریزی که ملکیان می‌زند علاقه هر شخص به مادر خویش است. بگذارید به جای بررسی علاقه فرزند به مادر به مثالی که در اخلاق فمنیستی محل بحث است بپردازیم یعنی علاقه مادر به فرزند. اگر علاقه مادر به فرزند «صرفا» علاقه غریزی باشد از آنجایی که غرایزِ صرف در زمره امر اخلاقی نیستند، علاقه مادر به فرزند نیز ارزش اخلاقی نخواهد داشت. علاقه مادر به فرزند نوعی علاقه خودخواهانه است که نمی‌تواند الگویی برای عمل اخلاقی بین انسان‌های بزرگسال باشد.


ولی اگر این نوع رابطه خودخواهانه بین مادر و فرزند وجود نداشته باشد، اگر مادری بین فرزند خود و دیگر کودکان جهان تمایزی قائل نشود، فرزندش از بین خواهد رفت. از این رو حس مادر به فرزند از نظر اخلاقی قابل بررسی است چرا که اگر برای خود این عمل هم ارزش اخلاقی قائل نباشید از آنجایی که نبود آن به نابودی کودک می‌انجامد این نتیجه ضرورت اخلاقی این عمل را تعیین می‌کند.


ملکیان می‌گوید، اگر کسی از این حس که مادر خود را از همه مادرهای دیگر بیشتر دوست دارد به این برسد که مثلا مادر او زیباترین، شجاع‌ترین یا مهربان‌ترین زن جهان است از یک حس و عاطفه به یک سلسله باور رسیده است که «هرگز به لحاظ منطقی و معرفتشناختی گذر از يك حس و عاطفه به يك، دو، سه و n فقره باور مجاز نيست».


چند نکته را اینجا بررسی کنیم. اول اینکه باید پرسید اگر کسی مثلا به این نتیجه برسد که مادرش بهترین مادر دنیاست آیا به این معناست که به دیگر مادران بی‌احترامی می‌کند یا مثلا این احساس به نفرت از دیگر مادران می‌انجامد؟ دوم، خصوصیاتی مانند مهربان‌ترین و زیباترین است. وقتی شخصی می‌گوید مادرش مهربان‌ترین زن جهان است ممکن است در حال بیان پرسپکتیو خود باشد، یعنی از نظر او و برای او مادرش مهربان‌ترین مادری بوده که وجود داشته است. ولی اگر شخصی می‌خواهد بگوید که به صورت مطلق مادر او از همه مادرهای دیگر مهربان‌تر است آنگاه باید بپرسیم معیار مهر مطلق آن شخص چیست و سپس چند میلیارد مادر موجود زنده و اگر هم شد همه مادرهای تاریخ را بررسی کنیم ببینیم کدام یک با توجه به آن معیار مهربان‌تر بوده‌اند. همچنین اگر شخصی بگوید مادرش زیباترین مادر جهان است ممکن است در حال بیان دیدگاه خود و به نوعی ابراز احساسات باشد.


با این دو بررسی باید گفت که حتی اگر علاقه به میهن حالت غریزی داشته باشد و شخصی میهن خود را زیباترین یا بهترین کشور دنیا نیز بداند به تنهایی دلیلی برای اینکه این باورها وارد حیطه ضدیت با اخلاق شده باشند یا خارج از حیطه بررسی اخلاقی قرار گیرند نیست و به بررسیهای بیشتری نیاز دارد.


استدلال ملکیان وابسته به این است که علاقه به میهن حالت غریزی داشته باشد و باید دید از این علاقه غریزی چه نوع نتایجی بدست می‌آید. ملکیان در ابتدای بحث در رابطه با اینکه این حس نسبت به میهن در طبیعت بشر است یا فرهنگی می‌گوید:


«يعني آيا ما انسانها چنان ساخته شدهايم كه وطن خودمان را دوست داريم و بالطبع و بنا به طبيعت و به حكم ساختار و كاركرد جسماني، ذهني و رواني‌مان به اين صورت ساخته شده‌ايم يا نه، اين هم از القائات و تلقينات فرهنگ است كه در جامعه‌اي بزرگ شدهايم و جامعه به ما حب وطن را القا كرده است؟ من به اين كار ندارم.»


ولی مگر ایشان در این بحث می‌تواند به این مقوله کاری نداشته باشد؟ در حالی که فرض ایشان این است که حس مهین‌دوستی یک حالت غریزی دارد.


ملکیان حالتی از میهن‌دوستی غریزی را که نه مایه مباهات است و نه مایه خجالت در خود و در همه انسانها سراغ دارد و گونهای از علاقه به میهن را که ناسیونالیسم مینامند معرفی می‌کند که از نظر او از نظر اخلاقی نامطلوب است. ظاهرا از نظر ایشان ما دو نوع حس می‌توانیم به میهن داشته باشیم یک حسی که از دایره قضاوت اخلاقی خارج است و یک حسی که از نظر اخلاقی نامطلوب است.


ملکیان می‌گوید:


«حالا اگر كسی اين كار را درباره مام وطن بكند و بگويد من ايران را بيشتر از هر كشور ديگری دوست دارم هيچ مشكلی نيست و بگويد وطنم را از هر وطن و سرزمين ديگری بيشتر دوست دارم، هيچ مشكلي نيست. اما اگر بلافاصله بگويد براي اينكه وطن من بهترين وطن است، زبان اين وطن بهترين زبان است، فرهنگ اين وطن بهترين فرهنگ است، سابقه تاريخي اين وطن از سوابق تاريخي ساير سرزمين‌ها درخشان‌تر است، چون اين وطن دانشمندان بزرگتري عرضه كرده است، چون به فلسفه و موسيقي و معماري و ادبيات خدمت كرده است و... شما از يك احساس و عاطفه گذر كرديد به n گزاره. فرق وطندوستي و ناسيوناليسم در همين است.»


در اینجا به خوبی تمایز ایشان بین میهن‌دوستی و ناسیونالیسم مشخص می‌شود. از نظر ایشان حالتی غریزی که به بیان این جمله که «من میهنم را از همه میهن‌های دیگر بیشتر دوست دارم» منتهی شود ایرادی ندارد، ولی اگر بخواهیم دلیلی مستقل از احساسات خود برای این حسم بیاوریم حالت ناسیونالیسم پیدا می‌کند. این تعریف قدری عجیب است و مطرح کردن داعش در بحث «ناسیونالیسم» توسط ایشان هم این مسئله را عجیب‌تر می‌کند. اما شاید بتوان بر اساس دیدگاه ملیکان گفت اگر از ما بپرسند چرا کشورت را دوست داری یا چرا بیشتر از بقیه کشورها آن را دوست داری باید به گفتن اینکه «چون کشورم است» یا «چون وطن من است» اکتفا کرد. ولی می‌توان در پاسخ به اینکه چرا میهن خود را دوست داریم یا بیشتر از دیگر کشورها دوستش داریم انواع و اقسام دلیل‌ها را بیاوریم. مثلا بگویم چون در آنجا خاطرات کودکی دارم، مدرسه رفته‌ام، دفترچه شصت برگ خریده‌ام، در صف نان سنگک ایستاده‌ام. این چند مثال نیز دلیل هستند و در پاسخ به اینکه چرا میهن را دوست داریم داده شده اند. می‌توان دلایل بسیار زیادی آورد که چرا میهن خود را دوست داریم.



با توجه به این بحث می‌توانیم بپرسیم که چگونه دلایلی برای علاقه به وطن ممکن است عواقب ناخوشایندی داشته باشند. طبعا اگر کسی بگوید کشورش را به این دلیل بیشتر دوست دارد چون خون مردمان کشورش از خون دیگر مردمان برتر است این احساس مطلوب نیست، به طور خاص اگر این نوع احساس با این ایده تلفیق شود که از این رو باید دیگر مردمان را از بین برد یا آنها مستحق زنده بودن نیستند، این چیزی شبیه به گونه‌هایی از نژادپرستی علمی است که در برخی کشورهای غربی در اواخر سده نوزدهم و اوائل سده بیستم وجود داشت. به نظر نمی‌آید بتوان با این سخن کلی که برخی از دلایل برای دوست داشتن کشور خود بیش از کشورها نامطلوب است مخالفتی کرد. آنچه می‌ماند مصداق‌ها است که بررسی آنها می‌تواند به ما کمک کند به عنوان مردمان یک کشور، به شکلی به کشور خود علاقه نشان دهیم که تبعات منفی اخلاقی نداشته باشد. مثلا ملکیان می‌گوید سخن «هنر نزد ایرانیان است و بس» جنایت‌کارانه است. ولی باید پرسید وقتی کسی می‌گوید «هنر نزد ایرانیان است و بس» گفتن این سخن مانع از نگاه کردن به تابلوهای ون گوگ، کلود مونه، و دالی شده است؟ یا باعث شده او سی‌دی‌های باخ و موتسارت را آتش بزند؟ یا مثلا شروع کرده علیه بکت و سالینجر کمپین نفرت پراکنی درست کند؟ یا مثلا مانع از ورود هنر ژاپنی به ایران و ترجمه آن آثار شده است؟ آیا به خاطر گفتن «هنر نزد ایرانیان است و بس» کنسرت‌ و تئاتری لغو می‌شود؟ اگر با گفتن اینکه «هنر نزد ایرانیان است و بس» یا هر شعر دیگری چنین نتایج عجیبی بدست آمد باید بیاییم آنها را بررسی کنیم به صورت موردی و ببینیم چرا چنین شده است. 


ملکیان در ادامه می‌گوید:


«چون ما ايراني هستيم و وقتي میگوييم وطندوستي مرادمان ايران دوستی يا ايران پرستی است و... يعني سخنمان انحصار دارد در ناسيوناليسم ايرانی، از اين به بعد مثال را با ايران دنبال میكنم».


به نظر می‌آید اینجا ملکیان همان تمایزی را که بین میهن‌دوستی و ناسیونالیسم تعریف کرده بود کنار گذاشته، و این دو را به یک مقوله تبدیل می‌کند در حالی که ایشان وطن‌دوستی را غریزی و خارج از حیطه اخلاق می‌دانست. ملکیان سپس به دنبال تعریف «ایران» میرود و سعی دارد نشان دهد که اصلا چیزی به نام ایران وجود ندارد.


می‌گوید: «اول موجوديتي به نام ايران را بايد اثبات كرد كه ما چيزی داريم، هويتي داريم، عيني داريم، ابژه‌اي داريم كه اسمش ايران است. شما اول بايد اثبات كنيد چيزی هست و بعد بگوييد متعلق به عشق، نفرت، خشم يا خشنودی من است.»


این تقاضا، تقاضای بسیار عجیبی است. وجود ایران به عنوان یک واحد جغرافیایی نیازی به «اثبات» ندارد. همانطور که دیگر کشورها را نیز نمی‌توان اثبات کرد برای اینکه از وجود هر کشوری آگاه باشیم به جای اثبات باید یک نقشه یا اطلس معتبر تهیه کنیم و به نام کشورها روی نقشه یا اطلس نگاه کنیم. همچنین اگر موجودیتی به نام ایران وجود نداشته باشد وطن‌دوست معرفی کردن خود از جانب ملکیان به چه معناست؟ آیا غریزه وطن‌دوستی ایشان به هیچ ارجاع دارد؟ ملکیان خود به عنوان شخصی که خود را وطن دوست می‌داند موظف است بگوید آنچه وطن می‌نامد و آن را به صورت غریزی دوست دارد دقیقا چیست.


ضمن اینکه بحثی «مشابه» که ایشان در مورد تعریف ایران ارائه می‌کنند را می‌توانیم هر یک از خودمان نیز مطرح کنیم. مثلا بگوییم ملکیان چگونه موجودی است؟ «ملکیان» به چه چیزی ارجاع دارد؟ ملکیان از چه تاریخی شروع شده است؟ آیا ملکیان با شکل گرفتن نطفه‌ای شروع شده، دوران جنینی او هم شامل «ملکیان» می‌شود یا از زمانی که به دنیا آمده است؟ (مثلا بحثی مشابه این بین موافقان و مخالفان اخلاقی بودن یا نبودن سقط جنین در جریان است) ملکیان دقیقا کدام ملکیان است؟ ملکیان شش ماهه که نمی‌توانست سخن بگوید و مثلا چند کیلو وزن داشت یا ملکیان نوجوان که با سن بلوغ دچار تغییراتی زیاد شد یا ملکیان جوان که قدش خیلی بلندتر از دوران کودکی اوست یا ملکیان کهن‌سال؟ چه دلیلی وجود دارد همه اینها را ملکیان بنامیم؟ (این بحث نیز دلالت‌های مهمی در زندگی ما دارد، مثلا اگر شما پنج سال پیش مرتکب قتل شده باشید آیا الان همان شخص هستید و قابل مواخذه هستید؟) افکار او هم در تمام این دوران تغییر کرده و جسم و ظاهر او نیز تغییر کرده و سلول‌های ایشان نیز تغییر کرده است. افرادی که می‌گویند ملکیان دقیقا به چه چیزی ارجاع دارد؟‌[1] ولی این نکات باعث نمی‌شود ما وجود ملکیان را نفی کنیم یا اگر یکی از علاقمندان به ایشان با تعصب به دفاع از ایشان پرداخت به او بگوییم «اول وجود ملکیان را اثبات کن ببینم چگونه موجودی است». اگر علاقمند متعصبی به ملکیان یافتیم می‌توانیم به او بگوییم که انواع علاقه به افراد وجود دارد و این نوع علاقه شما مخرب است، چرا که شما را از عقلانیت و شکوفایی استعدادها و غیره محروم می‌کند. نفی کردن موجودی واحد به نام ملکیان که در طول زمان وجود داشته کمکی به این علاقمند متعصب نخواهد کرد، حتی اگر از نظر فلسفی سخن ما قابل اعتنا باشد.  



ملکیان در بخش بعدی می‌گوید:


«بعد از اينكه روشن شد كه اين واحد(سياسی، جغرافيايی، هويتی و فرهنگی) چه واحدی است، بحث مشكل تر بعدی پيش می‌آيد. خب فرض ميكنم به يكي از اين معاني ايران وجود دارد، چرا ما بايد به اين ايران بچسبيم؟ همينطور كه هنگام زاده شدن انتخاب پدر و مادر در اختيار من نبوده، وطنم هم دست خودم نبوده است. حالا چون هنگام زادن بدون اختيار در اينجا به دنيا آمدهام محكومم علقه ام را به همين جا بچسبانم؟ به چه دليل؟».


در حالی که در قسمت‌های قبلی ایشان گفته بود که نوعی علاقه به وطن غریزی است و در همه وجود دارد اینجا می‌گوید چه دلیلی دارد که چون اینجا به دنیا آمده است به آن علاقه داشته باشد؟ مشخص نیست موضع ملکیان در قبال غریزی بودن میهن‌دوستی دقیقا چیست. اگر انتخابی در آن دخیل است که باید مشخص شود چه نوعی از آن اخلاقی است و چه نوعی از آن غیراخلاقی است. ما در دورانی زندگی می‌کنیم که به تعبیر بندیکت اندرسون ملتها «جماعتهای تصوری» هستند. اندرسون خود به وضوح اشاره می‌کند که با دقت واژه «تصوری» را انتخاب کرده چرا که نمی‌خواهد به توهم یا باورهای غلط ارجاع دهد. «نیکان جهان»، «جهان‌وطنان» و «بشریت» نیز جماعت‌هایی تصوری هستند که ما اعضای آن را نمی‌شناسیم ولی هر یک از ما ممکن است خود را بخشی از یکی از این جماعت‌ها تصور کند.


جهان‌وطنی در کشور ما گاه به شکلی مطرح می‌شود که به عشق به «بشریت» اذعان دارد ولی به نفرت از همسایه دیوار به دیوار می‌انجامد. سخن گفتن از عشق به بشریت و «انسان» به خودی خود اهمیتی ندارد. اگر شخصی که نمی‌شناسیم و در قاره‌ای دوردست در زلزله آسیب دید با او همدردی می‌کنیم، ولی این همدردی بی‌هزینه که حس اخلاقی بودن را نیز به انسان می‌دهد به تنهایی چه دستاوردی برای انسان‌های واقعی می‌تواند داشته باشد؟


بگذارید به سخن تولستوی در مورد عشق به بشریت و انسان نیز اشارهای کنیم. او می‌گوید برخی از مخالفان دین می‌گویند به جای اینکه بگوییم «عشق به خدا» بگوییم «عشق به بشریت» در حال شکل گرفتن است. تولستوی می‌گوید هر کسی خودش را بیش از هر چیز دیگری دوست دارد ولی با گذر زمان ما انسانها یاد گرفته‌ایم عشق به خود را قدری محدود کنیم و به اعضای خانواده و قبیله هم توجه کنیم. حال برخی می‌گویند وقتی این عشق به قبیله و ملیت هم تعیمم داده شده چرا نتوانیم آن را به کل بشریت تعمیم دهیم؟ تولستوی می‌گوید بشریت یک مفهوم انتزاعی و بی‌معناست. مشخص نیست بشریت شامل چه کسانی می‌شود، از کجا شروع می‌شود و به کجا ختم می‌شود، آیا شامل قاتلها و احمقها هم می‌شود؟ آیا می‌توانیم مانند آمریکایی‌ها سیاه پوستها را از بشریت حذف کنیم؟ یا مانند انگلیسی‌ها هندی‌ها را حذف کنیم؟ مشخص نیست بشریت به چه معنی است ولی در مسیحیت عشق به خدا مشخص است، احساسی است که درون بشر ریشه دارد و می‌خواهد بخش الهی انسان را به بخش حیوانی برتری بخشد. عشق ورزیدن به یک کشور نیز ممکن است، ولی بشریت به عنوان یک مفهوم انتزاعی که بتوان دوستش داشت وجود ندارد.


طبعا می‌توانیم با بخش‌هایی از سخنان تولستوی با آوردن دلایلی مخالفت کنیم ولی دست کم این سخن تولستوی این مهم را به ما یادآوری می‌کند که به نام «بشر» و«بشریت» نیز کم جنایت در جهان نشده است و در دنیای امروز ما نیز برخی از جنایات با توسل به همین مفاهیم صورت می‌گیرد همانطور که به نام دین و علم و غیره نیز صورت گرفته است. جهان‌وطنی ملکیان نیز مجددا معیاری برای تمایز بین انسان‌ها می‌گذارد «من مي‌گويم اگر مشكل هويت است، شما هر جا هستيد باشيد بگوييد اهل كره زمينم و بنابراين جهان‌وطنم، آيين‌تان حقيقت‌طلبي و خيرخواهي، خويشاوندانتان، همه نيكان روزگار. هر كه به فكر بشر است خويشاوند من است. ديگران خويشاوند من نيستند ولي معنايش اين نيست كه مي‌خواهم نابودشان كنم.» 

عباراتی مانند اینکه «هر کس به فکر بشر است» یا «نیکان روزگار» خیلی مبهم است و اصلا مشخص نیست شامل چه کسانی می‌شود، حتی اعضای داعش هم چنین ادعایی را برای خود دارند صرف مطرح کردن چنین ایده‌آلی در این سطح کلی کمکی به ما نمی‌کند ببینیم با فراتر رفتن از میهن‌پرستی این جهان‌وطنی به کجا می‌انجامد. آیا این خود یک نوع جدیدی از خودشیفتگی گروهی نیست؟ گروهی که خود را جهان‌وطن می‌دانند، خود را از دیگرانی که خویشاوندشان نیستند برتر می‌دانند. دلیل مخالفت ملکیان با نوعی از علاقه به میهن این بود که به خودخواهی گروهی می‌انجامد ولی ایشان یک خودخواهی گروهی دیگر را تعریف کرده‌اند. ملکیان به علاقمندان خود که نگران بحران هویت خود هستند پیشنهاد می‌کند جهان‌وطن باشند و بگویند که اهل کره زمین هستند. این سخن از جهتی بدیهی است، هیچ یک از ما از کره مریخ نیامدهایم. ولی مفهوم «جهان» از مفهوم «میهن» یا «ملت» به مراتب مبهم‌تر است. بر این اساس دعوت ملکیان به «جهان‌وطنی» - با همان استدلال ایشان در مورد میهن‌پرستی - بی‌معنی‌تر از دعوت به میهن‌پرستی است.



ملکیان می‌گوید «هر چيزي كه بين انسانها مرز بگذارد حتي جنسيت يا حتي طبيعي تر از آن كودكي، نوجواني و جواني (اگر بخواهد مرزهاي حقوقي بر آن مترتب شود) به لحاظ اخلاقي قابل دفاع نيست. اما مصلحت انديشانه نبودنش محل بحث من است.» حق با ایشان است، برخی مرزگذاری‌ها به لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیستند ولی باید حتما تاکید کرد که برخی از مرز گذاریها به لحاظ اخلاقی ضروری‌اند. اگر مرزی سِنی با استفاده از تعریف کودک برای رابطه جنسی نگذاریم، کودکان را در معرض تعرض پدوفیل‌ها قرار داده‌ایم، اگر بین زن و مرد تمایز قائل نشویم در تفاوتهایی که دارند کدام یک را محل ارجاع قرار دهیم؟ طبعا در شرایطی که تبعیض سیستماتیک وجود دارد این یعنی تقویت مردسالاری. مشخص کردن اینکه کدام مرزگذاری‌ها بنا بر کدام استدلال نامطلوب هستند نیز امری است که باید به آن پرداخت.



ملکیان به درستی به مذموم بودن خودخواهی از نظر اخلاقی اشاره میکند. خودخواهی فردی در جامعه ما امری ناآشنا نیست. اختلاسکنندگان و اشخاصی که به اعتماد مردم خیانت میکنند، و همینطور حامیان تحریم و حمله نظامی قدرت‌های بیگانه به کشور و... آیا اینها همه مواردی از خودخواهی نیستند؟ بسیاری از این افراد عاشق مفهوم «بشر» هم هستند و می‌توانند ساعت‌ها برای ما از «بشریت» سخنرانی کنند. آیا بهتر نیست در چنین فضایی از این سخن بگوییم که خودخواهی فردی را در راه واحدی بزرگتر – یعنی وطن – کنترل کنیم و همه به فکر یکدیگر باشیم و سعی نکنیم به خاطر منافع شخصی خود، دیگر هم‌میهنان خود را قربانی کنیم؟ به نظر می‌رسد سخن گفتن از جهانوطنی در کشور ما در حال حاضر هم خیلی انتزاعی و هم بی‌معناست و مشخص نیست چگونه به اخلاقی‌تر شدن ما کمک می‌کند. درست است باید از انواع غیراخلاقی میهنپرستی پرهیز کنیم ولی گونه‌های مثبت میهن‌دوستی گامی است که ما هنوز برای رسیدن به آن تلاش کافی نکرده‌ایم، گونه‌ای که به ما یاد بدهد به هیچ‌یک از هم‌میهنان خود – چه زن، چه مرد، چه کودک، اهل هر شهری که باشد، هر مذهبی که داشته یا نداشته باشد، هر سنی که داشته باشد– به دید مانعی برای رسیدن به اهداف خود نگاه نکنیم. می‌توانیم به این سمت پیش برویم که از نگاه ابزاری به هممیهنان خود پرهیز کنیم و سوژه بودن یکدیگر را به رسمیت بشناسیم و دست از ابژه‌پنداری هم‌‍میهنان خود برداریم.



[1] به عنوان یک نمونه به این فصل ازکتاب که به بحث پیرامون موضوع ارجاع «من» و عامل تعیین کننده هویت نگاه کنند:Bakhurst, D. (2001). Wittgenstein and ‘I’. Glock Hans-Johan. Wittgenstein. A Critical Reader. London: Blackwell.[Links].


علیه نسبی‌گرایی: نقد بنیان‌های فلسفی مکتب ادینبرا

مارکوس زایدل در اثر خود «نسبی‌گرایی معرفتی» به نقد فلسفی رویکرد جامعه‌شناسی دو تن از اعضای مکتب ادینبرا، دیوید بلور و بری بارنز می‌پردا...