Saturday, August 27, 2016

آیا زنان، مرزها، و جامعه وجود دارند؟


آیا زنان، مرزها، و جامعه وجود دارند؟

دموکریت در یونان باستان گفته بود فقط اتم و فضای خالی وجود دارد و مابقی چیزها گمان یا قرارداد هستند. دیدگاهی شبیه به دیدگاه او در فلسفه معاصر، فیزیکالیسم نامیده می‌شود. دیدگاهی که می‌گوید واقعیت بنیادین جهان ذراتی فیزیکی هستند و هر چه وجود دارد یا خود فیزیکی است یا در نهایت قابل فروکاهش به ذرات فیزیکی هستند. بنابراین، در این نگاه نیز آنچه واقعی است ذرات فیزیکی است و هر آنچه غیر از ذرات فیزیکی اصالت ندارد. ولی احتمالا شما خواهید گفت که ارزش‌هایی مانند آزادی و برابری در سطح ذرات فیزیکی معنایی ندارند، آیا این بدان معناست که آزادی و برابری با بردگی و جامعه طبقاتی ارزش یکسانی دارند؟ پاسخ منفی است.

ما با سطح تبیین مسائل و پدیده‌ها مواجه هستیم. آزادی، برابری، عشق و هر مفهوم دیگری را که برای ما مهم است را می‌توانیم در سطوح متفاوت تبیین کنیم. مثلا عشق را در نظر بگیرید، عشق را می‌توان به عنوان یک تجربه شخصی و سوبژکتیو آنچنان که تجربه کرده‌ایم تبیین کنیم یا می‌توانیم از منظر سوم شخص وقتی شخصی عاشق می‌شود تغییرات هورمونی او را بررسی کنیم، شاید در آینده بتوانیم عاشق شدن را در سطح ذرات فیزیکی با کمک فیزیک تبیین کنیم! ولی بعد سوبژکتیو تجارب ما را نمی‌توان در علوم طبیعی نشان داد یا بررسی کرد. چرا که عیار علوم طبیعی و به طور خاص فیزیک به میزان بهره آن از واقعیت و عاری بودن آن از ارزش‌ها است. بُعدِ سوبژکتیو و تجربه زیسته ما برای خودمان خیلی مهم است، چگونه ممکن است عشق برای شخصی مهم باشد اگر عشق صرفا پدیده‌ای فراگیر باشد که برای همه به یک شکل و به یک نوع رخ می‌دهد؟ همچنین برخی از سطوح تبیین برای برخی از پدیده‌ها ساده‌تر هستند. نشان دادن فعل و انفعالی که در سطح ذرات بنیادین در حین عاشق شدن شخصی رخ می‌دهد با فرمولی ریاضیاتی قطعا کاری ساده نیست.

بنابراین، اگر مانند فیزیکالیست‌ها بپذیریم که در نهایت تنها ذرات بنیادین وجود دارند، می‌توانیم بگوییم در جهانی مادی که همه چیز از ذرات بنیادین فیزیکی تشکیل شده است، تنها راه مقوله بندی پدیده‌ها، مقوله‌های موجود در علم فیزیک نیست. بنابراین وقتی ما از مرز کشورها، زنان، و جامعه صحبت می‌کنیم با مقوله‌هایی غیرفیزیکی صحبت می‌کنیم (مرز داشتن، زن بودن، جامعه)  ولی در مورد پدیده‌هایی که در نهایت از چیزی جز ذرات فیزیکی تشکیل نشده‌اند صحبت می‌کنیم. یعنی مرز کشورها، زنان و جامعه همگی در نهایت از ذرات فیزیکی تشکیل شده‌اند نه مثلا روح یا ذهن غیرفیزیکی یا امثالهم.

خب پس تعریف مرز، زن و جامعه هر یک مقوله‌هایی در زبان ما انسان‌ها هستند که محتوای قرار گرفته در این مقوله‌ها در نهایت فیزیکی است. حال ممکن است کسی بگوید که خب اگر واقعا اینجوری است پس می‌توانیم مقوله‌های کاملا متفاوتی تعریف کنیم، چرا که در نهایت همه این مقوله‌ بندی‌ها، مقوله‌هایی هستند که قرار است ذرات فیزیکی در آنها قرار بگیرند. بنابراین، مثلا می‌توانیم اصلا مقوله زن و مرد را حذف کنیم و جنسیت افراد را چه سطح اجتماعی آن (یعنی باورها، آداب و سننی که در جوامع متفاوت با جنسیت مرتبط است) و چه در سطح بیولوژیک آن (یعنی بخشی از زنان یا مردان که با مقوله‌هایی مانند هورمون، سلول و ژن یا دیگر مقوله‌های به کار گرفته شده در علوم بیولوژی سر و کار دارد) را به عنوان مفهومی مشکل آفرین کنار بگذاریم. یا به همین شکل می‌توانیم بگوییم وجود طبقات اجتماعی مشکل آفرین است، یا تبعیض جنسیتی فاجعه است، مرزها عامل جنگ هستند، و بنابراین بیاییم بر قراردادی بودن طبقات، جنسیت، و مرز تاکید کنیم تا دیگران بفهمند که جدی گرفتن این مفاهیم باعث شده ما بدبختی‌هایی که داریم را داشته باشیم.

ولی این شیپور را از سر گشاد زدن است. در جهانی که کارگر بودن یا زن بودن یعنی تجربه تبعیض سیستماتیک و در جهانی که برای یک میلیمتر جا به جایی مرزها زنان، کودکان و مردان بی‌گناه بسیاری کشته یا آواره می‌شوند صرف تکرار این دیدگاه فیزیکالیستی که جنسیت، طبقه و مرز وجود ندارند و قراردادی هستند کمکی به حل مسئله‌ای که درجهان واقع با آن مواجه هستیم نمی‌کند. بله در سطح ذرات فیزیکی مرز، جنسیت، و طبقه و تمام مقوله‌هایی که به انسان بودن ما مرتبط است مانند آزادی و برابری و غیره وجود ندارند. ولی این صحبت جدیدی نیست و دموکریت آن را بیش از دو هزار سال پیش مطرح کرده است. در این حدودا دو هزار سال شاهد بودیم که بسیاری از قراردادها تغییر کرده‌اند و گمان‌هایی جای گمان‌های دیگر را گرفته‌اند. البته این تغییرات گاه با خون‌ریزی، مقاومت، و جنگ بدست آمده است. مثلا حقوق زنان را در نظر بگیرید، برای اینکه زنان با مردان به برابری برسند مبارزه‌های زیادی صورت گرفته و می‌گیرد. با تغییر شرایط اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی-سیاسی برخی از آنچه قرارداد می‌نامیم می‌تواند دستخوش تغییر شود ولی برخی از قراردادها حتی با چنین تغییراتی نیز ثابت خواهند ماند. مثلا اینکه ما اجسام را رنگی می‌بینیم به رغم اینکه رنگی در طبیعت وجود ندارد. رنگی دیدن جهان قراردادی نیست که بتوان با تغییرات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی تغییرش داد. این کار ممکن است از طریق مهندسی ژنتیک میسر باشد!

حالا مقوله‌ «زن» که از آن برای ارجاع به برخی از انسان‌ها استفاده می‌کنیم را در نظر بگیرید. اگر بگوییم کلا «زن» وجود ندارد و بنابراین اصلا زن و مرد بودن افراد را در نظر نمی‌گیریم آنگاه اگر در جامعه‌ای تبعیض رخ دهد نمی‌توانیم با استناد به حقوق زن یا حقوق بشر به طور کلی مانع از تبعیض شویم. بنابراین، بیان کردن اینکه «زن انسان است» نگاهی ذات گرایانه به زن است، ولی ذات‌گرایی مینیمال، در عوض می‌توانیم هرجا که به زنی ظلم شد یا حق او خورده شد از حق انسانی او دفاع کنیم. در حال حاضر زنان بچه دار می‌شوند و برای این امر باردار می‌شوند. ممکن است در آینده شرایطی فراهم شود که بدون بارداری، بچه‌ها به دنیا بیایند. تا آن زمان، زنانی که می‌خواهند بچه دار شوند (نه صرفا مادر اجتماعی)، باردار خواهند شد بنابراین بهتر است برای این واقعیت حقوق و ملاحظاتی را لحاظ کنیم تا به زنان ظلم نشود. مثلا از محل کارشان به دلیل بچه دار شدن اخراج نشوند یا مرخصی بدون حقوق در زمان بچه‌دار شدن به زنان داده شود و غیره. [سلی هزلنگر (فیلسوف فمنیست تحلیلی) نیز برای جلوگیری از تبعیض و از بین بردن تبعیض علیه زنان در زمینه انتولوژی جنسیت (جنسیت چیست یا چگونه پدیده‌ای است) کار می‌کند، (طبعا او از از منتقدان جدی جودیت باتلر است).]

در سطح ذرات بنیادین، «جامعه» نیز وجود ندارد. ولی در سطح بررسی و تبیین جامعه‌شناختی مفهوم «جامعه» وجود دارد و به عنوان مقوله‌ای به کار گرفته می‌شود که در نهایت دنیای فیزیکی را مقوله‌بندی می‌کند، یعنی انسان‌هایی که در نهایت از ذرات فیزیکی و نه روح یا ذهن یا هر چیز غیرفیزیکی ساخته شده‌اند. با انکار جامعه کمکی به حل مسائل اجتماعی نمی‌کنیم. البته کاملا مشخص است که برخی از تعریف‌هایی که از جامعه و رابطه آن با فرد ارائه می‌شود مشکل دار هستند ولی برای مقابله با این مسئله باید این رابطه را بازتعریف کرد نه اینکه کلا پدیده‌ای به نام جامعه را نفی کنیم. چرا که با نفی جامعه، سطحی از تبیین، یعنی تبیین جامعه شناختی را حذف می‌کنیم. شاید در آینده شرایط زندگی ما انسان‌ها تغییراتی کند که انکار کردن یا نکردن وجود پدیده‌ای به نام جامعه هیچ گونه عواقبی نداشته باشد و صرفا یک تفنن و هنرمندی به حساب بیاید. در آن صورت اگر کسی بگوید «جامعه وجود ندارد» اساسا به توهمی اشاره می‌کند که اشاره کردن به توهم بودنش هیچ‌گونه تفاوتی در واقیت اجتماعی یا فردی افراد ندارد. ولی تا آن زمان بهتر است به روابط فرد و جامعه به شکلی فکر کنیم که هر فرد، هر انسان واقعی دارای گوشت و پوست زندگی بهتری داشته باشد.

مرز کشورها نیز چنین است. در حال حاضر امکان اینکه بتوانیم مرزها را برداریم و همه در دهکده‌ای جهانی با هم زندگی کنیم وجود ندارد. شاید زمانی برسد که بی‌معنی بودن مرزها به دلیل بی‌اهمیت بودن آنها در زندگی ما قابل پذیرش شود. ولی مادامی که مرزها در جهان محل جنگ، خونریزی، و توطئه هستند تاکید بر توهم بودن آن هیچ کمکی به مسئله نخواهد کرد. خون انسان‌ها ریخته خواهد شد و درد و رنج انسان‌ها مطرح است. هرگاه روابط تولید، یا تغییرات فرهنگی یا هر عامل دیگری شرایط را برای بی‌اهمیت در نظر گرفتن مرزها فراهم کرد در دنیایی بدون مرز زندگی خواهیم کرد ولی مادامی که آن شرایط فراهم نشده است باید به شرایطی فکر کرد که بتوان با وجود مرزها شرایط انسان‌ها را بهبود ببخشیم و جنگ‌ها را کاهش دهیم و کم تلفات تر کنیم و غیره.

برای همین هم هست که بسیاری در تاریخ به بازتعریف مفاهیمی مانند مرز، زنان و جامعه پرداخته‌اند، چرا که همچنان شرایطی وجود داشته که نمی‌شد به این مقوله‌ها بی‌تفاوت بود ولی در عین حال تعریف‌های قدیمی‌تر از این مفاهیم دیگر کارایی نداشتند.

حتی «قرارداد اجتماعی» نیز همانطور که هیوم در سده هجدهم میلادی اشاره کرده بود به دلیل محدودیت منابع شکل گرفته است. بنابراین، ممکن است زمانی منابع به حدی زیاد شوند که خود قرارداد اجتماعی غیرضروری شود. در حال حاضر احتمالا ما هیچ ایده‌ای نداریم در جهانی که قرارداد اجتماعی وجود ندارد چگونه می‌توان زندگی کرد. ولی شرایط زندگی ما انسان‌ها می‌تواند به شکلی پیش برود که برخی قراردادها و گمان‌ها ضرورتشان را از دست بدهند. به عبارتی زمانی که شرایطی بوجود بیاید که تعبیض و بی‌عدالتی امکان بروز پیدا نکنند می‌توانیم صحبت کردن از حقوق بشر به طور عام و حقوق زن به طور خاص را متوقف کنیم، یا زمانی که مطئمن باشیم نبود مرز به امنیت و ثبات بیشتری می‌انجامد مرزها را برداریم و زمانی که انکار جامعه به معنای بهتر شدن وضعیت همه افراد شد (نه صرفا گروهی خیلی محدود) مفهوم جامعه کارآیی خود را از دست خواهد داد. این اتفاقی است که مشابه آن نیز تا به حال نیز افتاده است. مثلا سرمایه‌داری باعث شد زنان وارد بازار کار شوند و این امر باعث شد کلیشه‌های جنسیتی به چالش کشیده شوند و خانه‌دار ماندن همه زنان به عنوان یک ضرورت اجتماعی در نظر گرفته نشود.

در غیر اینصورت به نظر می‌آید ما تنها داریم به این نکته اشاره می‌کنیم که در نهایت با تغییر کردن شرایط (اعم از تغییرات فرهنگی و روابط تولید و ژنتیک) بسیاری از آنچه که برای ما مهم و ضروری به حساب می‌آیند از بین خواهند رفت. هر کسی که با فیزیکالیسم موافق باشد می‌تواند در عین حال بپذیرد که باید به واقعیت‌های اجتماعی نیز پرداخت و سعی کرد شرایط خود و دیگر انسان‌ها را در دنیای واقعی بهبود ببخشیم. توجه نکردن به واقعیت‌ها، رادیکالیسم را به فعالیتی انتزاعی تحت عنوان «رادیکالیسم برای رادیکالیسم» تبدیل خواهد کرد. در سطح مفهومی رادیکال‌ترین ایده این است که بپذیریم همه چیز قرارداد و گمان است به جز ذرات بنیادین فیزیکی مفهومی که بیش از دو هزار سال پیش مطرح شده است. در قرن بیست و یکم باید به واقعیت‌های اجتماعی و موانع اصلی استقرار ایده‌آل‌ها در واقعیت بپردازد. درست است، مفاهیم جنسیت، مرز، و جامعه در نهایت مقوله‌هایی هستند که در علم فیزیک به کار نمی‌روند و از منظر فیزیکالیستی این مقوله‌ها واقعیت بنیادین را طرح نمی‌کنند. ولی تکرار این موضع بدون توجه به واقعیت اجتماعی مسائل اجتماعی را کم‌رنگ نمی‌کند. با تکرار کردن موضع فیزیکالیستی نمی‌توانیم حقوق زنان، مشکل آوارگی و جنگ و مشکلات اجتماعی مانند فقر و تبعیض را حل کنیم.

پ.ن

و البته شما می‌توانید فیزیکالیست نباشد، یا می‌توانید فیزیکالیست باشید و بر این باور باشید که همه ارزش‌ها فرهنگی و اجتماعی نیستند و ریشه در طبیعت و ژن‌های بشر دارند و .... بنابراین برخی بر این باورند که مثلا مرز و قلمرو داشتن صرفا امری فرهنگی-اجتماعی نیست. 

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما