Monday, August 1, 2016

ایدئولوژی علم را از بین می برد/ ایدئولوژی استالینی و ماجرای لیسنکو



ایدئولوژی علم را از بین می برد/ ایدئولوژی استالینی و ماجرای لیسنکو

معرفی کتاب: زهیر باقری نوع پرست


لوران گراهام در کتاب خود «تاریخچه علم در شوروی و روسیه» به بررسی تلاش های سران شوروی برای تولید علمی ایدئولوژیک می پردازد. این کتاب که به یکی از آثار کلاسیک در تاریخ و فلسفه علم تبدیل شده است به خوبی نقش مخرب ایدئولوژی برای نهادهای آکادمیک و علم را نشان می دهد. در ادامه، خلاصه‌-ترجمه‌ای  از این کتاب را بخوانید. 

استالین از ماتریالیسم دیالکتیکی به عنوان سلاحی برای کنترل و سرکوب دانشمندان در شوروی استفاده می‌کرد. اگر دانشمندی به واسطه پژوهش‌هایش برچسب «ایدئآلیست» یا «بورژوا» می‌خورد، مورد بازرسی قرار می‌گرفت، جایگاه علمی وی از بین می‌رفت و در نهایت اخراج می‌شد. پیش از پاکسازی دهه‌ 30 ماتریالیست دیالکتیکی اصیل بودن آسان‌تر بود. اما پس از این دوره و شکنجه و تبعید بسیاری از دانشمندان و غیردانشمندان توسط پلیس مخفی، ایدئآلیسم و صداقت مارکسیسم در شوروی با هم از میان رفتند. البته پیش از این دوره هم ماتریالیست‌های دگم و پس از این دوره هم دانشمندان واقعی وجود داشتند که واقعا به مارکسیسم به عنوان یاری‌گری برای علم نظر می‌کردند. دانشمندانی هم بودند که در دوره استالین بدون توجه به جنبه‌ علمی کارشان موجب دگماتیک شدن مارکسیسم در شوروی شدند. تاثیرات این دوره هنوز هم در روسیه از میان نرفته است. معروف‌ترین نمونه این امر لیسنکوئیسم در علم ژنتیک است. لیسنکوئیسم افراطی‌ترین نمونه‌ی دگماتیسم فلسفی و سرکوب سیاسی در زمان استالین است.  

در دهه‌ بیست سده بیستم، دانشمندانی مانند اپارین و ویگوتسکی وجود داشتند که خود به مارکسیسم روی آورده بودند و این ایدئولوژی بر آن‌ها تحمیل نشده بود. با تمرکز استالین بر یکپارچه‌کردن جامعه، دنیای علم هم مورد پاکسازی و شناسایی قرار گرفت. لحن جوامع علمی تغییر کرد. این تغییر در علوم انسانی بیشتر به چشم می‌خورد ولی در علوم طبیعی هم مشهود بود. می‌توان سال 1929 – سالِ «شکاف بزرگ[1]» - را به عنوان نقطه‌ عطف این امر شناسایی کرد. پیش از دهه‌ سی، برخی تفسیرها از علم مورد بی‌مهری قرار گرفت ولی در دهه‌ سی خود علم به عنوان پدیده‌ای ایدئآلیستی و بورژا شناخته شد و نظریه‌هایی مانند نسبیت، کوانتوم و ژنتیک مندل نماینده‌ سرمایه‌داری شمرده می‌شدند. دانشمندان در این رشته‌ها با نادیده‌گرفتن این انتقادها به کارشان ادامه دادند ولی فضایی نامناسب بر جامعه علمی حاکم شد.

توجه به علوم کاربردی هم اعتراض نظریه‌پردازان را برانگیخت. شوروی در پی پیشرفت اقتصادی بود و دانشمندان مجبور به شرکت هر چه بیشتر در تحقیقات کاربردی می‌شدند. علی‌رغم این‌که مارکس چندان با میهن‌پرستی موافق نبود، این امر جایگاه مهمی در شوروی به‌ویژه پس از جنگ جهانی دوم پیدا نمود.

در اواخر دهه‌ سی و در دهه‌ چهل، سرکوب و کنترل شدید موجب شده بود که اغلب افراد میل خود به مقاومت را از دست دهند. پاکسازی، کنترل بودجه و بررسی‌های مداوم علاوه بر سانسور و بازبینی‌ها در مجلات علمی از جمله اقدامات استالین بودند. این موارد درک رسمی‌کردن نظرات لیسنکو در زمینه‌ی زیست‌شناسی توسط استالین در سال 1948 – با وجود اعتراضات ژنتیک‌دانان سرشناس- را آسان‌تر می‌کند.

لیسنکوئیسم

توضیح رایج در مورد ارتقای تروفیم لیسنکو این است که نظرات او در مورد وراثتی بودن ویژگی‌های اکتسابی با تمایلات ایدئولوژیکی شوروی برای خلق «انسان شوروی» همخوانی داشتند. باور بر این بود که با این روند ویژگی‌های انقلابی طی چند نسل در روستاییان و رعایا درونی می‌شود و شهرواندانی عالی به وجود می‌آیند. البته این تفسیر از نظرات لیسنکو درست نیست، چون او هرگز ادعا ننمود که وراثتی بودن ویژگی‌های اکتسابی، در انسان‌ها هم صادق است. لیسنکو که بذرشناسی نه‌چندان باسواد بود، از وضعیت بوروکراسی زمان استالین استفاده نمود و با کمک یک ایدئولوژی‌دان جوان لباس ماتریالیسم دیالکتیکی بر نظراتش پوشاند. با این وجود تا انتهای کارش ادعا ننمود که نظراتش راجع به ژنتیک انسانی هم صحیح است.

لیسنکو کارش را در مناطق جنوبی شوروی به روی بذرها برای کوتاه‌کردن دوره‌ی کشت به منظور برداشت زودتر پیش از رسیدن زمستان آغاز نمود. او برای این کار دست به خیس کردن بذر پیش از کاشت برای رشد سریع‌تر زده و این روش را «خنک‌کردن دانه[2]» می‌خواند. او اغلب اقداماتش روی بذرها و دانه‌ها - مانند تکه‌کردن سیب‌زمینی پیش از کشت و خیساندن برخی دانه‌ها - را خنک‌کردن می‌خواند. بعدها مشخص شد که برخی از اقداماتش مانند «تبدیل گندم زمستانی به بهاره» چه نتایج فاجعه‌باری داشته‌اند. چون لیسنکو هرگز آمار را مورد توجه قرار نمی‌داد، معلوم نبود که واقعا اقدامات او چه اثراتی بر کشاورزی در روسیه گذاشت ولی مشخص است که سلطه‌ی او بر زیست‌شناسی و جلوگیری از تحقیقات ژنتیک - که در دیگر نقاط جهان موجب انقلاب در کشاورزی شده بود - به حتم موجب عقب‌ماندن شوروی شد.

لیسنکو طرفدارانی در اطرافش داشت که انتقادها را نادیده گرفته و با ارائه‌ی آمار و نتایج نادرست و غیرمطمئن راجع به موفقیت‌های او، امکان بررسی و آشکار شدن آثار واقعی کار او را غیرممکن می‌ساختند. ادعای او راجع به تبدیل گندم زمستانه به بهاره با یک سال تحقیق روی دو گونه گندم حاصل شده بود که یکی از آنها هم در جریان انجام آزمایش از میان رفته بود. لیسنکو به معترضانی که می‌گفتند چنین کاری نیازمند سال‌ها تحقیق روی هزاران گونه است می‌گفت که شوروی چنین وقتی برای ظرافت‌های دانشگاهی ندارد.

محققی تنبل بودن یک چیز است و تبدیل شدن به دیکتاتور در یک رشته‌ی علمی چیزی دیگر. اما لیسنکو چگونه این اقدام شگفت‌انگیز را انجام داد؟ لیسنکو سیاست‌مداری باهوش بود ولی اوضاع زمانه در موفقیت او تاثیر بیشتری داشت. پس از یکپارچه‌سازی استالین- که موجب کشتار صدها هزار کشاورز شد- و خشک‌سالی در اوکراین –که موجب مرگ میلیون‌ها نفر گشت- بسیاری از رعایا هم محصولاتشان را سوزانده و حیواناتشان را کشتند. در این دوره لیسنکو احساس کرد به علم کشاورزی شوروی نیاز وجود دارد. برخی بر این باورند که آثار این دوره شصت سال بعد هم در شوروی قابل‌مشاهده بوده است. بسیاری از بذرشناسانی که پیش از 1917 آموزش دیده بودند و برخی از دانشمندان جوان با یکپارچه‌سازی استالین - که موجب ویرانی روستاها گشته بوده - مخالف بودند. علاوه بر این، پیش‌زمینه‌ بورژوازی اغلب آنها رژیم را نسبت به عقاید ایدئولوژیک آنان بدبین کرده بود. اما لیسنکو به طور فوق‌العاده‌ای با اغلب زیست‌شناسان و بذرشناسان فرق داشت. او از خانواده‌ی رعیتی می‌آمد و در خدمت دولت شوروی بود. هرگاه حزب دستور کشت در منطقه‌ جدید یا محصولی نو می‌داد، لیسنکو به سرعت پیشنهادهای کاربردی برای انجام آن فراهم می‌نمود. روزنامه‌ها هم کارهای او را ستوده و منتقدانش را زیر سوال می‌بردند. در چنین فضایی، بذرشناسی رعیت‌زاده که قول انقلاب در کشاورزی شوروی می‌داد از ژنتیک‌دانانی که از سرعت زیاد و شواهد اندک می‌نالیدند، فرصت بسیار بیشتری برای پیشرفت داشت.

فردی که بیشتر به عنوان منتقد لیسنکو شناخته می‌شود، نیکلای واویلف[3] است. این زیست‌شناس معروف در دهه‌ بیست در سرتاسر جهان افرادی را برای جمع‌آوری گونه‌های گیاهی فرستاد. او که در خانواده‌ای بازرگان زاده شده بود، تحصیل‌کرده بود و به چند زبان سخن می‌گفت، همیشه کراوات و یقه‌ اتوکشیده‌ تاجران روسی را به تن داشت و همین امر در آن زمان مورد توجه منتقدانِ زاده شدهِ در طبقات پایین‌تر بود. او به طور ملایم از رژیم شوروی حمایت می‌کرد اما عمیقا نگران کشاورزی در کشورش بود. آثار او در زمینه‌ ژنتیک گیاهی بودند.  او در اولین ملاقات با لیسنکو، او را بذرشناسی کاربردی دید و نه یک نظریه‌پرداز زیست‌شناسی رقیب. او از مقابله با لیسنکو اجتناب می‌نمود زیرا می‌دانست اگر علنی با او مخالفت کند مطبوعات طرف بذرشناس رعیت‌زاده را خواهند گرفت نه استاد بورژوا را. بنابراین در ابتدا واویلف با او همکاری کرد و تا حدی هم تلاش‌های او را تحسین می‌نمود. او از خطر جاه‌طلبی لیسنکو و نفرتش از ژنتیک‌دانان باخبر نبود. او حتا از لیسنکو برای عضویت در آکادمی علوم اوکراین و آکادمی All-Union در مسکو دعوت نمود. لیسنکو با رد و انتقاد از این دعوت‌ها، اندکی بعد در 1935 در جلسه‌ای با حضور استالین، همسان کردن مباحث زیست‌شناسی با سیاست یکپارچه‌سازی استالین را ضروری دانست. او حملاتش علیه روشنفکران را با عذرخواهی از رعیت‌زاده بودن خودش همراه نمود و همین باعث شد که استالین در میان صحبت او بلند شده و فریاد بزند: «آفرین رفیق لیسنکو، آفرین!» او در همان سال از او واویلف به عنوان یکی از افرادی که موجب ویرانی کشاورزی در شوروی شده است نام برد. او مقاله‌ای با آی. آی. پرزنت[4] وکیل عضو حزب کومونیست منتشر کرد و در آن دو نوع زیست‌شناسی را معرفی نمود. زیست‌شناسی سوسیالیست خود و زیست‌شناسی بورژوازی واویلف.

از 1935 طرفداری از لیسنکو در جلسات مرتبط به کشاورزی و زیست‌شناسی در شوروی بالا گرفت. ای. آی. مورالف[5] جانشین واویلف در آکادمی علوم لنین شد و تلاش کرد میان ژنتیک و لیسنکوئیسم صلح برقرار کند. عدم موفقیت او با دستگیری و اعدام او و جانشینش جی. کی. میستر[6] آشکار می‌شود. در نتیجه برخی از یاران واویلف شروع به نوشتن اتهامات جعلی علیه واویلف کردند، تا بدین وسیله بتوانند زنده بمانند. واویلف در این زمان علنا شروع به انتقاد از لیسنکو کرد ولی دیگر دیر شده بود و چندان اثری روی افرادی که قدرت تغییر اوضاع را داشتند نداشت. تنها افراد بسیار شجاع مانند ای. اس. سربروسکی، ژنتیک‌دان برجسته و مارکسیسی صادق، توان انتقاد از لیسنکو را داشتند. در 1939، واویلف برای روشن کردن اهمیت ژنتیک به نمونه‌ موفق ذرت پیوندی در امریکا اشاره نمود و حتا اعتراضاتش را به حزب کومونیست برد.

طی سال‌های 1937 و 1938 بسیاری از دانشمندان –حتا برخی از طرفداران لیسنکو-  قربانی پاکسازی شدند. در این شرایط بسیاری حالت انفعالی به خود گرفتند و تنها واویلف بود که به اعتراضاتش ادامه داد. او در 6 آگوست 1940 در اوکراین دستگیر شد و به اتهام جاسوسی و برنامه‌ریزی ضدانقلاب محکوم به اعدام شد. دو سال بعد حکمش به بیست سال زندان کاهش یافت ولی سال بعد به دلیل سوءتغذیه در زندان ساراتف[7] جان خود را از دست داد. لیسنکو هرگز مسئولیت قتل واویلف را نپذیرفت. در سال 1987 پسر لیسنکو مقاله‌ای در خبر مسکو منتشر نمود که بر اساس آن وقتی از لیسنکو راجع به اتهامات وارده به واویلف سوال شده بود، او اظهار داشته که آنها اختلاف علمی دارند و راجع به فعالیت‌های ضدانقلابی او چیزی نمی‌داند. اما اگر این اظهارات را بپذیریم، تنها نشان از دروغ‌گویی لیسنکو دارد. زیرا او طی سخنرانی‌ها و جلسات مختلف واویلف را به خراب کاری در کشاورزی و زیست‌شناسی شوروی متهم نموده بود.

در دهه‌ی چهل، واویلف دیگر در صحنه‌ زیست‌شناسی شوروی حضور نداشت ولی قدرت لیسنکو هنوز کامل نبود. تدریس ژنتیک هنوز در شوروی ادامه داشت. پس از جنگ هم برخی دانشمندان - مانند فیزیک‌دانان - به دلیل مشارکت در پیروزی جنگی جایگاه بهتری یافته بودند و به نظر می رسید که شاید استالین دست از کنترل ایدئولوژیک دانشمندان بردارد.

اعمال اعضای خانواده در شوروی در سنجش افراد بسیار مهم شمرده می‌شد. بنابراین وقتی برادر لیسنکو ارتش را در زمان جنگ رها و سپس در غرب باقی ماند موجب شرمندگی شدید لیسنکو گشت. در سال 1948، او با انتقاد از سوی مقامات بسیار بالا یعنی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست روبه‌رو شد. در آن زمان یوری ژدانف[8] – فرزند یکی از یاران استالین و داماد او- عضو کمیته بود. او که شیمی خوانده بود و به زیست‌شناسی علاقه‌ی فراوان داشت، دانش علمی جامعی داشت و هنگامی که برخی از زیست‌شناسان به او از ویرانی‌های حاصل از کار لیسنکو اطلاع دادند، موضوع را بررسی و به این نتیجه رسید که لیسنکو در مخالفت با ژنتیک مندلی اشتباه کرده است. ژدانف طی یک سخنرانی در موزه مسکو –  لیسنکو در اتاقی مجاور به این سخنرانی گوش می‌داد- به این اشاره کرد که لیسنکو چنان که قول داده کشاورزی را در شوروی بهبود نبخشیده و از اقدامات ژنتیک‌دانان برای پیشرفت آن نیز جلوگیری کرده است. لیسنکو در موزه به مقابله با ژدانف نپرداخت، ولی در 17 آوریل 1948 نامه‌ای به استالین و آندری ژدانف –پدر ژدانف- نوشت و از رفتار او انتقاد نمود. در این نامه او با پیش گرفتن شیوه همیشگی‌اش شکایت نمود که عده‌ای جلوی کارهای اجرایی او برای کمک به کشاورزی را می‌گیرند و هنگامی که فردی با رتبه بالا مانند ژدانف از او انتقاد می‌کند دیگران باور می‌کنند که چنان ادعاهایی درست است. مدتی بعد استالین او را به ملاقاتی فراخواند. در این جلسه استالین از لیسنکو خواست که چاره‌ای برای کمی محصولات کشاورزی در شوروی بیاید. لیسنکو از یک گندم جدید سخن گفت که پنج تا ده برابر بیشتر بار می‌داد و خواست که آن را به یاد استالین نام‌گذاری نماید. این ملاقات موجب شد که استالین او را رئیس زیست‌شناسی در شوروی نماید و در آگوست 1948، در جلسه‌ آکادمی علوم کشاورزی، استالین ژنتیک را در شوروی ممنوع نمود. سخنرانی لیسنکو در این جلسه توسط خود استالین ویرایش شده بود.

«گندم چندشاخه‌ی استالین» معجزه نکرد و حتا تازه هم کشف نشده بود. این گندم که از زمان مصر باستان وجود داشت، آفت‌های زیاد و پروتئین کمتری داشت. لیسنکو ادعا کرد که این مشکلات را از میان برداشته است. او چند مزرعه‌ای را که با هزینه‌ی زیاد آفت‌زدایی شده و پربار بود به ماموران دولتی نشان داد. دانشمندان مستقل حق آزمایش کردن به روی آن را نداشتند. روزنامه‌ها هم کارهای او را با سروصدا موفقیت‌آمیز خواندند.

در این دوره موسسات ژنتیک بسته و سه هزار زیست‌شناس اخراج شدند و برخی از آن‌ها مانند دی. ای. سابینین[9] دست به خودکشی زدند. در دهه‌ پنجاه و شصت پس از مرگ استالین لیسنکو بنا به دلایلی جایگاهش را از دست داد. اول اینکه برخی از زیست‌شناسان شروع به انتقاد از او نمودند و خروشچف – با وجود این که خود طرفدار لیسنکو بود- هم اجازه نقد به لیسنکو را داد. با مرگ خروشچف در 1964 لیسنکو بزرگ‌ترین حامی‌اش پس از استالین را از دست داد. دوم اینکه زیست‌شناسان و مقامات اداری از انقلاب کشاورزی در غرب که مبتنی بر ژنتیک بود بیشتر آگاه شدند. دلیل سوم این بود که شکاف میان ادعاهای لیسنکو و نتایج کارش در مزرعه‌اش نزدیک مسکو هرچه بیشتر معلوم شد. لیسنکو چنین جایگاهش را از دست داد. اما هنوز (دهه‌ی 90) آثار کارهای او باقی‌ است. ژنتیک که در دهه‌ی بیست در شوروی دانشمندان سرشناسی مانند واویلف، کلتسف[10] و چتریکف[11] داشت، در دهه‌ی پایانی قرن بیستم در تقلای بازسازی خود است.


لورن گراهام (Loren Graham) مورخ علم آمریکایی است که آثار زیادی درباره علم و تکنولوژی در شوروی سابق وروسیه امروزی تالیف کرده است. وی در دانشگاههای ام آی تی و هاروارد به تدریس و تحقیق پرداخته است مشخصات کتاب:

Science in Russia and Soviet Union: A Short History, Loren R. Graham, Cambridge University Press, 1993







[1] The big break
[2] Vernalization
[3] Nikolai Vavilov
[4] I. I. Prezent
[5] A. I. Muralov
[6] G. K. Meister
[7] Saratov
[8] Iurri Zhdanov
[9] D. A. Sabinin
[10] Kol’tsov
[11] Chetverikov 

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما