Saturday, August 27, 2016

آیا زنان، مرزها، و جامعه وجود دارند؟


آیا زنان، مرزها، و جامعه وجود دارند؟

دموکریت در یونان باستان گفته بود فقط اتم و فضای خالی وجود دارد و مابقی چیزها گمان یا قرارداد هستند. دیدگاهی شبیه به دیدگاه او در فلسفه معاصر، فیزیکالیسم نامیده می‌شود. دیدگاهی که می‌گوید واقعیت بنیادین جهان ذراتی فیزیکی هستند و هر چه وجود دارد یا خود فیزیکی است یا در نهایت قابل فروکاهش به ذرات فیزیکی هستند. بنابراین، در این نگاه نیز آنچه واقعی است ذرات فیزیکی است و هر آنچه غیر از ذرات فیزیکی اصالت ندارد. ولی احتمالا شما خواهید گفت که ارزش‌هایی مانند آزادی و برابری در سطح ذرات فیزیکی معنایی ندارند، آیا این بدان معناست که آزادی و برابری با بردگی و جامعه طبقاتی ارزش یکسانی دارند؟ پاسخ منفی است.

ما با سطح تبیین مسائل و پدیده‌ها مواجه هستیم. آزادی، برابری، عشق و هر مفهوم دیگری را که برای ما مهم است را می‌توانیم در سطوح متفاوت تبیین کنیم. مثلا عشق را در نظر بگیرید، عشق را می‌توان به عنوان یک تجربه شخصی و سوبژکتیو آنچنان که تجربه کرده‌ایم تبیین کنیم یا می‌توانیم از منظر سوم شخص وقتی شخصی عاشق می‌شود تغییرات هورمونی او را بررسی کنیم، شاید در آینده بتوانیم عاشق شدن را در سطح ذرات فیزیکی با کمک فیزیک تبیین کنیم! ولی بعد سوبژکتیو تجارب ما را نمی‌توان در علوم طبیعی نشان داد یا بررسی کرد. چرا که عیار علوم طبیعی و به طور خاص فیزیک به میزان بهره آن از واقعیت و عاری بودن آن از ارزش‌ها است. بُعدِ سوبژکتیو و تجربه زیسته ما برای خودمان خیلی مهم است، چگونه ممکن است عشق برای شخصی مهم باشد اگر عشق صرفا پدیده‌ای فراگیر باشد که برای همه به یک شکل و به یک نوع رخ می‌دهد؟ همچنین برخی از سطوح تبیین برای برخی از پدیده‌ها ساده‌تر هستند. نشان دادن فعل و انفعالی که در سطح ذرات بنیادین در حین عاشق شدن شخصی رخ می‌دهد با فرمولی ریاضیاتی قطعا کاری ساده نیست.

بنابراین، اگر مانند فیزیکالیست‌ها بپذیریم که در نهایت تنها ذرات بنیادین وجود دارند، می‌توانیم بگوییم در جهانی مادی که همه چیز از ذرات بنیادین فیزیکی تشکیل شده است، تنها راه مقوله بندی پدیده‌ها، مقوله‌های موجود در علم فیزیک نیست. بنابراین وقتی ما از مرز کشورها، زنان، و جامعه صحبت می‌کنیم با مقوله‌هایی غیرفیزیکی صحبت می‌کنیم (مرز داشتن، زن بودن، جامعه)  ولی در مورد پدیده‌هایی که در نهایت از چیزی جز ذرات فیزیکی تشکیل نشده‌اند صحبت می‌کنیم. یعنی مرز کشورها، زنان و جامعه همگی در نهایت از ذرات فیزیکی تشکیل شده‌اند نه مثلا روح یا ذهن غیرفیزیکی یا امثالهم.

خب پس تعریف مرز، زن و جامعه هر یک مقوله‌هایی در زبان ما انسان‌ها هستند که محتوای قرار گرفته در این مقوله‌ها در نهایت فیزیکی است. حال ممکن است کسی بگوید که خب اگر واقعا اینجوری است پس می‌توانیم مقوله‌های کاملا متفاوتی تعریف کنیم، چرا که در نهایت همه این مقوله‌ بندی‌ها، مقوله‌هایی هستند که قرار است ذرات فیزیکی در آنها قرار بگیرند. بنابراین، مثلا می‌توانیم اصلا مقوله زن و مرد را حذف کنیم و جنسیت افراد را چه سطح اجتماعی آن (یعنی باورها، آداب و سننی که در جوامع متفاوت با جنسیت مرتبط است) و چه در سطح بیولوژیک آن (یعنی بخشی از زنان یا مردان که با مقوله‌هایی مانند هورمون، سلول و ژن یا دیگر مقوله‌های به کار گرفته شده در علوم بیولوژی سر و کار دارد) را به عنوان مفهومی مشکل آفرین کنار بگذاریم. یا به همین شکل می‌توانیم بگوییم وجود طبقات اجتماعی مشکل آفرین است، یا تبعیض جنسیتی فاجعه است، مرزها عامل جنگ هستند، و بنابراین بیاییم بر قراردادی بودن طبقات، جنسیت، و مرز تاکید کنیم تا دیگران بفهمند که جدی گرفتن این مفاهیم باعث شده ما بدبختی‌هایی که داریم را داشته باشیم.

ولی این شیپور را از سر گشاد زدن است. در جهانی که کارگر بودن یا زن بودن یعنی تجربه تبعیض سیستماتیک و در جهانی که برای یک میلیمتر جا به جایی مرزها زنان، کودکان و مردان بی‌گناه بسیاری کشته یا آواره می‌شوند صرف تکرار این دیدگاه فیزیکالیستی که جنسیت، طبقه و مرز وجود ندارند و قراردادی هستند کمکی به حل مسئله‌ای که درجهان واقع با آن مواجه هستیم نمی‌کند. بله در سطح ذرات فیزیکی مرز، جنسیت، و طبقه و تمام مقوله‌هایی که به انسان بودن ما مرتبط است مانند آزادی و برابری و غیره وجود ندارند. ولی این صحبت جدیدی نیست و دموکریت آن را بیش از دو هزار سال پیش مطرح کرده است. در این حدودا دو هزار سال شاهد بودیم که بسیاری از قراردادها تغییر کرده‌اند و گمان‌هایی جای گمان‌های دیگر را گرفته‌اند. البته این تغییرات گاه با خون‌ریزی، مقاومت، و جنگ بدست آمده است. مثلا حقوق زنان را در نظر بگیرید، برای اینکه زنان با مردان به برابری برسند مبارزه‌های زیادی صورت گرفته و می‌گیرد. با تغییر شرایط اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی-سیاسی برخی از آنچه قرارداد می‌نامیم می‌تواند دستخوش تغییر شود ولی برخی از قراردادها حتی با چنین تغییراتی نیز ثابت خواهند ماند. مثلا اینکه ما اجسام را رنگی می‌بینیم به رغم اینکه رنگی در طبیعت وجود ندارد. رنگی دیدن جهان قراردادی نیست که بتوان با تغییرات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی تغییرش داد. این کار ممکن است از طریق مهندسی ژنتیک میسر باشد!

حالا مقوله‌ «زن» که از آن برای ارجاع به برخی از انسان‌ها استفاده می‌کنیم را در نظر بگیرید. اگر بگوییم کلا «زن» وجود ندارد و بنابراین اصلا زن و مرد بودن افراد را در نظر نمی‌گیریم آنگاه اگر در جامعه‌ای تبعیض رخ دهد نمی‌توانیم با استناد به حقوق زن یا حقوق بشر به طور کلی مانع از تبعیض شویم. بنابراین، بیان کردن اینکه «زن انسان است» نگاهی ذات گرایانه به زن است، ولی ذات‌گرایی مینیمال، در عوض می‌توانیم هرجا که به زنی ظلم شد یا حق او خورده شد از حق انسانی او دفاع کنیم. در حال حاضر زنان بچه دار می‌شوند و برای این امر باردار می‌شوند. ممکن است در آینده شرایطی فراهم شود که بدون بارداری، بچه‌ها به دنیا بیایند. تا آن زمان، زنانی که می‌خواهند بچه دار شوند (نه صرفا مادر اجتماعی)، باردار خواهند شد بنابراین بهتر است برای این واقعیت حقوق و ملاحظاتی را لحاظ کنیم تا به زنان ظلم نشود. مثلا از محل کارشان به دلیل بچه دار شدن اخراج نشوند یا مرخصی بدون حقوق در زمان بچه‌دار شدن به زنان داده شود و غیره. [سلی هزلنگر (فیلسوف فمنیست تحلیلی) نیز برای جلوگیری از تبعیض و از بین بردن تبعیض علیه زنان در زمینه انتولوژی جنسیت (جنسیت چیست یا چگونه پدیده‌ای است) کار می‌کند، (طبعا او از از منتقدان جدی جودیت باتلر است).]

در سطح ذرات بنیادین، «جامعه» نیز وجود ندارد. ولی در سطح بررسی و تبیین جامعه‌شناختی مفهوم «جامعه» وجود دارد و به عنوان مقوله‌ای به کار گرفته می‌شود که در نهایت دنیای فیزیکی را مقوله‌بندی می‌کند، یعنی انسان‌هایی که در نهایت از ذرات فیزیکی و نه روح یا ذهن یا هر چیز غیرفیزیکی ساخته شده‌اند. با انکار جامعه کمکی به حل مسائل اجتماعی نمی‌کنیم. البته کاملا مشخص است که برخی از تعریف‌هایی که از جامعه و رابطه آن با فرد ارائه می‌شود مشکل دار هستند ولی برای مقابله با این مسئله باید این رابطه را بازتعریف کرد نه اینکه کلا پدیده‌ای به نام جامعه را نفی کنیم. چرا که با نفی جامعه، سطحی از تبیین، یعنی تبیین جامعه شناختی را حذف می‌کنیم. شاید در آینده شرایط زندگی ما انسان‌ها تغییراتی کند که انکار کردن یا نکردن وجود پدیده‌ای به نام جامعه هیچ گونه عواقبی نداشته باشد و صرفا یک تفنن و هنرمندی به حساب بیاید. در آن صورت اگر کسی بگوید «جامعه وجود ندارد» اساسا به توهمی اشاره می‌کند که اشاره کردن به توهم بودنش هیچ‌گونه تفاوتی در واقیت اجتماعی یا فردی افراد ندارد. ولی تا آن زمان بهتر است به روابط فرد و جامعه به شکلی فکر کنیم که هر فرد، هر انسان واقعی دارای گوشت و پوست زندگی بهتری داشته باشد.

مرز کشورها نیز چنین است. در حال حاضر امکان اینکه بتوانیم مرزها را برداریم و همه در دهکده‌ای جهانی با هم زندگی کنیم وجود ندارد. شاید زمانی برسد که بی‌معنی بودن مرزها به دلیل بی‌اهمیت بودن آنها در زندگی ما قابل پذیرش شود. ولی مادامی که مرزها در جهان محل جنگ، خونریزی، و توطئه هستند تاکید بر توهم بودن آن هیچ کمکی به مسئله نخواهد کرد. خون انسان‌ها ریخته خواهد شد و درد و رنج انسان‌ها مطرح است. هرگاه روابط تولید، یا تغییرات فرهنگی یا هر عامل دیگری شرایط را برای بی‌اهمیت در نظر گرفتن مرزها فراهم کرد در دنیایی بدون مرز زندگی خواهیم کرد ولی مادامی که آن شرایط فراهم نشده است باید به شرایطی فکر کرد که بتوان با وجود مرزها شرایط انسان‌ها را بهبود ببخشیم و جنگ‌ها را کاهش دهیم و کم تلفات تر کنیم و غیره.

برای همین هم هست که بسیاری در تاریخ به بازتعریف مفاهیمی مانند مرز، زنان و جامعه پرداخته‌اند، چرا که همچنان شرایطی وجود داشته که نمی‌شد به این مقوله‌ها بی‌تفاوت بود ولی در عین حال تعریف‌های قدیمی‌تر از این مفاهیم دیگر کارایی نداشتند.

حتی «قرارداد اجتماعی» نیز همانطور که هیوم در سده هجدهم میلادی اشاره کرده بود به دلیل محدودیت منابع شکل گرفته است. بنابراین، ممکن است زمانی منابع به حدی زیاد شوند که خود قرارداد اجتماعی غیرضروری شود. در حال حاضر احتمالا ما هیچ ایده‌ای نداریم در جهانی که قرارداد اجتماعی وجود ندارد چگونه می‌توان زندگی کرد. ولی شرایط زندگی ما انسان‌ها می‌تواند به شکلی پیش برود که برخی قراردادها و گمان‌ها ضرورتشان را از دست بدهند. به عبارتی زمانی که شرایطی بوجود بیاید که تعبیض و بی‌عدالتی امکان بروز پیدا نکنند می‌توانیم صحبت کردن از حقوق بشر به طور عام و حقوق زن به طور خاص را متوقف کنیم، یا زمانی که مطئمن باشیم نبود مرز به امنیت و ثبات بیشتری می‌انجامد مرزها را برداریم و زمانی که انکار جامعه به معنای بهتر شدن وضعیت همه افراد شد (نه صرفا گروهی خیلی محدود) مفهوم جامعه کارآیی خود را از دست خواهد داد. این اتفاقی است که مشابه آن نیز تا به حال نیز افتاده است. مثلا سرمایه‌داری باعث شد زنان وارد بازار کار شوند و این امر باعث شد کلیشه‌های جنسیتی به چالش کشیده شوند و خانه‌دار ماندن همه زنان به عنوان یک ضرورت اجتماعی در نظر گرفته نشود.

در غیر اینصورت به نظر می‌آید ما تنها داریم به این نکته اشاره می‌کنیم که در نهایت با تغییر کردن شرایط (اعم از تغییرات فرهنگی و روابط تولید و ژنتیک) بسیاری از آنچه که برای ما مهم و ضروری به حساب می‌آیند از بین خواهند رفت. هر کسی که با فیزیکالیسم موافق باشد می‌تواند در عین حال بپذیرد که باید به واقعیت‌های اجتماعی نیز پرداخت و سعی کرد شرایط خود و دیگر انسان‌ها را در دنیای واقعی بهبود ببخشیم. توجه نکردن به واقعیت‌ها، رادیکالیسم را به فعالیتی انتزاعی تحت عنوان «رادیکالیسم برای رادیکالیسم» تبدیل خواهد کرد. در سطح مفهومی رادیکال‌ترین ایده این است که بپذیریم همه چیز قرارداد و گمان است به جز ذرات بنیادین فیزیکی مفهومی که بیش از دو هزار سال پیش مطرح شده است. در قرن بیست و یکم باید به واقعیت‌های اجتماعی و موانع اصلی استقرار ایده‌آل‌ها در واقعیت بپردازد. درست است، مفاهیم جنسیت، مرز، و جامعه در نهایت مقوله‌هایی هستند که در علم فیزیک به کار نمی‌روند و از منظر فیزیکالیستی این مقوله‌ها واقعیت بنیادین را طرح نمی‌کنند. ولی تکرار این موضع بدون توجه به واقعیت اجتماعی مسائل اجتماعی را کم‌رنگ نمی‌کند. با تکرار کردن موضع فیزیکالیستی نمی‌توانیم حقوق زنان، مشکل آوارگی و جنگ و مشکلات اجتماعی مانند فقر و تبعیض را حل کنیم.

پ.ن

و البته شما می‌توانید فیزیکالیست نباشد، یا می‌توانید فیزیکالیست باشید و بر این باور باشید که همه ارزش‌ها فرهنگی و اجتماعی نیستند و ریشه در طبیعت و ژن‌های بشر دارند و .... بنابراین برخی بر این باورند که مثلا مرز و قلمرو داشتن صرفا امری فرهنگی-اجتماعی نیست. 

Thursday, August 25, 2016

طغیان توده‌ها و ماجرای نفیسه کوهنورد



خوزه ارتگا یی گاست کتابی با عنوان «طغیان توده‌ها» دارد. کتاب او هرچند در مورد دنیای مجازی نیست ولی می‌توان به خوبی با توجه به تجارب این روزهای دنیای مجازی ربطی بین این کتاب و این دنیا برقرار کرد. او در این کتاب با تقسیم جامعه به دو بخش توده‌ها و اقلیت‌ها، توده را این گونه تعریف می‌کند: گروهی از انسان‌ها که به عنوان یک گروه وجه تمایزی ندارند. توده افرادی غیر قابل تمایز هستند که هر یک به تنهایی کلیشه توده‌ای که عضو آن هستند را بازتولید می‌کند. توده افرادی هستند که دقیقا مثل هم هستند و تفاوتی با دیگر اعضای توده ندارند و نه تنها با این قضیه مشکلی ندارند که خیلی هم خوشحالند که با بقیه یکسان هستند. تفاوت بین «اقلیت» و «توده» تفاوت بین طبقات بالا و پایین، غنی و فقیر نیست، بلکه تفاوت بین افرادی است که تصمیم دارند از خود توقعی بیش از همانندی با دیگران داشته یا نداشته باشند و از این همانندی رضایت داشته یا نداشته باشند. 

مکان‌ها و بخش‌هایی از جامعه در گذشته هر یک به گروههایی خاصی تعلق داشتند، ولی در حال حاضر توده‌ها می‌توانند از همه مکان‌ها و بخش‌های متفاوت جامعه بهره ببرند. در کشورهایی مانند ایران نیز شاهد هستیم که همه مکان‌ها، سینما، تئاتر، کنسرت موسیقی، پارک، و ... دیگر به گروه یا اقلیت‌های خاصی اختصاص ندارد. بخشی از دموکراسی همین است که افراد متفاوت فارغ از اینکه به کدام گروه اجتماعی تعلق دارند بتوانند از همه مکان‌ها و بخش‌های جامعه استفاده کنند.  خوزه ارتگا یی گاست می‌گوید تعداد افراد تغییر چندانی نکرده است، ولی یک تفاوتی که رخ داده این است که در گذشته افراد زندگی مشترک این چنینی نداشته‌اند و از همدیگر جدا بودند. هر کسی در روستا، ده، یا همسایگی شهر خود زندگی می‌کرد ولی در هر حال حاضر هر جا که برویم، حتی مکان‌هایی که در گذشته مختص گروههای کوچکی بود، تنوع افراد را می‌بینیم و این کاملا مشهود است. اینکه همه می‌توانند از موزه‌ها و پارک‌ها و سینما و غیره استفاده کنند مشکلی ندارد و خوب است. مشکل دوران ما فرهنگ توده‌ای است، که به پیروزی افکار توده‌ای می‌انجامد. در گونه‌های قدیمی‌تر دموکراسی، به خاطر اصول لیبرال و حکمرانی قانون، اقلیت‌ها نیز می‌توانستند زندگی کنند و نظرات خود را داشته باشند. در واقع اصول لیبرال و حکمرانی قانون، در عمل بیشتر از افراد صاحب امتیاز محافظت می‌کرده، ولی از افرادی که فاقد امتیاز بوده‌اند نیز حمایت‌هایی می‌کرده است. ولی امروز شاهد نوعی هایپردموکراسی هستیم که توده‌ها به صورت مستقیم و خارج از قانون عمل می‌کنند و خواسته‌های خود را دیکته می‌کنند. برخلاف دوران دموکراسی که توده‌ها باور داشتند که اقلیت‌ها به رغم مشکلات و کاستی‌هایی که دارند بر مسائل تخصصی اشراف بیشتری دارند و می‌توانند مسائل را بهتر حل کند ولی در حال حاضر توده‌ها بر این باورند که باید ایده‌هایی که خودشان در کافه‌ها خلق می‌کنند یا حاصل ولگردی در فیس بوک یا گوگل پلاس است را به شکل قانون در بیاروند. در گذشته برای حکمرانی کردن به کشور و جامعه، نیاز به تخصص داشتن پذیرفته شده بود و توده ها از آنجایی که چنین تخصصی را در خود نمی دیدند به دنبال حکمرانی سیاسی نبودند ولی در حال حاضر توده‌ها همه جا را قابل اشغال می‌دانند. دوران ما دوران حکمرانی توده‌هاست، حتی در قلمروهایی مانند روشنفکری نیز چنین پدیده‌ای را شاهد هستیم. توده‌های روشنفکری شکل گرفته که همگی شبیه هم هستند، مثلا شاعران و نویسندگان مورد علاقه آنها همگی یکی هستند و از یکدیگر قابل تمایز نیستند. 

در چنین جوی، هنگامی که شخصی می‌خواهد مطلبی بنویسد که به خاطر سالها مطالعه و تحقیق در آن زمینه تخصص پیدا کرده است باید به خاطر داشته باشد که افرادی از جایگاه توده‌ای خود به قضاوت مطلب او خواهند پرداخت و این توده هر جا بخواهد استاندارد خود را به متن تحمیل می‌کند. توده‌ها هر چه را متفاوت باشد از بین می‌برند، هر آنچه که کیفیت خوب، نشان دهنده فردیت خالق آن و منتخب باشد را از بین می‌برد. هر کسی که عضو توده‌ها نباشد و مانند آنها فکر نکند در معرض طرد شدن و تنها ماندن قرار می‌گیرد. فضای مجازی و شبکه‌های مجازی به توده‌های بی‌شکل و بی‌هویت فعلی این امکان را داده تا به آنچه ذهنیت توده‌ای آنها نمی‌پذیرد، حمله کنند. مصداق‌های نسبتا معروف این مسئله را می‌توان در حمله‌های دسته جمعی به صفحات فیسبوکی هنرپیشه‌ها و فوتبالیست‌ها دید. اغلب حمله‌ها به صفحه‌های هنرپیشه‌ها و فوتبالیست‌ها احساساتی بودنشان کاملا مشخص است مثلا زدن گل به تیم مورد علاقه گروهی باعث شده این گروه به آن فوتبالیست حمله کنند، یا مثلا انتثاد از یک سلبریتی باعث می‌شود طرفداران این شخص به صفحه شخصی حمله کنند. توده‌ای بودن این موارد بسیار مشهود است. ولی این مسئله هنگامی خطرناک‌تر می‌شود که توده‌هایی بخواهند در مسائل مهم مانند سیاست یا علم نظرات خود را تحمیل کنند. در چنین مواردی این افراد با فحاشی، تهدید، برچسب زدن، و لشکر کشی سعی می‌کنند یک دیدگاه تخصصی را که با سلیقه آنها همخوان نیست را سرکوب کنند. با این تفاوت بزرگ، سرکوب شدن نظرات تخصصی می‌تواند برای همه ما به عنوان اعضای یک جامعه خطرناک باشد. تصور کنید افرادی که هیچ تخصصی در مورد علم ندارند بخواهند علم و شبه علم را تعیین کنند!


 نمونه بسیار جالبی که حدودا دو هفته پیش روی داد مورد نفیسه کوهنورد بود. کوهنورد در مورد جنگ سوریه  نظری داد. گذشته از اینکه نظر او چه بود، کوهنورد مدت‌ها با مسئله سوریه و جزییات آن درگیر است و به عبارتی در مسئله سوریه او جز اقلیت‌ها است که می‌تواند نظر تخصصی دهد. ولی حمله توده‌ها به صفحه او و فحاشی و تهدید باعث شد او پست خود را پاک کند. با توده‌هایی مواجه هستیم که در والیبال، جنگ، هنر، تجارت بین الملل، سبزیجات و ... خود را دارای تخصص می‌دانند، و شب و روز با محکوم کردن در و دیوار جهان به خود حس خودبرتربینی اهدا می‌کنند و مشغول درمانی گروهی هستند. این افراد از لایک، پلاس و قلبِ دیگرانی که همچون خودشان هیچ تخصصی - در زمینه‌هایی که در آنها اظهار نظر می‌کنند - ندارند، خوشحال هم می‌شوند، و از اینکه شبیه همدیگر هستند و افکار و عقاید یکسانی دارند لذت می‌برند، و البته گاهی این شبیه همدیگر بودن را دلیلی بر تخصصی بودن یا درست بودن نظرات خود در نظر میگیرند! بازتولید ذائقه توسط توده هم نمیتواند ذائقه را تبدیل به تخصص کند.

هیچ ایرادی ندارد که هر یک از ما در همه این زمینه‌ها نظری داشته باشیم، صرف نظر داشتن می‌تواند نشان دهنده کنجکاوی یا علاقه‌ به موضوع باشد که با پیگیری به آگاهی تبدیل شود، آنچه ایراد دارد این است که ما خود را در تمام این زمینه‌ها دارای تخصص بدانیم، چرا که نتیجه این امر این می‌شود که وقتی متخصصی در زمینه‌ای نظر می‌دهد توده‌های متوهم با حمله به او نظر تخصصی او را سرکوب می‌کنند. از آنجایی که توده‌ها تخصصی ندارند و به بررسی شواهد و دلایل نمی‌پردازند، یکسان فکر کردن آنها و پیروی کورکورانه از یک سری باورهای کلیشه‌ای چندان پدیده عجیبی هم نیست. آنچه خطرناک می‌شود این است که این توده‌ها سعی دارند با ارعاب و تهدید نظرات متخصص‌ها را سرکوب کنند. این بدان معنا نیست که هر کس نظری تخصصی داد بقیه باید چشم بسته آن را بپذیرند بلکه صرفا به این معناست که نظرات تخصصی ذائقه‌ای یکی نیستند. نظرات تخصصی مبتنی بر شواهد، دلیل و قواعدی هستند و از این رو باید تا حد امکان از افراد متخصص شواهد و دلیل مطالبه کرد نه اینکه هر گاه هر چه برخلاف ذهنیت توده‌ای گروهی مطرح شد آن را سرکوب کنند. در مواجهه با پست کوهنورد هم می‌شد از او درخواست توضیح بیشتر، شواهد و دلیل کرد، ولی ذهنیت توده‌ای مانع از این امر شد. جهان ما انسان‌ها پیچیده‌تر از واکنش ذائقه‌ای به طعم غذاست است، باید جلوی تبدیل شدن مسائل تخصصی به امور ذائقه‌ای مانند «دوست نداشتن مزه قرمه سبزی» ایستاد، حتی اگر ذهنیت توده ای بخواهد این نظر را نیز سرکوب کند!

Tuesday, August 23, 2016

اخلاق پزشکی

مارک دانیلز
برگردان: زهیر باقری نوع‌پرست

اخلاق پزشکی احتمالا زمانی که بقراط در سوگند معروفش وظایف پزشکان را تعیین کرد آغاز شد. رابطه بین پزشک و بیمار قیم‌مآبانه بود، که در آن پزشکی مطلع تصمیم‌هایی در جهت منافع بیمار ناآگاه می‌گرفت. سوگندی که توسط تمام پزشک‌ها یاد می‌شد، سده‌ها بدون تغییری قابل توجه باقی ماند، هرچند در دهه‌های اخیر به روز شده است.

دادگاههای نورنبرگ پس از جنگ جهانی دوم اخلاق پزشکی را به کانون توجه تبدیل کرد. چگونه ممکن بود که پزشکان متخصصی مانند جوزف منگل چنان کارهای وحشتناکی در اردوگاههای کار اجباری آلمان نازی انجام دهند؟ با اطلاعاتی که در آزمایش‌های وحشتناک او روی بیماران گردآوری شده چه باید کرد؟ آیا باید از آنها در راستای منافع بشریت بهره گرفت؟ یا باید آنها را به نشان احترام به مردگان و میل به پاک نگه داشتن پزشکی سوزاند؟

هالوکاست تاثیر بسزایی در پیشرفت اخلاق پزشکی داشت. استدلال پزشکان نازی این بود که رنج گروهی از انسان ها برای منفعت گروهی دیگر موجه است. در واکنش به این مسئله، سیستم‌های اخلاقی که بر حق بیمار تاکید می‌کردند در اخلاق پزشکی مورد توجه قرار گرفتند: یعنی دکترین اخلاقی آمریکایی حقوق طبیعی و اخلاق وظیفه امانوئل کانت. در واکنش به این پسرفت اخلاقی بود که پیشرفت‌های پزشکی و فناوری‌های جدید آن توسط افکار عمومی و دادگاههای قانون قضاوت می‌شد. از این رو پزشک‌ها در مواجهه با تصمیم‌های بحث برانگیز و تصمیم گرفتن بر سر اینکه حق چه کسانی را به چه کسانی ترجیح دهند، خود را در حال توجه به حق و حقوق بیمار می‌یابند.

یکی از اولین بیمارستان‌هایی که دستگاه دیالیز در اختیار داشت، بیمارستان سوئدی در شهر سیاتل آمریکا بود، که برای تصمیم گیری بر سر اینکه به چه کسانی باید امکان استفاده از این خدمات داده شود و بدین شکل جان آنها نجات داده شود، به چنان مشکل اصلی تبدیل شد که در سال 1962 آنها یک کمیته ویژه اخلاقی تشکیل دادند. از آن زمان، کمیته‌های اخلاقی در جهان مرسوم شده‌اند و به بخشی ثابت از بیمارستان‌ها تبدیل شده‌اند.

قلمروی موضوع و جستجو برای نظریه

چند موضوع که به رابطه بین بیمار و پزشک مرتبط هستند اخلاق پزشکی مدرن را در تسخیر خود دارند: آنها شامل وظیفه درمان کردن، رازداری و صداقت می‌شوند. مسائل دیگری که مطرح شده‌اند عبارتند از: آزمایش‌های پزشکی روی انسان‌ها با یا بدون اطلاع خود آنها، پرداختن به فوریت‌های سلامت عمومی، و مسئله انتفاع. پیشرفت‌های تکنولوژیک دسته جدید از مشکلات درست کرده‌اند. این مشکلات به طرح پرسش در رابطه با توانایی تصمیم‌گیری بیمارانی که به لحاظ ذهنی ناکارآمدی دارند (در روانپزشکی)، یا کودکان (در پزشکی کودکان)، یا افرادی که هنوز به دنیا نیامده‌اند (در پزشکی ژنتیک) انجامیده است.

این مسائل متعدد از چندین بعد بررسی می‌شوند، که یکی از این ابعاد بعد فلسفی است: و تصمیم‌ها بر اساس استدلال‌های اخلاق حق محور (کانتی)، اخلاق فایده گرا، و اخلاق فضیلت گرا (ارسطویی) داوری می‌شوند.
مثال سقط جنین را بررسی کنیم، رویکرد حق‌محور حق مادر و کودک به دنیا نیامده را تعیین می‌کند و سپس برای تعیین کردن اینکه حق کدام یک باید چیره شود تلاش میکند. رویکرد فایده گرا تلاش میکند شادمانی مادر را در برابر شادمانی کودک به دنیا نیامده مقایسه کند. رویکرد فضیلت گرا به بررسی این مسئله می پردازد که یک زن چگونه خود را می فهمد و چگونه زندگی را برای زیستن میخواهد؛ سپس بررسی می کند که چگونه تصمیمی که خواهد گرفت زندگی او را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

رویکردهای دیگری نیز وجود دارند: فمنیسم به شکل فزاینده‌ای به واسطه نقد ماهیت مردانه نقش تصمیم گیرنده پزشک تاثیرگذارتر میشود. مکتب فکری که بر مبنای رویکرد کارول گیلیگان بنا نهاده شده، احترام گذاشتن به تفاوت ها را ترویج می کند و به ما توصیه میکند به این توجه کنیم که افراد چگونه به خود در روابط شان با دیگران می نگرند. هر مورد بر اساس امتیازهای متفاوتی که توسط بیمار مشاهده می شود قضاوت می شود. مانند رویکرد ارسطویی، این رویکرد به این پرسش که پزشک ها چگونه باید عمل کنند نمی پردازد، بلکه به این پرسش که بیماران چگونه باید زندگی کنند می پردازد. 

نگاهی به درس‌های اخلاق پزشکی که به پزشک‌ها در انگلستان، استرالیا، و آمریکا تدریس می شود نشان می دهد که تنها رویکردی که به کار گرفته می شود رویکرد اخلاق حق محور است. این رویکرد، با توجه به اینکه افراد را به عنوان غایت در نظر می گیرد و نه به عنوان وسیله، و به خودمختاری افراد احترام میگذارد، توسط برخی از نظریه پردازان اخلاق مدرن مانند بیچم ، چیلدرس و انگلهارت به کار گرفته شده است. 

نظریه اخلاقی مدرن مشهوری که توسط بیچم و چیلدرس (1) مطرح شده است، چهار اصل را پیشنهاد میکند که بر اساس آنها باید مسائل را بررسی کرد: نیکوکاری، پرهیز از آسیب زدن، احترام به خودمختاری و در نهایت عدالت. این اصول بر اساس ترکیبی از اخلاقی عموما وظیفه محور با گونه‌ای از دریافت شهودی از اینکه پزشکی چگونه باید اعمال شود بنا نهاده شده اند. این رویکرد خیلی تاثیرگذار بوده و بسیار مورد بحث واقع شده است. مواردی که دو یا چند اصل با یکدیگر تداخل پیدا می کنند تا حدودی مشکل آفرین هستند، همانطور که اصولی که انتخاب کرده اند چنین است! تعریف آنها از عدالت نیز بحث برانگیز است. 

نباید به این نتیجه رسید که کانت مهم‌ترین شخص در این زمینه است. در حالی که در دنیای انگلیسی زبان، اخلاق پزشکی عمدتا وظیفه محور بوده است، برخی از زمینه های تخصصی به شکل عمده از رویکردهایی دیگر تاثیر گرفته اند: پیوند اعضا تحت تاثیر فایده گرایی و مداوای بیماران لاعلاج تحت تاثیر اخلاق فضیلت محور ارسطو بوده است.

جستجو برای نظریه‌های عام به شدت توسط جاناتان گلاور در کتاب مشهورش «عامل مرگ و نجات» که در سال 1977 به چاپ رسیده است مورد انتقاد قرار گرفته است. او ناکارآمدی‌های اتکای کانتی به حق را بررسی کرد – جایی که بحث زیادی وجود دارد که چه حق‌هایی در واقع وجود دارند و در مواردی که حق‌ها با یکدیگر در تعارض هستند چگونه میتوان قضاوت کرد. او همچنین رویکرد فایده گرا را که چنین قضاوت هایی را به رغم جهل نسبت به اینکه شادمانی های حاصل از قضاوت ها چه خواهند بود انجام می دهد مورد نقد قرار می دهد، قضاوت هایی که در بهترین حالت حدس‌هایی بر مبنای تجربه یا دانش نظری هستند. او همچنین به نقد رویکرد فضیلت محور می پردازد جایی که قضاوت بر سر اینکه چه فضیلت‌هایی را باید در لیست فضیلت‌ها آورد به نظر دلبخواهی است همانطور که موارد حق در فهرست وظیفه محور چنین است. استدلال گلاور این است که نقش اخلاق پزشکی در واقع بررسی اصول تاریخی است که بر اساس آنها در موارد پیچیده تصمیم گیری می شده و تلاش کردن برای یافتن رویکردی منسجم برای تصمیم گیری به طور کلی است.

روابط پزشک و بیمار

بسیاری از پرسش‌ها درباره رابطه بیمار و پزشک، پرسش‌های کهن هستند مانند مسئله رازداری. هنگامی که پزشکی در می یابد که بیمار خردسال خود توسط والدینش مورد تعرض جنسی قرار گرفته یا شخصی هوس باز با شادمانی در حال تسری دادن بیماری های مقاربتی است چه کار باید بکند؟ پزشک ها اغلب اطلاعات محرمانه دارند که این باعث میشود بین وظیفه خود نسبت به بیمار و وظایف خود به عنوان شهروندی قانون مدار گیر کند.

یک تغییر بزرگ این بوده است که در حالی که پزشک‌ها و بیماران زمانی از اینکه پزشک همه تصمیم ها را بگیرد رضایت داشتند، در حال حاضر در جهان غرب این روش با پارادیم توافق بر مبنای آگاهی جا به جا شده است. اغلب، بیمار میزانی اطلاع دارد، اطلاعات بیشتری میخواهد و تقاضا دارد که در فرآیند تصمیم گیری نقش داشته باشد. این تغییر عمده منجر به مطرح شدن نگرانی هایی شده است. به عنوان مثال، با آنهایی که نمی توانند توافق کنند یا احتمالا تصمیم هایشان هر دمبیلی است، مانند کودکان و افراد دارای مشکلات ذهنی، چه کنیم؟ نگرش به آزمایش های پزشکی نیز تغییر کرده است، بخصوص پژوهش‌هایی که روی حیوانات انجام می شود.

رفتن از قیم‌مآبی به توافق بر مبنای آگاهی زمینه را برای مدل دیگری از اخلاق پزشکی که توسط تریسترام انگلهارت در آمریکا مطرح شده است فراهم کرده است. (2) استدلال او این است که در جهان پاره پاره و گسسته اخلاقی چهار روش برای حل و فصل مناقشات اخلاقی وجود دارد. سه مورد از این چهار مورد دیگر کارایی ندارند. این چهار مورد عبارتند از اقنا/ایمان آوردن، استدلال‌های عقلانی معتبر، زور، و توافق، که تنها توافق در دنیای امروز کارایی دارد. این ایده شبیه به ایده پزشکی توافق بر اساس آگاهی است. مدل انگلهارت برخی از تعامل‌هایی را که بیچم و چیلدرس با آن مخالف هستند مجاز بر می شمارد – مانند مجاز بودن مواردی که در آنها افراد باید برای درمان پزشکی خود پول بدهند! میزان زیادی کتاب و مقاله در نقد انگلهارت یا بسط اصول او به مسائل خاص در اخلاق پزشکی تالیف شده است.

تولد و مرگ

رویکرد حق‌محور در اخلاق پزشکی به طور خاص هنگامی که به بررسی مسائل مرتبط به پیشگیری از بارداری، باروری، و به‌مرگی می‌پردازد جالب توجه است. دو رویکرد رقیب بر این بحث مسلط هستند، هر دو این رویکردها قویا بر مبنای حقوق بشر بحث می کنند، ولی در دیدگاههای متفاوت نسبت به ماهیت بشر ریشه دارند. دیدگاه محافظه کار (که توسط بسیاری از دینداران اتخاذ می شود) این است که حیات انسان مقدس است و نباید به آن پایان بخشید: در نتیجه سقط جنین مورد قبول نیست، همانطور که فعالیت‌های دکتر جک کِوُرکیان که به دکتر مرگ مشهور بود و همکارانش که به‌مرگی را انجام می دادند مورد غضب این گروه بودند. دیدگاه دیگر که لیبرال تر است، بر اساس استدلال های متافیزیکی مرتبط با ماهیت ارزش بنا نهاده شده است. تنها موجودات زنده میتوانند ارزش قائل شوند، و ارزش زندگی انسان وابسته به این است که هر شخصی زندگی خود را چگونه ارزش گذاری می کند. استانداردی عینی برای تعیین چنین ارزشی وجود ندارد ولی بدیهی است که افرادی که هشیار هستند میتوانند در مورد زندگی خود تصمیم بگیرند. در موردی که شخصی حیات نباتی در تخت بیمارستان دارد، تصمیم‌های فرضی که آن شخص احتمالا قبل از این ناتوانی می گرفت مورد بررسی قرار میگیرند.

استدلال‌هایی که بر مبنای حقوق بشر نیستند وزن بسیار کمی دارند: از این رو استدلال‌های فایده گرایانه فیلسوف استرالیایی، پیتر سینگر، تاثیر بسیار کمی داشته است به جز اینکه دیگران را واداشته تا رویکرد فایده گرایی را محکوم کنند. استدلال سینگر در مورد جنین‌هایی که معلولیت جسمی دارند این است که شادمانی که این کودکان در طول زندگی خود کسب خواهند کرد در مقایسه با از بین رفتن شادمانی پدر و مادرشان یا افرادی که باید از آنها مراقبت کنند بسیار کمتر است. چنین دیدگاه های باعث شده سخنرانی های سینگر در آلمان به آشوب کشیده شوند.

کنترل ژنتیک

با توجه به موفقیت متداوم پروژه ژنوم انسان دانشمندان این امکان را یافته اند تا بیماری های موروثی بسیاری مانند بیماری تای ساکس، و زمینه نسبت به انواع سرطان ها و دیابت ها را بررسی کنند. تشخیص ژنتیکی پیش از لانه گزینی (PGD) ممکن است مانع از طاسی، خال یا لکه‌های مادرزادی شود و باعث شود قد همه انسان‌ها شش پا بلندتر شود.

توانایی انجام چنین کارهای خارقالعاده‌ای به سوالاتی در مورد مناسب بودن آنها می‌انجامد. تصمیم گیری برای فردی که به او مشاوره می‌دهید یک چیز است و تصمیم گیری برای کودک متولد نشده دارای مشکلات جسمانی جدی امری دیگر است. تصمیم گیری در مورد امور جزیی مانند قد و طاسی برای افرادی که در طول چندین نسل در جامعه‌ای رشد خواهند نمود و ارزش‌هایشان هنوز نامعلوم است فوق‌العاده غیرصادقانه است و چنین چشم‌اندازی موجب موجی از مقالات و کتاب های آکادمیک در مورد موضوع شده است. پرسش‌های این عرصه عمیق و پیچیده هستند: آیا فردی می‌تواند مالک حقوق ساختار ژنتیکی انسان باشد؟ آیا نقشه دی ان ای افراد را می‌توان بدون اطلاع یا اجازه آنان منتشر نمود؟ آیا انسان‌ها را می توان کلون کرد و آیا باید با کلون‌ها چون انسان رفتار کرد؟ آیا می توان کلون‌های بدون مغز به عنوان قطعات یدک تولید نمود تا در صورت نیاز از آنها استفاده نمود؟ همه جور پرسش دهشتناک و بحث برانگیزی خود را نشان می‌دهد! اخیرا در بریتانیا با تصمیم مجاز بودن کلون کردن بافت انسانی بحث‌ها شدت گرفته است. اخلاق پزشکی یکی از حوزه‌های محدودی است که در آن فیلسوفان تاثیری مستقیم بر سیاست‌های دولت دارند. اخلاق شناسانی مانند جان پولکینگهورن، بانو مری ورناک و اونورا اونیل نقشی برجسته در کمیته و نشست های مشاوره مختلف بازی می کنند. 

اخلاق پزشکی با گام‌های بزرگی که در قابلیت‌های پزشکی در نیمه دوم این قرن صورت گرفته، با سرعت زیادی رشد کرده است. طیف گسترده انتخاب‌هایی که امروزه به طور روزمره گرفته می‌شوند و عواقب محتمل وحشتناک آنها عواقب عمده‌ای برای خود پزشکان داشته است. واقعیت همواره حاضر دادگاه‌های حقوقی و عواقب پرهزینه اقامه دعوا (و حق بیمه‌های بالا) باعث شده است که حتی بی‌اخلاق‌ترین پزشکان متوجه اهمیت رسیدن به تصمیم‌های درست شوند. توانایی گسترده کردن دامنه اتهام و مشتمل کردن دیگران در فرآیند – مانند اخلاق پزشکی- از عواقب طبیعی دوره مدرن بوده است که طی آن اقتدار بسیاری از حرفه‌ها به چالش کشیده شده است . سارتر و اگزیستانیالیست‌ها هم تاثیر خود را داشته اند: دیگر از پزشکان انتظار نمی‌رود که تصمیم صحیح بگیرند بلکه امید این است که پزشکان پس از بررسی تمام عوامل لازم و انتخاب، به بهترین نحو بر اساس توانایی‌شان به نوعی تصمیم درست برسند.





1.     Principles of Bio-Medical Ethics, 1979
2.     The Foundations of Bioethics, 1996
1.      

نقد کتاب «تولد اسراییل» نوشته‌ی صادق زیباکلام

پدیده ‌ ‌ی «اسراییل» یکی از چالش‌برانگیزترین پدیده‌هایی است که ما با آن سر و کار داریم. از این‌رو پرداختن به باورهای ما در مورد اسراییل...