Thursday, July 28, 2016

ابطال نسبی‌گرایی



ابطال نسبی‌گرایی

جان سرل

برگردان: زهیر باقری نوع‌پرست



مقدمه بر ترجمه: اعضای جوامع و فرهنگ‌های مختلف، معیارهای متفاوتی برای آنچه که دانش نسبت به جهان به حساب می‌آید دارند. در حالی که در برخی جوامع برای کسب دانش نسبت به جهان از علم مدرن کمک می‌گیرند، در برخی دیگر از جوامع افراد برای فهم جهان ممکن است به آنچه در سنت شفاهی خود وجود دارد استناد کنند، یا با آداب و رسوم به خصوصی مانند مراجعه به گوی جادو، پیش‌گو یا فال‌بین سعی در توصیف جهان خارج و آنچه در آن روی می‌دهد یا خواهد داد بپردازند. مثلا فرض کنید می‌خواهیم بررسی کنیم افرادی که در آمریکا ساکن شدند از کجا آمده‌اند. در حالی که بررسی‌های علمی نشان می‌دهد که ساکنان اولیه آمریکا از آسیای شرقی به این قاره مهاجرت کرده‌اند، بومی‌های آمریکا بر این باورند که پس از اینکه ارواح فراطبیعی شرایط زیست روی کره زمین را فراهم کرده‌اند، ساکنان اولیه از دل زمین بیرون آمده و در آنجا مستقر شده‌اند. این دو دیدگاه نمی‌توانند هر دو صحیح باشند، نمی‌توان گفت که ساکنان اولیه آمریکا هم از دل زمین بیرون آمده‌اند و هم از شرق آسیا، مگر اینکه شخصی بگوید «دل زمین» استعاره است و منظور از این استعاره همان شرق آسیا است. در علوم انسانی امروز اما، رویکردی بوجود آمده که عنوان می‌کند روش‌های حصول دانش متفاوتی نسبت به جهان وجود دارد که همه آنها به یک اندازه معتبر هستند، و علم هم صرفا یکی از این روش‌ها است. برای افرادی که این رویکرد را می‌پذیرند این فکت علمی که ساکنان اولیه آمریکا از آسیای شرقی آمده‌اند با این باور رایج بین بومیان آمریکا که ساکنان اولیه از دل زمین بیرون آمده‌اند ارزشی برابر دارد و هر یک از این دو صرفا نگرشی به رویدادهای جهان خارج هستند و هر گونه تلاش برای نشان دادن برتری یکی از این دیدگاهها به عنوان تلاشی در راستای ادامه فرهنگ امپریالیستی غربی در نظر گرفته می‌شود. در برخی از کشورهای غیرغربی این ایده مورد سواستفاده قرار گرفته و به عنوان ابزاری برای جلوگیری از علم ورزی مورد استفاده قرار گرفته است. در حالی که بررسی وجود روش‌های برتر برای کسب معرفت نسبت به جهان یک مسئله معرفت شناختی است، ابعاد سیاسی این ماجرا منجر به شکل‌گیری دو طیف نامطلوب شده است. از یک سو پست مدرن‌ها در جوامع غربی و از سوی دیگر محافظه کاران در جوامع غیر غربی به دلیل دغدغه‌های سیاسی با ایده وجود روش‌های برتر در کسب دانش نسبت به جهان خارج مخالفت می‌کنند. ابتدا باید این پرسش را به لحاظ معرفت شناختی بررسی کرد، در صورتی که قابل دفاع باشد، سپس می‌توان برای جلوگیری از بروز عواقب نامطلوب سیاسی آن نیز چاره‌ای اندیشید. ولی بروز احتمالی عواقب نامطلوب سیاسی نمی‌تواند دلیلی برای پاک کردن صورت مسئله باشد. جان سرل از جمله فیلسوفان منتقد پست مدرنیسم است. در ادامه نقد او به نگرش نسبی‌گرایانه در مورد روش‌های کسب دانش نسبت به جهان خارج می‌آید:


روایتهای مختلفی از نسبیگرایی وجود دارد، سه نمونه آن عبارتند از نسبیگرایی اخلاقی، نسبیگرایی مفهومی و نسبیگرایی معرفتی. در این نوشته تنها به یک روایت از نسبیگرایی نظر دارم؛ نسبیگرایی در مورد درستی (truth). به عنوان یک صورت بندی اولیه، نسبی گرایی در مورد درستی را به صورت زیر تعریف میکنم:

نسبیگرایی نظریهای است مبنی بر این که درستی (یا نادرستی) هر گزاره همواره وابسته است به انواع معینی از نگرشهای روان شناختی از جانب شخصی که درستی آن گزاره را بیان میکند، به آن باور دارد یا در مورد درستی آن داوری میکند.

این تعریف تا حدی مبهم است اما فکر میکنم به قدر کافی روشن باشد. گزارهای که من بیان میکنم، تنها در نسبت با علایق یا دیدگاه من درست است. بنابراین، بر حسب نسبیگرایی با این تعریف، یک گزاره ممکن است از نظر من درست و از نظر شما نادرست باشد.

از این رو، نسبیگرایی، چیزی بیش از یک ادعای نحوی است حاکی از این که اظهارات به صورت «الف درست است» اظهارات ارتباطی در لباس مبدلاند. ممکن است گفته شود که چنین اظهاراتی، هر چند در شکل دستوری ظاهری خود، به صورت موضوع-محمول یک موضعی بیان میشوند. در واقع، اظهارات ارتباطی دوموضعیاند. یعنی به صورت "a is f" نیستند بلکه به صورت aRb هستند. به طور مثال، حامیان نظریه مطابقت در خصوص درستی چنین ادعایی دارند.  

بر اساس نظریه مطابقت، اظهار «الف درست است اگر و تنها اگر الف» با واقعیتی مطابقت دارد. این گزاره، روایتی ارتباطی از درستی ارائه می­دهد اما به نحوی که من مفهوم نسبیگرایی را بکار میبرم یا به نحوی که مدعیان نسبیگرایی به طور استاندارد نسبیگرایی را میفهمند، نمیتوان آن را روایتی از نسبیگرایی در مورد درستی دانست. با این تفسیر، نسبیگرایی در مورد درستی، در برابر مطلقگرایی در مورد درستی قرار دارد. من مطلقگرایی را دیدگاهی تعریف میکنم که بر اساس آن، شمار فراوانی از ادعاهای درستی وجود دارد که درستی آنها به هیچ وجه به احساسات و نگرشهای کسانی که آن ادعاهای درستی را بیان یا اظهار میکنند، وابسته نیست. من از روی عمد، کلمه «مطلقگرایی» را به کار میبرم زیرا درستی، اغلب ناراحت کننده است، به این معنا که درستیهای فراوانی وجود دارند که ما به آنها باور نداریم یا آنها را نمیپذیریم، مانند این سخن درست که کسانی که ما بسیار دوست میداریم، همگی خواهند مرد.

یک شیوه ابطال استاندارد - و به نظر من قاطع - در مورد نسبیگرایی وجود دارد. این ابطال به این نحو بیان میشود: شما نمیتوانید نسبیگرایی را بدون نفی آن حتی اظهار کنید. تصور کنید که شما میگویید:
  
1.      هر درستی، در نسبت با علایق و زاویه دید شخصی قرار دارد که آن ادعای درستی را بیان میکند.
2.      هیچ درستیِ معتبر جهانشمولی وجود ندارد.
3.      هیچ درستیِ مطلقی وجود ندارد.
             

به نظر میرسد که در هر موردی شما باید خود ادعا را از قلمرو کاربرد آن مستثنی کنید. اما در این صورت، شما از ادعای خود دست میشویید زیرا نظر بر این بوده که این ادعا در کاربرد خود جهانشمول است. گزاره شماره 1 به این نحو فهمیده میشود که اگر من آن را بپذیرم، در این صورت، نباید هیچ ادعای درستی را که علاقهای به قبول آن ندارم بپذیرم. اما چه چیزی مرا از این اندیشه باز میدارد که علاقهای به قبول گزاره شماره 1 ندارم؟

مشکل در مورد گزاره‌های 2 و 3 حتی از این نیز واضحتر است. آیا گزاره 2 به این نحو فهمیده میشود که در مورد خودش کاربرد داشته باشد یا نه؟ در هر دو حال، شما گرفتار عدم انسجام هستید. اگر بگویید که هیچ درستی معتبر جانشمولی وجود ندارد، بجز این درستی که هیچ درستی معتبر جانشمولی وجود ندارد، در این صورت، شما به یک استثنا رخصت دادهاید و هیچ دلیلی نیاوردهاید که چرا استثناهای دیگری وجود ندارد. اما گر بگویید که هیچ درستی معتبر جهانشمولی وجود ندارد و این سخن را شامل خود این ادعا نیز بدانید که هیچ درستی معتبر جهانشمولی وجود ندارد، در این صورت، دچار تناقضگویی شده اید زیرا اظهار کردهاید که ادعای مذکور به صورت جهانشمول هم معتبر است و هم نیست.

چنین برهانهایی قاطع به نظر میرسند و نمیفهمم که یک نسبیگرا چگونه میتواند به آنها پاسخ دهد. تا همین اواخر، حامیان نسبیگرایی اغلب نوجوانان یا افراد تحت تاثیر نیچه یا کسانی بودند که از جرگه اهل اندیشه بیرون بودند. اخیرا نسبیگرایی چون بخشی از پسامدرنیسم در نظر گرفته شده است. چرا نسبیگرایان نگران عدم انسجام موضع خود نیستند؟ نمیدانم، اما فکر میکنم دلیل آن این  است که آنان چنین میاندیشند که واجد بینش والایی هستند که دامن آن فراتر از دسترس این نگرانیهای منطقی است. 

این بینش باید با خصیصه زاویه دید در مورد همه ادعاهای دانشی مواجه شود. نکته این است که همه ادعاها از دیدگاهی خاص یا زاویه دید معینی مطرح میشوند و هیچ زاویه دید برتر یا مسلطی وجود ندارد که بتوان از آن در مورد سایر زاویههای دید داوری کرد. تمام نسبیتی که آنها میخواهند، نسبیت در مورد زاویههای دید است و این واقعیت که داوری کردن به این صورت که «هر داوری دارای زاویه دید است» خود نیز زاویه دید خاصی دارد، به نظر آنها ابطال قاطعی نسبت به موضع خودشان نیست.

به نظر من، موقعیت نسبیگرایی وخیمتر از آن است که خود نسبیگرایان یا هر کس دیگری عنوان کرده است. مساله تنها این نیست که نمیتوان نسبیگرایی را به صورتی منسجم بیان کرد، مساله این است که اگر کسی یک نسبیگرای منسجم باشد، نمیتواند هیچ سخنی را به نحو منسجم به زبان آورد. تصور کنید که میخواهید بگویید «باران میبارد» یا این که «دو به اضافه دو می شود چهار» یا این که «دنور مرکز کلرادو است» یا هر سخن دیگری. اگر نسبیگرا باشید، چگونه میتوانید این سخنان را به زبان آورید؟ تصور کنید که میگویید (الان، اینجا) باران میآید. در تعبیر معمول، شما دارید میگویید که «باران میبارد»، در برابر این که «باران نمیبارد». یعنی، سخن شما عرصهای از فضای امکانها را در بر میگیرد و بنابراین، عرصههای دیگری را مستثنی میکند. وقتی شما میگویید که باران میبارد، چنین مقصودی دارید. اما اگر شما نسبیگرا باشید، چطور میتوانید چنین مقصودی داشته باشید؟ تصور میرود که مقصود شما از این سخن که «باران میبارد» این باشد: درست است که باران میبارد اما این درستی نسبت به دیدگاه من است. پس این از نظر من درست است اما ممکن  است از نظر شما درست نباشد. این معنا از درستی در مورد باران در مورد هر چیز دیگر نیز مطرح است. بنابراین، به طور مثال، اگر من بگویم «4 = 2 + 2» مقصود واقعی من این است، «درست است که 4 = 2 + 2 اما این درستی نسبت به دیدگاه من است. پس این از نظر من درست است، اما ممکن است از نظر شما درست نباشد.»


همین شیوه در مورد سایر موارد نیز مطرح است. اما اکنون ما بیدرنگ در برابر این قانون منطقی با مشکل مواجه میشویم: به ازای هر گزاره الف، این گزاره درست است اگر و تنها اگر ب، در حالتی که به جای الف عبارتی را قرار دهید که معرف آن گزاره است و به جای ب خود گزاره را قرار دهید. بنابراین، اگر مثال معروفی را که در این خصوص مطرح می شود در نظر بگیریم: «برف سفید است درست است» اگر و تنها اگر برف سفید باشد. این قانون را گاه «حذف نقل قول» می خوانند زیرا جمله یا گزارهای که در سمت راست به صورت نقل قول آمده، در سمت چپ نیز میآید، در حالی که علامت نقل قول برداشته شده و بنابراین حذف نقل قول شده است.

مشکل این است که حذف نقل قول، نه تنها درستی بلکه خود باران و هر چیز دیگر را بر حسب من نسبی میکند. بنابراین، اکنون باید بگویم:
           
باران میبارد، اما تنها نسبت به دیدگاه من.

            و این سازوار است با

باران نمیبارد، نسبت به دیدگاه شما.

وقتی که شما فرض میگیرید که درستی نسبت به من مطرح است آنگاه به سبب حذف نقل قول، به هرگونه چیزی که در اصل بتواند اسناد داده شود، تنها نسبت به من چنین خواهد بود. نسبیت درباره درستی بیدرنگ حاکی از نسبیت هر واقعیتی خواهد بود.   



بین مطلقگرایی و نسبیگرایی هستیشناختی (دیدگاهی مبنی بر این که هر چیزی وجود دارد تنها نسبت به احساسات و نگرشهای من وجود دارد) موضع بینابینی تحت عنوان نسبیگرایی درستی یا نسبیگرایی معناشناختی وجود ندارد. نسبیگرا باید این فکر را کنار بگذارد که وقتی میگوید باران میبارد، این مقصود را داشته باشد که واقعا باران میبارد، در برابر این که باران نمی بارد، زیرا تنها از نظر اوست که باران میبارد و ممکن است در واقع نبارد.

نسبیگرا چالش خود را با این بینش آشکار آغاز کرد که جهان واقعی تنها از دیدگاههای مختلف قابل توصیف است. تصویر اولیه این بود که جهانی واقعی وجود دارد، اما بازنمایی ما از آن همواره بر حسب یک دیدگاه نسبی است، زیرا هر بازنمودی از دیدگاه معینی است و تصور میرفت که این تنها به نسبیگرایی مربوط به درستی منجر شود، نه مربوط به واقعیت. اما اکنون او باید ایده اصلی خود را نیز واگذار کند که جهانی واقعی وجود دارد که میتواند از این یا آن دیدگاه توصیف شود، زیرا اگر درستی بر حسب دیدگاه او نسبی است، در این صورت، حذف نقل قول، جهان واقعی را به دیدگاه وی وابسته میسازد.



خب مگر او آماده پذیرش این امر نیست؟ آیا این درست همان چیزی نیست که نسبیگرا باید طلب کند؛ این که هر واقعیتی تنها نسبت به دیدگاه او وجود دارد؟ آیا این موضع منسجمی است؟

من اینگونه فکر نمیکنم. درست همان گونه که موضع منسجم نسبیگرایی معناشناختی یا نسبیگرایی درستی در حد فاصل بین مطلق گرایی و نسبیگرایی هستیشناختی وجود ندارد، به همین قیاس، موضع منسجم نسبیگرایی هستیشناختی فراتر از من- آئینی (solipsism) تام نیز وجود ندارد. دلیل این امر آن است که افراد واجد دیدگاه و خود دیدگاههای آنان نیز اکنون باید برحسب دیدگاهها نسبی شوند. 

اگر به آغاز بحث برگردید و تعریف اصلی ما را از نسبیگرایی ملاحظه کنید، مطلب این بود که درستی را تنها نسبت به افراد و دیدگاههای آنان تعریف کنیم. سپس ما دریافتیم که نسبیت درستی، حاکی از نسبیت واقعیت است. اما فرض اصلی در پس تعریف ما این بود که به واقع افرادی با دیدگاههای مختلف وجود دارند و این یک فرض مطلق بود. اکنون ما در مییابیم که نسبیگرایی، وجود مطلق هیچ چیز، حتی افراد و دیدگاههای آنان را نیز روا نمیدارد.

بنابراین وقتی که نسبیگرا میگوید، تو و من هر دو با دیدگاهایمان وجود داریم و ممکن است دیدگاه تو این باشد که باران نمی بارد، هر چند از دیدگاه من باران میبارد، باید منظورش این باشد «تو و دیدگاهت تنها میتوانید از دیدگاه من وجود داشته باشد».

قضیه از چه قرار است؟ فکر میکنم ماجرا به شرح زیر است. نسبیگرا مایل است همه سخنان را به بیان ترجیحها فروبکاهد. بنابراین، الگوی مورد نظر، به طور مثال، این است که گزاره «شکلات خوشمزه است» که من آن را بیان می‌کنم، لازم نیست با گزاره «شکلات خوشمزه نیست» که تو بیانش می‌کنی، ناسازوار باشد. زیرا ممکن است منظور من این باشد که شکلات از نظر من خوشمزه است و مقصود شما این باشد که شکلات از نظر شما خوشمزه نیست؛ و این مواضع با هم سازوارند. خوشمزه بودن شکلات تنها نسبت به ذائقهها وجود دارند. حال چرا همه سخنان نمیتوانند بر این قیاس باشند؟ چرا «باران میبارد» نمیتواند به این معنا باشد که «از نظر من باران می­بارد» و با «از نظر شما باران نمی بارد» سازوار باشد، درست همان گونه که در مورد مزه شکلات گفته شد؟ پاسخ کاملا ساده است.  


            نسبیت خوشمزه بودن شکلات تنها هنگامی معنا دارد که وجود مزه و خوب بودن یا بد بودن چشیدن آنها را به طور مطلق فرض گرفته باشیم. هنگامی که شما میگویید شکلات خوشمزه است، این نسبی است (ما فرض میکنیم که شما آن را چنین در نظر دارید). اما وقتی میگویید که شکلات از نظر شما خوشمزه است و به این ترتیب نسبیت ادعای نخست را مشخص میکنید، ادعای نسبیت خود نمی تواند نسبی باشد. اگر نسبی باشد، نمی تواند زمینه ساز نسبی بودن ادعای نخست باشد. نکته ژرفی در اینجا وجود دارد که میخواهم آن را به طور کامل تصریح کنم: نسبیت مورد نظر، یعنی نسبیت بر حسب ترجیحها، نگرشها و غیره، تنها هنگامی معنادار است که چیزی باشد که خود آن نسبی نباشد. میتوان به طور معنادار گفت که عبارت «شکلات خوشمزه است» برحسب نظر من درست است، اما تنها به این دلیل که وجود من و مزهای که شکلات برای من دارد، مطلق باشند. هیچ یک از اینها نمیتواند نسبی باشد.

برای این که لغزیدن نسبیگرایی در عدم انسجام را ملاحظه کنید، اجازه دهید گامهای زیر را طی کنیم.

1.      فرض کنید که همه درستیها نسبت به ترجیحهای اظهار کنندگان درستی مطرح باشند. اگر الف به اظهار ب میپردازد، ب تنها نسبت به علایق الف درست است.
2.      از طریق حذف نقل قول، اگر درستی نسبی باشد، آنگاه واقعیت نسبی است.
3.      اگر واقعیت نسبی باشد، برحسب وجود افراد و ترجیحهای آنان نسبی است.
4.      اگر هر چیزی نسبی باشد، آنگاه وجود افراد و ترجیحهای آنان خود نیز نسبی است.  



نسبت به چه چیزی نسبیاند؟
دو احتمال وجود دارد. یا می گوییم

(الف) افراد و ترجیحهای آنان تنها نسبت به افراد و ترجیحها وجود دارند

 یا میگوییم

(ب) از دیدگاه من، که تنها دیدگاهی است که من به آن دسترسی دارم، افراد و ترجیحها تنها نسبت به من وجود دارند.

اجازه دهید هر یک از این حالات را بررسی کنیم: نخست (الف) را در نظر بگیریم.

گزاره 1. باران میبارد

باید به این صورت تعبیر شود

گزاره 2. باران میبارد اما تنها نسبت به ترجیح 1.

اما البته گزاره 2 نیز مانند گزاره 1 نسبی است. آن را تنها میتوان به این صورت تعبیر کرد

گزاره 3. گزاره 2 درست است اما تنها نسبت به ترجیح 2.

یعنی، باران میبارد نسبت به ترجیح 1، اما تنها نسبت به ترجیح 2.



اما گزاره 3 خود نیز باید نسبی باشد، چنان که با گزاره زیر بیان میشود

گزاره 4. گزاره 3 درست است اما تنها نسبت به ترجیح 3.

پس، باران میبارد نسبت به ترجیح 1، نسبت به ترجیح 2، اما تنها نسبت به ترجیح 3.

 خود به خود این تسلسل به طور بیپایان ادامه مییابد. چرا این تسلسل باطل است؟ زیرا توان بیان گزاره‌ای در مورد هر چیزی را غیرممکن می‌سازد. برای هر گزاره نسبیگرایانه باید همواره گزارهای در پس آن باشد که تفسیر نسبیگرایانه آن را موجب میشود، اما آن گزاره دیگر نیز به همین قیاس نیازمند تفسیر نسبیگرایانه است، همان طور که در مورد گزاره اصلی نیز چنین بود.


پس بگذارید امکان ب را بررسی کنیم.

اگر درستی برای من، نسبت به ترجیحهای من مطرح باشد و بنابراین هر چه وجود دارد، تنها نسبت به ترجیحهای من وجود دارد، در این صورت، تو و ترجیحهای تو تنها نسبت به ترجیحهای من وجود دارید. این من – آیینی (solipsism) است. من – آئینیِ من منسجم است، اما نتیجه‌اش ناممکن شدن هر اظهاری به هر کس دیگری است زیرا کس دیگری وجود ندارد و زبانی همگانی نیز وجود ندارد که بتوان چیزی گفت. من – آئینیِ تو، بی درنگ توسط من ابطال میشود. اما این به سبب آن است که وجودِ من، مطلق است و برحسب هیچ ترجیحی نسبی نیست؛ خواه ترجیح من یا هر کس دیگری.  



نسبیگرایی سازوار این را ناممکن میسازد که بتوان چیزی گفت زیرا پایانی نیست و تسلسل بیپایان باطلی از نسبیگرایی­ها به سوی نسبیگرایی ها برقرار است. راه فرار از این معضل - که به صورت ضمنی در دیدگاه اول شخص نسبیگرا وجود دارد – اصرار بر سر این است که نسبیگرایی در وجود و ترجیحهای نسبی‌گرا به فرجام میرسد. اما این نیز گونهای از من –آئینی است زیرا هر کس دیگری تنها نسبت به وجود و ترجیحهای او وجود دارد.

اما چرا یک نسبیگرا نمیتواند در حالت دموکراتیکتر قرار بگیرد؟ چرا او در میانه راه نیایستد و بگوید، «بسیار خوب، آنچه از نظر من درست است، نسبت به ترجیحهای من درست است و آنچه از نظر تو درست است، نسبت به ترجیحهای تو درست است، اما همه ما برابر آفریده شدهایم، بنابراین هر یک از ما حقی برابر نسبت به ترجیحهای خود دارد.» مشکل این پاسخ در آن است که انکار صریح نسبیگرایی است. این گونهای از مطلقگرایی است زیرا بیانگر آن است که افراد و ترجیحهای آنان دارای وجودی مطلق و غیر نسبیاند. اما در این صورت، اگر افراد و ترجیحهای آنان وجود مطلقی دارند، چرا همه چیزهای دیگر مانند کوهها و آبشارها، بارانهای استوایی و اعداد اول چنین نباشند. اگر فرض من بر این باشد که شما وجود مطلقی دارید، در این صورت چرا نباید لباس شما، خانه شما، ماشین شما، سگ شما و بسیاری چیزهای دیگر چنین نباشند؟ 






نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...