Thursday, May 12, 2016

شوپنهاور و دین : نگرشی فرابشری به پدیده بشری


شوپنهاور در کتابی [1] که به صورت دیالوگ نگاشه به بررسی دین می‌پردازد. در این دیالوگ، دو نفر با یکدیگر به بحث در مورد عقلانیت، اخلاق و سودمندی دین می‌پردازند. یکی از این اشخاص در این دیالوگ با دین ستیزه دارد و دیگری همدلانه‌تر به دین می نگرد. آنچه در این کتاب بیان می شود، استدلال هایی است که به صورت استاندارد همچنان توسط خداناباوران به کار گرفته می شود. در این نوشته بدون در نظر گرفتن اصول و قواعد شوپنهاورشناسی و دیگر مسائل، صرفا به استدلال های موجود در این دیالوگ‌ها با عبارت هایی مانند «شوپنهاور می گوید»، «شوپنهاور بر این باور است» اشاره می‌کنم. استدلال‌های موجود در این دیالوگ را می‌توان به دو دسته اخلاقی و متافیزیکی تقسیم کرد، هرچند در هم تنیده هستند. ابتدا این استدلال‌ها را مطرح کرده و سپس چند نکته را بررسی می کنم. اهمیت این اثر از آن روی است که بسیاری از آنچه که شوپنهاور در این کتاب مطرح می کند بعدها توسط افراد متفاوت – گاهی با طول و تفصیل بیشتر – ارائه شده است و استدلال‌هایی هستند که به نظر می‌رسد همواره در بحث‌های بین مخالفان و موافقان دین مطرح خواهند شد.

شوپنهاور در مورد دین

متافیزیک دین، متافیزیک عوام است و دین حقایق هستی که برای افراد عامی قابل فهم نیستند را به زبانی مطرح می‌کند تا آنها بتوانند فهمی از آنها حاصل کنند یا فهمی جایگزین از متافیزیک واقعی کسب کنند. به همین منظور آموزش دینی از سنین کودکی به شکلی شروع می‌شود تا کودکان در سنین بزرگسالی هرگز نتوانند آنها را زیر سوال ببرند و تا آخر عمر با این باورها زندگی کنند.

تمام ادیان از لحاظ آموزه‌های اخلاقی با یکدیگر برابرند و تفاوتهایشان در متافیزیک آنهاست. متافیزیک دینی هیچ اهمیتی ندارد، و در واقع آنچه که در مورد دین اهمیت بسیاری دارد بعد عملی آن است و از آنجایی که اغلب توده‌ها وقت و توان اندیشیدن ندارند، دین یک متافیزیک ساده و استعاری ارائه می‌کند، اما اگر ادیان به استعاری بودن خود اعتراف کنند دیگر کسی دین را جدی نخواهد گرفت. در واقع دین یک مدل اساطیری ارائه می‌کند که انسانها بتوانند به واسطه آن، فهمی متافیزیکی بدست بیاورند‌ و این متافیزیک به زبان ساده آنها را به بعد عملی دین و اخلاقیات دینی پایبند می‌کند. اما متافیزیکی که فیلسوفها مطرح می‌کنند بسیار پیچیده است و نمی‌توانیم توقع داشته باشیم که تمام انسانهای جهان، چنین متافیزیکی را بفهمند یا روی آن متمرکز شوند. از جمله محاسن متافیزیک دینی این است که افراد ملل مختلف به واسطه دین با یکدیگر احساس یگانگی و پیوند می‌کنند و اگر بنا بود که هر کس متافیزیک خود را داشته باشد دیگر چیزی به نام جامعه وجود نمی‌داشت در واقع یک متافیزیکی کلی مانند مسیحیت در اروپا، بودیسم در شرق آسیا و یا اسلام در بخش‌هایی از آسیا باید بین افراد جامعه حاکم باشد تا به وسیله آن افراد با یکدیگر احساس پیوستگی کنند. در صورت نبود این متافیزیک ساده و قابل فهم که اساطیری نیز هست افراد جامعه نمی‌توانند زمینه‌ای برای همبستگی پیدا کنند.

شوپنهاور با اعلام غیرعقلانی بودن متافیزیک دینی، به سراغ بعد عملی دین و اخلاق می‌رود. با مقایسه یونان باستان و دوران حکومت مسیحیت – به خصوص سده‌های میانی – اشاره می‌کند که در یونان باستان چیزی به نام دین – دینی رسمی و سازمان یافته مانند مسیحیت - وجود نداشته و افراد مجبور به انجام کاری نبودند و تنها می‌بایست از نفی علنی خدایان یونانی اجتناب می‌کردند و فعالیت‌های دینی مانند قربانی کردن یا عبادت یک مساله شخصی بوده است. در یونان باستان این دوره که دین فراگیر توحیدی وجود نداشت، نظم اجتماعی توام با نوآوری وجود داشت، زیبایی خلق می‌شد و کارهای علمی و فلسفی در جریان بود.

 شوپنهاور به قتل‌ها و شکنجه‌های دوران حکومت مسیحی اروپا اشاره می‌کند و می‌گوید حتی اگر تنها جنبه عملی دین را هم در نظر بگیریم، همانطور که متافیزیک آن دوران که توسط فیلسوف‌ها ارائه می‌شد از متافیزیک دین برتر بود، اخلاق مطرح شده توسط فیلسوف ها نیز از اخلاق مطرح شده توسط کلیسا  برتر بود. او در ادامه به جنگ‌ها، درگیری‌ها، قتل و کشتارهایی که در تاریخ ادیان رخ داده است اشاره می‌کند – جنگهای صلیبی که طی آن مسیحیان به مسلمانان حمله کردند، یا حمله مسلمانان به کشورهای آفریقایی، هند، ایران و بخشهایی از آسیا و همچنین حمله اروپاییان به بومیان قاره آمریکا – و سخن هیوم را تکرار می‌کند که مشرکها بیش از پیروان ادیان توحیدی اهل مدارا بودند و خصیصه‌ ادیان توحیدی است که به دنبال نابودی یپروان ادیان دیگر هستند یا وادارشان می‌کنند که همانند خودشان زندگی کنند. در واقع ادیان ابراهیمی به نوعی ریشه نگرش استعماری محسوب می شوند، مثلا اعراب مسلمان با حمله به کشورهای مختلف سعی در تغییر تمام جزییات زندگی آنها داشتند؛ از زبان گرفته تا آداب و سنن و لباس پوشیدن و غیره و بهره کشی اقتصادی از سرزمین های تحت استعمار. آنچه که بعدها توسط برخی از کشورهای استعمارگر به شکل خفیف تری انجام شد. هرچند شوپنهاور استعمار آمریکای جنوبی را نیز امری دینی می داند. شوپنهاور می‌گوید خدای ادیان توحیدی – یعنی در واقع یهودیت که مسیحیت و اسلام را هم دو شاخه متفاوتی از آن می‌داند – خدای حسودی است که دوست ندارد خدای دیگری وجود داشته باشد.   

از نظر شوپنهاور از آنجایی که زبان دین زبان اساطیری، استعاری و ساده است دینداران را دچار سوتفاهم می کند و با جدی گرفتن ظاهر متن دست به اقدامات غیراخلاقی می‌زنند. با توجه به اینکه متافیزیک ادیان از نظر شوپنهاور غلط هستند، نقشی که دین بازی می‌کند این است که تا زمانی که انسان‌ها به حقیقت نرسیده اند می‌توانند از یک چهارچوب عملی و اخلاقی دینی – که از نظر شوپنهاور چندان هم قابل دفاع نیست – پیروی کنند و تحت آن با هم متحد شوند تا جوامع از هم فرونپاشند.

عقلانیت و اخلاق باورهای دینی

همانطور که در ابتدای متن اشاره شد، دو پرسش مهم در رابطه با دین در این دیالوگ مطرح شده است؛ عقلانیت باورهای دینی و اخلاق دینی. متافیزیک شاخه‌ای از فلسفه است که در آن به بررسی آنچه که وجود دارد پرداخته می‌شود. هنگامی که بتوانیم نشان دهیم چیزی وجود دارد، باور داشتن به وجود آن چیز عقلانی است؛ باور داشتن به چیزی که وجود ندارد و باور نداشتن به چیزی که وجود دارد غیرعقلانی خواهد بود. بخش عمده متافیزیک ادیان به جهان پس از مرگ اختصاص دارد و به پیروان خود از جهانی غیر از این جهان می‌گویند و آنچه که در آن وجود دارد و تجربه می‌شود را شرح می‌دهند. برخلاف متافیزیک‌های فلسفی – به خصوص دوران مدرن – که به بررسی آنچه در این جهان وجود دارد می‌پردازند. با این حال، ادیان درباره آنچه در این جهان وجود دارد نیز سخنانی دارند، به عنوان مثال سخن از جن و شیطان در برخی ادیان وجود دارد. باور داشتن به جن و شیطان در صورتی که وجود داشته باشند عقلانی خواهد بود و در صورتی که وجود نداشته باشند غیرعقلانی خواهد بود. بخش عمده‌ای از نقدهایی که خداناباوران یا شکاکان به دین وارد می‌کنند این است که جن و شیطانی وجود ندارد، یا گونه عقل گراتر خداناباوران میگویند شواهدی مبتنی بر وجود جن و شیطان وجود ندارد بنابراین دلیلی ندارد چنین چیزی را باور کنیم، ولی ادیان از آنها سخن گفته‌اند.

در چنین شرایطی، خداناباور به دنبال تبییی جامعه شناختی یا روانشناختی یا هر دو خواهد بود تا متوجه شود چرا انسان‌ها به جن یا شیطان باور دارند. به عنوان مثال، ترس انسان‌ها از طبیعت ناشناخته باعث شده وجود موجوداتی خیالی را طرح کنند یا پررنگ نبودن علم و عقلانیت در جوامع گذشته بشری باعث شده چنین باورهایی بدون بررسی و آزمون پذیرفته شوند یا می‌توان اینها را خرافاتی عنوان کرد که طبقه‌ای روحانی برای سلطه بر مردم ابداع کرده‌اند. از طرفی باور به چنین موجوداتی – مانند شیطان و جن – لزومی ندارد که حالت متافیزیکی داشته باشد، یعنی لازم نیست همه دینداران بر این باور باشند که واقعا شیطانی یا جنی در جهان خارج وجود دارد، بلکه ممکن است طرح چنین موجوداتی در دین را در قالب داستانی که قرار است به ما انسان‌ها برخی ارزش‌ها را بیاموزد نگاه کنند. به عنوان مثال اگر ما داستان چوپان دروغگو را برای کودکان طرح می‌کنیم، کسی به ما نخواهد گفت که چنین چوپانی وجود نداشته است و این داستان خود یک دروغ است و نقض غرض است! داستان چوپان دروغگو، پینوکیو سفیدبرفی و هر داستان دیگری با متافیزیک بررسی نمی‌شود. یعنی ما به دنبال این نمی‌رویم که آیا کوتوله‌هایی از جنس آنچه در داستان سفیدبرفی مطرح شده اند با فرگشت قابل تببین هستند یا آیا امکان دارد موجودی مانند پینوکیو وجود داشته باشد یا خیر. هدف از این داستان‌ها می‌تواند مطرح کردن نکاتی اخلاقی باشد. اگر چنین باشد بررسی اینکه کدام جانور در این داستان‌ها وجود دارد و کدام وجود ندارد به نظر کاری عجیب می‌آید.

اگر نگرشی متافیزیکی به جانورانی که در ادیان مطرح شده‌اند داشته باشیم – یعنی بگوییم که مطرح شدن جن در این دین به مثابه ادعای وجود چنین موجودی است – همانطور که وجود دیگر جانوران را بررسی می‌کنیم می‌بایست بررسی کنیم. چالشی که در این شرایط با آن مواجه خواهیم بود این است که اگر نتوانیم چنین جانورانی را پیدا کنیم آیا باید نتیجه بگیریم که این جانوران وجود ندارند یا باید نتیجه بگیریم که نمی‌توان از وجود آنها مطلع شد و بنابراین باید موضع شک گرایانه اتخاذ کرد. اگر نگرشی داستانی به چنین جانورانی اتخاذ کنیم، یکی از چالش‌ها این خواهد بود که هدف از مطرح شدن چنین جانورانی در این داستان چه هستند.

وجود شیطان – برخلاف جن – صرفا مسئله عقلانیت و متافیزیک صحیح نیست چرا که بر اخلاق ورزی و عمل انسان‌ها نیز تاثیر گذار است. اگر شیطان وجود داشته باشد، موجودی وجود دارد که ما را وسوسه به کارهای بد می‌کند و این عامل را در انجام اعمال غیراخلاقی باید در نظر گرفت اگر شیطان وجود نداشته باشد تبیین اعمال غیراخلاقی ما بیشتر منوط به شرایط اقتصادی و اجتماعی و عاملیت شخص خواهد بود.

برخلاف آنچه شوپنهاور می‌گوید غلط بودن تمام اجزای متافیزیکی تمام ادیان بدیهی نیست و دست کم بررسی برخی از این متافیزیک ها نیاز به دقت و ظرافت بیشتری دارد و بخش‌هایی از آن نامعلوم – که موضع شک گرایانه و نه خداناباوری را می‌طلبد - باقی خواهند ماند. ولی شوپنهاور با بدیهی فرض گرفتن غلط بودن متافیزیک ادیان عنوان می‌کند که اخلاق همه ادیان نیز یکسان بوده و همگی نامطلوب هستند. هر چه باشد بسیاری از ادیان از وجود انسان و خورشید و حیوانات نیز گفته اند! ممکن است گفته شود که هر آنچه که در متافیزیک ادیان مطرح شده دو دسته اند یا بدیهی و صحیح یا غیربدیهی و غلط. اگر این چنین باشد میتوانیم با استناد به اینکه متافیزیک اشتباه به سیستم اخلاق اشتباه می انجامد بگوییم اخلاق دین هم اشتباه است؟ متافیزیک شوپنهاور، احتمالا یکی از کمیک‌ترین متافیزیک‌هایی است که در دوران مدرن مطرح شده است ولی این دلیل نمی‌شود که اخلاق او که برگرفته از همین متافیزیک است را نیز غلط بدانیم. اخلاق شوپنهاور مبتنی بر همدلی است و کاهش رنج در آن اصالت دارد که دست کم در ظاهر به نظر کاندیدای مناسبی برای نگرش اخلاقی می‌آید.

برخلاف آنچه شوپنهاور می‌گوید پیروان ادیان همگی انسان‌هایی جاهل نبوده‌اند که مطلوب دین این باشد که آنها را با وجود عقل ضعیفی که داشته‌اند به همبستگی واداشته باشد و جلوی بدکاره‌تر شدن آنها را گرفته باشد. برای بررسی عقلانی دین باید به هر آنچه که از آن و پیروانش حاصل شده دقت کنیم. دین صرفا به جنگ و خونریزی و استعمار منتهی نشده است. حقوق بشر از سنت حقوق طبیعی آمده و مستقیما تحت تاثیر مسیحیت بوده است، فمینیسمی که توسط مری ولستون کرفت مطرح شد  با استناد به باورهای مسیحی و این استدلال ساده که زنان نیز مانند مردها روح دارند و بنابراین عقلشان ضعیف تر نیست مطرح شد و سپس عنوان شد که زنان نیز می‌توانند و باید حق تحصیل داشته باشند، مبارزه با برده داری در آمریکا نیز با آموزه های مسیحی در آمیخته بود. ممکن است شخصی بگوید که اگر این افراد مسیحی نبودند هم ممکن بود به این باورها برسند، هرچند این استدلال ربطی به آنچه میخواهیم بگوییم – یعنی اینکه اخلاقیاتی که از ادیان بیرون می‌آیند می‌توانند بسیار باارزش باشند- ندارد ولی با این حال باید توجه داشت که خیلی هم بدیهی نیست که اگر ادیان نبودند این ارزش‌ها از جایی دیگر گرفته می‌شدند. مثال قابل توجهی که می‌توان به آن اشاره کرد بروز علم مدرن در اروپای مسیحی است. در حالی که در چین که تمدنی بسیار پیشرفته داشت علم مدرن شکل نگرفت. از جمله دلایلی که برای بروز علم مدرن در اروپای مسیحی نام برده شده این است که باور به خدای یکتا و خالقی یگانه باعث شد باور به قوانین طبیعت و نظم در هستی بین دانشمندان دیندار شکل بگیرد و از این رو در پی کشف آن بودند.

بدین نکات بدان جهت اشاره شد که متافیزیک دینی حتی اگر غلط هم باشد نمی‌توان نتیجه گرفت که اخلاقیاتی که برگرفته از این متافیزیک هستند نیز غلط و بی‌ارزش هستند. موارد منفی اخلاقی دینداران همواره مورد توجه و تاکید مخالفان دین قرار می‌گیرد و با این مشاهده سعی دارند نتیجه بگیرند که اخلاق ادیان، اخلاق خشونت و جنگ و خونریزی است و چیزی جز این نبوده و نمی‌تواند باشد. این در حالی است که حقوق بشر و فمینیسم که از جمله مراجعی هستند برای محکوم کردن اخلاقیات بسیاری از دینداران از آنها استفاده می‌شود ریشه در دین دارند و مستقیما از دین برگرفته شده‌اند.  بسیاری از دینداران با اشاره به چنین نکاتی میخواهند حقانیت دین خود را اثبات کنند. همانطور که دین ستیزان میخواهند با اشاره به نتایج نامطلوب دین آن را محکوم کنند. ولی خداناباوران باور دارند دین سیستمی است که بشر ساخته است، مانند تمام چیزهایی دیگری که بشر ساخته است. بنابراین، آنچه برای او باید مهم باشد این است که کدام یک از این ساخته های بشر، در کدام سطح، و در چه راهی و به چه شکلی میتواند برای بشر مفید باشد. – دلیلی ندارد خداناباور دین ستیز باشد. بسیاری از خداباوران دین ستیز هستند، مثلا یک مسیحی که با یهودیت سر ستیزه دارد، بسیاری از خداناباوران نیز دین ستیز هستند. ولی این ضروری نیست و ماهیت خداناباوری با دین ستیزی گره نخورده است. دین نیز مانند هر سیستمی دیگری برای او قابل بررسی است و خوبی ها و بدی هایی دارد و به دنبال بررسی خوبی ها و بدی های آن است. خداناباوران باید دقت داشته باشند که طبق دیدگاه خداناباوری، دین را خدا نیاورده، بنابراین مصنوع بشر است و میتوان آن را تغییر داد. بنابراین دلیلی ندارد به دین به دید سیستمی ثابت نگاه کرد که نباید تغییر کند. خداناباور نباید مانند بنیادگرا به دین نگاه کند، یعنی به دید سیستمی که هیچ تغییری نباید در آن ایجاد کرد! به عبارت دیگر، خداناباور می پذیرد که دین پدیده ای الهی نیست، و با نشان دادن اینکه الهی نیست آن را کنار نمی گذارد، بلکه صرفا آن را به عنوان یکی دیگر از پدیده های بشری مورد بررسی قرار می دهد یا به پدیده ای بشری با رویکردی بشری می نگرد. 








[1] Schopenhauer, A. (1922). Über Religion: ein Dialog. Reclam.

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...