Sunday, May 29, 2016

آنارشیسم؛ آغوشی که در یک غروب تابستانی سرد شد ولی خاطرش ما را گداخت؛ برای همیشه



عارضم خدمت توی خواننده، این مطلب فاقد هر گونه اعتبار و ارزش است. احتمال اینکه شما مخاطب این مطلب باشید تقریبا یک، یا نهایت دو، در هفت میلیارد است. به نظرم بهتر است به جای خواندن این مطلب بروید کار دیگری کنید. واقعا، بی تعارف، برو، نخون، راضی به زحمت نیستم. حالا شوپنهاور اگه بود چند تا فحش بارم می‌کرد که داری می‌نویسی یعنی می‌خواهی خونده بشی و ادا اطوار در نیار. می‌خوام خونده بشه، ولی نه توسط تو، توسط یکی دیگه، اونی که داستان داره، نه فقط تاریخ، که معلوم هم نیست بخونه اصلا، بتونه بخونه، زنده باشه و هزار و یک شرایط دیگه. قدیما می‌نوشتن می‌ذاشتن تو بطری آب، می‌نداختن تو دریا، ولی اینجا نه دریایی هست دور و برم، محیط زیست هم چیز می‌شه، و اینکه مطلب مخاطب داره، ولی این عبارت «مخاطب خاص» اینجا کاربرد نداره. حالا برای شما کاربرد داره یا خیلی خوش‌لباسی یا هر چی. این ها رو داشتم به شما می‌گفتم، یک عده آمدند گفتند خودمان فکر می‌کنیم خودمان قانون می‌گذاریم. اینکه تو اون لحظه چه اتفاقی افتاد و چه اتفاقی نیافتاد به اشکال متفاوتی روایت می‌شه، و من هم قصد روایت تاریخی صحیح ندارم اینجا، چون من با آن برهه داستان دارم، تاریخ نه.


می‌خواهم داستان « آنارشیسم؛ آغوشی که در یک غروب تابستانی سرد شد ولی خاطرش ما را گداخت؛ برای همیشه» را بگویم که تو یک تاریخی رخ داده و یک جغرافیایی، یعنی لامکان و لازمان نیست به تعبیری. ولی انقد تکرار شد که حالت جاودانه گرفت، مثل عدد. تو «در باب یقین» میگه انقدر ریاضی تکرار شده تبدیل به لولا یا بستر و اینا شده، حساب بیشتر منظورشه گمونم، چون رادیکال منفی یک رو که هیچ وقت تکرار نکردن ملت. حالا کاری ندارم ولی کسی تا به حال به حساب نگفته بیا در آغوشم بستری شو ولی این ماجرا مال اون دوره ای بود که انقد تکرار شد تبدیل به یک حقیقت فرازمان و فرامکان شد. یک غروب تابستونی حالا چه سرد چه گرم و چه خاطرت رو بگدازه یا نگدازه از اسمش معلومه که نمی تونه ازلی ابدی باشه. ولی یک «برای همیشه» داره تهش، یک جور تصمیم شاید پشت «برای همیشه» هست. نمی دونم شایدم تصمیم نیست، تصویره. یک جاهایی تفاوت تصویر و تصمیم خیلی مشخص نیست، به خصوص برای ماهایی که تاری دید هم داریم.


داستان از این قرار است که پس از بروز پروتستانتیسم یک مسئله بوجود آمد. نگاهش تو نگاه من بود که داشتم این رو می‌گفتم. حالا چرا مسئله بوجود آمد؟ مسئله اینجوری شروع شد که کاتولیک‌ها می‌گفتند تفسیر کلیسا از کتاب مقدس تفسیر صحیح است ولی پروتستان‌ها می‌گفتند:


1)      «نه عمو جان مام خوندن و نوشتن بلدیم»
2)      «به خصوص که عمو لوتر ترجمه کرده کتاب رو»
3)      «تو عقل داری من هم دارم، تو حواس پنج گانه داری من هم دارم و غیره».


 چرا قفس کتابخانه شما «هخ دویچ» نداریم؟ چرا همه‌ش لاتین؟ حالا کاری ندارم به این جزییات ولی گفتن نداره که موهاش کوتاه بود. اون مسئله‌ای هم که بوجود اومده بود این بود که متن‌های شک گرایانه در این دوره ترجمه شده و توسط کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها هر دو به کار گرفته شدند، طبعا هر کدوم علیه اون یکی.


الان که تو آینه نگاه می‌کنم می‌بینم اگر نبودم، بازتابم هم نبود. یک موقع هست تو بین «نتونستن» و «نخواستن» باید انتخاب کنی، یک موقع هست بین «باشم» یا «نباشم» باید انتخاب کنی. این دومی بیشتر شبیه انتخاب است، یا مثلا تصمیم. اولی بیشتر شبیه تصویره. یک جایی که خونه آدم گم میشه، دنبال یک میخی چیزی می‌گرده خودش رو با اون میخ زمین‌گیر کنه، بزنه خودش رو روی زمینِ سفت، روی زمینِ گرم، میخ‌کوب کنه، اونجا خونه باشه، اونجا آروم باشه، امن باشه، مطمئن باشه هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌تونه بهش آسیب بزنه. اونجاست که بین «نتونستن» و «نخواستن» تفاوت معناداری داریم. ولی یک جا هست می‌گی من آرام جانم رو دارم، همه چی هم هست، حالا می‌خوای باشی باش، نمی‌خوای هم نباش، بودی یک املتی سر شبی می‌خوریم با هم، نبودی «شماره نه» گوش میدم.


یکی از حرف‌های این شک‌گراها هم این بود که هر سیستمی را فقط می‌شه از تو خود اون سیستم توجیه کرد و از بیرون سیستم نمی تونی اون سیستم رو توجیه یا نقد کنی. خب من هم تو اون غروب سرد تابستونی یک سری باورهایی داشتم، اونی که خاطرش ما را گداخت یک سری باورهای دیگه‌ای داشت. این رو می‌تونم قطعی بگم که هیچ کدوم دنبال سیستم‌سازی نبودیم، کلا می‌گم. فرق زیاد داشتیم، ولی شباهت هم داشتیم. تو تفاوت‌هامون دو سه تا هامون می‌شد درآورد، راحت. تفاوت مذهبی نداشتیم، یعنی نه من کاتولیک بودم نه او کاتولیک تر از من و پاپی هم تو این داستان نبود و اگر هم خدایی بود به غیر از او هم بودن کسانی، که یک به یک اومدن و رفتن تا تصویر رو ساختن.


می‌گذره، کاری نداریم. یک روز دکارت میاد منزل دوست شیمی‌دانی می‌گه من می‌خوام به این قائله شک‌گرایانه که احیا شده خاتمه بدم. «می‌خوام نشون بدم که عقل و علم مدرن به این بلایی که شک‌گراها می‌گن مبتلا نیست و می‌تونم عقل و علم رو فراسیستمی تعریف کنم و بنابراین عینی و جهانی است.» دکارت اون جایی بود که ما دو تا از هم، تو اون عصر تابستونی، جدا می‌شدیم، هرچند هیچ‌وقت اونجا جدا نشدیم ولی رخنه رویت شد. همون رخنه‌ای که بعد از اون، خاطر آدم‌ها از هم جدا می‌شن و خاطره‌ها ساخته میشن، اونجا که بعدش می‌گدازه هر چی که اندرونت پیدا نیست. دکارت شمشیرباز قهاری بود، حتی یک بار هم رو همین حساب رفت ارتش یادم نمی‌آد کدوم خراب شده‌ای ثبت نام کرد. ما ولی شمشیر نزدیم، یعنی اصلا کارمون به جنگ نکشید. و این خودش خیلی عجیب بود، انقدی از هم دور شده بودیم که حتی جنگ هم معنا نداشت. مثل همون سیستم‌ها که شک‌گراها می‌گن، دکارت هم محل افتراق شد چون یک بار سنگینی رو دوش ما بود. لازم نبود اونجوری عینی و جهانی بشه غروب تابستون ما. ولی نمی‌دونم تا حالا غروب تابستونی دیدید یا ندیدید؟ یک کرختی عجیبی داره، اصلا مناسب جنگ نیست. حالا هر چقدر هم نزدیک باشید. داستانی داره که هر چقدر هم از بیرون برات بگم باز هم فایده نداره، یعنی می‌تونم چینش لوازم منزل، رنگ پوست، طبقه اقتصادی، مالیات بر ارزش افزوده، میزان کالری و همه چیز رو برات بگم ولی باز چون غم و شادی‌ها رو زندگی نکردی نمی‌تونی بفهمی که تابستون، اون هم یک غروب سردش، چه حس و حالی داره. این رو دارم به تو مخاطب فضولی می‌گم که تا اینجا مطلب رو خوندی و هنوز متوجه نشدی که مطلب به تو مربوط نیست. و الا که اونی که باید بخونه احتمالا تا قبل از این دست از خوندن کشیده.  


حالا کار ندارم، می‌گذره. غروب تابستون هنوز هست، ما هم هستیم. دیوید هیوم میاد. هیوم یک نگاه به ساعت مچیش می‌ندازه، یک نگاه به شرایط ما و می‌گه «خیلی خب، شماها سیستم فکریتون رو حساب فیزیک دکارتی است، من نیوتن رو خوندم، میدونم چی می‌گه، بذارید من رو اون حساب به شما بگم که این جهان نیوتنی چه شکلیه». اعتراض کرد به هیوم که «ای مرد سفیدپوست اروپایی، ما به کائنات کار نداریم، مشکل ما بشری است و اینها». هیوم با همون لبخند همیشگی گفت «اتفاقا من انسان را مرکز قرار دادم، می‌خوام بفهمم انسان چیه دقیقا، چه قوانینی برش حکفرماست و چه ماهیت و طبیعتی دارد». یک نگاهی به هیوم کرد، از همون نگاهاش که یک تعجبی توش داره که فقط با خنده دوطرفه میشه نگاه رو عوض کرد. هیوم خندید گفت منتها با عقل‌ورزی صرف نمی‌خوام این کار رو انجام بدم می‌خواهم مثل یک دانشمند تجربه‌گرا عمل کنم. تو همون لحظه بود که علوم اجتماعی یا علوم انسانی (حالا هر کدوم رو دوست داری بسته به نگاهت انتخاب کن شما) متولد شد.


 یک درون‌فرسایش عرفانی عجیبی رخ داد.


و هیوم پدر شد. فرزند او علوم اجتماعی یا علوم انسانی بود. برگشت به من نگاه کرد یک جوری که هیوم نبینه و سرش گرم نورسیده باشه، گفت «این دنبال قانون‌هایی می‌گرده که رو ما حکمفرماست، قانون‌هایی که ذهن ما و زندگی ما رو کنترل می‌کنن». با چشم‌هام و یک لبخند کنجدمآبانه حرفش رو تایید کردم. یادم می‌اد بعدتر مارکس و نیچه و بقیه بچه‌های عمدتا آلمانی داستان، سعی کردن یک پروژه علوم انسانی/علوم اجتماعی مشابه تولید کنند. ولی پروژه هیوم گرفت، از توش فایده گرایی، سرمایه داری و چند تا چیز دیگه هم زد بیرون. و همه اینها منجر شد که ما کولر بگیریم. چون نمی‌خواستیم گرم باشه، و میخواستیم غروب تابستونی سرد باشه. اینها یک سری خواسته‌هایی است که ربطی به فایده و سرمایه و عقلانیت بازار نداره، کلا از اون خواسته هاست که طرف پس از مطرح کردنش با شادی داد می‌زنه «آره من دیونه‌ام».


کاری نداریم، میگذره. غروب عصر تابستونی گاهی با یک طرب و شادی عجیبی همراهه، گاهی هم نیست. خیلی هم معنادار. دغدغه ما شده بود پیدا کردن قانون‌های حاکم بر زندگی بشر به طور کل و زندگی خودمون به طور خاص. تو همین گیر و دار بود که رفتیم خرید هم کردیم. بین ما سه تا فقط گربه ملوس گوشت می‌خورد، اون هم رو حساب اینکه طبیعتش بود و اقتضای طبیعتش بود و از این حرف‌ها. ما رفتیم سوپری خرید کردیم برگشتیم دیدیم انقلاب فرانسه شد. عجب دورانی بود. پسر سنگ رو سنگ بند نبود. دقیق یادم نیست بازوکا داشتن یا چی، ولی گردن میزدن ها! یادمه همون موقع یکی تو کوچه داد می‌زد «باقالی پلو با گردن به شرط چاقو».


زنگ زد به یک رستورانی گفت «ما پیتزا می‌خواهیم»، اون طرف خط می‌پرسه «نقد می‌دی پول رو یا کارت می‌کشی؟»، این طرف می‌شنفه «کارد میکشی؟». طبعا تو این شرایط شما می‌گی «نقد می‌دم»، شما خواننده فضول رو نمی‌گم‌ها. اون یکی خواننده که باید بخونه ولی حتما تا قبل از اینکه به این جای مطلب برسه، گذاشته رفته رو می‌گم. اون کارد نمی‌کشه. ولی تو انقدر رندومی که معلوم نیست چه کارهایی می‌کنی چه کارهایی نمی‌کنی. خودت می‌دونی.


داشتن پیتزا می‌آوردن، با موتور، بعد اینو همین جا بگم که وقتی می‌گی غذای گیاهی منظورت ریاضت عارفانه نیست الزاما، «گیاهی‌قشنگ» هم داریم. منتظر پیتزا بودیم چامسکی زنگ زده بود به رادیو داشت حرف می‌زد. یادم نیست چه جوری پیتزا تموم شد، از بس این حرف‌های چامسکی رو که ضبط کرده بودیم رو چند باره گوش دادیم، رو دور تکرار بود هی تکرار شد این بود که نفهمیدیم کی غذا تموم شد. سیر شدیم به واقع. لم داده بودیم که در رو زدن. در رو باز کرد: پرودون، باکونین و کروپتوکین وارد شدند. همچین خیلی بی‌مقدمه. کاکتوس دستشون بود. نیچه هم همراهشون اومده بود با اون سیبیل های قشنگش، ولی چون جای پارک هنری برای ماشین پیدا نکرده بود دیرتر اومد تو.


باکونین و نیچه یک کم درگیر شدن نیچه می‌گفت «خدا مرده»، باکونین می‌گفت «حتی اگر خدا وجود دارد باید کشتش»، و البته اصل دعوا این بود که کی اول ایده مردن خدا رو مطرح کرده است و گربه هم هی با صدای بلند میگفت «جیزه». من کاکتوس‌ها رو گرفتم از دستشون، پرودون شروع کرد به نطق کردن که ما هم حیوان هستیم در واقع ولی در دیگر حیوانات دیده نشده که کسی، کسی را استثمار کنه و ستم کنه و غیره. بعد رو کرد به من گفت «پس چرا ما به همنوع خودمون ستم می‌کنیم؟ چرا بقیه حیوان ها تبعیض قائل نمیشن بین خودشون؟» تو جمع اینجوری کسی رو زیر منگنه نمی‌ذارن. حالا مگه من مسئولم؟ این همه اومدن ریختن، خوردن، بردن، هیچ کس یک سنگکت گرم نداد دست ما ساعت هفت صبح.


بالای سر کاکتوس ها وایساده بودم که گربه پرید رو صورت نیچه، یک چنگالی انداخت رو صورت این بشر؛ ابربشر یا حالا هر چی. نیچه خیلی از این حس رُسانتیمان گربه ملوس گلایه کرد. ولی سعی کرد یک دوقطبی جدید با این گربه تشکیل نده. گلوش رو صاف کرد و شروع کرد به نطق کردن. همین جاها بود که صداها و نور و کلا هر چی که وارد سیستم مغز، اعصاب و روان من می‌شد خصوصیت نسیم‌گونه‌ای پیدا کرده بود. می‌وزید. کم کم داشت اتصال برقرار میشد، بین همه چیز و همه جا، و رفته رفته داشت تمایزها از بین می رفت.  


همه‌شون سر یک چیز توافق داشتن اینکه علم خیلی خوبه ولی نباید خودش تبدیل به یک دین جدید بشه. و این برای مایی که تو عصر تابستون سرد، دور هم جمع شده بودیم جالب بود. یک گروهی بودیم همه می‌گفتیم علم خیلی خوبه و مهمه، ولی نباید تبدیل به دین جدیدی بشه. ولی مسئله دقیقا از همین جا به شکل مشهودی باز شد.


اینها به شکل‌های مختلف علوم انسانی یا علوم اجتماعی رو دنبال می‌کردن. بچه‌های پیگیری بودند. همون چیزایی که هیوم تو همین خونه مطرح کرد و بعدش رفت؛ الان اینا دارن ادامه میدن. این سه تا دارن میگن یک قانون‌هایی داریم. بعد جبری و اینها هم هست گویا قوانین. کلا از بچگی با جبر رابطه خوبی نداشت، نه اینکه ریاضی خونده باشه، نه. اصلا با زور مشکل داشت، که البته همه‌مون تو اون جمع همین طور بودیم. مسئله ما اونجا باز شد که هر کدوم یک جور می‌خواستیم زوری در کار نباشه. می‌خواستیم زوری در کار نباشه و اینکه زوری در کار نباشه، خودش زوری نباشه.


یادم می‌اد همون روز یا شاید چند قرن این ور یا اون ور، دستم رو گذاشتم بین دو تا از دکمه‌های پیراهنم، مثل ناپلئون، و با صدای بلند شروع کردم به گفتن اینکه «وقتی صدمه دیدن و ترسیدنت برای مدت طولانی ای ادامه داشته باشه، اون ترس و درد به نفرت تبدیل میشه، و نفرت دنیات رو برای همیشه عوض میکنه» این جمله مال یک فیلم بود. یادم نیست کدوم فیلم، ولی هر چی بود فیلم ما نبود، داستان ما رو نمی گفت، ولی هم‌تاریخ بودیم.


با اینکه داستانش با ما یکی نبود و فقط تاریخ داشتیم، ولی داستانی نوشته شد. خواننده فضولی که متن رو ول نمی‌کنی، یک داستان‌هایی هستند که اجزاش هیچ ربطی به هم ندارن، مثلا داستان «آنهایی که شنبه صبح نفس خواهند کشید»، این داستانی است که اعضای آن هیچ ربطی به هم ندارند. ولی با این حال یک ربط دارند، آن هم اینکه در یک داستان قرار گرفته اند. ربط بعضی‌ها هم همین است، تا وقتی یک جوری به زور ربطشون ندی به هم ربطی پیدا نمی‌کنند. ولی گذاشتنشون زیر یک بیرق باعث می‌شه اونها فقط با هم هم‌تاریخ بشن، داستانی پیدا نمی‌کنند با هم. تو فضول الان صدی هم این داستان رو بخونی من باهات هم‌داستانی پیدا نمی‌کنم.


 کاکتوس دستم رو گاز گرفت، مثل ماهی اسکار ساکن کرج که دماغ رئیسش رو گاز گرفت. روم رو برگرداندم، یک تصویری دیدم، یک تصویری که انگار توش انتخابی نبود، تصمیمی نبود. خیلی گنگ بود تصویر. همه‌شون دور هم نشسته بودن و خیلی مبهم و گنگ بود، همه چیز وصل بود. صداهاشون می‌اومد. نه میفهمیدم چی میگن، نه درست می دیدمشون. ولی همین قدر می‌فهمیدم که دور هم جمع شدن، دارن حرف می‌زنن، گربه روی مبل نشسته کنار دستش، تصویر همین بود. من نمی‌تونستم تصمیم بگیرم که می‌تونم یا می‌خوام وارد تصویر بشم یا نه. انقد تصویر داشت از من دور میشد، که کم کم احساس می‌کردم این داستان من نیست، یک تاریخ است، که من دارم نگاهش می‌کنم، یک تصویر که جلوی چشم‌های من نشسته، نه می‌تونم تصمیم بگیرم عوضش کنم، نه می‌تونم درش تغییری ایجاد کنم.


Tuesday, May 24, 2016

اخلاق رای دادن


رای دادن یا ندادن ما پیامدهایی دارد. با پیروزی کاندیداهای بخصوصی وضعیت آزادی‌های مدنی، عدالت اقتصادی و دیگر شرایط شهروندان جامعه تحت تاثیر قرار خواهد گرفت. بنابراین به نظر می‌رسد ما در قبال رایی که می‌دهیم مسئولیت اخلاقی داریم. از این رو بهتر است به اخلاق رای دادن بیشتر فکر کنیم.

جیسون برنان در کتاب خود «اخلاق رای دادن» در پی بررسی این مسئله است. او ابتدا نظریه‌ای که آن را «نظریه عامیانه اخلاق رای دادن» می‌نامد مطرح می‌کند سپس با نقد آن و مطرح کردن الگوی خود سعی می‌کند اخلاق رای دادن را به خوانندگان معرفی کند. نظریه عامیانه، که او آن را اینچنین می‌نامد، این بخش‌ها را دارد:

1.      وظیفه شهروندی هر شهروندی ایجاب می‌کند که رای دهد. در برخی جوامع ممکن است این وظیفه صرفا وظیفه شهروندی نباشد بلکه وظیفه ملی‌گرایانه یا دینی نیز برای رای دادن مطرح باشد.
2.      با اینکه کاندیداها بهتر و بدتر دارند، ولی اگر شخص با نیت خوب کاندیدای مورد نظر خود را برگزیند و به او رای بدهد از نظر اخلاقی وظیفه دیگری ندارد.
3.      رای دادن بهتر از رای ندادن است.
4.      خرید و فروش آرا از نظر اخلاقی اشتباه است.

اما برنان بر این باور است که این نوع نگاه به رای دادن مخدوش است. انتخاب کاندیدای خوب یا اصلح کار دشواری است و صرف اینکه شخصی باور داشته باشد کاندیدایی بهتر از کاندیدای دیگر است، نمی‌تواند دلیلی برای رای دادن باشد، بلکه باید دلیل موجه و کافی برای رای دادن به کاندیدای خود داشته باشیم. یعنی باید به کاندیدایی رای دهیم که خیر بیشتری برای جامعه و اعضای آن به ارمغان بیاورد. افراد می‌توانند رای ندهند. رای ندادن، بهتر از رای دادن از سر ناآگاهی  و صرف داشتن نیت خوب است. برنان می‌خواهد بگوید که:

                  1.       شهروندان وظیفه‌ای برای رای دادن ندارند.
                2.      شهروندان می‌توانند بدون مشارکت در انتخابات دین خود را به جامعه ادا کنند و فضیلت شهروندی خود را داشته   باشند.
                3.      افرادی که صلاحیت رای دادن ندارند (به اندازه کافی آگاهی و اطلاعات ندارند یا عقلانیت ضعیفی دارند) باید از رای دادن پرهیز کنند.
                   4.      رای دهندگان نباید برای منافع خرده شخصی خودشان به کسی رای دهند بلکه باید کلیت جامعه را در نظر بگیرند.
                   5.      در شرایطی خرید و فروش آرا مجاز است.

این نظریه برنان است. این نظریه شما را شوکه نکرده است؟ بگذارید ببینیم دلایل او دقیقا چیست؟

ممکن است فکر کنید نظرات برنان خیلی هم عجیب نیستند. حداقل اگر از مورد ۵ چشم‌پوشی کنیم، شاید خیلی هم عجیب نباشد. هرچه باشد اغلب افراد به سخنان کاندیدا گوش می‌دهند یا از شخصی معتمد می‌پرسند به چه شخصی باید رای داد. بنابراین به نظر می‌آید داشتن آگاهی نه تنها ضروری است که تقریبا همه نیز با نوعی آگاهی رای می‌دهند. احتمالا هیچ‌کس با ناآگاهی مطلق نمی‌رود پای صندوق رای و بر اساس مثلا خوش صوت بودن اسم کاندیدا اسم او را روی کاغذ بنویسد. ولی استاندارد مد نظر برنان کمی بالاتر از این سطح آگاهی است. مثلا من با گوش دادن به دو کاندیدای رقیب متوجه می‌شوم که یکی طرفدار وصل شدن بازار ایران به جهان و دیگری مخالف این موضوع است. منظور برنان این است که باید بدانیم رای دادن به کدام کاندیدا به نفع جامعه است. برای این سطح از آگاهی نیاز است قدری با اقتصاد و علوم اجتماعی آشنا باشیم و علاوه بر آن توانایی فکر کردن به چنین مسائلی و تجزیه و تحلیل آنها را هم داشته باشیم. این استاندارد بالایی است ولی باید در نظر داشت بر اساس رایی که ما می‌دهیم دست کم برای چهار سال سرنوشت یک جامعه تا حدود بسیار زیادی تعیین می‌شود. فرصتهایی به وجود می‌آیند و فرصتهایی از بین می‌روند. تلاش برای مشارکت حداکثری در انتخابات می‌تواند به افزایش کمی آرا و کاهش کیفی آرا بیانجامد. مشارکت بالای افراد ناآگاه در انتخابات می‌تواند به انتخاب فردی بیانجامد که جامعه را به ورطه تباهی بکشاند. بخصوص اینکه افرادی که رای می‌دهند اغلب دل در گرو ایدئولوژی بخصوصی دارند و این افراد حتی اگر تحقیقی هم انجام دهند، معمولا تنها از منابع مروج ایدئولوژی خودشان است و تنها به شواهدی دقت می‌کنند که ایدئولوژی آنها را تایید کند. مثلا اگر شما ایدئولوژی راست‌گرایانه داشته باشید، احتمالا تنها سایتهای راست‌گرایانه را خواهید خواند و اگر چپ‌گرا باشید، تنها منابع چپ‌گرا را خواهید خواند.

برنان مثالهایی را برای نشان دادن سطح حماقت بعضی از رای دهندگان مطرح می‌کند؛افرادی که عجیب‌ترین توهمات توطئه‌ را می‌پذیرند. مثلا در سال ۲۰۰۹، هشت درصد افرادی که مایل به شرکت در انتخابات آمریکا بودند، بر این باور بودند که باراک اوباما دجال است. با این اوصاف برنان می‌خواهد نظریه اخلاقی رای دادن خود را مطرح کند. او می‌خواهد بررسی کند ببیند از نظر اخلاقی چه کسانی، چگونه باید رای بدهند.

 در علوم اجتماعی به بررسی این می‌پردازند که رای دهندگان چگونه و بر اساس چه معیارهایی رای می‌دهند. ولی برنان می‌خواهد یک نظریه هنجاری ارائه کند و بر اساس آن بگوید که چگونه باید رای داد نه اینکه چگونه رای می‌دهند. او با بررسی چندین استدلال مبنی بر اینکه شهروندان وظیفه دارند رای دهند، تلاش می‌کند ناکارآمد بودن تمام آنها را نشان دهد. تلاش عمده او در این بخش این است که نشان دهد هیچ استدلالی نمی‌تواند بگوید که رای دادی وظیفه‌ای است که باید حتما به آن عمل کرد چرا که رای دادن از سر ناآگاهی بدتر از رای ندادن است. در واقع وظیفه اخلاقی ایجاب می‌کند در صورتی که استداندارهای مد نظر برنان را نداشته باشیم از رای دادن خودداری کنیم. برای مثال برنان در برابر افرادی که می‌گویند رای دادن فارغ از اینکه نتیجه‌اش چه باشد به حفظ و تثبیت دموکراتیک می‌انجامد، یادآوری می‌کند که در سال ۱۹۳۲، آلمانی‌ها با رای دادن به نازی‌ها و ناسیونالیستها موجب از بین رفتن دموکراسی در آلمان شدند. در صورتی که اگر در همان زمان افراد ناآگاه از رای دادن خودداری می‌کردند چنین نمی‌شد. برنان همچنین نشان می‌دهد که برای اینکه شهروندان فضیلت‌مند باشند راههای بهتری از مشارکت سیاسی و رای دادن وجود دارد؛ مانند خلق آثار هنری، ابداع علمی، ... و محدود کردن ادای دین به جامعه به مشارکت سیاسی و رای دادن چندان قابل دفاع نیست.

برنان با بررسی شوروی سابق می‌گوید که در شوروی سابق لیست وظایف شهروندی خیلی مبسوط بود و دولت سعی داشت از حصول آنها اطمینان حاصل کند. در شوروی تفاوتی بین ابعاد عمومی و خصوصی زندگی در نظر گرفته نمی‌شد و همه ابعاد زندگی سیاسی محسوب می‌شدند. بر خلاف لیبرال‌ها که تلاش می‌کنند تمایز بین امر خصوصی و امر عمومی را حفظ کنند. از نظر لیبرال‌ها جامعه جایی است که در آن هر یک از افراد به واسطه زندگی در جامعه لیبرال دموکراسی در مقایسه با جامعه‌ای با سبک سیاسی دیگر، زندگی بهتری دارند. در لیبرال دموکراسی افراد تنها به خاطر امکان پیشبرد اهداف و علایق خود منتفع نمی‌شوند بلکه آنها از فعالیتهای مفید دیگران نیز بهره می‌برند. برنان می‌گوید به همین دلیل است که در جوامع لیبرال دموکراسی استاندارد زندگی بالا است؛ فرهنگ، آموزش و موقعیتهای اجتماعی نیز در دسترس عموم قرار دارند چرا که افراد در شبکه‌ای از منافع متقابل زندگی می‌کنند.

بنابراین این تصور که تنها با مشارکت سیاسی می‌توانیم در شبکه‌ای از منافع متقابل مشارکت کنیم صحیح نیست و کارهایی غیر از رای دادن نیز وجود دارد که به واسطه آنها می‌توانیم برای جامعه مفید واقع شویم. برنان به مقاله «من،‌ مداد» نوشته لئونارد رید اشاره می‌کند. مقاله‌ای که گویی خودزندگی‌نامه نوشت یک مداد است. این مقاله به تمام مهارت، دانش و فعالیتهایی که برای تولید یک مداد صورت می‌گیرد اشاره می‌کند؛ هر بخش مداد از معدنهای مختلفی استخراج می‌شود، با کشتی به کارخانجات آورده می‌شود، در آنجا انواع ابزار در ساخت آنها به کار گرفته می‌شود و ... . در واقع رید تلاش می‌کند نشان دهد که ساخت یک مداد آنقدر سخت و پیچیده است که هیچکس روی کره زمین نمی‌داند چگونه باید مداد درست کند و اگر هم بداند نمی‌تواند. بنابراین هنگام استفاده از مداد از مشارکت میلیونها نفر بهره برده‌ایم. برنان می‌گوید در لیبرال دموکراسی اینچنین است که افراد حتی گاهی بدون اینکه دقیقا بدانند در بهبود شرایط اجتماعی جامعه نقش دارند و هریک با مشارکت خود به بهبود جامعه کمک می‌کنند و دارای فضیلت شهروندی هستند. رای دادن برای داشتن فضیلت شهروندی ضروی نیست. برنان مثال می‌زند که اگر توماس ادیسون، لویی پاستور و میکل آنجلو رای نمی‌دادند یا رای ندهند، نمی‌شود گفت که این افراد به جامعه خدمت نکرده‌اند یا فاقد فضیلت اجتماعی هستند. در صورتی که شهروندان از دادن رای غیرموجه به لحاظ معرفت شناختی پرهیز کنند فضیلت‌مندتر هم می‌شوند. منظور این است که افرادی که بر مبنای آرزو و تخیل تعصب و نادیده گرفتن شواهد بسیار زیاد علیه یک کاندیدا رای می‌دهند اگر رای ندهند و دست از رای دادن بکشند فضیلت شهروندی بیشتری خواهند داشت.

احتمالا متوجه شده‌اید که رویکرد برنان نخبه‌گرایانه است. او این مساله را تایید می‌کند ولی موضع نخبه‌گرایانه خود را با انواع دیگر آن که از نظر او نامطلوب هستند جدا می‌کند. برای مثال مدلی که می‌گوید «افراد تحصیل کرده باید حق رای بیشتری داشته باشند». برنان می‌گوید برخی از شهروندان می‌بایست از رای دادن صرف‌نظر کنند، آن هم از نظر اخلاقی. او می‌گوید همه باید حق رای داشته باشند ولی اگر برخی از افراد از این حق استفاده نکنند –یعنی رای ندهند- به نفع خودشان و جامعه است. توصیه برنان این است که آنها به انتخاب خود این کار را انجام دهند، نه این که منعی قانونی ایجاد شود یا به زور آنها را از رای دادن بازداریم.

حال تحصیلات یعنی چه؟ چه مقدار از تحصیلات لازم است؟ آیا هر کسی که می‌خواهد رای بدهد باید دکترا داشته باشد؟ برنان قاطعانه می‌گوید نه. او اذعان دارد بسیاری از افرادی که دکترا دارند احمق هستند و قبول دارد بی‌خردی بین دانشمندان، فیلسوفان و اهالی علوم اجتماعی هم دیده می‌شود. ولی رفته رفته مشخص می‌شود تعداد افرادی که می‌توانند بر اساس مدل برنان رای بدهند کمتر و کمتر می‌شود. ولی یک نکته‌ای وجود دارد و آن هم این است که افراد عادی می‌توانند به نظرات متخصصان گوش دهند و رای درخوری بر اساس تحلیل آنها اتخاذ کنند. مثلا می‌توانیم به تحلیل شخصی که تسلط بسیار بالایی بر علوم اجتماعی و اقتصاد و ... دارد و قدرت تجزیه و تحلیل خوبی داشته و تا به حال اکثر تحلیل‌هایی که ارائه داده قابل اتکا بوده اند دقت کنیم و برای شرکت در انتخابات به این متخصص رجوع کنیم.

ولی ظاهرا مسئله صرفا پیچیده تر می شود. شخصی که توان تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را ندارد چگونه میتواند تشخیص دهد چه کسی متخصص بهتری است تا به او استناد کند؟ اگر صرفا پیش بینی صحیح، معیاری برای پذیرفتن سخنان متخصص باشد، تخصص را به «پیش بینی کردن» خلاصه کرده ایم. در حالی که تخصص بیش از هر چیز به قدرت تحلیل بالا نیاز دارد و نمی توان انکار کرد که جوامع بشری آنقدر پیچیده هستند که توقع پیش بینی صحیح داشتن از متخصص توقع بیش از اندازه ای است. میتوان بررسی کرد کاندیدایی که میخواهد آموزش عمومی را رایگان کند چه عواقب اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را نیز به همراه خواهد داشت، ولی صرفا یک سری کلیات را میتوان با این وعده پیش بینی کرد و بسیاری از امور غیرقابل پیش بینی باقی خواهند ماند. حال با توجه به این نکته چگونه باید متخصص مورد نظر را تشخیص دهیم؟

حال برویم بر سر عجیب‌ترین حرف برنان، یعنی اینکه خرید و فروش رای الزاما بد نیست. برنان گفته بود که تنها در صورتی باید رای داد که دلیلی موجه برای رای دادن داشته باشیم. او می‌گوید اگر دلیل موجه داشته باشیم فرقی ندارد این رای که داده می‌شود مجانی باشد یا در ازای آن پولی هم دریافت شود. برنان قبول دارد که اگر خرید و فروش رای قانونی شود آثار مخرب اجتماعی بسیاری خواهد داشت. او تنها می خواهد این مسئله را از نظر اخلاقی بررسی کند ولی قبول دارد که تبدیل شدن این مسئله به قانون به فجایعی منتهی خواهد شد. برنان نمی‌گوید که حق رای را می‌توانید بفروشید، چون اگر چنین حقی قابل فروش باشد، دوباره به دوران ارباب و برده باز می‌گردیم. تنها منظورش این است که خرید و فروش هر رای – نه حق رای بلکه صرفا خود رای در یک انتخابات به خصوص - به لحاظ اخلاقی مشکلی ندارد.

در پایان باید توجه داشت که برنان آنقدرها هم از دموکراسی خوشش نمی‌آید. از نظر او نهادهای موجود در جوامع که به واسطه لیبرالیسم به وجود آمده‌اند، مانند انسانها نیستند و تنها ارزش ابزاری دارند. او همچنین با این ایده که باید دموکراسی همه جا برقرار شود تا اوضاع بهتر شود مخالف است. چرا که انسانها بیش از آنکه به دنبال حقیقت باشند به دنبال تایید اعضای گروه و دوستان خود هستند و این افراد را به سمت قبیله‌گرایی و پیروی کردن از جمع سوق می‌دهد. بنابراین امکان اینکه دموکراسی عاملیت ما را از ما بگیرد وجود دارد. نهادهایی که مانع زندگی خوب می‌شوند باید از سر راه برداشته شوند. دموکراسی تنها روشی برای انتخاب است که به وسیله آن تصمیم می‌گیریم حکومت چه زمانی، چگونه و علیه چه کارهایی خشونت به خرج دهد. برنان قبول دارد که دموکراسی خوب است. چون در عمل حکومتهای دموکراتیک توانسته‌اند در مقایسه با دیگر مدلها رفاه، استاندارد زندگی، تحصیلات، طول عمر، آزادی، ... بیشتری ایجاد کنند، ولی با این حال او از زیاده‌روی در دموکراسی هم استقبال نمی‌کند.

مساله‌ای که وجود دارد این است که اگر در جامعه‌ای مشارکت سیاسی تنها راه ممکن برای خدمت به خیر عموم باشد یا بهترین راه برای خدمت به خیر عموم باشد، رای دادن وظیفه باقی خواهد ماند. ولی برنان چنین جامعه‌ای را تصور نمی‌کند و به بررسی آن نمی‌پردازد. شاید هم واقعا چنین جامعه‌ای وجود نداشته باشد و همیشه بتوانیم از راههایی به غیر از راههای سیاسی دین خود به اعضای جامعه را ادا کنیم.

اگر سخن برنان بپذیریم که در لیبرال دموکراسی افراد می‌توانند به روش‌های دیگری هم در خیر عموم مفید واقع شوند و این را هم بپذیریم که در کشورهای غیر لیبرال دموکراسی نمی توان از روش های دیگری برای خیر عموم کاری کرد، آنگاه نتیجه این می‌شود که در کشورهایی که لیبرال دموکراسی ندارند رای دادن و مشارکت سیاسی برای همه یک وظیفه خواهد بود چرا که تنها راه موثر برای تاثیر گذاری در خیر عموم است.

آنگاه مساله‌ای که مطرح است این است که در چنین شرایطی چگونه می‌توانیم آن استاندارد بالایی که برنان مطرح می‌کند را به دست بیاوریم. فرض کنید در کشوری صد میلیون نفر زندگی کنند که لیبرال دموکراسی ندارد و همه باید وظیفه خود بدانند که در سیاست و انتخابات مشارکت کنند. در چنین شرایطی توقع داشتن از اینکه صد میلیون نفر با علوم اجتماعی و اقتصاد و سیاست ... آشنا باشند و توانایی تجزیه و تحلیل مطلوبی هم داشته باشند و وقت زیادی را هم صرف آن بکنند چندان معقول به نظر نمی‌آید. همچنین باید در نظر داشت که دموکراسی صرفا به معنای رای دادن است و نه چیز دیگری. فرض کنید در یک کلاس درس رای گیری شود بر سر اینکه بعد از هر ساعت ۵ دقیقه استراحت بکنند یا نکنند اگر به این هم بگوییم دموکراسی – رای دموکراتیک چیزی جز این نیست- احتمالا به نفع همه است که مشارکت را وظیفه خود بدانند. چون در غیر این صورت به نظر می‌رسد که صرفا مانع از به نتیجه رسیدن یا نقش بازی کردن در اعمال علایق و سلایق خودشان هستند و این به نوعی سرکوب علائق و سلائق خود است. ولی اگر منظور از دموکراسی چیزی پیچیده‌تر از این مثال کلاس درس باشد احتمالا باید به حرفهای برنان با توجه بیشتری گوش دهیم.

مشخصات کتاب:
Brennan, J. (2012). The ethics of voting. Princeton University Press.


Monday, May 16, 2016

فرهنگ و مرگ خداوند



فرهنگ و مرگ خداوند

 عصر روشنگری، کلیسا را به چالش کشید. با به چالش کشیده شدن طبقه‌ی حاکم دینی به وسیله‌ی عقل، مسیری شروع شد که تا به امروز ادامه دارد. نخست تعصب، خرافه و سلطه‌ی طبقه‌ی روحانی با عقل مورد نقد واقع شد، ولی رفته‌رفته دین و باور دینی نیز دچار چالش‌هایی شد، پس از روشنگری تلاش‌های متعددی برای یافتن جایگزینی برای دین و باور دینی صورت گرفت تا نظم اجتماعی حفظ شده و سیستم‌ها توان حکومت پیدا کنند. چرا و چگونه در چنین مسیری بنیادگرایی اسلامی به وجود آمد؟ طالبان، القاعده، داعش و تروریسم را چگونه می‌توان در این سیر تاریخی تبیین کرد؟ این مسیر پرپیچ و خم با فراز و فرودهایش در کتاب «فرهنگ و مرگ خداوند» نوشته‌ی تری ایگلتون مورد بررسی قرار گرفته است که مروری بر آن را می‌خوانید.


عقل‌گراییِ عصر روشنگری مخالفتی با باور دینی نداشت و در عصر روشنگری بیش از آنکه اندیشمندان علیه دین باشند یا دین‌ستیز، مخالف طبقه‌ی روحانیت بودند، طبقه‌ای که با استناد به قدرت خود سعی در فروش حقیقت داشت. با نگاهی اجمالی به اندیشمندان عصر روشنگری درمی یابیم که تعداد اندیشمندانی که اصطلاحاً «ملحد» بوده باشند، کمتر از انگشتان دست بوده است.  عقل‌گرایی بیشینه‌ی این اندیشمندان مخالفتی با باور دینی به طور کلی نداشت، بلکه بیشتر به دنبال عقلانی کردن یا عقلانیت بخشیدن به باورهای دینی بود. از این رو، برخی از آن‌ها دادارباور بودند، برخی مسیحی، و برخی به دنبال عقلانیت بخشیدن به مسیحیت به خصوص در زمینه‌ی اخلاقِ آن بودند. هدف اصلی عصر روشنگری نبرد با اتحاد نامقدس تاج و محراب بود، به دنبال ویران کردن یا از بین بردن باور دینی نبود بلکه هدف فراهم کردن بستری عقلانی برای چنین باورهایی بود چرا که روحانیت برای دین زمینه‌ای فراهم کرده بود که لاجرم به بی‌خردی، خرافه و تعصب می‌انجامید، سه عنصری که برای بقای طبقه‌ی روحانیت به نظر ضروری می‌آید. البته این بدان معنا نیست که تمامی اندیشمندان عصر روشنگری به لحاظ سیاسی رادیکال محسوب می‌شدند؛ به عنوان مثال دکارت و نیوتن بخشی از طبقه‌ی حاکم به شمار می‌آمدند و به هیچ عنوان جزئی از رادیکالیسم سیاسی زمان خود محسوب نمی‌شدند و نوع نگرش مکانیکی آن‌ها به جهان از نظر خودشان به مسیحیت مشروعیت می‌بخشید.


تاکید بر عقلانی کردن دین از جانب اندیشمندان عصر روشنگری به نوعی تلاش برای ایجاد و تعریف فاصله بین خود و عوام دیندار بود. در حالی که برخی از این اندیمشندان بر این باور بودند که می‌توان باورهای دینی عقلانی را بین عوام هم ترویج داد، برخی از آن‌ها امکان چنین امری را منتفی یا حتی نامطلوب می‌دانستند. مثلاً شیلر شک داشت که بتوان به کمک مردم و توسط آن‌ها جامعه‌ای فضیلت‌مند درست کرد و به جای سیاست، او به هنر به عنوان ابزاری برای این کار نظر داشت (اثر «آموزش زیبایی‌شناسیِ» او با چنین هدفی نگاشته شده است). ولتر بر این باور بود که تلاش برای وارد کردن عقلانیت به زندگی عوام نتیجه و فایده‌ای ندارد؛ نگرشی که بعدها نیچه نیز بر آن تاکید زیادی داشت. پارادوکسی که وجود داشت چنین بود: دین کاملاً عقلانی مورد علاقه‌ی عوام نخواهد بود و دین کاملاً عاری از عقل نیز روشنگران را خشنود نخواهد ساخت.


با این حال باید توجه داشت که تقریباً همه‌ی عقل‌گرایان و روشنگران بر این باور بودند که حتی بخش‌های غیرعقلانی و حتی ضدعقلانی دین دارای منافع اجتماعی هستند چرا که تود‌ه‌ها را به لحاظ اخلاقی و فرهنگی متحد می‌کنند و بقای جامعه را میسر می‌سازند؛ حتی دیوید هیوم و مونتسکیو که به خدا باوری نداشتند نیز بر این عقیده بودند که رواج باور دینی در جامعه منفعت‌هایی اجتماعی دارد. ولی اگر دین و عقل با هم سازگار نباشند، چه می‌توان کرد؟ یک راه حل مطرح کردن تز «دو حقیقت» است. دین و عقل باید در کنار هم به حیات خود ادامه دهند و با همدیگر سرشاخ نشوند، بدین شکل طبقه‌ی روشنگر می‌تواند عقلانیت خود را حفظ کند و طبقه‌ی حاکم از آلوده شدن باورهای مذهبی عوام جلوگیری می کند. ولی ممکن است چنین تقسیم‌بندی‌ای به رادیکالیسم سیاسی بیانجامد، چرا که خدای بورژوا با خدای طبقات محروم متفاوت خواهد بود. از طرف دیگر راز‌زُدایی از حقایق دینی با استفاده از عقل، راز‌زدایی از طبقه‌ای بود که آن‌ها را ترویج می‌کرد و از آن‌ها منتفع می‌شد. شاید بتوان گفت شعار نهان روشنگران این بود: «من ایمان ندارم، ولی شاید بهتر باشد تو ایمان داشته باشی»، چرا که بهتر این است که عوام به آرامی در خلوت خود با خرافه‌هایشان سرمست شوند تا نظم اجتماعی را بر هم نزنند.


عقلانیت روشنگران بیش از اندازه نقادانه بود و چیزی باقی نمی‌گذاشت و به تعبیر هگل عقلانیتی بدون رنگ و رو و فاقد نمادگرایی و احساسات لازم برای مشروعیت بخشیدن به خود و جامعه بود. علاوه بر هگل بسیاری دیگر نیز به این نگرشِ روشنگران به دیده‌ی انتقاد نگریستند و برخی از آن‌ها در مذمت عقل‌گرایی روشنگران مواضع سفت و سختی در پیش گرفتند. مسئله با ظهور سرمایه‌داری صنعتی وخامت بیشتری پیدا کرد، چرا که لیبرالیسم و فایده‌گرایی با نمادگرایی هم‌خوانی ندارند. رمانتیک‌هایی مانند کولریج بر این باور بودند که برای برقراری نظم اجتماعی باید ارزش‌های سنتی مانند ایمان، احترام، وفاداری، ارگانیک بودن و سلسله طبقات را ترویج کنند. این رویکرد به جبران ضعف نمادگرایی و احساسات در ایدئولوژی حاکم انجامید، و به عنوان مثال پیوند عجیبی بین عقاید جان میل لیبرال و کولریج محافظه‌کار ایجاد کرد. جامعه‌ی بازاری نیاز دارد ارزش‌هایی وارد کند تا به واسطه‌ی آن‌ها جامعه را که توسط بازار شقه شده، پیوند ببخشد. هر چقدر جامعه ماده‌گراتر و بی‌روح‌تر شود، نیاز به وارد کردن ایده‌های عجیب‌تر و رازآلودتر و در عین حال غیرقابل باورتر! - برای برقراری نظم اجتماعی بیشتر خواهد شد. اوج این مسئله را می‌توان با آگوست کنت مشاهده کرد، شخصی که می‌خواست کلیسای ملحدان را راه بیاندازد تا بتواند مشکل نمادگرایی را حل کند و بتواند عقاید خود را برای مردم عامی قابل پذیرش کند. بدین شکل تناقض جوامع بازارمحور شکل می‌گیرد، به نمادهایی نیاز دارند تا نظم اجتماعی را برقرار کنند ولی خود آن‌ها را زیر سوال می‌برند. نه تنها این نمادها را زیر سوال می‌برند که آن‌ها را به عنوان بیماری عقلانی معرفی می‌کنند. رواج انواع گرایش‌های دینی، مراقبه، عرفان‌های نوظهور و احیای جنبش‌های پاگانی در جوامع سرمایه‌دار فعلی را نیز می‌توان از این منظر نگریست؛ گرایش‌هایی که از یک سو غیرعقلانی در نظر گرفته می‌شوند و از سوی دیگر نمادهایی خلق می‌کنند که بقای جامعه را تضمین می‌کند.


این در حالی است که روشنگری با توجه به عقل‌محوری خود به چنین مسائلی علاقه‌ای نداشت. ایدئالیسم و رمانتیسیسم که پس از آن مطرح شدند، به سبب علاقه نشان دادن به نمادها و احساسات، برای سلطه بر زندگی عوام برتری پیدا کردند و با توجه به مناسبات سرمایه‌داری صنعتی در حال بروز، مناسب جامعه‌ی بازاری جدید به حساب می‌آمدند. در حالی که عقل‌گرایی عصر روشنگری نمی‌توانست اعضای جامعه‌ی سرمایه‌دار صنعتی را متحد سازد، ایدئالیسم و رمانتیسیسم توانایی خوش‌خدمتی به سرمایه‌داری صنعتی را داشتند و زیبایی‌شناسی نیز در اینجا نقش بسیار مهمی بازی می‌کند. اصطلاحاتی که در زیبایی‌شناسی به کار می‌روند تقریباً همگی اصطلاحاتی الهیاتی هستند که از زمینه‌ی خود خارج شده‌اند (نماد، بی‌نهایت، تقدس تخیل، روح طبیعت و ...) و توان برقراری ارتباط بین عقل و ایمان را دارند. زیبایی‌شناسی با حفظ مفاهیم و نمادهای دینی، آن‌ها را در جهان‌بینی طبیعت‌گرایانه ممکن می‌سازد. بنابراین، با ایدئالیسم و رمانتیسیسم امکان انتقال از عقل‌گرایی به نوعی معنویت میسر می‌شود، و این دو بیش از عقل‌گرایی توان تسخیر قلب‌های عوام را دارند. زیبایی‌شناسی در این دوران به شکل اسطوره‌شناسی درمی‌آید، بدین شکل نمادگرایی بسیار قوی در این جریان‌ها سعی دارد جایگزینی برای دین باشد. دین قوی‌ترین سیستم نمادینی است که بشر تا به حال خلق کرده و نمادگرایی دینی توانسته فرهنگ به عنوان حقیقت‌های زندگی و سبک زندگی را با هم ترکیب کند. ایدئالیسم و رمانتیسیسم سعی دارد نمادگرایی سکولاری معرفی کند و جایگزین دین شود؛ از این رو ایدئالیست‌ها می‌گفتند که اگر ایده‌ها را با زیبایی‌شناسی عرضه نکنیم، یعنی آن‌ها را اساطیری نکنیم، برای عوام جذابیتی پیدا نخواهند کرد؛ به عبارتی اساطیر باید فلسفی شوند تا از این طریق عوام را عقلانی کنیم و فلسفه باید اساطیری شود تا فلاسفه با احساس شوند!


ازدواج فلسفه و اساطیر در ایدئالیسم تصویر به عنوان اساطیر تلاش طبقه‌ی بورژوا برای عقلانیت بخشیدن به عوام است؛ حقایق قرار بود از طریق اساطیر به سبک زندگی مردم وارد شوند. بدین شکل هر چیزی می‌تواند به عنوان حقیقت به مردم عرضه شود و سبک زندگی آن‌ها را تحت تاثیر قرار دهد و نظم جامعه را تضمین کند، فرهنگ، انسانیت، جامعه‌شناسی، روانکاوی، ورزش، هنر و ... هرچند این فرآیند اسطوره‌سازی نیز شکست خورد؛ و تفاله‌های این نگرش را در مخروبه‌ی رایش سوم می‌توان یافت. بنابراین فرآیند اسطوره‌سازی نتوانست جایگزین مناسبی برای دین باشد.


ملی‌گرایی چون ققنوسی از خاکستر ایدئالیسم و رمانتیسیم که حال مرده بودند برخاست و جهان را تغییر داد. ملی‌گرایی هم‌چون فرهنگی جایگزین مفهوم خداوند شد، ملت مفهومی قدسی شد، که از ازل وجود داشته، قابل تقسیم نیست، منشا هویت فردی است، امری استعلایی است و امری است که باید خود را قربانی آن کرد. ملی‌گرایی به لیستی از قهرمانان و قدیسان نیز منتهی می‌شود. بنابراین می‌بینیم که ملی‌گرایی کاملاً نقش دین را بازی می‌کند، و این مفهوم از فرهنگ ملی‌گرایانه قبل از مردم‌شناسی و فرهنگ مصرفی به وجود آمد. تا بدان جا پیش رفت که در اواسط سده‌ی بیستم هیچ امری به اندازه ملی‌گرایی، بین‌المللی نبود.
ملی‌گرایی احتمالاً موفق‌ترین تلاش برای یافتن جایگزین دین بوده است، چرا که حتی قومیت‌های خاورمیانه نیز از آن الگوبرداری کرده‌اند و این تلاش بین یک طبقه یا فرهنگ یا قاره محدود نشده است. 


مسئله‌ی فرهنگ در دوران مدرن این است که نمی‌تواند فرهنگ به معنای خاص آن یعنی امر زیبایی‌شناختی یا ارزش‌های والا را با فرهنگ به معنای عام آن یعنی زندگی روزمره و سبک زندگی پیوند بزند. اینکه فرهنگ به معنای خاص (امور زیبایی‌شناختی) می‌تواند انسان را نجات دهند و زندگی بشر را متحول کند، توهمی است که نیچه، حلقه‌ی بلومزبری، آدورنو، ریلکه، وولف، هنری جیمز و ... داشته‌اند و هنوز نیز بسیاری از هنردوستان دچار چنین توهمی هستند و گمان می‌کنند که فرهنگ به معنای زیبایی‌شناختی آن رهایی‌بخش است. تخیل به عنوان منبع الهام خارق‌العاده‌ی والایی مورد تحسین این افراد قرار گرفته، این  بخشایش‌گری در مورد پروست به حافظه هم بسط یافته و جویس آن را به جریان سیال ذهن اعطا می‌کند. انسان‌شناسی مبتنی بر زندگی، مرگ و گذشت نیز تم اصلی «سرزمین بی‌حاصل»، از باشکوه‌ترین آثار ادبی مدرن به زبان انگلیسی است. این توهم در فرهنگ ما نیز بسیار فراگیر است. تصور اینکه شعر، موسیقیِ خوب، سینما و گالری می‌تواند ما را به حقایقی عمیق و ژرف برساند و موجب رهایی و رستگاری انتولوژیک خرده‌بورژواها خواهد شد، آن چنان از جانب چپ و راست تزریق و تشویق می‌شود که بسیاری در همین لحظه بر این باورند که رستگار شده‌اند!


فرهنگ به معنای عام آن با نازیسم حالت بیمارگونه می‌گیرد. هر سه راززُدایِ فرهنگ مدرن یعنی مارکس، نیچه و فروید، خون و ظلم و ستمی را که ریشه‌ی تمام امور خوب در زندگی بشر است، تایید و تصدیق می‌کنند. فرهنگ در ابتدای سده‌ی بیستم در حال تبدیل شدن به صنعت فرهنگ است، هنر به عنوان کالای مصرفی در حال جا افتادن است و این فرآیند با پست‌مدرنیسم کامل می‌شود. آن چنان که ادموند برک عنوان کرده بود فرهنگ به معنای عام آن جلوی بروز انقلاب را می‌گیرد، فرهنگ عام سیاستِ ضدسیاسی است. از این رو ایده‌ی انقلاب فرهنگی که در اواسط سده‌ی بیستم مطرح می‌شود، به نظر متناقض می‌آید. فرهنگ به همین معنای عام (یعنی قومیت، خانه، تبار و ...) خود به زبان تعارض و تضاد سیاسی تبدیل می‌شود، برعکس آنچه که نخبه‌گرایانی مانند متیو آرنولد گمان می کردند اینکه به راه حلی برای از بین بردن تعارض و تضاد سیاسی بدل شود و مشکلات را حل کند. در این دوران فرهنگ که بخشی از راه حل برای پر کردن جای خدا و دین و وحدت بخشیدن به افراد جامعه و حفظ نظم بود، حال تبدیل به بخشی از مشکل شد. در این بستر است که باید اسلام‌گرایی رادیکال را فهمید، جایی که فرهنگ و مبارزه‌ی مسلحانه با هم پیوند خورده‌اند. در دوران پست‌مدرن سیاست فرهنگی شده است، ولی چون فرهنگ تبدیل به بخشی از مشکل شده دیگر توان حل کردن چیزی را ندارد. به عبارت دیگر فرهنگ نمی‌تواند عامل وحدت باشد بلکه خود به عامل تفرقه، دشمنی، بی‌نظمی، اختلال، بمب‌گذاری، تروریسم و جنگ تبدیل شده است.


در نگرش پست‌مدرن فرهنگ به معنای خاص آن پوپولیست می‌شود و فرهنگ به معنای عام آن (یعنی سبک زندگی) حالت زیبایی‌شناختی می‌گیرد ولی مسئله این است که هیچ یک از این دو مفهومِ فرهنگ دیگر نمی‌تواند نقش انتقادی بازی کند. در حالی که آرنولد در کتاب «فرهنگ و آنارشی» از بحران فرهنگ در سده‌ی نوزدهم سخن گفته بود، در حال حاضر این بحران به حقیقت پیوسته و به حالت کمال خود رسیده است. فرهنگ برای آرنولد هم راه حل و هم مسئله است، هم زیبایی‌شناسی است هم هویت اجتماعی و هم راه حلی برای تضاد طبقاتی. در حالی که آرنولد به خدا باور نداشت، ولی بر این عقیده بود که اتحادیه‌های کارگری باید به خدا و دین باور داشته باشند، در غیر این صورت نظم اجتماعی به هم خواهد خورد. این دقیقاً شبیه همان تز «دو حقیقت» است؛ او می‌گوید که نباید به توهم‌های دینی مردم حمله کرد چرا که توهم هستند! اگر توهم مذهبی باعث می‌شود اموال دیگران را ندزدند، چرا باید این توهم را از آن‌ها بگیریم؟


در حالی که در عصر روشنگری یک گروه نخبه نگرشی عقل‌گرایانه به دین پیدا کرده‌اند و دیگر دین خرافی و طبقاتی کلیسا را باور ندارد، در انتهای سده‌ی نوزدهم، طبقه‌ی کارگر و مردم عادی را داریم که باوری چندان قوی به دین و خدا ندارند و در حال شک کردن به بنیان‌های دین هستند. راه حلی که آرنولد برای این مشکل مطرح می‌کند، بازخوانی و تفسیر متفاوت از کتاب مقدس است: باید محتوای پر از خشونت کتاب مقدس را تصیفه کرد و اخلاق و زیبایی ادبی آن را حفظ کرد و به عوام آن را به عنوان اثری ادبی فروخت. بدین شکل متن کتاب مقدس باید شاعرانه شود تا نظم اجتماعی حفظ گردد. چرا که لیبرالیسم از نظر آرنولد (خود او لیبرال بود) پاسخ‌گوی این بحران نیست و مثلاً «ارزش برابری» باید با «ترس از پروردگار» یکسان گرفته شود؛ این در حالی است که آرنولد به خدا باوری ندارد.


 امیل دورکیم نیز از جمله دیگر افرادی است که دین را از منظری اجتماعی می‌نگرد و لاکان خدا را سکولار و دیگری معرفی می‌کند، و این‌ها نیز دین را به عنوان عاملی برای توافق و وحدت جامعه معرفی می‌کنند.


نیچه به معنای واقعی خداناباور است؛ نیچه مشاهده می‌کند که تا زمانی که جای خدا را با عقل، دولت، زیبایی و ... پر کنیم، خدا مرده است ولی کاملاً نمرده است. در چنین شرایطی جهان به شکلی کم و بیش یکسان پیش خواهد رفت. نیچه بر این باور است که تنها در صورتی می‌توان از شر خداوند خلاص شد که از معنای درونی رها شود. برای ماکس وبر که تحت تاثیر نیچه بود، واقعیت تلخ این است که جهان معنا ندارد ولی افرادی که نمی‌توانند با این واقعیت کنار بیایند، می‌توانند به کلیساهای قدیمی بازگردند تا بتوانند با چیزی سر کنند. این نیز تز «دو حقیقت» است که وبر به شکل دیگری آن را مطرح می‌کند!


نیچه می‌گوید که مرگ خداوند مهم‌ترین رویداد تاریخ است، ولی افراد به شکلی رفتار می‌کنند که هیچ اتفاقی نیافتاده است. آن‌ها به شکلی ریاکارانه وانمود می‌کنند که کاری نکرده‌اند. یکی از راه‌هایی که خداوند را به شکلی مصنوعی «زنده نگاه داشته است»، اخلاق است. از نظر نیچه تصور ما از حقیقت، هویت، تاریخ، و ... همه ریشه در الهیات دارند و نمی‌توانند پس از مرگ خدا باقی بمانند و با مرگ خداوند مرگ انسان نیز رخ می‌دهد. تنها با پذیرش مرگ خداوند است که می‌توان زایش انسان جدید را انتظار کشید.


پست‌مدرنیسم نگرش نیچه را، منهای تراژدی موجود در آن، به ارث برده؛ برای پست‌مدرن‌ها، نبود معنا همین جهان ما است؛ چه چیز دیگری می‌توانید توقع داشته باشید؟! از نظر آن‌ها رهایی وجود ندارد چون رهایی‌گری نیز وجود ندارد. برخلاف مدرنیته که با اضطراب و تراژدی به رهایی و خداوند می‌نگرد، برای پست‌مدرنیسم چنین احساساتی وجود ندارند. از نظر پست‌مدرن‌ها هیچ چیزی غایب نیست، همه چیز حاضر است، بنابراین تراژدی وجود ندارد که بخواهیم ناراحت باشیم. زندگی همین است دیگر! در این شرایط انسان دیگر عاملی خلاق نیست. پست‌مدرنیسم نه تنها به باور دینی بلکه به هیچ باوری اعتقاد ندارد! همین که باوری سیستم را سر جایش باقی بگذارد، افراد بتوانند کار کنند و خرید کنند، دیگر مهم نیست که چه باشد، افراد هر باوری که می‌خواهند داشته باشند. پست‌مدرنیسم به این معنی پسادینی است ولی به قیمت از دست دادن تعیین سرنوشت انسان. فرهنگ در حال حاضر در دوران پست‌مدرن جای خدا را پر کرده است. فرهنگ در نگرش پست‌مدرن همه چیز است؛ مادامی که در سیستم اقتصادی جا بگیرد با هر چیز دیگری یکسان است.


هر آنچه که در دوران مدرن به عنوان امر مقدس معرفی شد، مرگش توسط پست مدرن ها اعلام شد. در حالی که دورکیم جامعه را به عنوان امری جایگزین خداوند مطرح کرد، بودریار مرگ امر اجتماعی را اعلام کرد؛ آرنولد مفهومی راززدایی شده از خدا را به عنوان فرهنگ معرفی نمود و پست‌مدرنیسم خود فرهنگ را رازدایی می‌کند. مدرنیته جای خدا را با هنر پر کرد، پست مدرنیستم هنر را تو خالی می‌کند؛ پست‌مدرنیسم سوبژکتیویسم بدون سوژه است.


درست در همین زمان در این دوران پسادینی، پسامدرن و پسامتافیزیکی به یک باره دین دوباره به صحنه می‌آید؛ این اتفاق با فروریختن برج‌های دوقلو در یازده سپتامبر روی می‌دهد. گویی خدایی که مرده بود با خشم بازگشته است؛ خدایی که گویی به فریاد تمام آن‌هایی آمده است که احساس می‌کنند سرمایه‌داری و بازار آن‌ها را بی‌رحمانه طرد کرده است و این بار بر روی صلیب نیست. پست‌مدرنیته بدون اینکه بخواهد خداوند را به صحنه‌ی سیاست بازگردانده است. در این شرایط فرهنگ دیگر جایگزینی برای دین نیست، بلکه بیش از آنچه که فکر می‌کنیم در هم آمیخته شده‌اند. هم‌چنین است سیاست و فرهنگ.


در چنین شرایطی بود که آتئیست‌های جدید مانند داوکینز و سم هریس به شهرت رسیدند. آن‌ها چنان وانمود می‌کنند که گویی در ابتدای عصر روشنگری هستیم و هیچ کدام از آنچه که مطرح شد بر تاریخ نگذشته و در حال مبارزه با دیندارانی در شرق هستند. آن‌ها به شکلی این تصویر را ارائه می‌کنند که گویی همانند روشنگران در حال مبارزه با کلیسا هستند. در حالی که نسبی‌گراییِ پست‌مدرن‌ها ابزار لازم برای نقد اسلام‌گرایی را ندارد، درست در چنین شرایطی می‌بینیم که آتئیست‌های جدید با عامیانه‌سازی شعارهای روشنگری به دنبال زنده کردن مفاهیمی مانند عقل، حقیقت و واقعیت هستند و نیز در چنین شرایطی آلن دوباتن با بیان زنده کردن کلیسای آتئیست‌ها، طرح آگوست کنت را دوباره مطرح کرده است. دین دوباره در حال احیا شدن است، در شکل‌های مختلف، حتی مدل‌های سکولار و الحادی!


  







نقد کتاب «تولد اسراییل» نوشته‌ی صادق زیباکلام

پدیده ‌ ‌ی «اسراییل» یکی از چالش‌برانگیزترین پدیده‌هایی است که ما با آن سر و کار داریم. از این‌رو پرداختن به باورهای ما در مورد اسراییل...