Thursday, April 7, 2016

هنر در قلمروی طبیعت‌گرایی


هنر در قلمروی طبیعت‌گرایی

زهیر باقری نوع‌‌پرست

این مطلب در سایت انگار 

طبیعت‌گرایی اصطلاحی است که برای توصیف یک رویکرد فلسفی به جهان به کار می‌رود و به دو نوع قابل تقسیم است؛ روش شناختی و محتوایی. در طبیعت‌گرایی متحوایی با آنچه که در هستی وجود دارد سر و کار داریم، از این رو طبیعت‌گرایی محتوایی دکترینی متافیزیکی است و مدعای آن این است که تنها چیزهایی وجود دارند که متعلق به طبیعت هستند. طبیعت‌گرایی محتوایی انواع متفاوتی دارد. گونه‌های سلبی این رویکرد، واقعیت ماوراطبیعی را نفی می‌کنند. گونه‌های ایجابی آن در مورد ماهیت طبیعت هم سخن می‌‌گویند. یکی از گونه‌های نسبتا رایج طبیعت‌گرایی متحوایی ایجابی، فیزیکالیسم است. در فیزیکالیسم باور بر این است که تنها چیزهایی که در فیزیک بنیادین می‌توان به آنها رسید وجود دارند و هر آنچه فیزیکی نباشد یا نتوان آن را به فیزیک فروکاست واقعی نیست. طبیعت‌گرایی روش شناختی این مدعاست که هرگونه فعالیت غیرعلمی که می‌خواهد ادعایی در رابطه با معرفت نسبت به جهان داشته باشد باید با روش شناسی علوم طبیعی تلازم داشته باشد. به عبارت دیگر تنها روش شناسی که می‌تواند ما را به دریافت حقیقت و معرفت برساند روش شناسی علوم طبیعی است و هر روش شناسی دیگری که مدعی باشد می‌تواند ما را به حقیقت یا معرفت برساند تفاوت مشخص و متقنی با روش شناسی علوم طبیعی ندارد. بنابراین برای اینکه بفهمیم چه چیزهایی در جهان وجود دارد و چه چیزهایی می‌توانیم درباره آنچه که وجود دارد بدانیم باید پرسش‌های خود را در قالب علوم طبیعی تعریف کنیم. در انواع طبیعت‌گرایی، تنها منبع معرفت موجود در مورد جهان، معرفت علمی در نظر گرفته می‌شود و تنها راه رسیدن به آن نیز روش علمی است. مخالفان طبیعت‌گرایی به دو دسته عمده تقسیم می‌شوند. یک گروه از مخالفان در حالی که علم را بسیار مهم می‌دانند و جایگاه بسیار بالایی برای آن قائل هستند، ولی بر این باورند که علم به تنهایی نمی‌تواند پاسخ‌گوی همه پرسش‌های ما باشد. در این گروه مخالفان، دو دسته متفاوت وجود دارند، گروهی که به واقعیت‌های ماوراطبیعی هم باور دارند و گروهی که باور ندارند. از نظر این افراد، شاخه‌های معرفتی دیگری مانند فلسفه و هنر نیز برای یافتن پاسخ به پرسش‌های بشر نقشی اساسی و بسیار مهم بازی می‌کنند؛ برای آن دسته که به واقعیت ماورایی باور دارند دین نیز چنین نقشی بازی می‌کند. گروهی دیگر از مخالفان طبیعت‌گرایی، عنوان می‌کنند واقعیت‌های اساسی که برای بشر حائز اهمیت هستند یا ورای جهان طبیعی قرار دارند یا اگر هم در جهان طبیعت قرار دارند علم نمی‌تواند به این پرسش‌ها پاسخی دهد و باید به روش‌های دیگری به آنها رسید. در این گروه مخالفان، باور به اینکه دین یا هنر یا پدیده‌ای غیر از علم پاسخ‌های مهم برای بشر را فراهم می‌کند رایج است. در حالی که طبیعت‌گرایی با باور به جهان ماورایی قابل جمع نیست، ولی تمام مخالفان طبیعت‌گرایی قائل به جهان ماوراطبیعی نیستند.

در این نوشته، می‌خواهم به جایگاه هنر (که در این نوشته ادبیات را هم بخشی از هنر در نظر می‌گیرم) در زندگی بشر در عصر حکمرانی طبیعت‌گرایی بپردازم. بدین منظور، بحث را به نگرش طبیعت‌گرایی که تنها به وجود جهان طبیعی که از ذرات فیزیکی تشکیل شده است محدود می‌کنم. بسیاری از افرادی که طبیعت‌گرایی را پذیرفته‌اند نقشی به جز سرگرمی و تفریح برای هنر قائل نیستند. به این مدعا نیز در این نوشته پرداخته می‌شود و نقش‌های دیگری که هنر بازی کند را بررسی می‌کنم. ابتدا شرحی مختصر از تصویر طبیعت‌گرایانه ارائه می‌کنم و سپس نقش‌هایی که هنر می‌تواند بازی کند را بررسی می‌کنم.

برای اینکه بتوانیم جهان پیرامون خود را بفهمیم نیاز به تبیین پدیده‌هایی که با آن مواجه می‌شویم داریم. طبیعت‌گرایان بر این باورند که تبیین‌هایی که در علم وجود دارند برای فهم ما از پدیده‌ها ضروری و کافی است. حتی اگر شخصی تبیینی غیرعلمی از پدیده‌ای ارائه کند تنها در صورتی قابل قبول است که بتوانیم آن تبیین را به یکی از تبیین‌های علمی فروبکاهیم. مثلا اگر شخصی از زیبایی یک تابلوی نقاشی صحبت کند و زیبایی آن را تبیین کند، این تبیین تنها در صورتی قابل قبول است که در نهایت بتوانیم آن را به یکی از تبیین‌های علمی فروبکاهیم. بدین وسیله حتی اگر ما تبیینی غیرعلمی ارائه بدهیم، طبیعت‌گرایان اطمینان حاصل می‌کنند که آن تبیین نه تنها خارج از قلمرو تبیین علمی قرار نمی‌گیرد بلکه می‌توان در سطحی دیگر این تبیین را به زبان علمی نیز ارائه کرد. بدنه‌های موجود معرفتی انسان‌ها نباید با هم تناقض داشته باشند. یعنی آنچه در هر یک از رشته‌های فیزیک، شیمی، زیست شناسی، روانشناسی، جامعه شناسی، دین، هنر و ادبیات مطرح می‌شود، مادامی که مدعی معرفت هستند، نباید با هم در تناقض باشند. در حالی که می‌توان با تعریف معیارهایی متفاوت به دنبال جلوگیری از وقوع تناقض بود، طبیعت‌گرایان فروکاهش محتوای همه بدنه‌های معرفتی به محتوای علم فیزیک را عاملی برای وحدت همه بدنه‌های معرفت می‌دانند که متناقض نبودن این بدنه‌ها را نیز تضمین می‌کند.    

وقتی ما به یک میز نگاه می کنیم، تصور می‌کنیم که در مقابل ما ابژه‌ای وجود دارد که دارای خصوصیاتی ثابت و بدون تغییر است یا به عبارتی میز برای ما یک «چیز» است. در واقع ما دنیای خود را به کمک «چیزها» می فهمیم. فیزیکدانان به ما می‌گویند آنچه ما می‌بینیم واقعیت بنیادین جهان نیست. واقعیت بنیادین جهان از یک سری ذرات تشکیل شده است. میز و صندلی و هر آنچه که در دنیای خود به عنوان چیز به آنها نگاه می‌کنیم واقعیت نهایی اشیا نیستند. وقتی به دریا نگاه می‌کنیم حتی اگر بدانیم که آب از هیدروژن و اکسیژن تشکیل شده است؛ باید در نظر بگیریم که پیوندهای بین هیدروژن و اکسیژن موجود درون دریا مدام در حال تغییر هستند. هر آنچه که می‌بینیم نیز چنین است؛ در واقع روابط بین اجزا است که یک چیز را تشکیل می دهد، دریا تشکیل شده است از ذراتی که با یکدیگر در ارتباط هستند. این ذرات نیز تنها با فرمول ریاضی قابل توصیف هستند. بنیادی‌ترین سطح واقعیت را با یک فرمول ریاضیاتی می توانیم تبیین یا توصیف کنیم. (1)

یکی از برداشت‌هایی که می‌توان از طبیعت‌گرایی داشت این است که اگر همه چیز در نهایت با علم فیزیک قابل تبیین است هر آنچه که نمی‌توان به فیزیک فروکاست را باید کنار بگذاریم. بنابراین معنای واژگان، ارزش‌های اخلاقی، سیستم‌های سیاسی، قصدیت، هشیاری، اراده آزاد، ذهن و تاریخ یا اصطلاحاتی عامیانه برای توصیف پدیده‌ای قابل تبیین با فیزیک هستند یا توهمات ما هستند. بنابراین چناچه توهم نباشند، در نهایت از ذرات فیزیکی تشکیل شده‌اند. اگر هر آنچه که در طبیعت وجود دارد – که شامل انسان‌ها و نهادهایی که انسان‌ها ساخته‌اند نیز می‌شود – ذرات فیزیکی هستند، هیچ‌یک از سیستم‌های اخلاقی یا سیاسی یا زیبایی‌شناسی ضرورتا صحیح نیستند و ما می‌توانیم سیستم‌های جایگزینی برای آنها بسازیم. این نکته می‌تواند در بازبینی بشر در زندگی خود آثار مثبتی داشته باشد. ما در فرهنگ‌های به خصوصی به دنیا می‌آییم و با ارزش‌های به خصوصی آشنا می‌شویم و برخی از سیستم‌های سیاسی را بر برخی دیگر ترجیح می‌دهیم و غیره. اگر آگاه بشیم که بسیاری از آنچه که ضروری می‌پنداشتیم ضروری نیست و می‌تواند به شکل دیگری نیز باشند علاوه بر اینکه ما را از یک باور جزمی نسبت به فرهنگ خودمان رها می‌کند به ما امکان می‌دهد سیستم‌های ارزشی، سیاسی، و زیبایی شناختی خود را بهبود ببخشیم یا جایگزینی کاملا متفاوت فراهم کنیم. در عین حال این نکته می‌تواند آثار مخربی نیز داشته باشد. اگر تصور بر این باشد که همه چیز در نهایت از ذرات فیزیکی درست شده و هر سیستم اخلاقی، سیاسی و زیبای شناختی که مطرح شود در نهایت ساخته بشر است و دلیلی ندارد به آن پایبندی داشته باشیم در این حالت تفاوتی بین عمل اخلاقی و غیراخلاقی، سیستم سیاسی مطلوب و نامطلوب، و زشت و زیبا وجود نخواهد داشت. یا اگر هم داشته باشد صرفا مسئله تفاوت دیدگاه‌های فردی است و در نتیجه نسبی است. در این حالت قتل، دزدی و تجاوز با درمان، صدقه دادن، و عشق ورزی تفاوتی نخواهد داشت یا سخن گفتن از زشت و زیبا در هنر و دیگر عرصه های زندگی بی معناست چرا که در نهایت همه چیز از ذرات فیزیکی تشکیل شده است. در چنین شرایطی زندگی برای انسان‌ها غیرممکن و بی‌معنا خواهد بود. ولی لزومی ندارد با پذیرفتن اینکه جهان از ذرات فیزیکی تشکیل شده است به این نتیجه عجیب برسیم. (2) برای پرهیز از این نتیجه عجیب باید به یک تمایز توجه کنیم.

لازم است به دو نوع گونه از فروکاهش توجه کنیم. یک گونه فروکاهش هستی شناختی است و دیگری فروکاهش معرفت شناختی است. در فروکاهش هستی شناختی عنوان می‌شود که هر آنچه که وجود دارد توسط علم فیزیک تعیین می‌شود. بنابراین اگر در حال حاضر بهترین نظریه‌های فیزیکی موجود به ما می‌گویند که مثلا ذرات بنیادین جهان فرمیون و بوزون هستند بنابراین هرآنچه در جهان ما وجود دارد از فرمیون و بوزون تشکیل شده است. نتیجه این سخن این خواهد بود که تمام پدیده‌های موجود در جهان یعنی تابلوهای نقاشی، انسان‌ها و هرآنچه که وجود دارد از این ذرات فیزیکی درست شده است. در سطح معرفت شناختی ما با مشکلاتی مواجه هستیم. اگر بپذیریم که جهان از چیزی به غیر از ذرات فیزیکی تشکیل نشده و بهترین راه تبیین این ذرات فیزیکی بهترین نظریه‌های موجود در علم فیزیک است، ایده‌ای نداریم که چگونه می‌توانیم بسیاری از پدیده‌ها را به شکلی مناسب با استفاده از ذرات فیزیکی تبیین کنیم. این مشکل در حال حاضر بین فیزیک و دیگر علوم طبیعی نیز وجود دارد. مثلا در بیولوژی از ویروس صحبت می‌شود در حالی که در شیمی از مولکول و در فیزیک از فرمیون و بوزون، از آنجایی که تمام این عبارات در علوم طبیعی به کار می‌روند، ارتباط بین آنها چه می تواند باشد؟ طبیعت‌گرایان می‌گویند که در نهایت می‌توان تمام آنچه در علوم دیگر از آنها صحبت می‌شود را با زبان فیزیک تبیین کرد یعنی مثلا میتوان ویروس را به کمک فرمیون و بوزون تبین کرد. ولی هیچ‌کسی در حال حاضر هیچ ایده‌ای ندارد چگونه چنین فروکاهشی بین علوم مختلف طبیعی ممکن است. این مشکل وقتی به بررسی آثار هنری می‌پردازیم بزرگ‌تر هم می‌شود. اگر ما بدانیم که ما انسان‌ها و تمام تابلوهای نقاشی نهایتا از یک سری از ذرات فیزیکی تشکیل شده‌ایم، چگونه می‌توانیم با این سطح از تبیین، نقش آثار هنری در زندگی خود یا معناداری این تابلوهای نقاشی را تبیین کنیم؟ دست کم در حال حاضر این گزینه غیرممکن به نظر می‌رسد. ولی حتی اگر چنین امکانی فراهم شود، سخن گفتن از نقش تابلوهای نقاشی در زندگی بشر و اینکه زیبایی برای ما چه معنایی دارد با زبان معمول بسیار ساده‌تر و عملی‌تر از این است که بخواهیم این پدیده‌ها را با استفاده از فیزیک تبیین کنیم. به عبارت دیگر هیچ کس هیچ ایده‌ای ندارد که چگونه می‌توانیم با استفاده از نظریه‌های کوانتوم زیبایی تابلوهای رمبراند یا معنای جنگ و صلح تولستوی را تبیین کنیم. این بدان معنا نیست که تابلوهای نقاشی، صفحات کتاب جنگ و صلح یا ما انسان‌ها از ذرات فیزیکی تشکیل نشده‌ایم، تنها به این معناست که سطح تبیین فیزیکی در این سطح اگر هم ممکن باشد مفید نیست. بنابراین، پذیرش اینکه جهان طبیعی تنها جهان موجود است و این جهان از ذرات فیزیکی تشکیل شده است الزامی برای نفی امکان تبیین پدیده‌هایی مانند آثار هنری در سطوحی غیرفیزیکی ایجاد نمی‌کند. یعنی اگر شخصی بپذیرد که جهان طبیعی تنها جهان ممکن است و این جهان از ذراتی فیزیکی تشکیل شده که در نهایت علم فیزیک می‌تواند آن ذرات را بررسی کند، همچنین می‌تواند بپذیرد که تبیین‌هایی غیرعلمی ممکن و مفید هستند و علم نیز مانند دیگر منابع معرفتی بشر دارای محدودیت هایی است. به عبارت دیگر به کمک علم فیزیک می‌پذیریم که جهان از ذرات فیزیکی تشکیل شده و نه از چیزی دیگر، ولی بر این باوریم که علم نمی‌تواند به ما کمک کند همه پدیده‌های موجود در زندگی خود را به کمک علم فیزیک یا دیگر علوم بفهمیم.

نمی‌توان گفت که از آنجایی که جهان ما، جهانی مادی است در نتیجه هر تبیینی در سطح ماده ممکن است یا هر تبیینی که در سطح ماده ممکن نباشد بی‌معناست. مثلا برای دریافتن عناصر زیبایی شناختی تابلوهای رمبراند، هرچقدر هم که شخصی به علم فیزیک تسلط داشته باشد نمی‌تواند با استناد به علم فیزیک در این رابطه به ما چیزی بگوید. در عوض می‌بایست با زیبایی شناسی، فلسفه و تاریخ هنر آشنایی داشته باشیم تا بتوانیم در مورد زیبایی شناسی در هنر سخن بگوییم.

در جهانی مادی که همه چیز از ذرات بنیادین فیزیکی تشکیل شده است هم تنها راه مقوله بندی پدیده‌ها، مقوله‌های موجود در علم فیزیک نیست. (3) به عنوان مثال، وقتی ما به بررسی خصوصیات هنری تابلوی نقاشی «امپرسیون، طلوع آفتاب» اثر مونه می‌پردازیم - تابلویی که از ذرات فیزیکی تشکیل شده است – و به وسیله آن مقوله‌ای در آثار هنری معرفی می‌کنیم و آن را امپرسیونیسم می‌نامیم، مقوله‌ای بوجود آورده‌ایم که در علم فیزیک وجود ندارد ولی مجموع ذراتی فیزیکی را توصیف می‌کند که ما آن را تابلو نقاشی می‌نامیم. مقوله‌های بسیار زیادی در زندگی ما وجود دارند که پدیده‌های مادی را مقوله بندی می‌کنند ولی خود این مقوله‌ها در سطح مادی یا علم فیزیک مطرح نیستند. مثلا مقوله‌های دولت، شهر، جامعه و .... هیچ یک مقوله‌‌ای در علم فیزیک یا مقوله‌های مادی نیستند. ولی در عین حال، پدیده‌های فیزیکی را مقوله بندی می‌کنند. اثر هنری نیز مقوله‌‌ای غیرفیزیکی است که پدیده‌های فیزیکی را دسته‌بندی می‌کند. این دو نکته را نباید با هم اشتباه گرفت. بنابراین می‌توان از مقوله‌های غیرفیزیکی برای تبیین پدیده‌های فیزیکی استفاده کرد.

ممکن است برای تبین آثار هنری زیست شناسان با استناد به فرگشت به ما بگویند که آثار هنری برای حفظ بقای انسان‌ها و جوامع انسانی شکل گرفته‌اند یا دیگر تبیین‌های فرگشتی برای شکل گیری آثار هنری ارائه کنند. ولی آنها نمی‌توانند به ما بگویند که چه اثری را باید زیبا در نظر بگیریم و چه اثری را نباید زیبا در نظر بگیریم، چه اثری را باید و چه اثری را نباید در گالری‌ها بگذاریم، چه اثری از نظر هنری برتر از اثری دیگر است، و در صورت تعارض اخلاق و هنر چه باید بکنیم. این به معنای انکار این واقعیت نیست که مغز انسان‌ها وقتی اثری زیبا را می‌بینند ترکیبات به خصوص شیمایی پیدا می‌کند، بلکه برای یافتن پاسخ به این پرسش‌ها ارجاع به علومی مانند زیست شناسی، عصب شناسی یا فرگشت نمی‌تواند پاسخ مورد نیاز ما را فراهم کند. بنابراین با پذیرش اینکه جهان از ذرات فیزیکی تشکیل شده است، همچنان می‌توانیم بدون ارجاع به فیزیک به بررسی پرسش‌های متداول در زیبایی‌شناسی بپردازیم. با این دقت که نمی‌توانیم زیبایی را به عنوان پدیده‌ای که در اصل غیرقابل فروکاهش به فیزیک است (شبیه آنچه مد نظر افلاطون بود) در نظر بگیریم. با این توضیحات به برخی از نقش‌هایی که هنر می‌تواند در نگرش طبیعت‌گرایانه بازی کند اشاره می‌کنم.

پیش از هرچیز در مورد نقش هنر به عنوان تفریح و سرگرمی اشاره کنم. برخی از افراد با استفاده از «تفریح و سرگرمی» سعی در کمرنگ نشان دادن اهمیت هنر هستند. در حالی که نمی‌توان نفی کرد که یکی از کاربردهای هنر تفریح و سرگرمی است – ولی به آن محدود نمی‌شود و در ادامه به دیگر نقش‌های آن اشاره می‌کنم – لازم به ذکر است که اگر شخصی در طول شبانه روز کاری (مفید) انجام دهد به تفریح و سرگرمی هم نیاز دارد و مشخص نیست چرا باید تفریح و سرگرمی پدیده‌های‌ کم اهمیتی برشمرده شوند. ضمن اینکه نباید فراموش کرد که ممکن است این تفریح شامل تماشا کردن فیلمی مستند در مورد یافته‌ها یا نظریه‌های علمی یا زندگی دانشمندان و تاریخ علم هم باشد. 

یکی از نقش‌های هنر به تصویر کشیدن ظرافت‌ها و جزییات اخلاق و اهمیت آن است. هرچقدر فلسفه اخلاق و در مورد «خوب» و «بد» بخوانیم نمی‌توانیم به اندازه کافی به اهمیت روانشناختی اخلاق و پیامدهای بی‌اخلاقی پی ببریم. ما علاوه بر دانستن اینکه چه چیزهایی خوب و چه چیزهایی بد هستند نیاز به تصویر سازی داریم تا بتوانیم قدرت و اهمیت این امور اخلاقی را درک کنیم. در واقع دانستن اینکه خوب و بد چیست و شامل چه مصادیقی می‌شود یک مسئله است و مسئله دیگر این است که چگونه می‌توانیم به لحاظ عملی به این اصول اخلاقی پایبند بمانیم. احتمالا همه ما می‌دانیم (یا امیدوارم بدانیم) که آدم کشی بد است ولی مسئله دیگر این است که چگونه می‌توانیم این اصل اخلاقی را بفهمیم که هیچ‌گاه آن را مرتکب نشویم. نقشی که هنر در این راستا بازی می‌کند بی‌بدیل است. فیلم «غلاف تمام فلزی» ساخته استنلی کوبریک را در نظر بگیرید. با دیدن این فیلم صحنه زشت جنگ برای ما هویدا می‌شود، اینکه انسان‌ها چگونه در ارتش به جنون آدم‌کشی مبتلا می‌شوند. تمام صحنه‌های که در این فیلم ارائه می‌شود با جزییات و قدرت تصویر به ما بد بودن جنگ را نشان می‌دهد، و ما به سطحی از این آگاهی در مورد ماهیت جنگ و کشتار می‌رسیم که با دانستن «جنگ بد است» قابل مقایسه نیست. اینکه «جنگ بد است» صحیح است، و در سطح نظری کافی است، ولی برای اینکه واقعا بفهمیم جنگ و کشتار چه فاجعه‌ای به بار می‌آورد و از آن پرهیز کنیم می‌بایست تصویری تاثیرگذار از آن ارائه شود. این تصویر مثل یک آینه عمل می‌کند و ما خود را در این آینه می‌بینیم. انسان‌هایی مانند ما در آن تصویر وجود دارند و بلاهایی که سر آن‌ها می‌آید، چرخه باطل کشتاری که در این تصویر نمایش داده می‌شود، یا ترسی که در جنگ تجربه می‌شود همگی برای ما ملموس می‌شوند. از این رو متوجه می‌شویم که وقتی گفته می‌شود «جنگ بد است»، شدت بد بودن مدنظر با جمله هایی مانند «هوا بد است»، «حالم بد است»، «اوضاع اقتصادی بد است» و ... یکی نیست. هنر، چه در قالب یک اثر نقاشی مانند «گرنیکا»، یا در قالب فیلم مثل «غلاف تمام فلزی» یا یک رمان مانند «کچ 22»، می‌تواند چنین نقشی را بازی کند.

علاوه بر این پشتوانه عملی یا درک روانشناختی که هنر می‌تواند برای اخلاق ایجاد کند، می‌تواند با به تصویر کشیدن واقعیت‌های جامعه یا جوامع انسانی و مشکلاتی که در آنها وجود دارد علاوه بر آگاهی بخشیدن به ما نقشی انتقادی هم بازی کند. به عنوان مثال مارک چو در مورد نقش تراژدی در آتن می‌نویسد: «بینش‌هایی که روی صحنه تئاتر به دور از فشارها و محدودیت‌های دنياي واقعي مطرح می‌شدند، بینندگان تئاتر را به تامل و همدردی با عیب و نقص‌های یکدیگر وادار می‌کردند. انعکاس این ایده‌های موجود در تراژدی‌ها به زندگی عادی در دولت‌شهر، آزادی دموکراتیک را هم در سطح فردی و هم در سطح گروهی تقویت می‌کرد و به دیگر نهادها و اعمال دموکراتیک تراوش می‌نمودند.» (4) نقش انتقادی هنر و به تصویر کشیدن واقعیت‌هایی که مورد غفلت واقع شده‌اند یکی از مهم‌ترین نقش‌هایی است که هنر می‌تواند بازی کند و شاید هیچ رقیبی در این راستا نداشته باشد. اگر علم‌ورزی بدون ملاحظه نسبت به طبیعت و اخلاق صورت گیرد می‌تواند به فجایع متقاوتی ختم شود؛ همانطور که تا به حال نیز چنین شده است. این به معنای مخالفت با علم یا تلاش برای زیر سوال بردن آن نیست. به تعبیر جولیان اسپدلینگ «اینکه کشفیات علمی، زندگی ما را بسیار خوشایندتر کرده‌اند، درست است. هیچ‌کس دوست ندارد به دندانپزشکی سده هجدهم بازگردد اما مسأله‌ای که ما با آن مواجه هستیم این است که پیشرفت‌های تکنولوژیک ما را قادر می‌سازند تا زمین، هوا، رودخانه‌ها و دریاها را در سطح جهانی آلوده کنیم که این پتانسیل، عواقب فاجعه‌‌باری برای خودمان دارد. با توجه به ناتوانی ذاتی ما در مشاهده آینده و ایمان کور اخیرمان به پیشرفت، واقعیت دلخراش این است که احتمالاً میلیون‌ها انسان باید مرگی وحشتناک و زودرس را تجربه کنند تا بازماندگان متوجه شوند که باید به طبیعت به عنوان یک کل احترام گذاشت... هنر در بهترین حالتش همیشه نمایشی ژرف و گسترده‌ از این است که حیات کامل در یک لحظه خاص از زمان، چه معنا و احساسی دارد.ما باید شرایط فعلی‌مان را به روشن‌ترین شکلی که می‌توانیم بررسی کنیم. برای کمک به این آگاهی رو به افزایش، لازم است ببینیم هنرمندان امروز چه چیزی را در واکنش به واقعیتی که همه ما باید با آن مواجه شویم، خلق می‌کنند.» (5)

یکی از کاربردهای دیگر هنر فراهم کردن توانایی ابراز واقعیت‌هایی است که با آنها سر و کار داریم. ویرجینیا وولف، در اثر غیرداستانی خود «در باب بیمار بودن» (6) بر احیای جایگاه بدن، و به تبع آن بیماری در ادبیات و رویکرد ما به جهان تاکید می‌کند. برای علم‌گرایان ممکن است یک ویروس، اسکن مغزی یا پدیده هایی اینچنین به صورت تام و تمام مسئولیت توصیف بیماری را به دوش بکشند ولی وولف به خوبی نقش و اهمیت ادبیات در این زمینه را نشان می‌دهد. او بر این باور است که کمبود آثار ادبی و هنری در مورد بیماری باعث شده است که ما با فقر واژگان برای توصیف بیماری مواجه باشیم. «زبان انگلیسی که می‌تواند افکار هملت و تراژدی لیر را ابراز کند، واژه‌ای برای لرز و سردرد ندارد». این فقر واژگان در موقعیت‌های مختلف زندگی ما، خود را نشان می‌دهد. وولف به ما یادآوری می‌کند که هر دختر مدرسه‌ای که عاشق بشود می‌تواند از اشعار شکسپیر یا جان کیتس برای ابراز عشق خود بهره ببرد ولی کافی است شخصی به بیماری یا دردی مبتلا شود، مثلا سر درد، و بخواهد آن را برای دکتر خود توصیف کند، زبان به یک باره ضعیف و ناکارآمد می‌شود. وولف گلایه می‌کند که چرا «رمانی به آنفولانزا اختصاص نیافته است، یا یک شعر حماسی به تیفوس، یا چکامه‌ای برای سینه پهلو سروده نشده است». ما برای تخیلات خود به شاعر و شعر نیاز داریم، به خصوص در مورد بیماری که نثرهای طولانی نمی‌تواند به خوبی آن را توصیف کند. در توصیف بیماری نمی‌توان توقع داشت که حافظه، عقل و قضاوت ما سرجایش باشد، «در بیماری به نظر می آید که واژگان خصوصیتی عرفانی پیدا می‌کنند... هنگامی که سلامت هستیم عقل ما بر حواس ما سلطه دارند، ولی در بیماری، عقل که نگهبان حواس ما است مرخص می‌شود، و ما به سطح زیرین برخی از شعرهای ثقیل استفان مالارمه یا جان دان می رویم، و در بیماری واژه ها عطر خود را نشان می‌دهند، و معنای آنها را در می یابیم، معنایی که غنی‌تر است چرا که به صورت حسی به ما منتقل شده است، از طریق سقف دهان و منخرین ما، گویی رایحه‌ای عجیب بوده است». همچنین می‌توان به نقشی که هنر در علم‌ورزی دارد نیز اشاره کرد. آلوا نویی با اشاره به تابلوی «درس آناتومی دکتر تولپ» اثر رمبراند به نقش حیاتی هنر در علم‌ورزی اشاره می‌کند و تا بدان جا پیش می‌رود که وجود علم بدون هنر را غیرممکن می‌داند. نویی با اشاره به این تابلو می‌گوید: «هنگامي که دانشجويان توجه خود را به کتاب جلوي خود معطوف مي کنند از واقعيت رويگردان نيستند. آنها از کتاب‌ها و تصاوير استفاده مي‌کنند تا بتوانند دست تشريح شده در مقابل‌شان را ببينند. اين کتاب به آنها مي‌آموزد چه چيزي را بايد ببينند و به وسيله آن مي‌آموزند «آنچه را ببينند که وجود دارد». اين کتاب دانش ضروري براي فهم اين صحنه را ارائه مي‌کند.
 بنابراين در نقاشي رامبراند ما حلقه معرفت شناختي دوست داشتني‌ای مي يابيم: ما به تصوير نياز داريم (و کتاب و نظريه) تا بتوانيم به واقعيتي دسترسي پيدا کنيم که به تنهايي وسايلي براي اثبات و تصحيح تصويرهای (و کتاب ها و نظريه ها) ما فراهم مي‌کند.» (7)

نقشی دیگر برای هنر این است که طی یک داستان خیالی به ما امکان معرفت و آگاهی می‌دهد. تیموتی ویلیامسون، فیلسوف برجسته انگلیسی، اخیرا کتابی با عنوان « گفت و گو بین چهارنفر: حق با من است؛ تو اشتباه میکنی» (8) نوشته است. همانطور که از نام آن بر می آید، چهار نفر در این کتاب با هم گفت و گو دارند و دچار اختلاف نظرهایی هستند. سارا، یکی از این چهار نفر، نماد علم گراها است، از نظر وی تنها معرفت علمی مهم است، و همه چیز را باید از دریچه علم نگاه کرد. زک، یکی دیگر از این چهارنفر، نسبی گراست که فکر می‌کند هیچ گونه امکانی برای حقیقت مطلق در هیچ زمینه‌ای وجود ندارد، نماد پست مدرن‌هاست. نفر دیگری از این چهار نفر، باب، شخصی است با اعتقاد به جادو و جمبل، به خرافه های بسیاری باور دارد، باب نماینده گروهی از جوامع انسانی است که چنین باورهایی دارند. و نفر چهارم، رکسانا است، مدافع تمام عیارعقلانیت ، و بر این باور است که تنها با مرکزیت قائل شدن برای عقل است که میتوان مشکلات را حل کرد، و با اتکا به منطق و استدلال سعی دارد تناقض‌ها و تعارض‌های هر یک از این دیدگاه‌ها را بررسی کند. این چهار نفر در یک سفر در قطار با هم هم مسیر می‌شوند، هر یک در بخشی از داستان وارد داستان می‌شود، رکسانا نفر آخری است که وارد قطار می‌شود. اختلاف نظرهای این شخصیت‌ها بر سر مسائلی است که دست کم مصداق‌های آن برای همه ما در زندگی معنادار است. نسبی گرایی، مطلق‌گرایی، منطق، ارزش‌ها، دانش، معرفت، خرافه از جمله محورهای این گفت و گوها هستند. این گفت و گو تخیلی است، و این چهار نفر هم وجود خارجی ندارند. ولی این گفت و گوی خیالی که در قالب ادبیات ظاهر می‌شود به ما این امکان را می‌دهد تا در مورد مواضع متفاوت فلسفی یا علمی و قوت و ضعف آنها بدانیم.



(1)   Ladyman, J. (2007). Every thing must go: Metaphysics naturalized.
(2)   السکاندر روزنبرگ از جمله طبیعت گرایانی است که در اثر اخیر خود این نتیجه عجیب را می‌پذیرد و سعی دارد از آن دفاع کند:                   Rosenberg, A. (2011). The atheist's guide to reality: Enjoying life without illusions. WW Norton & Company.
(3)   Fodor, J. A. (1974). Special sciences (or: the disunity of science as a working hypothesis). Synthese, 28(2), 97-115.
(4)   مارک چو (1393) زایش دموکراسی در تراژدی. ترجمه زهیر باقری نوع پرست. روزنامه ایران شماره 5867
(5)   «هنر» زیر آوار «پیشرفت»‌های مدرن. http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3276437
(6)   در باب بیمار بودن؛ رساله‌ای از ویرجینا وولف در تحسین بیماری. http://zoheirnoaparast.blogspot.co.at/2015/06/blog-post_28.html
(7)   بدون «هنر» علمي هم وجود نخواهد داشت http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3208762
(8)   Williamson, T. (2015). Tetralogue: I'm Right, You're Wrong. Oxford University Press.
 http://zoheirnoaparast.blogspot.co.at/2015/06/blog-post_28.html
(7)   بدون «هنر» علمي هم وجود نخواهد داشت http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3208762
(8)   Williamson, T. (2015). Tetralogue: I'm Right, You're Wrong. Oxford University Press.


پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما