Saturday, April 16, 2016

دفاع تولستوی از ایمان در برابر علم و کلیسا


دفاع تولستوی از ایمان در برابر علم و کلیسا

زهیر باقری نوع پرست 

از جمله مواردی که تولستوی در کتاب «پادشاهی خداوند درون شماست» بدان می پردازد رابطه علم و دین است. تولستوی بر این باور است که دو گروه دین را نفهمیده‌اند: یک گروه پیروان دین و گروه دیگر از مخالفان دین هستند. پیروان دین به خاطر نوع نگرششان به دین، الهیات و کلیسا از دریافتن دین آنچنان که هست ناتوان هستند. مخالفان دین هم به خاطر نوع نگرششان به علم نمی‌توانند دین را به درستی درک کنند. در ادامه خلاصه‌ای از دیدگاه تولستوی را بخوانید؛ نخست نقد او به کلیسا و سپس نقد او به علم گرایان.



نقد تولستوی به کلیسا

یکی از مشخصه های دین یهودیت این است که شامل انبوهی از قواعد و قوانین برای این که چه کاری را چگونه انجام دهید است. ولی آموزه‌های مسیح قابل فهم برای همه وبه دنبال نیل به حقیقت بودند. آموزه‌های یهودیت بیشتر شامل امر و نهی بود؛ که اگر این کار را انجام دهید مجازات می‌شوید یا اگر آن کار را انجام دهید پاداش دریافت خواهید کرد. قاعده و قانون به شکلی که در یهودیت بود در آموزه‌های مسیح وجود ندارد. مسیحیت یک مسیر را نشان می‌دهد مثلا می‌گوید انسانها را دوست بدارید.  

به عنوان مثال دعوایی بین برخی از مسیحیان درگرفته بود که آیا می‌توان شخص ختنه شده را غسل تعمید داد یا نه. در واقع درگیری بر سر قواعد و قوانینی درگرفته بود که میراث یهودیت است و در آموزه‌های مسیح جایی ندارد. به عنوان مثال دیگر، مسیح گفته است آنچه به دهان تو داخل می‌شود تو را آلوده نمی‌کند آنچه که از دهان تو بیرون می‌آید ممکن است تو را کثیف آلوده کند. مسیح بیش از آنکه قصد ارائه قاعده یا قانون را داشته باشد، افراد را برای رسیدن به حقیقت تشویق می‌کند.

اعضای کلیسا مدعی هستند که از ابتدای مسیحیت کلیسا وجود داشته و در واقع مسیح کلیسا را بنا کرده است. در حالی که در هیچ یک از آموزه‌های مسیح سخنی از اینکه کلیسا چیست یا چگونه باید باشد در میان نیست. از طرف دیگر، در آموزه‌های مسیح آمده است که نباید برده کسی بود و باید همواره آزاد بود. بنابراین، نباید برده کلیسا بود و از آن پیروی کرد.

یکی از مشکلات هر کلیسایی این است که آموزه های خود را حقیقت مطلق می‌داند و دیگر فرقه‌ها و کسانی که در چهارچوب خودش نگنجد را مرتد اعلام می‌کند، و به این ترتیب ارتداد معنایی جز این نخواهد داشت که: «شما از قواعدی که من پیروی می‌کنم، پیروی نمی‌کنید». ریشه این رفتار دگماتیک کلیسا در این است که برای تمام حقایقی که مسیح مطرح کرده قاعده و قانون ساخته اند. به عنوان مثال گفتند آموزه‌های مسیح به طریق رازآلود یا معجزه آسایی به دیگران منتقل می‌شود. در صورتی که معجزه‌ای مطرح نبوده و قرار بر این بوده که این متون برای همه قابل فهم باشد. هر کلیسایی به شکل خود سعی داشت قاعده و قانون‌های خود را برای توجیه چنین سخنانی وضع کند و هر شخصی که با این قواعد و قوانین وضع شده مخالفت می‌کرد به عنوان مخالف حقیقت مطلق در نظر گرفته شده و مرتد اعلام می‌شد.

کلیسا نمی‌تواند مروج مسیحیت باشد چرا که مسیحیت عشق و بخشش و بردباری را ترویج می‌کند در حالی که کلیسا به ترویج خشونت، جنگ، شکنجه و بازجویی می‌پردازد. کلیسایی که اعدام می‌کند، از جنگ حمایت می‌کند یا حتی باعث به راه افتادن جنگ می شود چگونه می‌تواند شعار برابری انسانها را ترویج کند؟ چگونه ممکن است شخصی هم به بازگشت مسیح باور داشته باشد و هم آموزه او که اگر به گونه شما سیلی زده شود طرف دیگر گونه خود را هم به سمت او بگیرید به فکر انتقام و قصاص باشد؟ یا چگونه می‌تواند باور داشته باشد که خدا عشق و خوبی است اما بگوید که پسر خدا روی صلیب کشیده شده است؟

هنگامی که کودکی به دنیا می‌آید باید به روشی خاص او را غسل تعمیده دهند، بر سرش روغن بزنند و این گونه آئین‌ها و مراسم تا آخر عمر هر دینداری با او هست و به واسطه این مناسک و شریعت مورد رحمت قرار می‌گیرد. در حالی که مسیح به چنین قواعد و قوانینی حکم نکرده، تنها گفته انسان‌های خوبی باشید و کارهای نیک انجام دهید. کلیسا با وضع قوانین و قواعد خودساخته باعث شده افراد معنای بخشش خداوند و مورد رحمت واقع شدن را به اشتباه با انجام مناسک کلیسا یکی در نظر بگیرند.

در واقع تولستوی می‌خواهد نشان دهد که کلیسا علاوه بر اینکه دچار اشتباه شده و به ترویج خرافه پرداخته، دیگران را گمراه می‌کند، و از همه عجیب‌تر کسانی را که این اشتباهات را باور ندارند مرتد می‌‌نامد. او سپس به بخش‌هایی از کتاب مقدس اشاره می‌کند که باورهایی عجیب را ترویج می‌کند مانند اینکه جهان در شش توسط خداوند خلق شده است. در مواجهه با چنین باورهایی، دو راه داریم یا آنها را مدعاهایی واقعی برشماریم یا استعاری، اگر بخواهیم آنها را استعاری بفهمیم، معیاری برای اینکه کدام بخش‌های کتاب مقدس را استعاری بفهمیم و کدام را واقعی در نظر بگیریم ارائه نشده است. بنابراین راهی وجود ندارد که داستان کشتی نوح و حیواناتی که در آن قرار گرفته یا اینکه مسیح پسر خداوند است را استعاری بفهمیم یا واقعیت آنها را بپذیریم. انسان‌ها در زمان‌های دور که تصوراتی بدوی در مورد جهان داشتند، مانند اینکه آسمان دارای سقف صاف است، چنین سخنانی که در کتاب مقدس آمده را باور می‌کردند اما در دنیای امروز باور به چنین سخنانی تقریبا غیرممکن است. کلیسا از هر هنری مانند شعر و موسیقی استفاده می‌کند تا آموزه‌هایی مانند این که جهان در شش روز آفریده شده است را به کودکان القا کند. این کودکان در سنین بالاتر با علم آشنا می‌شوند و ناهمخوانی علم و دین آنها را دچار سردرگمی می‌کند.

آشنایی با پیروان دیگر ادیان و فرقه‌ها بهترین راه برای شک کردن به ایمان کلیسایی است. کلیسا برای پنهان کردن دروغهایی که می‌گوید مجبور به انجام یک سری از کارها هستند. به عنوان مثال برای اعتراف از شما پول می‌گیرند تا بگویند که آمرزیده خواهید شد و اگر کسی به مخالف برخاست او را ساکت می‌کنند. اما اگر کسی به مناسک ظاهری پایبند باشد از نظر آنها آمرزیده خواهد شد و این اوج حماقت دین رسمی را نشان می‌دهد. مسیحیت واقعی با کلیسا مخالف است و تا زمانی که کلیسا وجود داشته باشد مسیحیت واقعی شکل نمی‌گیرد. برای فهمیدن اینکه مسیحیت واقعی چیست باید به آموزه‌های مسیح در gospel ها مراجعه کرد. مسیح به زنی می‌گوید برای عبادت لازم نیست به اورشلیم سفر کنید یا به مکان دیگری بروید تنها باید اعمال خوب را انجام دهید و کسی نباید ارباب یا آقای شما باشد.


نقد تولستوی به علم گرایان

طرفداران علم گمان می‌کنند که باورهای مذهبی باورهایی تاریخ مصرف گذشته هستند. تولستوی تاریخ را به سه دسته تقسیم می‌کند: در مرحله اول انسانها به دنبال منافع شخصی بودند و حتی بتهایی که می‌پرستیدند نیازهای شخصی‌ آنها را برطرف می کرد. در مرحله بعد افراد در گروههایی مانند قبیله، جامعه، ملت، و خانواده تعریف می‌شدند و در این گروهها علائق شخصی، قربانی این گروه‌ها می‌شد. مرحله سوم مرحله‌ای است که نگرشی جهانی پدیدار می‌شود.

از ابتدای بشریت تا امپراطوری روم نگرش فرد گرایانه رایج بوده و از زمان امپراطوری روم و شکل‌گیری مسیحیت مرحله دوم شکل گرفته و در حال انتقال به مرحله سوم هستیم. طرفداران علم نیز مانند طرفداران کلیسا نگاهی مناسکی و بیرونی به دین دارند. در حالی که خصوصیت اصلی دین خصوصیتی درونی است و ارتباطی با مناسک ندارد که بخواهیم بگوییم منسوخ می‌شود،یا از بین می‌رود یا تاریخ آن گذشته است.

یکی از اصول دینی که تولستوی از آن سخن می‌گوید اصل عدم مقاومت در برابر خشونت است و بر این باور است کسانی که به اصل عدم مقاومت در برابر خشونت انتقاد می‌کنند، این اصل را خوب نفهمیده‌اند. انسان در دوره‌ای از زندگی خود دعوت شده به خاطر منافع گروه از منافع شخصی خود بگذرد و همواره دنبال سود و منفعت شخصی نباشد و به خانواده، قبیله و گروه توجه کند. مثلا به او گفته می‌شود اگر تنها باشی هنگامی که بمیری مرده‌ای و تنها در طول عمر خود زنده‌ خواهی بود، ولی اگر عضو یک طایفه یا قبیله باشی به واسطه ادامه یافتن قبیله‌ و خانواده حیات تو ادامه پیدا می‌کند. نوع نگرش مسیح ما را به سمت نگرش سوم می‌برد. می‌خواهد بگوید که خانواده و قبیله واقعیتی ندارد. و آنچه ما را حفظ می‌کند این است که بتوانیم خود را در خدا تعریف کنیم. این امری جاودانه است.

برخی می‌گویند انجام کامل اصول مسیحی باعث نابودی است و اخلاق مسیحی اغراق شده است. از نظر تولستوی، اشتباه بزرگ آنها این است که فکر می‌کنند آموزه‌های مسیحی یک سری قاعده و قانون است که باید عینا پیروی شود در صورتی که چینن نیست. هدف از آموزه‌های مسیح ارائه قاعده و قانون نیست بلکه توجه ما را به تعالی جلب می‌کند. هرچند ما نمی‌توانیم به آنجا برسیم ولی حرکت به آن سمت را نشان می‌دهد. ما خواسته‌هایی حیوانی داریم و خواسته دیگری هم داریم که تلاش برای تعالی است. هدایت به سمت حقایق ربوبی توسط مسیح به ما کمک می‌کند از این بحش حیوانی خود رها شویم و فراتر برویم. هدف مسیح این است که افراد بیشترین تلاش ممکن را برای ربوبی شدن انجام دهند.

در واقع در مسیحیت از آنجا که قاعده یا قانونی برای پیروی وجود ندارد، آنچه مهم است تلاشی است که برای «انسان خوب شدن» انجام می‌دهیم. مثالی که تولستوی در این باره انتخاب می کند به خوبی اهمیت «تلاش» را نشان می دهد. روسپی ای که تلاش می‌کند انسان خوبی شود، از قدیسی که دیگر تلاشی برای بهتر شدن نمی‌کند، ارزشنمدتر است. قواعد آموزه‌های مسیح سلبی هستند، یعنی قواعدی هستند برای منع از کاری که نباید انجام شود و نه اینکه چگونه باید کاری انجام شود. یک سری فرمان‌های دینی وجود دارد که به ما می‌گوید چه کاری نباید انجام شود. مثلا به دیگران آسیب نزنید. همه این قواعد برای نفی کردن هستند. مسیح می‌خواهد با این قواعد سلبی ما را به سمت تعالی پیش برد.

برخی از مخالفان دین می‌گویند به جای اینکه بگوییم عشق به سمت خدا است بگوییم عشق به بشریت در حال شکل گرفتن است. تولستوی می‌گوید اولا این عشق به خدا روح مسیحیت است و نمی‌توان این عنصر مسیحیت را از آن گرفت. هر کدام از ما به شدت خودش را دوست دارد؛ بیش از هر چیزی. ما انسان‌ها یاد گرفته‌ایم عشق به خود را قدری محدود کنیم و به اعضای خانواده و قبیله هم توجه کنیم. وقتی این عشق به قبیله و ملیت هم تعیمم داده شده چرا نتوانیم آن را به کل بشریت تعمیم دهیم؟ تولستوی می‌گوید بشریت یک مفهوم انتزاعی و بی معناست. مشخص نیست بشریت شامل چه کسانی می‌شود، از کجا شروع می‌شود و به کجا ختم می‌شود، آیا شامل قاتل‌ها و احمق‌ها هم می‌شود؟ آیا می‌توانیم مانند آمریکایی‌ها سیاه پوست‌ها را از بشریت حذف کنیم؟ یا مانند انگلیسی‌ها هندی‌ها را حذف کنیم؟ مشخص نیست بشریت به چه معنی است ولی در مسیحیت عشق به خدا مشخص است، احساسی است که درون بشر ریشه دارد و می‌خواهد بخش الهی انسان را به بخش حیوانی‌اش برتری بخشد. عشق ورزیدن به یک کشور نیز ممکن است، حتی انسان به عنوان مفهوم انتزاعی نیز قابل فهم است ولی بشریت به عنوان یک مفهوم انتزاعی که بتوان دوستش داشت وجود ندارد.


عشق مسئله‌ای شخصی است، وقتی از خود شروع می‌کنیم و از خانواده و قبیله و کشور و غیره می‌گذریم، رفته رفته کم رنگ‌تر می‌شود. حتی اگر بتوانیم بشریت را به عنوان یک امر انتزاعی تعریف کنیم نمی‌توان عاشق همه آن شد. ولی عشق به خدا با اینکه امری کلی است، چون از درون انسان می‌جوشد، از ما دور نیست و شخصی است بنابراین از بین نمی‌رود. برخلاف آنچه که طرفداران علم می‌گویند، مسیحیت به باور به موجودات ماوراطبیعی وابسته نیست و قواعد آن اغلب سلبی است و سعی دارد راه مسیر را نشان دهد.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما