Monday, March 7, 2016

ملاحظاتي اخلاقي پيرامون محيط زيست





نويسنده: زهير باقري نوع پرست


    
زندگي بر کره زمين براي ما همواره با چالش همراه بوده است. مي خواهيم زندگي راحت و بدون خطر و رنج روي کره زمين داشته باشيم، بدين منظور گاهي در محيط زيست خود تغييراتي ايجاد مي کنيم. با توجه به افزايش جمعيت انسان ها و به تبع آن افزايش ساخت و ساز، يکي از مشکلات به وجود آمده، تخريب يا تغيير محيط زيست است. به عنوان مثال، ممکن است يک جنگل به منظور ايجاد يک مجتمع مسکوني تخريب شود. مي توان به اين مساله هم از نظر «اخلاقي» و هم از نظر «زيبايي شناسي» پرداخت که در اين نوشتار سعي مي کنيم هر دو موضوع را تبيين کنيم.

    
يکي از سوال هاي مهم در اخلاق محيط زيست اين است که آيا ما اجازه داريم سيارات ديگر را به شکلي تغيير دهيم که براي زندگي انسان ها مناسب شود (به اين پديده اصطلاحاً terraforming گفته مي شود). مثلاً کره مريخ يا ماه را آنقدر تغيير دهيم که قابل سکونت شوند. در تغييراتي که در محيط زيست خود مي دهيم آيا به لحاظ اخلاقي ملاحظه اي وجود دارد؟ آيا ما اجازه داريم پديده هاي طبيعي مانند جنگل ، دريا، رودخانه، کوه و... را طوري تغيير دهيم که بتوانيم آنجا زندگي مناسبي داشته باشيم. از نظر زيبايي شناسي چطور؟ براي پاسخ دادن به مساله اخلاقي ايجاد تغييرات در محيط زيست، بايد «ارزش طبيعت» را بررسي کنيم. آيا طبيعت صرفاً ارزشي «ابزاري» براي انسان ها دارد يا ارزشي «دروني» و مستقل دارد؟

  
    
ارزش طبيعت؛ ابزاري يا دروني

    
به طور کلي، نگرش ما به محيط زيست مي تواند به دو دسته عمده تقسيم شود. يک نگرش اين است که بگوييم هر آنچه که در طبيعت و محيط زيست وجود دارد، براي منفعت ما است و اگر پديده اي در طبيعت يا کل آن فايده يا معنايي براي ما نداشته باشد در نتيجه ارزشي هم ندارد. در واقع اين نوع نگرش، ارزش طبيعت و محيط زيست را وابسته به خواسته ها و نيازهاي انسان مي داند. در مقابل اين نگرش، نگرش دومي وجود دارد که محيط زيست، طبيعت و آنچه که درون طبيعت وجود دارد، مانند جانداران و حتي اجسام (مثل سنگ) را داراي ارزش مي داند، ارزشي که صرفاً وابسته به نيازها و خواسته هاي انسان ها نيست. اين نگرش، طبيعت يا حيوانات را صرفاً به خاطر کارکرد ابزاري که براي انسان ها دارند، داراي ارزش نمي داند بلکه براي خود آنها ارزش مستقل قائل است. مثلاً حيوانات خود داراي ارزش هستند و اگر براي ما کاربردي يا نفعي نداشته باشند، دليل نمي شود که هر کاري که دلمان بخواهد با آنها انجام دهيم. طبعاً اگر بخواهيم با هر يک از اين دو نگرش به طبيعت يا محيط زيست نگاه کنيم، تغييراتي که مجاز به انجام آنها از نظر اخلاقي هستيم، متفاوت خواهد بود.

    
نگرشي که به طبيعت «نگاهي ابزاري» دارد، ارزش آن را منوط به خواسته ها و نيازهاي انسان مي داند ولي ارزشي مستقل و دروني براي انسان قائل است. در نتيجه هر آنچه غير از انسان که در طبيعت وجود دارد مثل جنگل يا حيوانات، اگر براي انسان ها مفيد باشند، ارزشي ابزاري پيدا مي کند و هر چه که مفيد نباشد يا اهميتي نداشته باشد، ارزشي نخواهد داشت. به عنوان مثال سوزاندن جنگل را در اين نوع نگرش صرفاً مي توان به لحاظ ابزاري محکوم کرد. مثلاً بگوييم اگر جنگل ها را بسوزانيم، نسل هاي بعدي نمي توانند از اين جنگل استفاده کنند يا افراد ديگر از بهره بردن از اين زيبايي محروم مي شوند يا در مورد کشتن حيوانات، آن را تنها به اين دليل محکوم کنيم که قصاب ها به خاطر کشتن حيوانات دچار اختلال رواني مي شوند يا اينکه احساساتشان دچار اشکال مي شود. پس در اين نوع نگرش، ارزشي که براي غيرانسان قائل مي شويم، صرفاً «ارزش ابزاري» است. نگرش دوم براي طبيعت «ارزشي مستقل» قائل است. «کي کک لي» از جمله طرفداران اين ديدگاه براي نشان دادن اينکه طبيعت ارزش مستقلي دارد به ما يادآوري مي کند که طبيعت به خاطر ما وجود ندارد، وجود طبيعت به ما وابسته نيست و در واقع اين وجود ماست که به طبيعت وابسته است. به عبارت ديگر، اگر ما انسان ها منقرض شويم طبيعت باز هم وجود خواهد داشت. کي کک لي بر اين اساس مي گويد که بايد با تواضع و احترام با طبيعت رفتار کنيم، زيرا اين ما هستيم که به طبيعت وابسته هستيم و طبيعت به ما وابسته نيست.

    
هر قدر هم ما طبيعت را تخريب کنيم يا در آن تغيير ايجاد کنيم، حتي اگر هم منجر به از بين رفتن خودمان شود باز هم چيزي به نام طبيعت و محيط زيست وجود خواهد داشت. حال ممکن است محيط زيست ما مانند گذشته سرسبز نباشد، دريايي وجود نداشته باشد يا خشکسالي روي دهد، اما باز هم طبيعتي وجود دارد، چه ما باشيم و چه نباشيم. اين استدلال را مي توان هم براي تغييراتي که مي شود روي کره زمين انجام داد و هم براي تغييراتي که ممکن است در ساير کره هاي منظومه شمسي انجام شود تا قابل زيستن شوند، مد نظر قرار داد. بر اين اساس مي توان نتيجه گرفت تغييراتي که در طبيعت مي خواهيم به وجود آوريم، بايد با توجه به اين نکته باشند که ما به طبيعت وابسته هستيم و طبيعت به ما تعلق ندارد که هرکاري دلمان مي خواهد بتوانيم با آن انجام دهيم. در نتيجه تغييراتي که در طبيعت ايجاد مي کنيم بايد با احتياط و محاسبه دقيق باشند تا آثار مخربي براي طبيعت نداشته باشد.

  
    
آخرين انسان

    
تصور اينکه ما به لحاظ اخلاقي نسبت به طبيعت مسئوليتي داريم براي بسياري دشوار است. بخصوص اينکه ملاحظه اخلاقي فراگير در حال حاضر اين است که «هر عملي مجاز است مگر اينکه به ديگر انسان ها آسيب برساند»! براي اينکه متوجه شويم چرا نسبت به طبيعت «مسئوليت اخلاقي» داريم، مي توانيم به آزمايش فکري «آخرين انسان» ريچارد سيلوان فکر کنيم.

    
فرض کنيد همه انسان ها روي کره زمين مرده اند و فقط يک انسان باقي مانده است. در اين شرايط اگر آن شخص با تکنولوژي که در اختيار دارد کره زمين را نابود کند، عمل او اشتباه است يا درست؟ با هر نوع نگاهي به اخلاق، پذيرش اشتباه نبودن اين عمل خيلي دشوار است. ريچارد سيلوان با اين چالش مي خواهد نشان دهد طبيعت صرفاً «ارزش ابزاري» ندارد چرا که اگر بپذيريم نابودي جهان توسط آخرين انسان روي کره زمين کار نادرستي است، در نتيجه به يک نوع ارزش مستقل از انسان يا ارزش غيرابزاري و دروني براي طبيعت و محيط زيست قائل هستيم.

  
    
بررسي زيبايي شناختي
 
   
گذشته از بررسي اخلاقي، مي توان به لحاظ زيبايي شناختي تغييراتي را که در محيط زيست خود مي دهيم، بررسي کنيم. فرض کنيد شخصي در زمستان به کوهنوردي رفته است و قنديل هايي را در کوه مي بيند. اگر آنها را خراب کند اتفاق خاصي نمي افتد چون اين قنديل ها با توجه به شرايط آب و هوا دوباره شکل خواهند گرفت و با توجه به ارتفاع و دنج بودن آن مکان امکان اينکه شخص ديگري از آنجا بگذرد و بخواهد از زيبايي قنديل ها لذت ببرد، وجود ندارد. اما اگر شخصي صرفاً چون خراب کردن اين قنديل پيامدي ندارد، آن را خراب کند و زيبايي آن را از بين ببرد نشان دهنده يک نوع «کور زيبايي» است؛ يعني، آن شخص حساسيت لازم نسبت به زيبايي را ندارد. يا فرض کنيد که در طبيعت گل هاي لاله به صورت وحشي مي رويند و اگر تعدادي از آنها را بچينيم اتفاقي نخواهد افتاد و دوباره به صورت خودرو خواهند روييد. اگر کسي اين گل ها را بچيند يا آنها را له کند از «کور زيبايي» رنج مي برد. بر اين اساس، زيبايي طبيعت نبايد صرفاً «کارايي» يا «فايده ابزاري» براي ما داشته باشد تا به آن احترام بگذاريم. محيط زيست و طبيعت وحشي که بدون دخالت بشر شکل گرفته است با آنچه که ما انسان ها به صورت مصنوعي درست مي کنيم تفاوتي اساسي دارد. بنابراين، خراب کردن جنگل به منظور ساختن جاده با اين بهانه که بعدها جنگلي مشابه آن را در همان نزديک خواهيم ساخت، نمي تواند موجه باشد. «رابرت اليوت» طبيعت دست نخورده را که بدون دخالت بشر رشد کرده به يک اثر هنري تشبيه مي کند. يک اثر هنري اصل را با کپي آن مقايسه کنيد تا تفاوت طبيعت آنگونه که هست با آنچه که ما مي خواهيم بعد از تخريب آن، جايگزينش کنيم، به دست آيد. فرض کنيد کسي به شما مي گويد که مي خواهد يک تابلوي نقاشي رامبراند را به شما هديه بدهد. سپس با استفاده از يک تکنولوژي پيشرفته اين نقاشي را روي يک بوم ثبت مي کند و به شما هديه مي دهد. اين دو نقاشي از نظر ظاهري شايد هيچ تفاوتي با هم نداشته باشند ولي آنچه نقاشي رامبراند را با ارزش مي کند «اصالت» آن است. اصالت اثر رمبراند تا حدودي وابسته به «تاريخي» است که دارد. اين اثر هنري در يک دوران تاريخي در واکنش به يک واقعه خاص پديد آمده است و از اين نظر معنايي دارد و بواسطه خاطراتي که براي انسان ها درست کرده يا اهميتي که براي جامعه بشري داشته، به چنين جايگاهي تاريخي رسيده است. اما تابلويي که به وسيله رايانه روي بوم پرينت شده داراي چنين تاريخي نيست. در واقع، اين اثر وانمود به تاريخي بودن دارد. به همين شکل، اليوت مناظر طبيعي را که بکر و دست نخورده است همانند «اثر هنري اصل» مي داند و براي جايگزين هاي آنها ارزش کمتري قائل است. ارزش يک محيط دست نخورده طبيعي نيز به اين است که زيبايي آن بدون دخالت انسان به وجود آمده و اين زيبايي با تاريخ آن محيط مرتبط است.

    
مواجهه ما با طبيعت گاهي اوقات بدون بررسي ابعاد پيچيده آن صورت مي گيرد. حتي اگر پذيرفتن ارزش ذاتي براي طبيعت براي برخي از ما دشوار باشد و براي طبيعت صرفاً ارزش ابزاري قائل باشيم، همچنان مي توانيم به اين نکته توجه کنيم که تمام تغييراتي که ما در محيط زيست خود ايجاد مي کنيم براي فراهم کردن شرايط زيستي بهتر در آن است. اگر تغييراتي که در محيط زيست خود ايجاد کنيم در طولاني مدت راحت زيستن را مختل کند يا زندگي بشر را به طور کلي به خطر بيندازد از نظر «اخلاق ابزاري» نيز قابل دفاع نيست. هنگامي که مي گوييم طبيعت براي انسان است، نبايد فراموش کنيم که منظور از «انسان» تنها انسان هايي که در حال حاضر روي کره زمين زندگي مي کنند، نيست. در صورت ضرورت، به شکلي بايد طبيعت را تغيير داد که انسان هاي سده هاي پيش رو نيز بتوانند از اين طبيعت بهره ببرند.

  
    ٭ منابع:
    Elliot، R. (1982). Faking nature. Inquiry، 25(1)، 81-93.
    Lee، K. (1994). Awe and humility: Intrinsic value in nature. Beyond an earthbound environmental ethics. Royal Institute of Philosophy Supplement،36، 89-101.
    Sparrow، R. (1999). The ethics of terraforming. Environmental Ethics، 21(3)، 227-245.
    Sylvan، R. (1973). Is there a need for a new، an environmental، ethic. InProceedings of the XV World congress of philosophy (Vol. 1، pp. 205-210).




پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما