Friday, March 11, 2016

پس از پایان حقیقت


مناظره «پس از پایان حقیقت»

برگردان زهیر باقری نوع پرست

چشم انداز ایران/شماره 96

حقیقت چیست، آیا میتوانیم ماهیت آن را تحلیل کنیم و آیا نیاز داریم فهم خود از حقیقت را بازنگری کنیم یا خیر. در مناظره‌ای که پیش رو دارید، این پرسش که یکی از بزرگترین پرسش های فلسفه است با حضور هیلاری لاسون (فیلسوف منتقد رئالیسم)، هانا داسن (استاد دانشگاه کینگز کالج) و جان سرل (استاد دانشگاه بارکلی) مورد بررسی قرار می‌گیرد.

هیلاری لاوسن: عنوان این مناظره پس از پایان حقیقت است. من با بازگو کردن استدلال‌های متعارف در مورد رئالیسم و حقیقت شروع نخواهم کرد. در عوض بدیهی فرض خواهم کرد که رئالیسم شکست خورده و هیچ نظریه مناسبی ارائه نشده است که بگوید زبان چگونه به واقعیت مرتبط است، یا چرا واقعیتی مستقل را توصیف می کند و هیچ احتمال عقلانی برای  بروز چنین نظریه ای وجود ندارد. در عوض می خواهم تمرکز کنم بر اینکه چه باید بکنیم و جایگزین چه می تواند باشد. به نظر من، داشتن چنین نظری جنجال برانگیز نیست. تاثیرگذارترین فیلسوف های صد سال گذشته ویتگنشتاین و دریدا هر دو چنین نظری داشتند. یعنی بر این باور بودند که امکان توصیف واقعیت به شکلی مستقیم از طریق زبان وجود ندارد. واکنش ویتگنشتاین پرهیز از سخن گفتن از رابطه زبان و واقعیت به طور کلی بود و دریدا نیز به روش خود سعی کرد از پاسخ گفتن امنتاع ورزد؛ با ارائه یک سری توصیف که سپس آنها را یکی پس از دیگری واسازی کرد تا کسی نتواند موضع او را به صورت مشخص تعیین کند. به نظر من هر دو این واکنش ها به شکست رئالیسم اشتباه است، من فکر نمی کنم گفتن اینکه «ما نمی توانیم توصیفی از واقعیت ارائه کنیم، بنابراین سرمان را در شن فرو خواهیم کرد» پاسخی بادوام باشد. ما باید سعی کنیم نظریه ای ارائه دهیم. به نظر من وظیفه اصلی ما در فلسفه، در سده بیست و یکم، این است که تلاش کنیم نظریه ای غیررئالیست ارائه کنیم که در آن توضیح دهیم چگونه است که حتی با اینکه نمی توانیم حقیقت عینی را توصیف کنیم یا به آن دسترسی پیدا کنیم، ولی میتوانیم در دنیا به شکلی موثر دخالت کنیم و کارهایی را به شکل بسیار دقیق انجام دهیم. به این معنا مشکل ما دقیقا عکس مشکل کانت است. کانت می گفت ما میدانیم معرفت وجود دارد، مسئله این است که دریابیم معرفت چگونه ممکن است. به نظر من مخمصه معاصر دقیقا برعکس است. به واسطه پرسپکتیویسم و نسبی گرایی فرهنگی و دیگر جریان ها متوجه شده ایم که معرفت عینی ممکن نیست. باید بررسی کنیم چگونه میتوانیم نظریه ای داشته باشیم که بتواند توضیح دهد که ما چگونه قادریم همه کارهای قابل توجهی را که می توانیم، انجام می دهیم و در دنیا دخالت کنیم. من تلاش کرده ام چنین رویکردی را ارائه کنم، بنابراین تعجب برانگیز نیست که بشنوید من بگویم این نظریه قوت هایی دارد. من فکر میکنم به ما کمک می کند نحوه دخالت در جهان را تبیین کنیم. در یک جمله بخواهم بگویم استدلال من این است که جهان باز است و از پیش به چیزها و ذرات تقسیم نشده است که ما بتوانیم آنها را نامگذاری کنیم، بلکه جهان باز است و ما آن را می بندیم، و این بستن جهان باز است که چیزهای به خصوص را بوجود می آورد. ولی گاهی سخن من مورد سوتفاهم واقع شده است و گمان شده سخن من به این معناست که می توانیم هر چه می خواهیم  بسازیم. من اصلا چنین فکر نمی کنم، بلکه فکر می کنم محدودیت های زیادی برای بستن هایی که میتوانیم بسازیم وجود دارد. فکر میکنم میتوانیم داستان و روایت هایی در مورد جهان بسازیم و شکست هر یک را نظاره گر باشیم و سعی میکنیم به هر یک از این شکست ها با ارائه رویکردی بهتر واکنش نشان دهیم. تا جایی که جایگزینی برای حقیقت مطرح است، در هر مدلی یا روایتی میتوانیم آن مدل یا روایت را پالایش کنیم. خصیصه این امر این است که به نظر می رسد به حقیقت نزدیک تر می شویم. وقتی بین دو مدل انتخاب میکنیم، وقتی تصمیم می گیریم به این که جلوی من است به عنوان میز نگاه کنیم یا مجموعه ای از اتم ها، مسئله قضاوت مطرح است. ما نمی توانیم به لحاظ تجربی به انتهای این مسئله برسیم و تصمیم بگیریم کدام یک صحیح است. به جای تمرکز بر حقیقت  باید تشخیص دهیم کدام یک از این بستن های جهان باز برای ما مفید است و اماکن بهبود جامعه را فراهم می کند و ما را قادر می سازد در جهان دخالت کنیم.

جان سرل: لازم است بین دو معنای عینی و ذهنی تمایزی مشخص برقرار کنید. یک معنا معرفت شناختی است و معرفت شناسی با معرفت سر و کار دارد. دیگری به معنای انتولوژیک است که انتولوژی با وجود سر و کار دارد. در معرفت شناسی با مدعاها سر و کار داریم. برخی از مدعاها می توانند صحیح یا غلط و مستقل از گرایش های ما باشد. به عنوان مثال قانون جهانی گرانش نیوتن. دیگر مدعاها به عواطف و احساسات ما بستگی دارند. مثلا این ادعا که رمبراند بهترین نقاش جهان بوده است. این تمایز بین عینی و ذهنی به لحاظ معرفت شناختی است. زیربنای این تمایز، تمایزی بین گونه های وجود است. برخی از چیزها مانند کوهها و مولکول ها، فارغ از اینکه ما چه فکر میکنیم وجود دارند و برخی دیگر از چیزها مانند درد، قلقک، و خارش برای وجود داشتن به احساسات و عواطف حیوان ها و انسان ها وابسته هستند. دسته اول به لحاظ انتولوژیک عینی هستند و دسته دوم به لحاظ انتولوژیک ذهنی هستند. سردرگمی بزرگ در سخنان هیلاری این بود که چون همه مدعاهای ما عنصری از ذهنیت انتولوژیک دارند - هر چه باشد زبان یک سازه انسانی است - معرفت عینی معرفت شناختی از قلمروی عینی انتولوژیک نداریم. بدون پیش فرض گرفتن گونه ای از رئالیسم نمی توانید با دنیا سر و کار داشته باشید. برای اینکه این بحث را داشته باشیم من باید فرض کنم که واقعا داریم بحث می کنیم، من در کالیفرنیا هستم و شماها در بریتانیا هستید. این ها مدعاهای صحیحی هستند که من عنوان می کنم. البته این صحیح است که برای اینکه من در کالیفرنیا باشم و شما در بریتانیا باشید، باید دسته بندی به خصوصی صورت گرفته باشد و در این دسته بندی عنصری از ذهنیت انتولوژیک وجود دارد. ولی نکته اصلی را تکرار کنم: هیچ چیزی در این عنصر ذهنیت انتولوژیک وجود ندارد که باعث بشود ما رویکرد عینی معرفت شناختی نداشته باشیم. حقیقت عینی قطعا در مورد عرصه هایی که به لحاظ انتولوژیک ذهنی باشد یا عنصری از انتولوژیک ذهنی را شامل شود وجود دارد. هیلاری گفت که پرسپکتیویسم رئالیسم را باطل کرده است. این سخن اشتباه بزرگی است. پرسپکتیویسم تنها می گوید که همه مدعاهای معرفتی از دیدگاه به خصوصی مطرح می شوند و رئالیسم می گوید که واقعیتی انتولوژیک وجود دارد که میتوانیم به آن معرفت پیدا کنیم و مدعاهای معرفت شناختی عینی در مورد آن مطرح کنیم. هیچ عدم انسجامی بین رئالیسم و پرسپکتویسیم وجود ندارد. بنابراین نه تنها امکان حقیقت عینی را داریم، بلکه بدون پیش فرض گرفتن حقیقت عینی نمی توانیم کنار آمدن با جهان را آغاز کنیم. بگذارید به نکته دیگری اشاره کنم. هیلاری به درستی گفت که جهان باز است و می توانیم به هر روشی که دلمان می خواهد آن را دسته بندی کنیم و به ما بستگی دارد چگونه می خواهیم آن را دسته بندی کنیم. می توانیم آن چه جلوی هیلاری است را میز بنامیم یا آن را یک گروه مولکولی بنامیم. اشتباه این است که فکر کنیم این دو توصیف با هم قابل جمع نیستند، این دو توصیف کاملا با هم قابل جمع هستند. میتوان گفت هم میز است و هم مجموعه از مولکولها. در نظر داشته باشید که هر دو این مدعاها رئالیسم را پیش فرض می گیرند. پیش فرض می گیرند که جهان به شکلی وجود دارد که مستقل از دسته بندی های ما است. هرچند دسته بندی هایی که ما انجام می دهیم برای امکان سخن گفتن در مورد آن ضروری است. رئالیسم، پیش فرض اکثر گفت و گوهای قابل فهم است. شما به تعمیرگاه زنگ می زنید تا ببینید که آیا ماشین شما تعمیر شده است یا نه، به همسر خود تلفن می کنید و می پرسید چه ساعتی برای شام به خانه می رسد. تمام این ها واقعیتی مستقل از ذهن را پیش فرض می گیرند. دسته بندی این واقعیت به ذهنیت انسان ها وابسته است، ولی از عنصر ذهنیت در دسته بندی واقعیت نمی توانید نتیجه بگیرید که نمی توانید مدعاهای عینی معرفت شناختی در مورد واقعیت داشته باشید

هانا داسن: ایده عینیت این است که یک واژه ممکن است واقعا یک ابژه را بازنمایی کند. میخواهم توضیح بدهم که چرا فکر می کنم این ایده ای جنون آمیز است، با تکیه بر رشته خودم که تاریخ است. گاهی مورخان می خواهند بگویند که تاریخ بازنمایی صحیحی از گذشته است. مثلا کتابی در مورد انقلاب فرانسه ممکن است بازنمایی انقلاب فرانسه باشد. برای من روشن شد که این یک شیوه تفکر در مورد حقیقت خنده دار است. وقتی معلم تاریخم از همه در مدرسه پرسید که بگویند در یک جلسه به خصوص چه اتفاقی افتاده است، هر یک از ما روایتی کاملا متفاوت ارائه کردیم. یکی از تعداد سرودهایی که خوانده شد صحبت کرد، یکی دیگر از شعر رابرت فراست که خوانده شد صحبت کرد. روشن شد که به تعداد افرادی که در آن اتاق بودند حقیقت وجود داشت. سپس روشن شد که حقیقت پدیده ای متکثر است، باید گزینشی و تفسیری باشد. حتی اگر ممکن بود که با همه افراد در آن کلاس مصاحبه کنیم تا همه چیزهایی که روی داده است را بدست بیاوریم، و تاریخی کلی یا تجربه ای کامل بدست بیاوریم، آن روایت با این واقعیت عجیب که «در زمان بودن به چه معناست» قابل جمع نخواهد بود. راهی وجود ندارد که یک بازنمایی با واقعیت قیاس پذیر باشد. این یک نقد علیه حقیقت عینی است. نکته دیگری که میتوان به طور خاص در مورد تاریخ گفت این است که فکت ها چه می شوند؟ مورخها فکت ها را دوست دارند، آیا بستری از فکت ها وجود ندارد که مورخان بتوانند همواره به آنها اتکا کنند؟ آنچه من می خواهم در پاسخ به آن بگویم این است که فکت ها خود مفروض هستند و توسط انسان ها بیان می شوند. رولان بارت به روشی خارق العاده در مورد این فرآیند سخن میگوید، تاریخ داخل چشم هر مورخی که سخنی در مورد تاریخ می گوید جای می گیرد. پس ممکن است در یک کتاب تاریخ بخوانید که جنگ داخلی به خاطر مسائل دینی شروع شد. ولی آنچه باید گفته شود این است که «من فکر میکنم جنگ داخلی به خاطر مسائل دینی شروع شد». نکته دیگری که میتوان در مورد فکت ها گفت این است که فکت ها مقوله های زبانی هستند و درون زبان قرار گرفته اند و زبان نیز خودش با فرهنگ پیوند خورده است. بنابراین اگر به این فکت فکر کنید که زنان در این کشور در سال 1928 حق رای پیدا کردند، مفهوم زن در آن زمان تصادفی است و در طول زمان تغییر کرده است، بنابراین خود این فکت ها نیز در معرض چالش و تغییر قرار دارند. من فکر میکنم عینیت به این دلایل مشکلاتی دارد. ولی با این حال نمی خواهم شک گرایی پست مدرن را بپذیرم و بگویم که میتوان هر چیزی گفت. فکر میکنم واقعیت به روشی آنچه میتوانیم بگوییم را محدود می کند و به ما اجازه می دهد برخی از سخن ها را بگوییم و جلوی برخی دیگر از سخنان ما را می گیرد. مورخ ها در رابطه با این مساله، هالوکاست را مطرح می کنند. بحث های بسیار گسترده و مشروعی درباره هالوکاست وجود دارد؛ مثلا چرا اتفاق افتاد و میزان تقصیر آلمان ها در آن به چه میزان بود. ولی فکتی وجود دارد که تعداد زیادی از آدم ها کشته شدند. برای همین است که به عنوان مثال در آلمان انکار هالوکاست غیرقانونی است و دیوید اروینگ در آن کشور به خاطر انکار هالوکاست محاکمه شد و ریچارد اوانز با ارائه شواهد تاریخی اثبات کرد که نگرش اروینگ به تاریخ اشتباه است. بنابراین من فکر میکنم که خیلی مهم است که به مفهوم حقیقت پایبند بمانیم، نه فقط به دلایل متافیزیکی که پرفسور سرل به آنها اشاره کرد، بلکه به دلایل اخلاقی و سیاسی نیز باید این کار را کرد. ما نباید اجازه داشته باشیم گذشته را بازنویسی کنیم، همانطور که اجازه نداریم هالوکاست را از تاریخ حذف کنیم یا ما بریتانیایی ها نباید اجازه داشته باشیم که امپریالیسم و برده داری را از تاریخ خودمان را حذف کنیم. همانطور که نمی توان سواستفاده جنسی از کودکان را از تاریخ حذف کرد. این مطالب را نمی توان پنهان کرد باید گفته شوند و مفهوم حقیقت روشی اساسی است برای اینکه قدرت را به پاسخگویی وادار کنیم

مجری: هانا با اینکه بین دو دیدگاه میخواستی تعادلی ایجاد کنی، به نظرم در انتها تجربه گرایی در مورد فکت ها را اتخاذ کردی. شاید به خاطر پیش زمینه ات در تاریخ است. حالا بحث را پیش ببریم. هیلاری برای مدت زیادی صبور نشسته ای، ولی گمان میکنم به مطالب زیادی میخواهی پاسخ بدهی. بگذار سوالی از تو بپرسم. از جان سرل شنیدیم که انواع به خصوصی از حقیقت وجود دارند، معرفت شناختی و انتولوژیک و شاید تو تعمدا تمایز بین این دو را تیره و تار میکنی تا نظر کلیت را بیان کنی.

هیلاری: نه، البته که من این را نمی پذیرم. چون فکر میکنم این ایده حقیقت انتولوژیک یک گونه خاصی از فانتزی است. مشکل به نظر من این است وقتی اینقدر تفاوت دیگاه داریم چگونه میتوانیم راهی پیدا کنیم تا گفت و گوی خوبی داشته باشیم.

مجری: میتوانم پرسش را به شکل متفاوتی برایت مطرح کنم. چون من فیلسوف نیستم، و مورخ هستم، و وقت زیادی را صرف بررسی آنچه که هانا به آنها به عنوان فکت ارجاع داد و همچنین تفسیر آن واقعیت ها می کنم. ریچارد اوانز در یکی از کتابهایش «در دفاع از تاریخ» در مورد رویدادها آنچنان که واقعا روی دادند صحبت می کند، معرفت مورخ نسبت به آنچه که واقعا روی داد بخش مهمی از کار مورخان را تشکیل می دهد. مورخ با آرشیو و منابع سر و کار دارد و سپس با چهارچوب های متفاوتی کار می کند؛ لیبرالیسم، مارکسیسم، پست مدرنیسم. تا این چهارچوب ها را به آن منابع و آرشیو اعمال کند. آیا از پیش فرض هایی که این دستگاهها بر مبنای آنها بنا شده اند نیز ناخشنودی؟

هیلاری: علت اینکه میخواستم از بحث عبور کنم این است که اگر موضع غیررئالیستی اتخاذ کنیم - همانطور که من چنین موضعی دارم - یکی از مشکلات این است که عواقب آن را بررسی کنیم. چون اغلب در مورد آن سوتفاهم وجود دارد. یکی از سوتفاهم ها این است که با اتخاذ این موضع محدودیتی برای آنچه که می خواهی بگویی وجود ندارد. فکر میکنم جان در واقع به این موضوع اشاره کرد که این اشتباهی است که من مرتکب شده ام. من اصلا چنین چیزی نمیگویم. محدودیت هایی برای انچه که میتوانیم بگوییم وجود دارد. به این معنا که اگر روایت هایی ارائه کنیم - به تعبیر من بستن هایی ارائه کنیم - که برای دخالت در جهان موثر نباشند، به عنوان شکست آن رویکرد در نظر گرفته می شود. از آنجایی که ما خود را در شبکه ای پیچیده از بستن های گذشته – اغلب درون سیستمی به خصوص - می یابیم، برای اتخاذ تصمیم فضای بسیار محدودی برای مانور داریم. در مورد جزییات مثال هالوکاست صحبت کنیم، من میگویم اگر از وقوع هالوکاست به عنوان یک فکت صحبت کنیم کمکی به ما نمی کند. میتوان این دیدگاه که هالوکاست روی نداده است را اتخاذ کرد، به این معنا که میتوانیم داستانی بسازیم که در آن داستان هر آنچه در هالوکاست مطرح است توطئه است، کوره های آدم سوزی آشوویتس ساختگی هستند، و تمام جهان درگیر یک توطئه برای ارائه این رویداد است. ولی اگر بخواهید در روایت خود انسجام داشته باشید، حفظ این نگرش برای شما سخت تر و سخت تر خواهد شد. تا جایی که به کارگیری آن روایت به صورت منسجم برای زندگی خود و شرایط خودتان نیز سخت تر و سخت تر خواهد شد. بنابراین دلیل انتخاب این قضاوت - اینکه بگوییم انکار هالوسکاست غلط است - این است که چنین نگرشی به جهان عواقب زیادی برای ما دارد که مطلوب ما نیست. من فکر نمی کنم که میتوان از راه رسید و در تلاش برای پایان دادن به مسئله ای بگوییم که ما اقتدار حقیقت را با خود داریم و هرآنچه می گوییم صحیح است. گویی جای خدا را گرفته ایم و میتوانیم بگوییم این رویداد به این شکل بوده است. من فکر نمی کنم این پایان کار باشد و شخصی که با شما اختلاف نظر دارد را متقاعد نمی کند. فکر میکنم فرض گرفتن حقیقت ما را پیش نمی برد، چرا که جهانی وجود دارد که نمی توانیم به آن دسترسی پیدا کنیم. 

مجری: به عنوان یک مورخ من در مورد هالوکاست یا تاریخ چین چیزی را فرض نمی گیرم، بلکه آرشیو بزرگی را ارائه میکنم.

هیلاری: بله شما راه خود برای تفسیر این مستندات را دارید. این مستندات به تنهایی هیچ چیز نمی گویند. مسئله این است که روایت شما در مورد این مستندات چیست و چگونه آنها را روایت می کنید. یکی میتواند بگوید این مستندات تقلبی هستند، یا واقعی نیستند، به شکل متفاوتی تفسیر شده اند، یا من به این مستندات اعتماد ندارم. و شما قادر نخواهید بود بگویید نه این مستندات سخن من را یک بار برای همیشه اثبات می کنند. هرچند تو میخواهی این امکان را داشته باشی که آنها را یک بار برای همیشه اثبات کنی.

جان: من فکر میکنم بدون پیش فرض گرفتن رئالیسم اصلا نمی توان این بحث را فهمید. همه این اصطلاحات مانند مستندات، بستن، سیستم، انسجام پیش فرض گرفته اند که چیزی مستقل از آوایی که از دهان ما خارج می شود وجود دارد و آنچه میگوییم یا با آنها مطابقت دارند یا ندارند. یک ضدرئالیست دارای انسجام فکری باید توان سخن گفتن از مستندات تاریخی با عینیت معرفت شناختی را انکار کند. ولی مشخص است که می توانیم بگوییم مستندات وجود دارند. دست گذاشتن بر اشتباه اساسی نگرش هیلاری کار سختی است، ولی من فکر میکنم میتوانم به آن اشاره کنم. اشتباه این است که گفته می شود: از اینکه هر یک از دیدگاههای ما یک پرسپکتیو است، همه نظرات از دیدگاه به خصوصی مطرح می شوند، همه نظریه ها در سیستمی هستند به این نتیجه برسیم که عینیت معرفت شناختی غیرممکن است. این نتیجه بدست نمی آید، از این فکت که هر مدعا پرسپکتیو به خصوصی است نمی توان نتیجه گرفت که حضور من در کالیفرنیا و حضور شما در بریتانیا حقیقت عینی ندارد. این ها حقیقت های عینی معرفت شناختی هستند و میتوانیم به عنوان فکت به آنها معرفت داشته باشیم

مجری: هیلاری پیش فرض رئالیسم از نظر تو چه مشکلی دارد؟

هیلاری: من حرفه فلسفی خود را با این ایده آغاز کردم که باید برای زبان پایه ای پیدا کنم و ببینم بر چه چیزی بنا شده است. هرچه بیشتر در این مسئله کاوش کردم بیشتر به ناتوانی انسان در دست یافتن به این پاسخ آگاه شدم، دقیقا به همان شکلی که ویتگنشتاین در رساله منطقی فلسفی سعی کرد رئالیسم زبانی را بنا کند ولی به این نتیجه رسید که غیرممکن است. آنچه من الان میگویم به طور خاص نوآورانه نیست، ویتگنشتاین در حدود 1915 به این نتیجه رسید، و شرایط ما واقعا از آن زمان پیشرفتی نکرده است. پرسش این است که پس از فهمیدن اینکه از درون زبان نمی توانیم در مورد رابطه زبان و واقعیت صحبت کنیم، چه باید کرد؟ پیش فرض گرفتن اینکه واقعیتی عینی وجود دارد که میتوانیم آن را توصیف کنیم به نظر من یک فانتزی نامعقول است. یکی از دلیل هایی که ما این فانتزی را داریم این است که به نظر می رسد جایگزینی برای آن وجود ندارد. بنابراین نکته ای که جان به آن اشاره کرد این است که باید واقعیت عینی را پیش فرض بگیریم. در غیر اینصورت مکالمه غیرممکن است. من فکر نمیکنم حق کاملا با اوست، فکر میکنم پیش فرضش این است که سعی می کنیم در مورد واقعیت عینی چیزی بگوییم. من این را قبول دارم، ولی فکر نمی کنم که واقعیتی عینی باید وجود داشته باشد

هانا: هیلاری من میخواهم از تو بپرسم چه چیزی بستن جهان بهتر و بدتر را متمایز می کند؟ اگر می پذیری که محدودیت هایی برای بستن جهان وجود دارد و برخی از آنها بهتر و برخی بدتر هستند - به تعبیر خودت - معیارش چیست؟ آیا چنین نیست که آنهایی که بهتر هستند با واقعیت انطباق بیشتری دارند؟

هیلاری: معیارهای زیادی برای تعیین بهتر بودن یک بستن وجود دارد. گاهی ممکن است یک معیار برای بهتر بودن آن داشته باشید، مثلا برای سلامت من بهتر است یا مثلا برای نظریه پردازی بهتر است یا مثلا برای موفقیت شغلی بهتر است یا برای یک گفت و گوی جالب بهتر است. به روش های متعددی می توانیم بستن مفید را تشخیص بدهیم. به نظر من کودکان، همانطور که پدر و مادرها خوب می دانند، در استفاده از بستن زبانی مناسب برای بدست آوردن چیزی که می خواهند تبحر دارند. این خیلی به حقیقتی که آن بیرون وجود دارد ربطی ندارد، آنها صرفا از زبان به عنوان یک ابزار برای بدست آوردن چیزی که می خواهند استفاده می کنند. این کاری است که ما نیز می کنیم، ما از زبان استفاده می کنیم تا نتایجی که می خواهیم را به دست بیاوریم. یکی از این نتیجه هایی که بدست می آوریم نتیجه ای است که درون چهارچوب تخیل کردن وجود جهان عینی و پالایش توصیف هایمان بدست می آید. این صرفا یکی از روایتها است؛ که روایت خیلی خوبی هم است و در شرایط بسیاری آن را می پذیرم ولی این رویکرد متافیزیکی استعلایی که گویی واقعیتی وجود دارد که همه چیز سعی دارد به آن اشاره کند را نمی پذیرم.

جان: به نظر من اشتباه این است که فکر کنیم گزینه هایی که داریم دوتاست. یا ذهنیت گرایی مطلق یا آنچه که هیلاری به شکلی رازآلود واقعیت متافیزیکی استعلایی می نامد. من نمی دانم این اصطلاح یعنی چه. آنچه من می دانم این است که من در کالیفرنیا هستم، دو تا شست دارم، چانه دارم، اینها بخشی از جهان عینی هستند. نکته مهمی که باید به آن توجه کرد و در سخنان هیلاری و هانا وجود داشت این است که پرسپکتیویسم به شکل بی اهمیتی صحیح است. همه چیزهایی که گفته می شود از یک پرسپکتیو است، همه دسته بندی ها نشان دهنده یک ترجیح پرسپکتیوی است. اشتباه این است که فرض کنیم به این دلیل معرفت عینی غیرممکن می شود. این چنین نیست. ما مدعاهای عینی زیادی داریم که حتی برای برقراری این بحث ضروری هستند. ما بحث های زیادی داشتیم که من چگونه کامپیوترم را روی میزم قرار دهم، آیا باید رو به پنجره باشم یا رو به دیوار، و اینجور چیزها. من مثال های بی اهمیت انتخاب می کنم، چون پیش فرض آنها این است که چیزها به شکلی هستند که از دسته بندی ما مستقل هستند. یک سوتفاهم نسبت به ویتگنشتاین وجود دارد که باید آن را تصحیح کنم. ویتگنشتاین نگران این بود که هیچ جایگاه غیرزبانی وجود ندارد که بتوان از طریق آن رابطه بین زبان و واقعیت را بررسی کرد. این درست است، این نکته بسیار مهمی در پژوهش های فلسفی است. ولی این به معنای انکار رئالیسم نیست. چیزها به شکلی هستند که تعیین می کنند سخنانی که من میگویم صحیح هستند یا غلط هستند. اگر من بگویم من الان لباس قرمز به تن دارم، این غلط است، من لباس قرمز به تن ندارم. من تعمدا مثال های پیش پاافتاده انتخاب می کنم. نکته مهمی که ویتگنشتاین به آن اشاره می کند این است که جایگاهی غیرزبانی که بتوانیم از آنجا رابطه بین زبان و واقعیت را بررسی کنیم وجود ندارد ولی این به معنای نفی رئالیسم به معنای پیش پاافتاده ای که بیان کردم نیست

هانا: میخواهم برای متقاعد کردن هیلاری به پذیرش پرسپکتیو رئالیسم تلاش کنم. دو گونه رئالیسم خفیف معرفی می کنم که دوست دارم نظر شما را درباره آن بدانم. اولی نگرشی در سده هفدهم بود که در حال حاضر به رئالیسم علّی شناخته می شود. در این نگرش ادراک ما از جهان، ادراک جهان به آن شکلی که هست نیست. یعنی جهان را به شکل اتم ها و الکترون ها - یا از هر چه که ساخته شده - ادارک نمی کنیم. آیینه کاملی بین آنچه که ما می دانیم و آن بیرون وجود دارد نداریم، با این حال رابطه ای علت و معلولی وجود دارد. چیزهایی آن بیرون وجود دارند که علت شکل گیری ادراک یا افکار به خصوصی در ما هستند، اگر این را بپذیری به گونه ای از رئالیسم پایبند هستی. گونه دیگری از رئالیسم که برای من خیلی جالب است و توسط سلی هزلینگر پرورش یافته رئالیسم انتقادی است. ایده او این است که جهان آن بیرون وجود دارد ولی روشی که آن را برش می دهیم، و خصیصه هایی از جهان که پررنگ می کنیم کاملا دلبخواهی است. مثالی که او می زند، روش تمایزی است که بین زن و مرد قائل می شویم. چرا برای ما اینقدر مهم است که جنس یک شخص را خصیصه ای پررنگ معرفی کنیم؟ او در مورد زبان فنلاندی می گوید که در آن زبان ضمیر «او» داریم که به انسان ها ارجاع می دهد، و افراد به صورت منظم بین زن و مرد تقسیم نمی شوند

مجری: در زبان چینی نیز واژه ای داریم که هم به مرد و هم به زن ارجاع دارد، ولی باید بگویم که این قضیه باعث نشده سکسیم یا سیاست های جنسیتی در چین تغییری کنند

هانا: مشخصا این برای تغییرات کافی نیست، ولی میتواند شروع خوبی باشد

مجری: ما این ایده که آیا میتوان واقعیت عینی داشت را بررسی کردیم. هیلاری، اگر دیدگاه تو را بپذیریم، و تو تاکید داری که دیدگاه تو به این معنا نیست که هر چیزی را هر جوری که بخواهیم می توانیم تفسیر کنیم. دیدگاه تو چه توانایی هایی به ما می دهد که در گذشته نمی توانستیم داشته باشیم؟

هیلاری: من فکر میکنم در واقع رئالیسم خطرناک است. چرا که شما را تشویق میکند تصور کنید پاسخی وجود دارد

مجری: پاسخی به چی؟

هیلاری: رئالیسم این تصور را ایجاد می کند که پاسخ هایی وجود دارد. گاهی ممکن است پاسخ بزرگی باشد و شخصی بگوید که من واقعیت را دریافته ام، جهان این شکلی است. یا میتواند یک پاسخ کوچک باشد. مثلا به شست خود اشاره کند و بگوید این یک شست است

مجری: چرا گفتن اینکه این یک شست است خطرناک است؟

هیلاری: چون این فقط یک شست نیست، مجموعه از مولکول ها هم هست، همچنین مثالی در یک گفت و گو است.

مجری: هیچکس نمی گوید که این فقط یک شست است.

هیلاری: البته، مسئله این است که چه چیزی پشت این رویکرد قرار دارد. اگر پیش فرض این است که پشت همه این توصیف ها چیزی وجود دارد، این محدودیتی در مورد روش تفکر ماست. تمام مثال هایی که شنیدیم، مثلا اینکه جان الان در کالیفرنیا است، این ها شست های من هستند، این چانه من است، اینها محدودیت هایی برای آنچه که میتوانیم بگوییم است. ما تمام این ها را می توانیم به بی نهایت شکل توصیف کنیم

مجری: هیلاری، آیا آنطور که جان پیشنهاد کرد، ما ازادیم بگوییم که لباس جان قرمز است؟ در حالی که اکثر ما خواهیم گفت لباس او آبی و سفید است

هیلاری: روش های بستن در بستر فرهنگ ها قرار دارند و ما در آن فرهنگ ها بزرگ شده ایم و این بستن ها را یاد میگیرم. اگر کودکان از واژگان به شکلی که ما می خواهیم استفاده نکنند، آنها را اصلاح می کنیم. درون هر روایت به خصوصی چیزهایی به عنوان درست و چیزهایی به عنوان غلط در نظر گرفته می شوند. خب در شرایط فعلی، بله لباس جان به نظر قرمز نمی آید، و این در چهارچوب زبانی است که ما استفاده می کنیم و به کار می بریم. غیررئالیسم این نیست که من می توانم هر چه دلم خواست از خودم در بیارم، بلکه اینها روش هایی برای نگرش به جهان است که شما را قادر می سازد کاری انجام دهید. تصور کردن اینکه یک محدودیت نهایی وجود دارد، جلوی روش هایی از اندیشه که مفیدتر هستند را میگیرد. هیچ امتیازی در باور به این فانتزی های متافیزیکی وجود ندارد، چرا می خواهید این نگرش را حفظ کنید؟ من فکر میکنم این نگرش خیلی خطرناک است. در تاریخ بشر انسان ها دائما در حال جنگیدن هستند، دعوا می کنند، با یکدیگر مخالف هستند، به خاطر اینکه فکر می کنند به پاسخ صحیح دست یافته اند. هر تروریستی فکر می کند حق با اوست، به حقیقت دست یافته، من فکر می کنم رئالیسم اساسا خطرناک است

مجری: اشاره کنم که آرتور بالفور نخست وزیر بریتانیا کتابی در دفاع از شک فلسفی نوشت ولی با این حال این نگرش مانع از سرکوب ایرلندهای توسط او نشد. این نشان می دهد که میتوان هر دوی اینها در آن واحد داشت. جان سرل، تو نظرات هیلاری را شنیدی، نظرت چیست.

جان: من حتی برای یک لحظه هم فکر نمی کنم که با انکار رئالیسم از تروریسم رها خواهیم شد. به نظرم یک تروریست به نظریه فلسفی احتیاجی ندارد. ولی در کل رئالیسم به نکته ای اشاره می کند که صحیح است، جهانی وجود دارد که ما درباره آن جهان با یکدیگر سخن می گوییم وارتباط برقرار میکنیم. ما می توانیم چیزهایی در مورد آن جهان بگوییم، که به لحاظ معرفت شناختی به صورت عینی غلط یا صحیح هستند. در واکنش به آن، هیلاری چندین بار گفت که میتوانیم توصیفی جایگزین از جهان داشته باشیم. صدالبته. هیچ تعارضی بین رئالیسم و اینکه بی نهایت تفسیر ممکن است وجود ندارد. رئالیسم عنصر واقعیت را معرفی می کند. بسیاری از چیزهایی که می خواهیم درباره آنها صحبت کنیم، مثلا اینکه در انتخابات بریتانیا چه کسی پیروز شد، چرا پیروز شدند، آیا هالوکاست وجود داشت و غیره، همه عنصری از ذهنیت انتولوژیک را در خود دارند. عنصری از تفسیر در آنها وجود دارد ولی با این حال میتوان مدعاهای غلط و صحیح از منظر عینیت را بررسی کرد. مثال هالوکاست مثال خیلی خوبی است، چرا از بقیه مثال ها بهتر است؟ چون به نظر خیلی مسخره می آید که کسی بتواند این واقعیت وحشتناک که در اروپای مرکزی در اواسط سده بیستم رخ داد را انکار کند. هیلاری گفت خب میتوانید روایتی بسازید که در آن هالوکاست وجود نداشته باشد. مشکل صرفا این نیست که حفظ انسجام چنین روایتی خیلی پیچیده است، مشکل اصلی این است که آن روایت غلط است. گفتن اینکه هالوکاست روی نداد صرفا غلط است. من با هانا موافقم. انواع تفسیر ممکن است، ولی واقعیت های عینی معرفت شناختی وجود دارند، حتی در قلمروهایی که به لحاظ انتولوژیک ذهنی هستند

هانا: میخواهم به سخن هیلاری در مورد خطر رئالیسم اشاره کنم. جان نیز به خطرات ضدرئالیسم اشاره کرد، به خصوص در زمینه سیاست. یک کتاب خارق العاده ای نوشته شده در مورد روسیه تحت ریاست پوتین، با این عنوان که هیچ چیز صحیح نیست و همه چیز ممکن است. در این کتاب مطرح می شود که پوتین و نزدیکانش به چرند گفتن افتخار می کنند و از آن به عنوان روشی برای کنترل اجتماعی استفاده می کنند. پروپاگاندایی که به عنوان پروپاگاندا شناخته می شود و میتوانیم تاثیرات آن را ببینیم. یا حتی در آمریکا اصطلاحی درست شده است: «سیاست پسا  حقیقت». ایده مطرح شده در این اصطلاح آن است که برایتان مهم نیست آنچه در مورد رقیب خود می گویید دروغ است، تنها توقع دارید که تاثیر دروغی که می گویید زیاد باشد. این موقعیت بسیار خطرناکی است

هیلاری: اگر ضررئالیسم این باشد خیلی خطرناک است. ولی من فکر میکنم ضدرئالیسم به این معنا نیست که چیزی به نام دروغ گفتن وجود ندارد. دروغ گفتن یعنی گفتن چیزی که به نظر شخصی که آن را می گوید صحیح نیست. می دانید چه زمانی دروغ می گویید، چون چیزی می گویید که از نظر شما صحیح نیست و این مستقل از این پرسش است که آیا واقعیت مستقل و عینی وجود دارد. من فکر نمیکنم این نقد که هر کس هر چه میخواهد میگوید را بتوان به ضدرئالیسم نسبت داد. من نمی خواهم دروغ گویی را ترویج کنم. برقراری ارتباط وقتی ممکن است که حداقل در اکثر موارد پیش فرض ما این باشد که افراد دروغ نمی گویند. ولی این خیلی فرق دارد که بگوییم در نتیجه این نکته ما باید به فانتزی واقعیت عینی نهایی متعهد شویم

جان: من نمی توانم از تکرار کردن یک سخن برای چندمین بار پرهیز کنم. از عبارت «واقعیت نهایی» استفاده می کنید و آن واقعیت را تقسیم بندی می کنید، اینها ادعاهایی نیستند که رئالیست ها مطرح می کنند. من فکر میکنم جهان آنگونه که ما تقسیم بندیش می کنیم، تقسیم بندی می شود. ما جهان را به مقوله های گیاه و حیوان تقسیم بندی می کنیم، میتوانیم تقسیم بندی های دیگری داشته باشیم. هانا به کتاب سلی در مورد جنسیت اشاره کرد، اینها مثال های خوبی از مقوله بندی های سیال هستند. این واقعیت که مقوله بندی های جایگزین وجود دارد و مفهوم واقعیت نهایی چندان کاربردی برای ما ندارد حقیقت دارد. ولی ما مفهوم مفیدی نسبت به اینکه چیزها به چه شکلی هستند داریم، و می خواهیم باورهایمان به چیزها - آنچنان که هستند - منطبق باشد. این چیزی است که دروغ گویی را ممکن می سازد. به نظر من وقتی هیلاری میگوید نمی خواهد دروغ گویی را مجاز کند بازی را واگذار کرده است. دروغ گویی بد است چون تلاشی عمدی برای انتقال سخنی است که گوینده به غلط بودن آن باور دارد. یعنی ما نمی توانیم از مفهوم گفتن چیزی که به آن باور نداریم سردر بیاوریم، مگر اینکه مفهوم غلط بودن را داشته باشیم. همچنین نمی توانیم مفهوم غلط بودن را داشته باشیم مگر اینکه مفهوم حقیقت را داشته باشیم. و اگر چیزی وجود نداشته باشد که به واسطه آن غلط و صحیح معنادار باشد، اینها نیز ممکن نیستند. اشتباه این است که فکر کنیم اگر این را بپذیریم یک بسته متافیزیکی به نام واقعیت نهایی که معلوم نیست یعنی چه را هم باید بپذیریم. یا باید بپذیریم جهان از قبل برای ما دسته بندی شده است. نه! جهان، به صورت تقسیم بندی شده نزد ما نمی آید، ما باید آن را تقسیم بندی کنیم. هیچ کاربردی برای واقعیت نهایی وجود ندارد، حداقل من کاربردی برای آن سراغ ندارم. ولی به محض اینکه مقوله های موجود در مقوله بندی خود را معرفی کنید، آنگاه ممکن است - البته نه همیشه - مشخص شود که چیزها به گونه ای عینی وجود دارند؛ عینیت انتولوژیک. و درون آن قلمرو می توانید مدعاهای عینی معرفت شناختی مطرح کنید. این رئالیسم است و من نمی دانم چگونه کسی می تواند این را انکار کند. رئالیسم به تواضعی می انجامد که بسیاری از مدعاهای ما در مورد واقعیت باید مورد بررسی قرار بگیرند تا مشخص شود آیا با چیزها آنچنان که وجود دارند مطابقت دارد یا خیر


نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...