Friday, February 19, 2016

روزنامه‌نگاران و واقعیت عینی؛ مصاحبه‌ای با پل بوقوسیان


روزنامه‌نگاران و واقعیت عینی؛ مصاحبه‌ای با پل بوقوسیان

ترجمه زهیر باقری نوع پرست


پل بوقوسیان دکترای فلسفه‌ خود را در سال ۱۹۸۷ از پرینستون گرفت. پس از فعالیت به عنوان دانشیار دانشگاه میشیگان و دانشیار مدعو پریسنستون، به دانشگاه نیویورک رفت و از سال ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۴ مدیر بخش فلسفه این دانشگاه بود. وی در حال حاضر استاد فلسفه در دانشگاه نیویورک است و حوزه‌های پژوهشی او شامل معرفت‌شناسی، فلسفه‌ ذهن و فلسفه‌ زبان است. او مقالات متعددی پیرامون موضوعات مختلف نگاشته و کتابش با عنوان «ترس از دانش‌: علیه نسبی‌گرایی و سازه‌گرایی» (انتشارات دانشگاه آکسفورد) در سال 2006 به چاپ رسیده است.
در این مصاحبه بحث اصلی در مورد این خواهد بود که آیا می‌توان لغت «نسل‌کشی» را برای قتل دسته جمعی ارمنی‌ها در امپراتوری عثمانی در اوایل قرن بیستم به کار بست یا نه.

خچیگ مرادیان- برای روزنامه‌نگاران که حداکثر تلاششان را برای منصف و بی‌طرف بودن می‌کنند، گاهی اوقات مرزهای بین عینیت و تعادل اخلاقی به‌نظر روشن نمی‌رسد. در تلاش برای ارائه‌ دو سوی داستان، برخی روزنامه‌نگاران موضع بینابینی «طلایی» را اتخاذ می‌کنند. قضیه‌ نسل‌کشی نظام‌مند و اخراج ارمنیان از امپراتوری عثمانی در سال ۱۹۱۵ یک نمونه‌ بارز از چنین امری است. این یک واقعیت تاریخی به خوبی مستند شده است که اغلب در قالب "عثمانی‌ها می‌گویند" یا "ارمنی‌ها می‌گویند" ارائه‌ می‌شود. نظر شما در این ‌باره چیست؟

پل بوقوسیان- وقتی مدارکی که در دسترس همه است به‌طور قطع چیزی را مشخص نمی‌کند، مطرح کردن دو طرف بحث درست است. مثلاً مطرح کردن نظرات متقابل در مورد این که آیا مهبانگ نظریه درستی برای پیدایش جهان است صحیح به نظر می‌رسد . ولی ارائه هر دو طرف درباره اینکه آیا زمین صاف است، هلوکاست رخ داده یا سیگار کشیدن منجر به سرطان می‌شود نامناسب است، گرچه در هریک این موارد می‌توانید افرادی را در دو طرف بحث پیدا کنید.

 با این حال، بسیاری از روزنامه‌نگاران ارتباط خود را با دانش عینی از دست داده‌اند. آن‌ها فکر می‌کنند: خب، چه کسی باید تصمیم بگیرد که آیا موضوعی قطعاً با شواهد ثابت شده است یا نه؟ آیا اشخاص زیادی را دو طرف بحث ۱۹۱۵ نمی‌بینم؟ آیا این نشان‌دهنده‌ آن نیست که موضوع به‌طور قطع با مدارک موجود حل نشده است؟

این پاسخ سردرگمی است. فقط به این دلیل که افراد زیادی گزاره‌ای را نامعلوم می‌دانند، گزاره نامعلوم نمی‌شود. تنها چیزی که گزاره‌ای را نامعلوم می‌کند، کیفیت مدارک است. درباره‌ی اینکه چه‌کسی راجع به کیفیت مدرک تصمیم می‌گیرد، پاسخ این است که اگر سوال فنی بوده و نیاز به تخصص ویژه‌ای برای ارزیابی داشته باشد، پس به‌طور قطع باید متخصص تصمیم بگیرد. اما اگر از آن دست سوال‌هایی باشد که روزنامه‌نگاران مسئول ارزیابی‌ آن باشند، پس آن‌ها باید پس از کاوشی‌ درخور، تصمیم بگیرند.

احتمالاً درباره‌ ارمنیان قضیه از هر دو نوع است، چرا که جنبه‌های فنی نیز دارد. سردگرمی‌هایی که حول واژه‌ «نسل‌کشی» وجود دارد، موضوع را پیچیده‌تر می‌‌کند. اما اگر این لغت را کنار بگذارید و به‌ سادگی بپرسید: آیا برنامه‌‌ای متمرکز برای حذف ارامنه از شرق ترکیه‌ در سال‌های افول امپراتوی عثمانی وجود داشت؟- هر شخص با حداقل میزان آگاهی از شواهد به این نتیجه می‌رسید که بله، وجود داشت.

خ.م- برخی روزنامه‌نگاران در غرب به من گفته‌اند که وقتی صحبت از کشتار ارامنه می‌شود از به‌کارگیری واژه‌ی «نسل‌کشی» خودداری می‌کنند، نه به این دلیل که شک دارند آنچه برای ارمنیان اتفاق افتاده نسل‌کشی بوده، بلکه از روی آگاهی به این‌که استفاده از چنین واژه‌ای ممکن است احساسات بسیاری از شهروندان ترکیه را جریحه‌دار کند. در این رابطه چه فکر می‌کنید؟

پ.ب-  هربار که ما چیزی را به کسی می‌گوییم، نه تنها چیزی را که در نظرمان صحیح است،‌ بلکه تاثیرات احتمالی آن بر مخاطبمان را هم در نظر می‌گیریم. اول اینکه محدودیتی برای تمایل به تعدیل کردن آنچه می‌خواهیم بگوییم به منظور پرهیز از آسیب زدن به احساسات دیگران وجود دارد. به نظر من نسل‌کشی و پاکسازی نژادی دو مورد از این محدودیت‌ها هستند. و دوم آنکه تاکید بر این قضیه برای یک خبرنگار کمی عجیب و غریب به نظر می‌رسد. تصور بر این است که وظیفه روزنامه‌نگار این است که به‌طور شفاف درباره‌ حقایق ناخوشایند برای قدرتمندان سخن بگوید.

خ.م- شما حین یکی از مباحثات خود در سالزبورگ اظهار کردید که نمی‌توان به این دلیل که واژه «نسل‌کشی» در دهه 1940 وجود نداشته و بعدها خلق شده است، انهدام جمعی ارامنه در امپراتوری عثمانی ۱۹۱۵ را «نسل‌کشی» حساب نکنیم. می‌توانید این بحث را باز کنید؟

پ.ب- استدلال‌هایی از این دست دربرگیرنده‌ یک سردرگمی پیش‌پا‌افتاده درباره‌ رابطه‌ میان زبان و واقعیت هستند. به‌طور کلی، آن‌ها فرض می‌گیرند که یک مفهوم تنها در صورتی می‌تواند به یک رویداد اطلاق شود که در زمان وقوع رویداد، افرادی وجود داشته‌اند که از پیش آمادگی اطلاق آن مفهوم به آن‌ رویداد را داشته‌اند.

حال من کتمان نمی‌کنم که برخی مفاهیم از این دست وجود دارند. برای مثال، فرض می‌کنم که هیچ‌چیزی نمی‌تواند یک تاج‌گذاری یا یک انتخابات شمرده شود، مگر آن که کسی آماده‌ توصیف آن باشد. البته ضرورتی نداشت واژه «تاجگذاری» در زمان تاجگذاری وجود می‌داشت، ولی واژه‌ای برای ابراز این مفهوم می‌بایست وجود می‌داشت. فهم این‌که یک رویداد چگونه می‌تواند تاج‌گذاری یک شاه محسوب شود خیلی سخت است، مگر  زمانی که دست‌کم افرادی باشند که آمادگی توصیف‌اش را داشته باشند. می‌توان به نمونه‌های مشابه دیگری هم فکر کرد.

با این وجود تنها چند مفهوم و فکت از این دست  وجود دارد. مثلاً من می‌توانم به‌ درستی بگویم که ۶۵ میلیون سال قبل دایناسورهایی روی زمین بوده‌اند، هرچند که ۶۵ میلیون سال پیش کسی وجود نداشت که مفهوم «دایناسور» را داشته باشد یا به کار ببرد. یا در مثالی دیگر، می‌توانم بگویم که در مراحل ابتدایی جهان، همه‌چیز فرمی بسیار گرم و گازی داشتند، هرچند کسی نبوده که درکی از آن مواد تشکیل دهنده داشته باشد.

پس به‌طور کلی این درست نیست که تمام مفاهیم از این نوع باشند که  فقط در صورتی بتوان به رویدادها اطلاقشان کرد که افرادی در آن زمان باشند که بتوانند مفهوم را به رویداد مرتبط کنند. بعضی مفاهیم این‌گونه‌اند و بعضی نه. به‌‌طور خاص، مفهوم سازمان ملل از نسل‌کشی این‌گونه نیست. تمام آن‌چه برای نسل‌کشی خواندن یک رویداد نیاز است، آن‌ است که کسی از قصد برای انهدام برخی اعضای یک گروه نژادی خاص عمل کند، و یکی از دلایل عمده‌اش این باشد که آن‌ها صرفا اعضای آن گروه بوده‌اند. و این به وضوح قصدی است که یک نفر می‌تواند داشته باشد، حتی اگر کسی در آن لحظه وجود نداشته باشد که برداشتی از مفهوم نسل‌کشی داشته باشد.

خ.م- در یک سخنرانی شما گفتید که «استدلال بد دیگری برای سرباززدن از کاربست عبارت «نسل کشی» به ۱۹۱۵این‌گونه پیش می‌رود: معاهده‌ سازمان‌ملل درباره‌‌ی نسل‌کشی، که این واژه را برای نخستین‌بار و به وضوح تعریف کرده، در سال ۱۹۴۸ تصویب شد.  معاهدات عطف به ماسبق نمی‌شوند. بنابراین معاهده در کنار مفهومی که تعریف می‌کند، نمی‌تواند به اتفاقات ۱۹۱۵ تعمیم یابد.» پس از آن ادامه دادید که این موضوع که «مفهوم نسل‌کشی به وقایعی که پیش از معرفی لغت رخ داده‌اند می‌تواند اطلاق شود یا نه کاملا با این سوال که آیا معاهده قانونی که می‌تواند برای آن وقایع به کار برده شود پیش از استفاده از آن به تصویب رسیده متفاوت است.» می‌توانید توضیح دهید که چطور ممکن است یک مفهوم قانونی را از معاهده‌ای که در آن مطرح شده جدا کرد؟

پ.ب- می‌توانم از قانونی یاد کنم که استفاده از اتومبیل در پارک را ممنوع می‌کند. این عمل، مفاهیم «اتومبیل» یا «پارک» را مبدل به یک مفهوم قانونی نمی‌کند. مفاهیم روزمره‌ای هستند که در بستری قانونی ظاهر می‌شوند، همان‌طور که در سایر بسترها. به‌همین نحو معاهده‌ سازمان ملل هم گونه‌ مشخصی از آسیب جمعی را تعریف می‌کند و برای افرادی که آن‌را نقض می‌کنند، بازداشت و مجازات درنظر می‌گیرد. خود مفهوم مبتنی بر یک آسیب جمعی است که شرایط مشخصی دارد. آن‌گونه از آسیب‌های جمعی می‌تواند به ‌وضوح پیش از کسانی که درباره‌ آن صحبت می‌کنند و نسبت به تدوین قانون برای اداره‌ی آن تلاش می‌کنند، وجود داشته باشد.

خ.م- برخلاف واژه‌های «اتومبیل» یا «پارک»، عبارت «نسل‌کشی» پیش از آن استفاده نشده بود‌ و با ابداع آن توسط لمکین، در معاهده‌ سازمان ملل به‌عنوان عبارتی قانونی مورد استفاده قرار گرفت. ممکن است برخی بگویند که این می‌تواند عبارت و معاهده را جداناپذیر کند. عده‌ای هم ممکن است بگویند بله، نسل کشی رخ داده اما اگر معاهده نتواند با نگاه به گذشته اعمال شود، چطور شما می‌تواند عبارتی را که برای اولین بار در معاهده ذکر شده، عطف به ماسبق کنید؟

پ.ب- یک مفهوم تنها به این دلیل که در بستر یک قانون معرفی شده، قانونی نمی‌شود. مفهوم «نسل‌کشی» یک تعریف دارد: نوع مشخصی از قتل است. قتلی که با انگیزه‌ مشخصی رخ داده است. «قتل» یک مفهوم قانونی نیست، تنها معنی «منجر به مرگ» را می‌دهد. «قصد» یک مفهوم قانونی نیست، بلکه مربوط به وضعیت ذهنی کنش‌گر است. بنابراین با چه منطقی «نسل‌کشی» یک مفهوم قانونی است؟ بله، می‌تواند به‌طور قانونی استفاده شود، اما هر مفهوم دیگری هم می‌تواند. و بله، اگر قانونی که در آن از این عبارت استفاده می‌شود،‌ پس از به‌وقوع پیوستن یک رویداد تصویب شده باشد، معمولاً به رویداد مورد بحث اطلاق نمی‌شود. اما این بدان معنی نیست که مفهوم نمی‌تواند اطلاق شود.

خ.م- تاریخ‌دان ترکیه‌ای، هلیل برکتای، در مصاحبه‌ای که با او در اکتبر سال گذشته داشتم گفت:‌«در ۱۹۱۵ چنین معاهده‌ای وجود نداشته، چنین قانونیتی وجود نداشته، و همچنین تجربه‌ انسانی و تفکری که به چنین معاهده‌ای ختم شود نیز وجود نداشته است. منظور من آن نیست که در آن زمان افرادی نبوده‌اند که نسبت به این پاک‌سازی نژادی اعتراض کنند، بلکه می‌گویم یک جریان جامع، جهانی و فراگیر ضد نسل کشی  وجود نداشته است و در آن زمان دولت‌مردان، سیاست‌مداران، سرداران-شامل سرداران عضو اتحادیه- کارکردی نداشتند.» درباره‌ این معضل روش‌شناختی که پرفسور برکتای مطرح می‌کند، چه فکر می‌کنید؟

پ.ب- من معضل روش‌شناختی‌ای نمی‌بینم. بگذارید بگویم که مشاهدات او به‌شدت صحیح است. سوال این است که چه چیزی از آن استنباط می‌شود. این استنباط نمی‌شود که آن اتفاق نسل کشی نبوده، با توجه به تعاریفی که بعده‌ها مصوب شد. همان‌‌طور که برداشت نمی‌شود که موجوداتی که ۶۵ میلیون سال قبل بر زمین می‌زیسته‌اند دایناسور نبوده‌اند، چون‌ آن مفهوم هنوز مدون نبوده است. همچنین استنباط نمی‌شود که آنچه در ۱۹۱۵ اتفاق افتاد ناخوشایند نبوده است. 



پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما