Thursday, December 24, 2015

ترس از دانش: علیه نسبی گرایی و سازه گرایی


ترس از دانش: علیه نسبی گرایی و سازه گرایی
معرفی «ترس از دانش: علیه نسبی گرایی و سازه گرایی» نوشته پل بوقوسیان

زهیر باقری نوع پرست

ساکنان اولیه قاره آمریکا از کجا آمده اند؟ در حالی که بررسی های علمی نشان می دهد که ساکنان اولیه آمریکا از آسیای شرقی به این قاره مهاجرت کرده اند، بومی های آمریکا بر این باورند که پس از اینکه ارواح فراطبیعی شرایط زیست روی کره زمین را فراهم کرده اند، ساکنان اولیه از دل زمین بیرون آمده و در آنجا مستقر شده اند. این دو نظر یکدیگر را نقض می کنند، بنابراین یکی از آنها صحیح و دیگری غلط است. در علوم انسانی امروز اما، رویکردی بوجود آمده که عنوان می کند روش های حصول معرفت متفاوتی نسبت به جهان وجود دارد که همه آنها به یک اندازه معتبر هستند، و علم هم صرفا یکی از این روش های شناخت جهان است. برای افرادی که این رویکرد را می پذیرند این فکت علمی که ساکنان اولیه آمریکا از آسیای شرقی آمده اند با این باور رایج بین بومیان آمریکا که ساکنان اولیه از دل زمین بیرون آمده اند ارزشی برابر دارد و هر یک از این دو صرفا نگرشی به رویدادهای جهان خارج هستند.

اعضای جوامع و فرهنگ های مختلف، معیارهای متفاوتی برای آنچه که معرفت نسبت به جهان خارج به حساب می آید دارند. در حالی که در برخی از جوامع برای فهم جهان خارج به علم استناد می کنند در برخی دیگر از جوامع ممکن است افراد برای فهم جهان خارج از گوی جادو پرسش های خود را مطرح کنند و شخصی که مسئول برقراری ارتباط با این گوی جادو است به اعضای آن جامعه از جهان خارج اطلاع دهد. سازه گرایان اجتماعی بر این باور هستند که نمی توان با استناد به روشی معرفت شناختی به شکل اصولی بین این تعارض هایی که در جوامع مختلف در مورد معرفت نسبت به جهان خارج وجود دارد تصمیم گرفت کدام یک درست هستند.

از نظر سازه گرایان اجتماعی واقعیت هایی که در علم راجع به جهان خارج مطرح می شود مستقل از ذهن ما انسان ها نیستند. بنابراین اگر در یک جامعه یا گروه واقعیتی در مورد جهان خارج مطرح شود، ما می توانیم آن را نپذیریم و به جای آن واقعیت دیگری مطابق با علائق، نیازها و دغدغه های جامعه یا فرهنگ خود بسازیم. بدین شکل، هیچ کس زیر یوغ واقعیت هایی طبیعی که مستقل از ذهن انسان هستند قرار نمی گیرد و جوامع آزاد هستند واقعیت های خود را بسازند. بنابراین یکی از دغدغه های سازه گرایان اجتماعی این است که نشان دهند تمام واقعیت هایی که در علم مطرح می شوند سازه هایی اجتماعی هستند. (1)

بوقوسیان برای نشان دادن مشکلات این رویکرد به دفاع از سه موضع می پردازد. دست کم برخی از فکت هایی که به آنها علم داریم، توسط ذهن یا فعالیت های ما وضع نشده اند. رابطه بین شواهد و فرضیه هایی که توسط آن شواهد پشتیبانی می شوند به ما انسان ها وابسته نیست. وجود شواهد دلیل پذیرفتن دست کم برخی از باورهای ما است.  

اگر اعضای جامعه الف فکت علمی «سین» را بسازند، و اعضای جامعه ب فکت علمی نقیض «سین» را بسازند، هم «سین» را داریم، هم نقیض «سین» را داریم و این تناقض است. در اینجا سازه گرای اجتماعی باید بگوید بر اساس استانداردهای جامعه الف سین فکت علمی است، و بر اساس استانداردهای جامعه ب، نقیض سین فکت علمی است. این صرفا توصیفی از آنچه در جوامع الف و ب به عنوان فکت علمی در نظر گرفته می شود است و تا اینجا مشکلی وجود ندارد. حال باید دید استانداردهای هر جامعه برای توجیه معرفت علمی چیست و چه اعتباری دارد.

هنگامی که دو سیستم معرفتی متفاوت، در مواجهه با شواهدی یکسان به نتایجی غیرقابل جمع می رسند، علت آن این است که هر یک از این دو سیستم چهارچوبی متفاوت برای توجیه باورهای خود دارند. نسبی گرایان/سازه گرایان بر این باورند که به همین دلیل نمی توان بین این سیستم معرفتی تمایزی قائل شد و هر دو آنها ارزشی یکسان دارند، چرا که توجیه هایی که باورهای خود داریم وابسته به فرهنگ و جامعه هستند و طرفین اختلاف تنها با فرض گرفتن صحت چهارچوب و توجیه خود به این نتیجه می رسند که چهارچوب و توجیه خودشان معتبر است. به عبارتی، نسبی گرایان/سازه گرایان بر این باورند که واقعیتی مطلق در رابطه با توجیه باورها وجود ندارد و تنها راه توجیه باورها استناد به چهارچوب هایی است که هر فرد در آن قرار دارد، بنابراین توجیه ها همیشه نسبت به چهارچوبی تعریف می شوند و مطلق نیستند.

بوقوسیان برای نشان دادن بی اعتباری رویکرد نسبی گرایان/سازه گرایان به ماجرای گالیله و بلارمین اشاره می کند. گالیله با استناد به حس بینایی و با استفاده از تلسکوپ مدل کوپرنیکی را صحیح می دانست و بلارمین با استناد به کتاب مقدس مدل کوپرنیکی را صحیح نمی دانست. برای اینکه متوجه بشویم باور به مدل کوپرنیکی صحیح است یا نیست به  چه چیزی برای توجیه باور خود باید استناد کنیم؟ گالیله بر این باور بود که مدل کوپرنیکی صحیح است و به حس بینایی خود از طریق تلسکوپ برای توجیه باور خود اتکا می کرد، در حالی که بلارمین بر این باور بود که مدل کوپرنیکی غلط است و برای توجیه باور خود به کتاب مقدس استناد می کرد. اگر از بلارمین بپرسیم که حقانیت کتاب مقدس از کجا می آید، او به متن خود کتاب مقدس اشاره خواهد کرد. این یک دور است، چرا که می بایست با استناد به منبعی مستقل از کتاب مقدس حقانیت آن را اثبات کند. ولی گالیه نیز برای اثبات صحت ادعای خود به حس بینایی استناد می کند، و برای اثبات حقانیت بینایی نیز باید به خود بینایی استناد کرد. بنابراین به نظر می آید که هر دوی گالیه و بلارمین گرفتار یک دور هستند. هر یک سیستم معرفتی متفاوتی دارد، و اگر هر سیستمی برای اثبات حقانیت خودش مجبور باشد حقانیت خود را پیش فرض بگیرد بنابراین راهی برای قضاوت بین آنها وجود ندارد و از این رو هر دو آنها به یک میزان اعتبار دارند، یعنی همان نتیجه ای که نسبی گرا/سازه گرا می خواهد بگیرد. ولی بوقوسیان به ما یادآوری میکند که بلارمین و گالیله از سیستم های معرفتی اساسا متفاوتی بهره نمی گیرند. گالیله و بلارمین هر دو از مشاهده، استقرا و استنتاج بهره می گیرند. بلارمین نیز از چشمان خود برای خواندن کتاب مقدس استفاده می کند و برای رسیدن به نتیجه و فهم آن از استنتاج بهره می گیرد و به وسیله استقرا اطمینان حاصل میکند که متن این کتاب هر روز تغییر نمی کند بلکه ثابت باقی می ماند، همانطور که گالیله برای رسیدن به نتیجه خود از حواس پنجگانه، استقرا و استنتاج استفاده می کند.

ولی اگر در نظر بگیریم که کتاب مقدس یک منبع معرفتی اساسا مجزاست و بلارمین با استناد به این منبع معرفتی مجزا ادعا می کند که مدل کوپرنیکی غلط است، آنگاه یکی از منابع معرفتی بلارمین (کتاب مقدس) با دیگر منابع معرفتی او در تضاد است، چرا که منابع معرفتی دگیر او (استنتاج، استقرا و حواس پنجگانه) صحت مدل کوپرنیکی را تایید می کند و بنابراین او دچار عدم انسجام می‌شود. بلارمین یا به منبع معرفتی اساسا متفاوتی دسترسی ندارد - چرا که برای توجیه کتاب مقدس باید به مشاهده، استقرا و استنتاج که مورد استفاده گالیله است استناد کند یا دسترسی دارد کتاب مقدس منبع معرفتی اساسا متفاوتی است و باورهای او از عدم انسجام رنج می برند. بوقوسیان به همین شکل به بررسی باورهای فرهنگ های بومی می پردازد. اگر افراد بومی برای اینکه بفهمند فردا باران می آید یا نمی آید نزد یک درخت که باور دارند قدرت پیش بینی آینده را دارد بروند و برای پیش بینی هوا از آن کمک بگیرند، میتوانیم به قضاوت این چهارچوب باور بپردازیم، سیستم معرفتی آنها یا با ما یکسان است (یعنی از همان منابع معرفتی که ما بهره می گیریم بهره می برند) یا به منبع معرفتی اساسا متفاوتی دسترسی دارند. اگر سیستم معرفتی آنها با ما یکسان باشد بنابراین قابل مقایسه است، و میتوانیم تشخیص دهیم کدام یک با شواهد موجود همخوانی دارد. مثلا در این مورد میتوانیم بررسی کنیم که با گوش کردن به حرف آن درخت بهتر می توانیم هوا را پیش بینی کنیم یا با استناد به مرکز هواشناسی. اگر هم سیستم معرفتی آنها منبعی اساسا متفاوت دارد و به این دلیل برای پیش بینی وضع هوا به درخت استناد می کنند، هنگامی که با دیگر منابع معرفتی آنها که در ما هم مشترک است در تعارض باشد دچار تناقض شده اند. به همین شکل میتوان استناد به طالع بینی، فال قهوه، علوم غریبه و دیگر منابع به اصطلاح معرفتی را بررسی کرد.

این نگرش نسبی گرایانه/سازه گرایانه که به تعبیر پل بوقوسیان در دانشگاههای علوم انسانی به ارتدوکسی تبدیل شده اند، انگیزه‌هایی عمدتا سیاسی دارند. نگرش های پسااستمعارگرایانه این دغدغه را برای افراد به وجود آورده اند که دیدگاه یک فرهنگ بر فرهنگ دیگری تحمیل نشود. هرچند این دغدغه، دغدغه به جایی است، ولی میتوان به روش هایی این دغدغه را پاسخ گفت که به لحاظ منطقی و عقلانی نیز قابل دفاع باشد. علاوه بر این، بوقوسیان خاطر نشان می کند که درست است که فرهنگ های فرودست از انتقاد در امان می مانند ولی علاوه بر آن آنها نیز نمی توانند قدرتمندان را نقد کنند. در واقع نسبی گرایی/سازه گرایی شمشیری دو لب است، که قدرت نقد قدرتمندان توسط فرودستان را نیز می گیرد. علاوه بر این از آنجایی که این دغدغه تا حدود زیادی سیاسی است، میتوان از نظر سیاسی هم به پیامدهای آن توجه کرد. در حال حاضر گرمایش زمین به عنوان یکی از بزرگترین مشکلاتی که کره زمین را تهدید می کند مطرح است، تنها راهی که میتوانیم از وجود و شدت گرمایش زمین آگاه شویم، روش علمی است. مخالفان گرمایش زمین با استناد به نسبی گرایی/سازه گرایی پست مدرن ها علم را صرفا یک روایت می دانند و از پذیرش گرمایش زمین سرباز می زنند. در آمریکا، مسیحی های بنیادگرا برای نفی فرگشت گاهی به نظریات پست مدرن ها روی می آورند. علاوه بر این، تمرکز بر عدم قطعیت علم برای بی اعتبار کردن آن، راه را برای راستگرایان افراطی در فرهنگ های مختلف هموار کرده تا بتوانند با علم مخالفت کنند. جالب است که برونو لاتور که از سازه گرایان علمی معروف است در مقاله ای از اینکه راستگرایان افراطی برای نفی گرمایش زمین به نوشته های سازه گرایان اجتماعی استناد می کنند ابراز تاسف کرده است. (2) بنابراین با توجه به اینکه هدف سازه گرایان/نسبی گرایان تا حدود زیادی سیاسی بوده است، در عمل می بینیم که به لحاظ سیاسی این نظریه ها به زمین بازی راست گرایان افراطی تبدیل شده اند، در حالی که به زحمت بتوان گفت کمکی به فرهنگ های فرودست کرده باشند.

Boghossian, P. (2006). Fear of knowledge: Against relativism and constructivism. Oxford University Press.

1. 
Searle, J. (2009). Why should you believe it. The New York review of books,56(14), 88-92 
2.
Latour, B. (2004). Why has critique run out of steam? From matters of fact to matters of concern. Critical inquiry30(2), 225-248.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما