Monday, December 21, 2015

استالین و علم در شوروی٬ با نگاهی به اثر اتان پولاک



زهیر باقری نوع پرست

استالین باور عمیقی به ایدئولوژی داشت و به صورت مستقیم در فضای علمی شوروی دخالت می کرد. اتان پولاک در کتاب خود به بررسی دخالت های استالین در علم ورزی و نهاد علم در شوروی پرداخته است که در این متن به صورت خلاصه به آن می پردازیم.  بخشی از این دخالت به این واقعیت مرتبط است که استالین می خواست خود را به عنوان یک شخصیت علمی و یک متفکر نیز معرفی کند. در دهه های 1940 و 1950 (بعد از جنگ جهانی دوم در سال 1945) جلسه های گفتگو و بحث های زیادی در شوروی در زمینه علم انجام شد که در شش مورد از آنها که استالین مستقیما دخالت داشت به بازبینی فلسفه، زیست شناسی، فیزیک، زبان شناسی، فیزیولوژی و اقتصاد سیاسی و نشان دادن راه درست به دانشمندان این رشته ها پرداخت. دانشمندان در این زمینه ها می بایست به سخن و برداشت استالین دقت می کردند و آن را حلقه گوش خود می کردند. دانشمندانی که از این خط مشی ها سرپیچی می کردند و یا مانعی برای تحقق آنها به حساب می آمدند یا اخراج  می شدند یا سربه نیست می شدند. این فعالیت های استالین که نبردهای علمی نامیده شده است، بیشتر به منظور تثبیت ایدئولوژی مارکسیستی بود؛ همچنین جلوگیری از گسترش علومی که می توانستند به این ایدئولوژی ضربه بزنند. استالین خود شخصا تلاش بسیار زیادی می کرد تا نشان دهد که مارکسیسم و علم واقعی با یکدیگر مرتبط هستند و مارکسیسم پایه های علمی دارد. و این علم باید در مقابل علم بورژوا که بر اساس دروغ و فریب بنا نهاده شده تا بتواند به گسترش سرمایه داری کمک کند قرار گیرد. این در حالی است که در زمان لنین با اینکه ادبیات و هنر بورژوا و غربی انحرافی نامیده می شد، ولی از علم و تکنولوژی و متخصصین بورژوا استفاده می شد. این روند تا اواخر دهه 1920 ادامه داشت، زمانی که علم به دو دسته پرولتر و بورژوا تقسیم شد.

یک سال پس از پایان جنگ جهانی دوم 1946، استالین سرمایه داری را عامل جنگ های جهانی دانست و اعلام کرد که به زودی شوروی با پیشرفتی که خواهد کرد علم را به دیگر کشورها صادر خواهد کرد. برای این مهم، او دو ماموریت را تعریف کرده بود اول اینکه علم غربی نقد شود و دیگر اینکه دستاوردهای علمی  و تکنولوژیک شوروی می بایست به کشورهای دیگر ارائه و معرفی شوند. از نظر استالین به وسیله علم مارکسیستی و گسترش آن در جهان می توان بر دل مردم جهان حکمرانی کرد و در واقع او این روش را بهترین روش گسترش ایدئولوژی مارکسیستی می دانست. هدف او این بود که علم مارکسیستی حتی در آمریکا نیز تدریس شود. جایگاه ایدئولوژیکی که علم پیدا کرد باعث تنگ شدن عرصه بر دانشمندان شد، تا حدی که برقراری ارتباط با دانشمندان غربی خطرات زیادی را برای دانشمدان شوروی داشت. از نظر استالین افراد یا با شوروی هستند یا با غرب و بی طرفی بی معنا است. همچنین فشار بر آنچه غربی نامیده می شد افزایش یافت، به عنوان مثال نویسنده های فرمالیست و برخی هنرمندان به خاطر علاقه و تمایل به فرهنگ بورژوا و غربی محکوم شدند. استالین همواره از تاثیرپذیری و علاقه مندی برخی از دانشمندان به غرب نگران بود.

بدین منظور آدم های استالین و خود او به بحث های علمی ورود کردند و در شش گردهمایی علمی که از معروف ترین گردهمایی های شکل گرفته در آن دوران هستند به بررسی و ارزش گذاری و تعیین خط مشی و باید ها و نبایدها در شش شاخه فلسفه، زیست شناسی، فیزیک، زبانش شناسی و فیزیولوژی و اقتصاد سیاسی پرداختند.

این گردهمایی ها به این شکل کار می کردند که ابتدا بین خود دانشمندان جلساتی برگزار می شد و مناظره های بسیار داغ و گسترده ای شکل می گرفت و از آنجایی که معمولا در این گردهمایی ها اختلاف نظرهای فراوانی وجود داشت نتیجه این گفتگوها به مقام های بالاتر ارجاع می شد که در بعضی موارد به خود استالین هم می رسید و آنها تصمیم گیری می کردند. هدف نهایی هماهنگی  و همخوانی علوم و دستاوردهای علمی مختلف با ایدئولوژی مارکسیسم بود، برای اینکه بتوانند تضمینی برای این مهم داشته باشند، پدیده ای به نام "دانشمند رفیق" (Comrade Scientist) درست کردند که به افرادی اطلاق می شد که توانایی جمع بین ایدئولوژی مارکسیستی و علم را داشتند. از آنجایی که بیشتر این گردهمایی ها به جای اینکه استالین را به هدف خود نزدیک کند، ضعف ها و ناکارآمدی های مارکسیسم را نشان می داد؛ مسیر این شش شاخه دانش به شکل بخش نامه ای تعیین شدند. به عنوان مثال استالین که بر این باور بود که تاثیر هگل و فلسفه آلمانی بر مارکسیسم بزرگ نمایی شده است. در نهایت به دستور او فلسفه مورد حمله قرار گرفت، یا در زیست شناسی لیسنکو بر سرکوب ژنتیک مندلی و غربی تاکید کرد و بر ساخت علم ژنتیک بومی تاکید کرد. گردهمایی مربوط به فیزیک بود هرگز برگزار نشد چرا که فیزیکدان ها نمی دانستند فیزیکی که به لحاظ ایدئولوژیک درست است یعنی چه و به چه شکل خواهد بود. گردهمایی های زبانشناسی و فیزیولوژی برگزار شدند و به عنوان مثال در زبان شناسی استالین با ارائه کتاب کوچک خود مارکسیسم و مشکلات زبان شناسی، این علم را قبضه کرد. در زمینه فیزیولوژی گردهمایی به منظور حصول اطمینان از پیروی فیزیولوژی از اصول پاولوف شکل گرفت. در گردهمایی اقتصاد سیاسی نیز  پیش نویس کتابی که قرار بود در سرتاسر شوروی و کشورهای دیگر تدریس و ارسال شود مورد بررسی قرار گرفت، استالین این پیش نویس را با دقت و وسواس خاصی بررسی و ارزیابی می کرد.

از نظر استالین مارکسیسم پایه همه علوم بود، و در این راستا فلسفه نقش بسیار مهمی بازی میکند. قبل از 1945 و دهه 1930 برخی از شاخه های فلسفه به عنوان ضدانقلابی و غربی به کنار نهاده شده بودند ولی هدف استالین از 1945 به بعد این بود که نقش فلسفه آلمانی را در مارکسیسم کمرنگ کند و با بازبینی تاریخ، روس محور بودن آن را پررنگ تر کنند و همچنین فلسفه از نظر او در تولید و تبلیغ پروپاگاندا برای مقابله با غرب کاربرد داشت.

گئورگی الکساندروف  (Georgii Aleksandov)فیلسوف روس دو کتاب درباره فلسفه غرب نوشته بود، یک کتاب سه جلدی که جلد سوم آن شامل مارکس و مارکسیسم می شد و کتاب دیگری با عنوان تاریخ فلسفه اروپای غربی. کتاب سه جلدی که ابتدا به نگارش درآمده بود با واکنش افراد حزب مواجه شد. جلد سوم آن به شدت مورد حمله قرار گرفت چرا که گزارشی واقع گرایانه و توصیفی دقیق از فلسفه غرب و شکل گیری اندیشه های مارکس بود. الکساندروف پس از آن کتابی با نام تاریخ فلسفه اروپای غربی نوست، کاری با شهامت، که در آن به بررسی فلسفه در غرب پرداخت. استالین جلسه ای تشکیل داد و به بررسی این کتاب پرداخت. او در این جلسه گفت که این کتاب اشکال های بسیار زیادی دارد، مثلا با جامعه و واقعیت های زندگی مردم بی ارتباط است، سرد و بی روح است، به واکنش هگل به ماده گرایی انقلابی های فرانسوی بی توجه است و به اینکه هگل خود را نقض کرده اشاره نکرده است. از نظر استالین این اثر آکادمیک بود و صرفا به توصیف تاریخ فلسفه پرداخته و به همین خاطر از مردم دور است و یک انقلابی نباید چنین آثاری بنویسد. یکی دیگر از نقدهای استالین این بود که این کتاب به زمینه های تاریخی پیدایش فلسفه یونان و دوره نوزایی اشاره نکرده است. پس از آن استالین دستور داد که در گردهمایی هایی این کتاب مورد نقد و بررسی قرار گیرد. ابتدا در جلسه ای این کتاب مورد نقد و بررسی قرار گرفت که نتایج آن مورد علاقه استالین نبود، جلسه دیگری تشکیل شد که در آن نقدهای استالین به این کتاب با شدت و ابعاد بیشتری نسبت به این کتاب مطرح شد. به عنوان مثال برخی از منتقدان به بی توجهی نقش روس ها در اندیشه های مارکسیستی اعتراض کردند و اشاره کردند که مارکسیسم ریشه های روسی دارد و کانت و هگل و فیشته و دیگر فیلسوفان آلمانی بورژوا بوده اند. همچنین از آنجا که این کتاب محققانه نوشته شده بود از نظر منتقدین سرد و بی روح بود و آنها توقع داشتند که با پروپاگاندا همراه شود. الکساندروف در این جلسه به نقد خود پرداخت و از کیفیت بد کتاب خود و ضعفهای بسیار زیاد آن و انقلابی نبودن آن انتقاد کرد. این رویداد و رویدادهایی که به تبع آن رخ داد منجر به افزایش به کارگیری فلسفه به عنوان ابزاری برای پراکندن ایدئولوژی بین مردم شد.

منبع: Pollock, E. (2006). Stalin and the Soviet science wars. Princeton University Press.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما