Wednesday, December 16, 2015

آیا اختلاف نظرهای اخلاقی را میتوان حل کرد؟

آیا اختلاف نظرهای اخلاقی را میتوان حل کرد؟
الکس روزنبرگ
بردگران زهیر باقری نوع پرست
اختلاف نظرهای اخلاقی به نظر غیرقابل حل می آیند غیر قابل حل تر از انواع دیگر اختلاف نظر. مثالی از یک موضع اخلاقی را در نظر بگیرید که برای بسیاری از ما بدیهی است: قتل ناموسی اشتباه است. ولی قتل ناموسی مدافعان خود را دارد. هر کس پیشنهاد بدهد که میتوان با طرفداران قتل ناموسی در مورد قتل ناموسی مصالحه کرد ماهیت این نوع اختلاف نظر را متوجه نشده است. مطلق است. حق باید با یکی از دو طرف باشد. یعنی ما؛ مخللفان قتل های ناموسی. با این حساب چرا نمی‌توانیم مخالفان‌مان را قانع کنیم؟
اختلاف نظرهای سیاسی، به جز برخی استثناها، اینچنین نیستند. هنگامی که افراد در مورد مسائل سیاسی اختلاف نظر دارند، اغلب درباره هدف توافق دارند، ولی درباره روش رسیدن به آن هدف اختلاف نظر دارند. ممکن است جمهوری خواهان و دموکرات ها مثلا بر سر سیاست های بهداشتی تفاوت هایی داشته باشند، ولی اهدافشان یکسان است سلامت مردم آمریکا. آنها در زمینه سیاست های مالی تفاوت دارند ولی بر سر هدف رشد اقتصادی برای کشور موافق هستند. البته، اغلب این مسئله در درجه های متفاوت تعریف میشود. اختلاف نظرهای سیاسی میتوانند ابعاد اخلاقی نیز داشته باشند. به عنوان مثال، دو طرف بحث بر سر حق سقط جنین، به طور مشخص بر سر هدف توافق ندارند. در قلب این مناظره، اختلاف نظری اخلاقی نهفته است. میتوان گفت که هر چه یک اختلاف نظر سیاسی، ماهیتی اخلاقی تر داشته باشد، احتمال اینکه اختلاف نظر غیر قابل حل تر و ملتهب‌تر شود بیشتر است.
قتل ناموسی، قتل یکی از اعضای خانواده معمولا یک زن توسط دیگر اعضا است، چرا که از نظر آنها، آن شخص موجب بی آبرویی خانواده شده است. قتل ناموسی عملی است که اغلب ما آن را به صورت مطلق اشتباه می دانیم، فارغ از اینکه هدف چه باشد در قتل ناموسی معمولا هدف بازگرداندن حیثیت به خانواده است. این واقعیت که این عمل به مدتی طولانی در فرهنگ های دیگر انجام می شده است مهم نیست. در عین حال، آنهایی که موافق قتل ناموسی هستند یا آن را مرتکب می شوند، محکوم کردن این عمل توسط ما را پس می زنند، و به احتمال زیاد مخالفت ما را پای زوال اخلاقی‌مان می‌گذارند.
چه چیزی باعث می شود اختلاف نظر اخلاقی تا این حد غیر قابل حل باشد؟ اخلاق نباید به سختی مهندسی هوافضا باشد.
آیا دین می تواند کمک کند؟ ممکن است به نظر بیاید که اگر اخلاق مسئله تبعیت از فرمان های الهی باشد، میتوانیم به راحتی مسئله اختلاف نظر اخلاقی را حل کنیم، فقط اگر می دانستیم کدام دین بر حق است. البته، نمی دانیم. ولی 2300 سال پیش افلاطون نشان داد که متوسل شدن به حکمت خداوند، فارغ از اینکه کدام دین مدنظر باشد، ربطی به آنچه که عملی را به لحاظ اخلاقی درست می کند ندارد.
استدلال او ساده بود. به عنوان مثال «قتل ناموسی اشتباه است» را در نظر بگیرید. حال بپرسید، آیا محکومیت قتل ناموسی درست است چون خداوند به ما دستور داده است که آن را محکوم کنیم؟ یا خداوند به ما دستور می دهد که با آن مخالفت کنیم چون محکوم کردن آن به لحاظ اخلاقی درست است؟ اینکه عمل محکوم کردن درست است و خداوند آن را برگزیده است نمی تواند صرفا یک حسن اتفاق باشد. پس کدام یک صحیح است: درست است چون خدا آن را برگزیده است، یا توسط خدا برگزیده شده است چون درست است؟ اغلب افراد فکر میکنند دومی صحیح است. ولی هر آنچه که باعث می شود قتل ناموسی اشتباه باشد، باید چیزی باشد درباره خود قتل ناموسی، نه صرفا اینکه خداوند تصمیم گرفته است آن را ممنوع کند. بنابراین، حتی اگر بپذیریم که خداوند اخلاق درست را برای ما برگزیده است، همچنان درباره اینکه چه چیزی باعث میشود این عمل صحیح باشد ناآگاه خواهیم بود.
بنابراین دین ممکن است بخواهد گونه ای خاص از اخلاق را تحمیل کند، ولی مطمئنا نمی تواند درستی آن اخلاق را نشان دهد.
عقل چطور؟ فیلسوف های بسیاری استدلال کرده اند که موجودات صاحب عقل میتوانند با عقل ورزی به پاسخ های صحیح در اخلاق برسند. کانت و جان استوارت میل هر دو سعی کردند این کار را انجام دهند، ولی در نهایت با دونقطه‌شروع کاملا متفاوت در استدلال‌ـ به نظریه های اخلاقی غیرقابل جمعی رسیدند.
میل مفهوم اخلاق را بر اساس احساس لذت بنا نهاد، از نظر او لذت تنها چیزی است که همه آن را به خاطر چیزی که هست می خواهند. بنابراین، لذت می بایست ذاتا خوب  باشد، و مسئله اخلاق تلاش برای افزایش میزان لذت است. مشکل این استدلال از ابتدای آن مشخص است: صرفا به این خاطر که همه ما طالب لذت هستیم، به خاطر خود لذت، باعث نمی شود که آن را به لحاظ اخلاقی ارزشمند کند. 
کانت با هشیاری ما نسبت به آزادی شروع کرد و اصول اخلاقی را بدست آورد که هر انسان عامل عاقلی به لحاظ منطقی آن اصول را برای خود بر میگزیند. متاسفانه هیچ کس هیچ گاه نثر مغلق کانت را به استدلالی مشخص که همه بتوانند با آن موافقت کنند و دریابند که دلیلی قانع کننده برای همه قاعده های اخلاقی است- تبدیل نکرده است. به رغم پیچیدگی های استدلال کانت، قاعده اخلاقی منتج، «امر مطلق» معروف او قدری با «قاعده طلایی» تفاوت دارد. بعید است هیج یک از این‌ها بتواند اختلاف نظر بر سر قتل ناموسی را حل کند. 
فیلسوف های کمی ادعا کرده اند که ما انسان ها حس اخلاقی ای داریم که درست و غلط اخلاقی امور را به صورت مستقیم و بیدرنگ درک میکنیم. اگر اخلاق شبیه ریاضی بود شاید این نظریه ارزش جدی گرفته شدن را می‌داشت. تمام ریاضی دان ها توافق دارند که همه ما انسان ها حقایق ریاضیاتی زیادی را می دانیم. از آنجایی که آزمایش و مشاهده هرگز نمی توانند منبع چنین یقینی باشند، ما (یا حداقل ریاضی دان ها) باید راه دیگری برای کسب دانش نسبت به حقایق ریاضیاتی داشته باشیم یک حس ریاضیاتی که به صورت مستقیم آنها را درک کند. برای اینکه این استدلال در اخلاق هم کارآیی داشته باشد، در ابتدای امر باید اختلاف نظر نداشته باشیم یا اختلاف نظر بسیار ناچیزی داشته باشیم. از آنجایی که بسیاری از اختلاف نظرهای اخلاقی، حتی بین متخصصان، به نظر غیرقابل حل می آید، تایید این فرضیه که ما توانایی کسب دانایی مستقیم نسبت به حقایق اخلاقی را داریم بسیار دشوار میشود. 
روشِ دیگرِ تلاش برای توجیه قضاوت های اخلاقی به ارسطو بر میگردد : آنچه به لحاظ اخلاقی درست است آن چیزی است که افراد دارای فضیلت انجام می دهند. میتوانیم آنچه که به لحاظ اخلاقی صحیح است را با مشاهده چگونگی رفتار افراد صاحب فضیلت بفهمیم. وجود خود قتل ناموسی نشان دهنده مشکلاتی است که این رویکرد با آن مواجه می شود. عملی که در یک فرهنگ ناپسند برشمرده می شود در فرهنگ های دیگر فضیلت برشمرده می شود. هیچ مکان مستقل از فرهنگی نیز نداریم که بتوانیم با رفتن به آنجا درباره اختلاف نظر بر سر اینکه چه چیزی فضیلت برشمرده می شود داوری کنیم.
در سالهای اخیر، نظر برخی از متفکرین بر این بوده است که بنیان های اخلاق توسط آنچه که علم به خصوص بیولوژی فرگشتی به ما درباره شرایط شکوفایی انسان نشان می دهد تعیین می شوند. این فیلسوف ها، روانشناسان اجتماعی و انسان شناسان فرگشتی استدلال کرده اند که یک گروه اصلی از نرم های اخلاقی بسیار فراگیر هستند و تنها در افراد سایکوپات وجود ندارند. افراد سایکوپات حس اخلاقی ندارند و از نظر این متخصصان، این امر نتیجه آسیب های مغزی است شرایط عصب شناختی که علت آنها جهش ژنتیکی یا آسیب های محیطی است. 
مشکل این استدلال مشخص است: اول اینکه، طبیعت تنها خصوصیاتی را برمیگزیند که به تولید مثل بیشتری انجام می شود. ولی داشتن فرزندان بیشتر نسبت به دیگر افراد هیچ نکته به خصوص اخلاقی ای در خود ندارد. حتی اگر دسته‌ای از نرم هایی که بین همه ما مشترک هستند منجر به داشتن فرزندان بیشتر می شد، به هیچ عنوان ضمانت اخلاقی بودن داشتن فرزندان بیشتر نمی شد. علاوه بر این، همانطور که همه ما به خوبی می دانیم، فرآیندهای داروینی، چه بیولوژیک و چه فرهنگی، گاهی نرم هایی را بر میگزیند که ما آنها را به صورت مطلق به عنوان پدیده هایی غیراخلاقی محکوم می کنیم.
این سفر کوتاه در تاریخ نظریه پردازی اخلاقی ممکن است به بدبینی درباره امکان حل و فصل اختلاف نظرهای اخلاقی بینجامد. این بدبینی بخشی از شکل گیری فلسفه اخلاق است، یک شاخه از فلسفه که ممکن است این واقعیت که چرا اختلاف نظرهای اخلاقی اینقدر غیرقابل حل هستند را روشن کند. به جای اینکه تلاش کنیم بفهمیم کدام مدعاهای اخلاقی درست و کدام غلط هستند، فلسفه اخلاق با بررسی معنای مدعاهای اخلاقی به طور کلی شروع می کند. اگر ما بتوانیم بر سر معنای این عبارت ها توافق پیدا کنیم، ممکن است بتوانیم بفهمیم تحت چه شرایطی صحیح یا غلط هستند.
یک نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که به رغم ظواهر امر، مدعاهای اخلاقی مانند «قتل ناموسی اشتباه است» کاندیداهای خوبی برای اینکه گزاره هایی صحیح یا غلط باشند نیستند. این جمله ها بیشتر شبیه دستورهایی مخفی هستند: «تو نباید مرتکب قتل ناموسی شوی!». تفاوت دیگری که برخی از فیلسوفان اخلاق با آن موافق هستند این است که هنگامی که واقعا مدعایی را به لحاظ اخلاقی درست بر می شماریم، آماده هستیم که بر اساس آن عمل کنیم. مدعاهای اخلاقی به گونه ای ما را می انگیزانند که مدعاهای مرتبط به واقعیت ها نمی انگیزانند.
اگر باور داشتن به مدعاهای اخلاقی ما را به شکلی می انگزانند که مدعاهای مرتبط به واقعیت نمی توانند، ممکن است به این دلیل باشد که گزاره های اخلاقی احساساتی را ابراز می کنند که محرک اعمال هستند: گونه های مثبت آن مانند تحسین در موارد پاداش اخلاقی؛ گونه های منفی مانند خشم در سرزش اخلاقی. انکار اینکه اخلاق دست کم احساسات ما را کنترل می کند سخت است. این خود تا حدودی عامل ملتهب و غیرقابل حل بودن اختلاف نظرهای اخلاقی است. ولی آیا ارتباط بین احساس و اخلاق از دیگر ارتباط هایی که اخلاق با دیگر عوامل دارد دقیق‌تر است؟ احساس گرایان به تبعیت از دیوید هیوم، استدلال می کنند که چون گزاره های اخلاقی احساسات ما را بیان می کنند، مدعاهای اخلاقی مانند دیگر گزارش ها از حواس ما هستند. «آسمان آبی است» گزارشی از واقعیتی درباره حس ذهنی ای است که نور آبی در ما ایجاد می کند. هیوم و فیلسوفان اخلاق پیرو او بر این باور هستند که اظهارات اخلاقی بیان کننده واکنش های احساسی ما به اعمال دیگران است.
این ایده که قضاوت های اخلاقی صرفا ادعاهایی صحیح یا غلط درباره اعمال انسان نیستند به ما کمک می کند ناتوانی نظریه های اخلاقی از زمان ارسطو را توضیح دهیم. این نظریه ها از نقطه ای اشتباه شروع کردند، آنها اخلاقی بودن یا نبودن را صفت ذاتی خود اعمال می دانستند، به جای اینکه واکنش ما به آن اعمال را برای اخلاقی بودن یا نبودن در نظر بگیرند.
لحاظ کردن احساسات اخلاقی در قضاوت های اخلاقی به روشن شدن قضاوت های اخلاقی می انجامد. چرا قضاوت های اخلاقی را با این شدت انجام می دهیم، چرا فرهنگ های متفاوت که واکنش های احساسی انسان ها را شکل می دهند نرم های اخلاقی بسیار متفاوتی نسبت به یکدیگر دارند، حتی چرا افراد اختلاف نظرهای اخلاقی انتزاعی با دیگران را به عنوان مشکل اخلاقی در نظر میگیرند؟ مهم تر از همه، نظریه های فلسفه اخلاق به ما کمک می کنند بفهمیم چرا این اختلاف نظرها گاهی غیرقابل حل هستند.
فلسفه اخلاق استفاده از یافته های روانشناسی اجتماعی شناختی و عصب شناسی را شروع کرده است. این یافته ها به فهم ماهیت مدعاهای اخلاقی کمک می کنند. به عنوان مثال، ما در حال حاضر اطلاعات تصویری خوبی از مغز در اختیار داریم که نشان می دهند چرا قضاوت های اخلاقی یک شخص به خصوص در مسئله های تراموا حتی با اعمال کوچک ترین تغییراتی در نحوه توصیف مسئله تغییر می کند. این تفاوت ها را می توان در شبکه های مجزای مغز که واکنش های احساسی متفاوتی را تولید می کنند یافت.
این نتیاج مدارای تفاوت های اخلاقی را تشویق می کند و اطمینان بیش از اندازه به قضاوت های اخلاقی خودمان را کاهش می دهد. ولی در عین حال محکوم کردن قتل ناموسی یا حتی اعمال شدیدتر و خشن را دشوارتر می کند. اگر «قتل ناموسی اشتباه است» گزارشی از وحشت احساسی ما از یک عمل باشد، و نه اشتباه بودن عینی این عمل، در آنصورت حتی محکوم کردن فجایع اخلاقی بدتر نیز دشوار خواهد بود.
بسیاری از افراد این نتیجه را رضایت بخش نمی دانند. آنها امید دارند نشان دهند که حتی اگر قضاوت های اخلاقی ابراز احساسات ما باشند، با این حال دست کم برخی از این رفتارها عینی، درست، صحیح و توجیه پذیر هستند. ولی اگر نتوانیم زمینه ای عینی برای واکنش احساسی خود به قتل ناموسی پیدا کنیم، محکوم کردن آن ممکن است صرفا یک تعصب فرهنگی باشد.  
الکس روزنبرگ استاد فلسفه دانشگاه دوک است. 

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...