Monday, June 1, 2015

ریشه‌های نژاد پرستی آمریکایی در گفتگو با نوآم چامسکی

متن زیر گفت‌وگویی است با «نوام چامسکی» در نیویورک تایمز که در آن به ریشه‌های نژادپرستی آمریکایی پرداخته شده است.
برگردان زهیر باقری نوع‌پرست



وقتی به عنوان کتاب شما، «در باب تروریسم غربی» فکر می‌کنم، به یاد این نکته می‌افتم که افراد سیاه‌پوست زیادی در آمریکا مدت زمانی طولانی مرعوب نژادپرستی سفیدپوستان بودند، از ضرب و شتم‌های تصادفی گرفته تا اعدام بدون محاکمه‌ی بیش از سه هزار سیاه‌پوست (زن و مرد) بین سال‌های ۱۸۸۲ و ۱۹۶۸. برای همین هنگامی که در سال ۲۰۰۳ درباره‌ی اعمال غیر انسانی‌ای خواندم که در زندان ابوغریب روی می‌داد، متعجب نشدم. به یاد دارم هنگامی که عکس‌های زندان ابوغریب منتشر شدند، جرج دبلیو بوش گفت: «این آمریکایی نیست که من می‌شناسم». ولی آیا این همان آمریکایی نیست که سیاه‌پوست‌ها همیشه می‌شناختند؟

آمریکایی که سیاه‌پوستان همیشه می‌شناخته‌اند، آمریکای جذابی نیست. اولین برده‌های سیاه‌پوست ۴۰۰ سال پیش به ایالات مستعمره‌نشین امریکا آورده شدند. نباید فراموش کنیم که طی این دوران طولانی تنها در چند دهه‌ی اخیر است که سیاه‌پوستان، به جز عده‌ای معدود، فرصت‌های محدودی برای ورود به جریان اصلی جامعه‌ی آمریکا داشته‌اند.

هم‌چنین نمی‌توانیم فراموش کنیم که اردوگاه‌های وحشتناک کارِ بردگانِ این «امپراتوری آزادی»، منبع اصلی ثروت و بهره‌وری جامعه‌ی آمریکا، انگلیس و اروپای قاره‌ای بودند. انقلاب صنعتی بر محور پنبه بنا نهاده شده بود، که به صورت عمده در اردوگاه‌های کار بردگان در آمریکا تولید می‌شد.

همان‌طور که الان می‌دانیم، این مزارع بسیار کارآمد بودند. بهره‌وری در آن‌ها به لطف فناوری شلاق و اسلحه، حتی سریع‌تر از صنایع پیشرفت می‌نمود؛ همان‌طور که ادوارد باپتیست آن را در کتاب اخیر خود، «نیمی از ماجرا هرگز گفته نشد»، نشان می‌دهد. دستاوردها نه تنها شامل ثروتی می‌شد که مالکان مزراع کلان کسب نمودند، بلکه ثروتی را که نهادهای اقتصادی، تجاری و تولیدی سرمایه‌داری دولت‌های مدرن به دست آوردند، هم دربرمی‌گرفت.

بر همگان روشن است، یا باید روشن باشد که توسعه‌ی آمریکا به واسطه‌ی نفی اصول «اقتصاد معقول» که توسط اقتصاددانان ممتاز آن دوران تبلیغ می‌شد، میسر گشت. اصولی که باید برای کشورهایی که دارند وارد چرخه‌ی توسعه می‌شوند، به عنوان دستورالعمل میانه‌روانه، آشنا باشد. در عوض، مستعمره‌هایی که به تازگی استقلال یافته بودند، با دخالت شدید دولت در اقتصاد، از جمله با اعمال تعرفه‌های بالا برای محافظت از صنایع نوپا مانند نساجی و بعدها آهن و غیره، از مدل انگلیس پیروی کردند.

هم‌چنین «تعرفه‌ی مجازی» دیگری هم وجود داشت. در سال ۱۸۰۷، جفرسون لایحه‌ای را امضا کرد که به واسطه‌ی آن وارد کردن برده از خارج ممنوع شد. ایالت جفرسون، ویرجینا، ثروتمندترین و قدرتمندترین ایالت بود، و نیازش به برده اشباع شده بود. در عوض، شروع به تولید این متاع ارزشمند کرده بود که برای گسترش دادن قلمروهای برده‌داری در جنوب مورد استفاده قرار می‌گرفت. منظور جلوگیری از وارد کردن بردگان (به مثابه‌ی ماشین‌های پنبه‌چینی) است که اقتصاد ویریجینا را به طور چشمگیری ارتقا داد. این امری پذیرفته شده بود. چارلز پیکینی که در حمایت از واردکنندگان برده سخن می‌گفت این اتهام را وارد نمود که «ویرجینیا با متوقف کردن واردات برده منتفع خواهد شد. ارزش بردگان ویرجینیا بالا خواهد رفت و این ایالت بیش از آنچه که لازم دارد برده دارد.» ویرجینیا به صادرکننده‌ی عمده‌ی برده، به قلمروی در حال گسترش برده‌داری تبدیل گشت.

برخی از برده‌داران، مانند جفرسون، به این فرومایگی اخلاقی که اقتصاد به آن وابسته بود آگاه بودند، ولی از آزاد کردن برده‌هایی که ده‌ها هزار خاطره از جنایاتی که در حقشان انجام شده بود داشتند، می‌ترسیدند. ترس از اینکه قربانیان قیام کنند و انتقام بگیرند ریشه‌های عمیقی در فرهنگ آمریکایی دارد، که طنین این ترس را هنوز هم می‌توان در امریکا احساس نمود.

متمم سیزدهم قانون اساسی آمریکا به صورت رسمی به برده‌داری خاتمه داد، ولی یک دهه بعد «برده‌داری با نامی دیگر» (که هم‌چنین نام یکی از کتاب‌های مهم در این رابطه نوشته‌ی داگلاس بلکمون است) معرفی شد. زندگی سیاه‌پوست‌ها به واسطه‌ی قوانین بیش از حد سفت و سختی که بر آن‌ها تحمیل می‌شد، چون زندگی مجرمان بود. در مدت زمان کمی گونه‌های کاراتَر از برده‌داری در صنعت کشاورزی، معدن و آهن فراهم شد – کاراتر، چون دولت و نه سرمایه‌دار، مسئول حفظ نیروی کار برده شده بود. دولت سیاه‌پوست‌ها را بدون علتی واقعی دستگیر می‌کرد و زندانی‌ها هم باید در راستای این منافع تجاری کار می‌کردند. این سیستم سهمی عمده در توسعه‌ی سریع صنعتی در اواخر سده‌ی نوزدهم داشت.

این سیستم تا حدود زیادی تا زمان جنگ جهانی دوم پابرجا بود تا اینکه جنگ نیاز به نیروی کارِ آزاد را طلب نمود. در چند دهه‌ی بعد از جنگ، توسعه‌ی سریع و نسبتاً برابرطلبانه‌ای روی داد، که طی آن دولت بیش از پیش نقشی اساسی در توسعه‌ی اقتصادی بازی می کرد. مردی سیاه‌پوست ممکن بود شغلی مناسب در یک کارخانه‌ی عضو اتحادیه‌ی کارگری پیدا کند، خانه‌ای بخرد، کودکانش را به دانشگاه بفرستد و دیگر فرصت‌هایی هم داشته باشد. جنبش حقوق مدنی درها را گشود، ولی به گونه‌ای محدود. یک نمونه از این ماجرا سرنوشت مارتین لوتر کینگ برای مقابله با نژادپرستی در ایالت‌های شمالی و پرورش جنبش فقرا بود که به شکلی موثر جلوی آن گرفته شد.

واکنش نئولیبرال که از اواخر دهه‌‌ی هفتاد میلادی جای خود را پیدا کرد، و در دوره‌ی ریگان و جانشینانش اوج گرفت، فقریرترین و سرکوب‌شده‌ترین بخش‌های جامعه را حتی بیش از اکثریتی تحت تأثیر قرار داد که از رخوت و افول رنج می‌برندند و این در حالی بود که ثروت در دست عده‌ای محدود جمع می‌شد. مبارزه‌ی ریگان با مواد مخدر که منشا آن عمیقاً نژادپرستانه بود، منجر به شکل‌گیری قوانین تبعیض نژادی جدید شد. این اصطلاحِ بسیار مناسب را میشل الکساندر مورد استفاده قرار داد تا مجرم‌انگاری دوباره زنده‌شده‌ی زندگی سیاهان را که به روشنی در نرخ شوکه‌آور زندانی شدن‌ها و تاثیر مخرب آن بر جامعه‌ی سیاه‌پوستان مشهود بود، توصیف نماید.

البته واقعیت، پیچیده‌تر از هر نوع خلاصه نمودن ساده است اما آنچه این جا ذکر شده متأسفانه معرفی اولیه‌ی تا حد بسیار معقولی است از دو جرم بنیان‌گذاران جامعه‌ی آمریکا. جرم دیگر اخراج یا از میان برداشتن ملت‌های بومی و از بین بردن تمدن‌های پیچیده و غنی آنان است.

گرچه ممکن است که جفرسون فرومایگی اخلاقی را که برده‌داری بر آن مبتنی بود، درک نموده باشد، او در «یادداشت‌ها در مورد ایالت ویرجینیا» می‌گوید که سیاه‌پوستان کم‌هوش هستند، در استدلال ضعیف‌تر از سفیدپوستان بوده و حتا این که اورانگوتان‌های مذکر، زنان سیاه‌پوست را به نوع مونث خودشان ترجیح می‌دهند. این افسانه‌ها همراه با قوانین راجع به سیاه‌پوستان، پس از جنگ داخلی موجب ادامه یافتن سرکوب و کنترل نظامی آنان گشت. در مورد افسانه‌ها و قوانینی که امروزه موجب سرکوب و کنترل سیاه‌پوستان می‌شود، چه می‌گویید؟

متأسفانه جفرسون در این طرز نگاه تنها نبود. نیازی نیست به نژادپرستی شوکه‌کننده‌ی افراد حلقه‌های روشنفکری تا دوران معاصر بپردازیم. در مورد قوانین و افسانه‌های معاصر، ترجیحم این است که به صدای گویای آن دسته از افرادی که باقی مانده‌های تلخ گذشته را مشاهده و اغلب تجربه می‌کنند، ارجاع دهم.

احتمالاً وحشتناک‌ترین افسانه‌ی معاصر این است که هیچ یک از این اتفاق‌ها نیفتاده است. عنوان کتاب باپتیست کاملاً مناسب است و اتفاقات بعدی در سطح بسیار کمی شناخته و فهمیده شده است.

هم‌چنین گونه‌ای از «جهل تعمدی» نسبت به آنچه که دانستنش مناسب نیست، رایج است: «بله اتفاق‌های بدی در گذشته افتاده است، ولی بیایید همه‌ی آن‌ها را پشت سر بگذاریم و به سمت آینده‌ای پرشکوه حرکت کنیم، همه به اندازه‌ی یکسان در حقوق و فرصت‌های شهروندی سهیم باشیم». آمارهای وحشتناک امروزی در مورد شرایط زندگی سیاه‌پوست‌ها می‌تواند با دیگر باقی‌مانده‌های تلخ گذشته‌ای شرم‌آور مقایسه شود، ابراز تاسف برای پایین بودن فرهنگ سیاهان و یا حتا بدتر، فراموش کردن این امر که ثروت و بهره‌وری‌ ما با استفاده از قرن‌ها شکنجه و تحقیری خلق شده که ما در آن سود برده و آنان قربانی بوده‌اند. با توجه به تاوان و غرامت بسیار جزئی و به طرز ناامیدکننده‌ای ناکافی که لازمه‌ی آبرومندی است – تاوانی که در جایی میان خلأِ حافظه (جهل تعمدی) و لعن و تکفیر قرار داده شده است.

باید علی‌رغم همه چیز این را در مورد جفرسون ارزشمند دانست که برده‌داری‌ای که او در آن شرکت داشت «از یک سو خودکامگی‌ای بی‌وقفه و از سوی دیگر تسلیمی تحقیرآور بود.» یادبود جفرسون در واشنگتن این حرف‌های او را نشان می‌دهد که «واقعاً برای کشورم ترسانم وقتی به این فکر می‌کنم که خداوند عادل است: زیرا عدل  او برای همیشه خفته نخواهد ماند.»

سخنانی که باید در ذهن ما همراه با گفته‌های جان کویینسی آدامز جای بگیرند، هنگامی که به بازاندیشی در مورد جرم موازیِ بنیان‌گذاران در مورد سرنوشت «آن نژاد بی‌پناه بومیان امریکا» نظر می‌کند «که ما داریم با چنان ستمگری نابکارانه و بدون بخشش از میان می‌بریم… که از جمله جرایم دهشتناک این ملت هستند که باور دارم خداوند آن را زمانی مورد قضاوت قرار خواهد داد.» آنچه مهم است قضاوت ماست، که برای مدتی بیش از حد طولانی و بیش از حد عمیق سرکوب شده است و بازخورد عادلانه به آن هنوز بسیار اندک مورد تامل واقع شده است.

این «جهل عمدی» پیرامون حقایق ناراحت‌کننده راجع به رنج آمریکایی آفریقایی‌ها، می‌تواند به عنوان چارچوبی در مورد نسل‌کشی بومیان آمریکا هم مورد استفاده قرار گیرد. زیست‌شناس متخصص طبقه‌بندی سوئدی در قرن هیجدهم، کارلوس لینئوس فردی بود که استدلال نمود بومیان آمریکا دارای خصوصیات اخلاقی مانند «تمایل به خشمگین شدن» هستند، افسانه‌ای بسیار مناسب برای توجیه این که نیاز است که بومیان توسط سفیدپوست‌ها «متمدن» شوند. بنابراین در این مورد هم افسانه‌هایی وجود دارد. «فراموشی» آمریکای شمالی حول شکل‌گیری نژادپرستی‌ای که به طور منحصر به فرد هدفش بومیان آمریکا در حال حاضر و ادامه‌ی نسل‌کشی آنان است، چگونه نقش بازی می‌کند؟

این افسانه‌ی مفید همان اوایل آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد. یکی از اولین موارد دقیقاً بعد از آن که شاه انگلیس منشوری به مستعمرات ساحل ماساچوست اعطا نمود، به طور رسمی بنیان نهاده شد. در این منشور آمده بود که «تغییر دین بومیان به مسیحیت»، هدف غایی استقرار این مستعمره‌ی کشاورزی است. استعمارگران بلافاصله نشان بزرگ مستعمره را خلق کردند که در آن یک سرخ‌پوست نیزه‌اش را به سوی زمین به نشان صلح نگاه داشته و از دهانش طوماری خارج می‌شود که در آن استدعا می‌کند که «به اینجا بیایید و به ما کمک کنید.» این شاید اولین نمونه‌ی «دخالت انسان‌گرایانه» باشد و جای تعجب نیست که نتیجه‌اش مانند موارد دیگر بود.

سال‌ها بعد قاضی دادگاه عالی، جوزف استوری درمورد «خرد الهی» تأمل نمود که موجب شد بومیان مانند «برگ‌های خشک پاییزی» ناپدید شوند با وجود آن که استعمارگران «همواره به آنان احترام می‌گذاشتند.» لازم به گفتن نیست که استعمارگرانی که «جهل عمدی» را انتخاب ننمودند، خیلی بهتر اطلاع داشتند و داناترین آن‌ها مانند ژنرال هنری ناکس، اولین وزیر جنگ ایالات متحده، این امر را این گونه توصیف نمود: «ریشه‌کن کردن کامل سرخ‌پوستان در اغلب نقاط پرجمعیت ایالات متحده برای بومیان سرخ‌پوست بسیار ویرانگرتر از رفتار فاتحان مکزیک و پرو بود.»

ناکس در ادامه اشاره می‌کند که «مورخی در آینده می‌تواند علل این تخریب را به گونه‌ای تیره و منفی نشان دهد.» تعداد اندک -بسیار اندکی- وجود دارند که این کار را انجام دادند. از جمله هلن جکسون در ۱۸۸۰ که شرحی بسیار مفصل از «آشکار شدن تأسف‌بار اعتماد از میان رفته، از معاهدات زیر پا گذاشته شده و اعمال غیر انسانی خشونت‌آمیزی» ارائه داد «که سرخی شرم را بر چهره‌ی هر فردی که کشورش را دوست دارد، می‌نشاند». این کتاب مهم جکسون فروش چندانی نکرد. حرف‌های او به نفع روایت روزولت، مورد غفلت واقع شده و کنار گذاشته شدند. روزولت توضیح می‌دهد که «گسترش مردمان سفیدپوست یا از نژاد اروپایی، در طول چهارقرن گذشته… برای اغلب افرادی که هم‌اکنون در سرزمین‌هایی که این گسترش صورت گرفت، زندگی می‌کنند، آکنده از منافع طولانی‌مدت است.» به ویژه افرادی که ریشه‌کن شده یا به بدبختی و فلاکت دچارشدند.

شاعر ملی، والت ویتمن، فهم عمومی از این قضیه را به خوبی نشان می‌دهد وقتی می‌نویسد که «کاکا‌سیاه‌ها مانند سرخ‌پوستان از میان برداشته خواهند شد، این قانون نژادها، قانون تاریخ است… درجه‌ی بالاتری از موش‌ها می‌آیند و آنگاه تمام موش‌های کوچک‌تر پاک می‌شوند.» در حدود دهه‌ی ۱۹۶۰ بود که میزان جنایات و ویژگی‌های آنان به مطالعات آکادمیک و تا حدی به آگاهی عمومی وارد شد، گرچه هنوز راه زیادی باقیمانده است.

این تنها یک آغاز جزئی در تاریخچه‌ی دنیای انگلیسی‌زبان و روایت استعمارنشینانِ آن از امپریالیسم است، نوعی از امپریالیسم که کاملاً به طور طبیعی به «ریشه‌کنی کامل» مردمان بومی و «جهل عمدیِ» افرادی که ازآن جرایم سود می‌بردند، منجر می‌شود.

پاسخ شما مستعمره‌سازی را به عنوان نوعی اشغال مطرح می‌کند. جیمز بالدوین، در مقاله‌اش در ۱۹۶۶ «گزارشی از قلمروی اشغال شده» نوشت که «هارلم مانند یک منطقه‌ی اشغال شده توسط پلیس کنترل می‌شود.» این نقل قول مرا به یاد اتفاقات شهر فرگوسن درماساچوست انداخت. برخی از معترضان در فرگوسن آنچه را که می‌دیدند، به نوار غزه تشبیه می‌نمودند. آیا می‌توانید در مورد گفتمان تطبیقی اشغال صحبت کنید؟

همه نوع مقایسه‌ای ممکن است. وقتی من چند سال پیش به نوار غزه رفتم، آنچه سریعاً به ذهنم رسید، تجربه‌ی در زندان بودن (چندین بار برای نافرمانی مدنی) بود: این احساس -که برای افرادی که در زندگی‌شان همواره مرفه بوده‌اند، بسیار عجیب است- که تو کاملاً تحت اختیار یک قدرت بیرونی هستی، قدرتی مستبد که هر وقت میل کند می‌تواند ظلم کند. البته تفاوت میان دو قضیه بسیار وسیع است. به طور کلی در مورد ارزش مقایسه‌هایی از این نوع مشکوک هستم. البته ویژگی‌هایی مشترک در مورد هر نوع قدرت غیرمشروع، ظلم و خشونت وجود دارد. گاهی می‌توانند روشنگر باشند، به طور مثال، می‌توان از تشبیه میشل الکساندر در مورد قوانین تبعیض‌آمیز جدید سخن گفت. گاه ممکن است تمایزات مهمی را نادیده بگیرند. نمی‌توانم واقعاً چیزی کلی بگویم که ارزشمند باشد.هر مقایسه باید به طور مستقل مورد ارزیابی قرار گیرد.

این تفاوت‌ها بسیار زیاد هستند و من مطمئناً نمی‌خواهم آن‌ها را درهم‌بیامیزم. بعد از وقایع ۱۱ سپتامبر به نظر فضای مهمی برای برخی مقایسه‌ها باز شده است. برخی به نظر فکر می‌کنند که مسلمانان عرب جای افریقایی آمریکایی‌ها را به عنوان افراد طردشده، در ایالات متحده گرفته‌اند. نظر شما در این مورد چیست؟

نژادپرستی ضدعربی/ضداسلام تاریخ درازی دارد و منابعِ به نسبت زیادی هم در مورد آن وجود دارد. مطالعات جک شاهین در مورد کلیشه‌های شخصیتی در رسانه‌های تصویری یک نمونه است و هیچ شکی نیست که میزانش در سال‌های اخیر افزایش یافته است. یک نمونه‌ی روشن، اخیراً مورد فیلمی است که مردم به طور بی‌سابقه‌ای برای دیدن آن به سینما رفتند. این فیلم که توسط بخش هنر نیویورک تایمز، «فیلمی میهن‌پرستانه و طرفدار خانواده» توصیف شده است، درمورد تک‌تیراندازی است که ادعا می‌کند در کشتن عراقی‌ها، در طول حمله‌ی آمریکا، قهرمانه عمل نموده و با افتخار قربانیانش را چنین توصیف می‌کند: «وحشی، نفرت‌انگیز، پلید… واقعاً راه دیگری برای توصیف آنچه آنجا با آن مواجه شدیم، نمی‌بینم.» این به ویژه در مورد اولین قتلش است، زنی که در مقابل حمله‌ی نیروهای امریکایی، نارنجک به دست داشته است.

مهم‌تر از ذهنیت تک‌تیرانداز، عکس‌العمل‌ها در میهن ما، زمانی است که کشوری خارجی را مورد حمله قرار داده و ویران می‌کنیم و به ندرت «یک فرد عمامه به سر» را از دیگری تشخیص می‌دهیم. این رویکردها به زمان «وحشی‌های بی‌رحم سرخ‌پوست» در اعلامیه‌ی استقلال امریکا و سبعیت و دیوصفتی دیگرانی باز می‌گردد که از آن زمان تاکنون بر سر راه امریکا ایستاده‌اند؛ به ویژه زمانی که به عنصر «نژادی» توجه کنیم. لیندون جانسون از این شکایت کرده که اگر ما سلاح‌هایمان را به زمین بگذاریم، جان خود را در «دست هر کوتوله‌ی زردپوست که چاقوی جیبی دارد»، قرار داده‌ایم. اما در درون ایالات متحده، فکر می‌کنم که با وجود آنکه برخی وقایع بسیار دهشتناک رخ داده‌اند، نژادپرستی ضدعرب/اسلام تا حد زیادی کنترل شده بوده است.

در انتها، واقعیت نژادپرستی (چه ضد سیاه‌پوست، چه ضد عرب یا یهودی یا …) زهرآگین است. هنگامی که یک راه حل خاص برای نژادپرستی به ویژه با توجه به چهره‌های مختلف آن وجود ندارد، از نظر شما برخی لوازم ضروری برای پایان دادن به تنفر نژادپرستانه چیست؟


آسان است که پاسخ‌های معمول را رو کنیم: آموزش، کاوش و مورد خطاب قراردادن منابع بیماری، همراه شدن در برنامه‌های مشترک –مبارزات کارگری یکی از موارد مهم‌اند- و غیره. این پاسخ‌ها صحیح‌اند و موفقیت‌های زیادی داشته‌اند، خیلی مانده تا نژادپرستی از میان برداشته شود ولی حتی نسبت به اندک زمان پیش، تغییرات زیادی کرده است. این راهی طولانی و دشوار است و تا جایی که من می‌دانم هیچ سحر و جادویی برای بهتر کردن اوضاع وجود ندارد.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما