Sunday, June 7, 2015

چرا کودکان ما فکر میکنند واقعیت های اخلاقی وجود ندارد؟


چرا کودکان ما فکر میکنند واقعیت های اخلاقی وجود ندارد؟
جاستین مک برایر
برگردان زهیر باقری نوع پرست
اگر متوجه بشوید که مدارس ما به کودکان می آموزند که نادرست بودن کشتن افراد برای تفریح یا تقلب در آزمون ها صحیح نیست چه میگویید؟ آیا متعجب میشوید؟
من متعجب شدم. به عنوان یک فیلسوف، میدانستم که بسیاری از دانشجویان به واقعیت های اخلاقی باور ندارند. با این که هیچ تحقیق ملی این پدیده را اندازه گیری نکرده است، استادهای فلسفه ای که با آنها صحبت کرده ام عنوان می کنند که اکثریت دانشجویان سال اول در کلاس های درس آنها ادعاهای اخلاقی را صرفا نقطه نظراتی می دانستند که صحیح نیستند یا در نسبت با یک فرهنگ صحیح هستند.

مساله این بود که نمی دانستم این نگرش از کجا نشات میگیرد. با توجه به اینکه برخی افراد در حلقه­های آکادمیک خود پیرو نسبی گرایی اخلاقی هستند، طبیعی است که برخی بر این باور باشند که خود فیلسوف ها را باید ملامت کرد. ولی این چنین نیست. مثال های تاریخی از فیلسوف هایی وجود دارد که گونه ای از نسبی گرایی اخلاقی را تصدیق می کردند، از زمان پروتاگوراس که اعلام کرد «انسان معیار سنجش همه چیز است»، و برخی دیگر که وجود هر گونه واقعیت اخلاقی را انکار میکنند. ولی چنین موجوداتی نادر هستند. گذشته از این، اگر دانشجویان با این دیدگاه نسبت به اخلاق به دانشگاه وارد میشوند، خیلی بعید است که رویکرد آنها نتیجه تدریس اساتید فلسفه دانشگاهها باشد. پس این نگرش از کجا نشات میگیرد؟
چند هفته پیش، من متوجه شدم دانش آموزان پیش از اینکه به آستانه آموزش عالی برسند در معرض این تفکر قرار میگیرند.هنگامی که به مدرسه پسرم رفته بودم، دو تابلوی آزار دهنده در تابلو اعلانات مدرسه دیدم. بروی آنها نوشته شده بود
واقعیت (فکت): آنچه که در مورد موضوعی صحیح است و میتوان آن را آزمود و اثبات کرد
عقیده: اندیشه ها، احساسات و باورهای شخص
به این امید که تنها این دو تعریف اشتباه باشند، به خانه رفتم و «واقعیت در برابر عقیده» را در گوگل جستجو کردم. تعریف هایی که به صورت آنلاین یافتم اساسا همانند همان تعریف هایی بود که در کلاس پسرم نصب شده بود. استانداردهایی که اکثر مدارس در آمریکا به کار می برند لازم می دانند که دانش آموزان بتوانند تفاوت بین واقعیت و عقیده، و قضاوت مدلل در یک متن را شناسایی کنند. همچین مرکز نظارت بر مفاد درسی مدارس در اینترنت صفحه ای مملو از لینک هایی به تعاریف، برنامه‌های درسی و امتحان دارد تا از اینکه دانش آموزان میتوانند تفاوت بین واقعیت و عقیده را تشخیص بدهند مطمئن شوند.
مشکل این تمایز چیست و چگونه این نظر که واقعیت های اخلاقی عینی وجود دارد را تضعیف میکند؟
اول اینکه تعریف واقعیت بین حقیقت و اثبات در حال نوسان است – این دو مشخصا ویژگی های متفاوتی هستند. برخی چیزها حقیقت دارند حتی اگر کسی نتواند آنها را اثبات کند. به عنوان مثال، ممکن است در جای دیگری از جهان حیات وجود داشته باشد با اینکه هیچ کس نتواند آن را اثبات کند. خیلی از چیزهایی را که زمانی اثبات کردیم بعدها مشخص شد غلط بوده اند. به عنوان مثال زمانی بسیاری از مردم باور داشتند زمین صاف است. در هم آمیختن حقیقت (که یکی از ویژگی های جهان است) با اثبات (که یکی از ویژگی های ذهین ماست) اشتباه است. علاوه بر این اگر واقعیت ها به اثبات نیاز داشته باشند، آنگاه واقعیت ها به شخص وابسته می شوند. اگر چیزی را بتوانم اثبات کنم برای من واقعیت خواهد بود، و اگر شما نتوانید آن را اثبات کنید برای شما واقعیت نخواهد بود. در آن صورت E=MC2  یک واقعیت برای فیزیکدانان است ولی نه برای من.
ولی نکته دوم و بدتر این است که به دانش آموزان می‌آموزند که مدعاهای انسان ها دو نوع هستند، یا واقعیت هستند یا عقیده. به آنها امتحان هایی داده میشود که در آن باید مدعاها را در یکی از این دو گروه دسته بندی کنند ولی نمی توانند هیچ مدعایی را در هر دو گروه بگذارند. ولی اگر واقعیت ها حقیقت دارند و عقیده من چیزی است که به آن باور دارم، آنگاه بسیاری از مدعاها مشخصا هر دو خواهند بود. به عنوان مثال، من از پسرم درباره این تمایز پرسیدم. او با اعتماد به نفس گفت که واقعیت ها چیزهایی هستند که حقیقت دارند در حالیکه عقاید چیزهایی هستند که ما به آنها باور داریم. پس از آن ما این مکالمه را داشتیم
من: بر این باورم که جورج واشنگتن اولین رئیس جمهور آمریکا بود. آیا این یک واقعیت است یا یک عقیده؟
پسرم: یک واقعیت است
من: ولی من به آن باور دارم و تو گفتی اگر کسی به چیزی باور داشته باشد آن چیز عقیده نامیده می شود.
پسرم: بله ولی این درست است.
من: پس هم واقعیت است و هم یک عقیده؟
بی تفاوتی در چهره اش گویای همه چیز بود.

دوگانه بین واقعیت و عقیده چگونه به اخلاق مرتبط می شود؟ پاسخ به این پرسش را پس از بررسی تکالیف پسرم یافتم (و دیگر نمونه های تکالیف درسی آنلاین). از کودکان خواسته می شود که واقعیت ها را از دیدگاهها جدا کنند، و بدون استثنا همه مدعاها در مورد ارزش ها به عنوان عقیده نامگذاری شده بودند. در ادامه تستی را که از بین سوال های موجود در کاربرگ آنلاین «واقعیت در برابر عقیده» بخوانید: آیا آنچه که در ادامه می آید واقعیت است یا عقیده؟
کپی کردن تکالیف درسی اشتباه است
فحش دادن در مدرسه رفتار نامناسبی است.
همه انسان ها برابر خلق شده اند
محافظت از کشورمان در برابر تروریسم ارزش قربانی کردن برخی از آزادی های فردیمان را دارد.
مصرف نوشیندنی های الکلی برای افراد زیر 21 سال اشتباه است
گیاه خواران از افرادی که گوشت می خورند سالم تر هستند
جای قاچاقچیان موارد مخدر زندان است

پاسخ های این ها چیست؟ کاربرگ این مدعاها را به عنوان عقیده دسته بندی میکند. توضیحی که ارائه میکند این است که این ها مدعاهایی در مورد ارزش ها هسنتد و این چنین مدعاهایی واقعیت نیستند. این ادعا به شکل کسالت باری تکرار می شود: هر مدعایی که در آن از واژه های خوب، درست، غلط و غیره استفاده شده باشد واقعیت نیست.
خلاصه آن که مدارس ما به دانش آموزان یاد می دهند که مدعاها یا واقعیت هستند و یا عقیده و همه مدعاهای اخلاقی و ارزشی در دسته دوم قرار میگیرند. لب مطلب: واقعیت های اخلاقی وجود ندارد. و اگر واقعیت های اخلاقی وجود ندارند، حقیقت های اخلاقی نیز وجود ندارد.
این تناقض در برنامه درسی مشهود است. به عنوان مثال، در ابتدای سال تحصیلی، پسرم لیستی از حقوق و مسئولیت های دانش آموزان را به خانه آورد. اگر در آن زمان درس تمایز بین عقیده و واقعیت را خوانده بود، ممکن بود متوجه شود که حقوق دیگر دانش آموزان بر چیزی بیش از یک عقیده استوار نیستند. بر اساس برنامه مدرسه، قطعا صحیح نبود که با همکلاسی ها به شکل های به خصوصی رفتار کنید – این یعنی این مدعا یک واقعیت است. به همین شکل، اینکه او مسئولیتی دارد واقعا حقیقت ندارد – چرا که در آن صورت یک گزاره ارزشی را حقیقی معرفی کرده اید. اینکه در امتحان های دانشگاهها زیاد تقلب میشود حیرت آور نیست: اگر ما به مدت 12 سال به دانش آموزان خود یاد بدهیم که هیچ واقعیتی در اشتباه بودن تقلب وجود ندارد نمی توانیم بعدها آنها را برای انجام این کار ملامت کنیم.
البته در دنیای بعد از مدرسه که بزرگسالان باید از تعقل و معرفت اخلاقی خود برای رفتار مناسب در جامعه بهره بگیرند عواقب وخیم تر است. اینجاست که وجود واقعیت های اخلاقی لازمه سازگاری است. اگر اشتباه بودن کشتن یک کاریکاتوریست که ما با او مخالف هستیم حقیقت نداشته باشد، چگونه میتوانیم از این رویداد خشمگین شویم؟ اگر حقیقتی در مورد اینکه چه چیزی خوب، ارزشمند یا درست است وجود نداشته باشد، چگونه میتوانیم افراد را به خاطر جنایت علیه بشریت محکوم کنیم؟ اگر حقیقت ندارد که همه انسان ها برابر خلق شده اند، چرا باید به یک سیستم سیاسی که به شما بیش از دیگران سود نمی رساند، رای دهید؟
مدارس ما چیزهای شگفت انگیزی بر سر کودکان ما می‌آورند. و هنگامی که از دانش آموزان می خواهند با یکدیگر برخورد انسانی داشته باشند و تکالیف مدرسه شان را به راستی و درستی انجام دهند، آنها به نوعی در حال آموزش استانداردهای اخلاقی هستند. ولی در همان حال، برنامه درسی کودکان را به پذیرش دو دسته باورهای متناقض وا می دارد. ابتدا به آنها گفته می شود واقعیت های اخلاقی وجود ندارد در حالیکه جمله بعدی به آنها می گوید باید چگونه رفتار کنند.
ما میتوانیم بهتر عمل کنیم. کودکان ما لایق شالوده سازگار فکری هستند. واقعیت ها چیزهایی هستند که حقیقت دارند. عقاید چیزهایی هستند که ما به آنها باور داریم. برخی از باورهای ما حقیقت دارند. برخی دیگر از باروهای ما حقیقت ندارند. برخی از باورهای ما با شواهدی پشتیبانی می شوند، برخی دیگر اینچنین نیستند. مدعاهای ارزشی مانند دیگر مدعاها هستند: یا صحیح هستند یا غلط، یا شواهدی برای آنها وجود دارد یا ندارد. دشواری کار در این نیست که حقیقت دست کم برخی از مدعاهای اخلاقی را تشخیص دهیم بلکه باید با دقت شواهد را بررسی کنیم تا دریابیم که کدام یک از مدعاهای اخلاقی رقیب درست است. این کار دشواری است. ولی نمیتوانیم از مسئولیت هایی که به واسطه  انسان بودنمان برای ما بوجود می آید طفره برویم چون دشوار هستند. این کار اشتباه است.

جاستین مک برایر استاد فلسفه کالج فورت لوئیس است. زمینه های فعالیت او اخلاق و فلسفه دین است.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما