Monday, June 1, 2015

فیلسوفها و عصب شناسان باید با هم دوست باشند!

بری اسمیت می نویسد: زمان مناسب همکاری برای فیلسوفها و عصب شناسان فرارسیده است، تا مدلهای قدیمی را بازبینی کنند و تبیینهای جدیدی از اینکه ما چگونه چیزها را ادراک می کنیم و ... ارائه کنند.
خبرگزاری مهر_سرویس دین و اندیشه: متن پیش رو یادداشتی است از بری اسمیت که توسط زهیر باقری نوع پرست به فارسی ترجمه شده است.
انسانها بخشی از طبیعت هستند. از گوشت و خون، مغز و استخوان تشکیل شده اند؛ ولی اغلب اوقات هشیار هم هستند. نکته حیرت آور این است که چگونه توالی پیچیده بافت و سلولهای عصبی که مغز و بدن شخص را تشکیل داده اند می توانند احساس شخصی تجربه هشیاری را ایجاد کنند.
هشیاری، درون هر یک از ما، زندگی درونی ای خلق می کند که در آن فکر و احساس می کنیم؛ قلمرویی که در آن مناظر، صداها، احساسها، مزه ها و بوهایی که ما را نسبت به جهان خارج هشیار می کنند، تجربه می کنیم. برای بسیاری از فیلسوفها مسئله اصلی هشیاری این است که چگونه واقعیتهای زندگی ذهنی هشیارانه می تواند بخشی از مجموعه واقعیتهایی باشد که توسط علوم طبیعی توصیف می شود؟
فیلسوف قرن هفدهم، رنه دکارت، بر این باور بود که این امر میسر نیست. او با ارائه استدلالهای خود تلاش کرد نشان دهد که ما انسانها علاوه بر وجود فیزیکی مان، ذهنی غیرمادی یا روح نیز داریم که فکر کردن ما در آن قلمرو روی می دهد. برای دکارت، تنها انسانها امکان تجربه کردن را دارا هستند. حیوانات صرفا مکانیسم محسوب می شوند. وقتی آنها از آنچه که ما به اشتباه تصور می کنیم درد است فغان می کنند، در واقع تنها صدایی از درون ششهای آنها خارج می شود.
امروزه ما بر این باوریم که حیوانها هشیاری دارند؛ هرچند مطمئن نیستیم که دقیقا تا کدام درجه از تبار زایش (تکامل نژادی ارگانیسمها) می توان هشیاری را گسترش داد. بزرگترین مسئله این است که اگر هشیاری غیرمادی باشد، روح غیرمادی چگونه می تواند بدن فیزیکی را تکان دهد، یا در مواجهه با آسیب فیزیکی احساس درد کند؟
دشواریهای موجود در فهم رابطه قلمروی مادی ـ غیرمادی دلیلی است که بسیاری از فیلسوفهای متأخر دوگانه ذهن ـ جسم دکارت را رد می کنند. مطمئمنا این مغز است که مسئول کنترل بدن است بنابراین این باید مغز باشد که منجر به هشیاری و تصمیم گیری شود. پس هشیاری چگونه در مغز بروز پیدا می کند؟ علم هنوز پاسخی برای این سوال ندارد.
تا حدود زیادی، هشیاری جایگاه مرکزی خود در مطالعه قلمروی ذهنی را از دست داده است. فروید ما را متقاعد کرد که رویدادهای ذهنی بیش از آنچه که ما به آنها آگاه هستیم در جریان هستند، و گاهی دیگران می توانند بیش از آنچه که ما درباره افکار و احساسات خود می دانیم بدانند. عصب شناسی و زیست شناسی عصب به شکل فزاینده ای به ما می آموزند که چه میزان از آنچه که انجام می دهیم نتیجه مکانیسمها و فرآیندهای ناخودآگاه است. همچنین ما داریم کشف می کنیم که سطوح متفاوتی از هشیاری وجود دارد و بخش زیادی از فکر کردن و تصمیم گیری ما بدون آنها میسر نیست.
پرسش بسیار مهمتر می تواند این باشد که هشیاری به چه کار می آید؟ آیا صرفاً افزونه ای ذهنی به آنچه که در هر صورت روی خواهد داد است؟ در آن صورت شاید فهم ما از خود و خودکنترلی بیش از دیگر مفاهیم نیاز به بازبینی داشته باشند. همچنین لازم است به یاد داشته باشیم که تنها نمونه متقاعد کننده هشیاری که هر یک از ما به آن دسترسی دارد هشیاری خودمان است. آیا افرادی که اطراف من هستند واقعا همانند من هشیار هستند، یا ممکن است زامبی هایی باشند که مانند انسان ها رفتار می کنند؟
آگاهی هشیارانه با ادراک ما از «خویشتن» گره خورده، در حالی که ادراک ما از خود با آگاهی نسبت به بدن گره خورده است. حس عاملیت و مالکیت عضلات مان بخش عمده ای از آنچه که هستیم و چگونه در جهان عمل می کنیم را تشکیل می دهد. ولی می تواند پس از آسیب مغزی از بین برود. در برخی موارد آسیب مغزی، افراد ممکن است در دست خود احساسی داشته باشند ولی دست یا آن احساس را متعلق به خود ندانند.
ویتگنشتاین زمانی گفت که هیچ کس نمی تواند تجربه ای داشته باشد و نداند که این تجربه متعلق به چه کسی است. تجربه ای که من احساسش می کنم باید تجربه من باشد و به لحاظ مفهومی غیرممکن است که جور دیگری فکر کنیم. با این حال هنگامی که در مغز آسیب دیده مشکلی پیدا می شود غیرممکن مفهومی برای برخی از بیماران ممکن می شود. بنابراین، ماهیت هشیاری و اینکه ما چگونه آن را تجربه میکنیم به کارکرد صحیح مغز وابسته است. وقتی بدن خود را حرکت می دهیم می توانیم از اینکه بدن خودمان را حرکت داده ایم آگاه باشیم و احساس کنیم که ما عامل این حرکت هستیم، ولی ممکن است تصمیم های هشیارانه ما نباشند که این حرکتها را آغاز می کنند.
این حس ما نسبت به خودمان به عنوان افرادی که هشیارانه در همه کارهایی که انجام می دهیم تصمیم می گیریم، مطمئناً یک توهم است: ولی توهمی پایدار. همچنین این ایده که هشیاری یکپارچه است و باید اینگونه باشد در عصب شناسی معاصر به شدت به چالش کشیده شده است. هشیاری مراتبی دارد و شاید در آگاهی هشیارانه هم انشعاباتی وجود داشته باشد. آیا می توانیم هشیاری داشته باشیم ولی نسبت به این قضیه آگاه نباشیم؟ آیا همیشه می دانیم تجربه ما به چه شکل است و آیا تجربه های ما همیشه آنگونه که به نظر می آیند هستند؟ شواهد تجربی بسیاری از عصب شناسی این امکان را زیر سوال می برند. بنابراین زمان مناسب همکاری برای فیلسوفها و عصب شناسان فرارسیده است، تا مدلهای قدیمی را بازبینی کنند و تبیینهای جدیدی از اینکه ما چگونه چیزها را ادراک می کنیم و چرا تجربه ما به این شکلی که تجربه اش می کنیم است ارائه کنند.
ممکن است پاسخ واحدی به چیستی هشیاری داده نشود، ولی ممکن است بتوانیم آنچه در مغز روی می دهد را تبیین کنیم. این به ما کمک می کند بفهمیم چرا تجربه هشیارانه ما چنین روی می دهد،و توضیح دهیم هنگامی که یکی از سیستمهای تعاملی که معرفت نسبت به خود را ممکن می سازد از کار می افتد چه اتفاقی برای هشیاری می افتد. این پدیده ها سرنخ هایی بسیار مهم درباره همبسته های نورونی هشیاری فراهم می کنند و گامی در راه فهم چگونگی عمل کرد هشیاری است. دسترسی به ماهیت مبهم تجربه های خود و رها شدن از تفسیرهای اشتباه کار بسیار دشواری است. اگر بخواهیم به موفقیت دست یابیم به همکاری رشته های مختلف نیاز داریم.

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...