Thursday, May 28, 2015

مشاهده یک سوگ


کتاب «مشاهده یک سوگ» نوشته سی اس لوئیس است که در آن به بازگو کردن سوگ همسرش می پردازد (همسرش پس از سه سال زندگی مشترک بر اثر سرطان در می گذرد). سی اس لوئیس که در بزرگسالی وجود خدا را پذیرفت نوشته های زیادی در دفاع از مسیحیت دارد. (احتمالا سرگذشت نارنینا از جمله آثار وی را خوانده اید). پس از مرگ همسرش، ایمان او به خدا دچار مشکلاتی می شود. او در سن 9 سالگی مادرش و در جنگ اول بسیاری از دوستانش را از دست داد ولی جان باختن همسرش برایش تجربه ای متفاوت بود. این کتاب روایت سوگ او و به نوعی تلاش برای مواجهه با این واقعیت تلخ است.

او کتابش را این گونه آغاز میکند «هیچ کس تا به حال به من نگفته بود که سوگ اینقدر شبیه ترس است. من نترسیده ام، ولی احساسی شبیه ترس دارم». او از صدایی که با او صحبت می کند و به او می گوید که تو تنها کسی نیستی که این تجربه را داشته، خوب می شوی، آرام باش می نویسد. صدایی که او را آرام می کند ولی به محض اینکه خاطره ای از همسرش زنده می شود این صدا ناپدید می شود و اشک او سرازیر می شود. یکی از دغدغه هایش این است که آیا خاطرات او همیشه این قدر قوی باقی خواهند ماند. لوئیس می گوید «هیچ کس به او نگفته بود سوگ اینقدر تنبل است». در باروش نسبت به خدا تغییراتی رخ داده است، می پرسد خدا کجاست؟ چرا تنها سکوت وجود دارد و از خدا پاسخی نمی شنود؟ «چرا خدا در لحظات موفقیت همه جا حاضر است ولی هنگامی که به کمک او نیاز دارم چنین غایب است؟» لوئیس از این که خدا را از دست بدهد ترس ندارد، بلکه ترس او باور کردن واقعیت هایی در مورد خدا است. واقعیت هایی که از نظر او وحشتناک هستند. مشکل او این نیست که خدایی وجود ندارد، او میداند که خدا وجود دارد، مشکل او رسیدن به این باور است که خدا آن گونه که می اندیشیده نیست.

لوئیس می گوید که همسرش در گذشته به او گفته بود که اگر هر دوی آنها در یک لحظه با هم بمیرند، به همان اندازه که در زمان های متفاوت بمیرند خواهد بود، ترس جدایی را به همراه خواهد داشت.

با نگاهی به این نوشته ها، در ادامه او از اینکه گویی از مرگ همسرش تنها به خاطر احساسی که در خودش به وجود آمده است ناراحت است احساس شرم میکند و قول می دهد که بیشتر به همسرش فکر کند. ولی باید مطمئن شود که افکارش در مورد همسرش بر اساس واقعیت هستند و نه خیال پردازی. همسرش دیگر وجود ندارد که بتواند واقعی بودن افکار و احساساتش را در مورد او بررسی کند. ترس او را فرا میگیرد، واقعیت ترسناک این است که همسرش تنها در حافظه لوئیس زندگی می کند و ممکن است خیال پردازانه باشد یا از بین برود. از خودش می پرسد همسرش چیست؟ در جواب میگوید که او دیگر وجود ندارد.

لوئیس میگوید که در گذشته همواره برای گذشتگان دعا می کرده است ولی برای همسر خود نمی تواند دعا کند. وقتی می خواهد برای او دعا کند احساس می کند دارد با خلا سخن میگوید. لوئیس می گوید تا قبل از این رویداد برای مردگان دعا می خواند چون ته وجودش برایش مهم نبود که آنها وجود داشتند یا خیر، گرچه فکر میکرد این امر برایش مهم است. با مرگ همسرش به این قضیه پی برد. همسرش دیگر وجود ندارد و او میگوید دیگران به او می گویند «همسرش پیش خداست» ولی لوئیس می گوید او وصال روحانی پس از مرگ را نمی خواهد. همین زندگی زمینی، با شادی، غم ها، معاشقه هایش را می خواهد. مرگ همسرش یعنی از بین رفتن همه این زندگی. او می نویسند «با من از حقیقت دین سخن بگو با کمال میل می شنوم ولی به من نگو که دین تسلا می بخشد چون در آن صورت فکر میکنم نمی فهمی چه میگویی». واقعیت هیچ گاه خودش را تکرار نمی کند، حتی در دنیایی دیگر. زندگی او با همسرش در این دنیا هرگز تکرار نخواهد شد.

لوئیس می گوید دیگران به او میگویند که همسرش در جای خوبی است. از آنها می پرسد از کجا مطمئن هستید؟ نه اینکه به ایمان همسرش و خوبی او شک داشته باشد، ولی می پرسد از کجا مطمئن هستند رنج پس از مرگ خاتمه می یابد؟ لوئیس میگوید که همسرش همیشه در دستان خدا بوده است و با چشمان خود دیده است چه بلایی بر سرش آمده است. آیا به محض اینکه ما می میریم خدا ناگهان مهربان می شود؟ لوئیس میگوید گاهی دوست دارد «از خدا بخواهد که خدا را ببخشد». چرا ما را خلق کرده است تا اینچنین عذاب بکشیم؟

لوئیس میگوید اگر ماتریالیست بود مشکلی نداشت، قرص خواب آور می خورد و پس از چندی آرام می گرفت. ولی الان که به خدا باور دارد می ترسد که برای خدا موش آزمایشگاهی باشد. او میگوید اگر دلیل خدا برای خلقت بشر خیلی از دلایلی که ما میتوانیم بفهمیم باشد شاید بهشت و جهنم نیز خیلی از آنچه که می فهمیم متفاوت باشد، آنچنان متفاوت که بهشت جهنم باشد و جهنم بهشت.

از خود می پرسد آیا همه این سخنان بیهوده را به زبان می راند چون در سوگواری کاری جز سوگواری نمی توان کرد؟ لوئیس میگوید سوگ مانند تعلیق است. همواره منتظری اتفاقی بیافتد.


رفته رفته خاطره هایی واقع بینانه از همسرش برایش زنده می شوند و با خدای خود رفته رفته آشتی می کند. خدایی که باید آنچنان که هست او را بپذیریم و نه آنچنان که دوست داریم باشد.  

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما