Friday, May 29, 2015

نقش شهود در فلسفه


در زندگی روزمره، برای اتخاذ برخی مواضع یا انجام کاری نیازی به فکر کردن، استدلال کردن، یا بررسی جوانب امر نداریم. به عنوان مثال «نادرست بودن شکنجه کودکان» یا «چهارضلعی بودن مربع» به واسطه مواجهه ما با این گزاره ها صدق خود را نشان می دهند. چنین قضاوت هایی که صرفا با مواجهه گزاره های بیان کننده آنها ارزش صدق یا کذب آنها برای ما مسلم است شهود intuition خوانده می شوند. چنین گزاره هایی نیازی به توجیه ندارند و در عین حال می توان با اطمینان خاطر و یقین بر آنها تکیه کرد. در بسیاری از بحث های فلسفی از قضاوت های شهودی به عنوان شواهدevidence  قابل اتکا استفاده می شود. دلیل استفاده از شهود این است که باعث میشود فیلسوف ها با واقعیت های روزمره در زندگی و فهم مشترک بین انسان ها در ارتباط باشند و آنها را در فرآیند فکری خود دخیل کنند. استفاده از شهود از زمان سقراط در فلسفه مطرح بوده و در فلسفه تحلیلی از زمان فرگه مورد توجه بوده است. برای برخی از فیلسوف ها شهود حالتی ذهنی است که به نظر ضرورتا صحیح می آید.

استفاده فیلسوف ها از شهود اخیرا با نقدهایی مواجه شده است. یکی از مشکلات اصلی این است که برخی از شهودهایی که فیلسوف ها به آنها ارجاع می دهند به اندازه کافی «شهودی» نیستند که بتوانیم از آنها به عنوان شواهد قابل اتکا استفاده کنیم. برخی از فیلسوف ها مانند تیموتی ویلیامسون نحوه استفاده از شهود در فلسفه را به نوعی رسوایی تعبیر کرده اند و خواهان تغییراتی در به کار گیری شهود در فلسفه شده اند. از نظر ویلیامسون، رویکرد موجود به شهود به روانشناختی گرایی شواهد در فلسفه می انجامد. گروه دیگری از فیلسوف ها استفاده رایج و متداول از شهود را به حق می دانند چرا که از نظر آنها شهود تنها راه دسترسی به واقعیت های پیشینی است.

در اینکه شهودهای ما ممکن است در برخی موارد اشتباه باشند نمی توان شک کرد. برای حفظ شهود در فلسفه و به کارگیری آن باید معیاری ارائه شود تا بتوانیم شهود صحیح را از شهود غلط تشخیص دهیم. برخی معیارهایی که در این زمینه ارائه شده اند نتوانسته اند مورد توافق قرار بگیرند. به عنوان مثال یکی از معیارها که برای پذیرفتن یک شهود به عنوان شاهدی قابل اتکا ارائه شده است میزان اطمینان فیلسوف به شهود خود است. معیار دیگری که در این زمینه ارائه شده است گفت و گوی دائم بین فیلسوف ها است تا بدین شکل شهود به کار رفته مورد ارزیابی قرار گیرد و از قابل اتکا بودن شهود خود اطمینان حاصل کنند.

به آثار زیر برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید

Bealer, G. (1998). Intuition and the Autonomy of Philosophy.

Lynch, M. P. (2006). Trusting intuitions. Truth and realism, 227-238.

Sosa, E. (1998). Minimal intuition.


Williamson, T. (2004). Philosphical ‘Intuitions’ and Scepticism about Judgement. dialectica, 58(1), 109-153.

Thursday, May 28, 2015

مشاهده یک سوگ


کتاب «مشاهده یک سوگ» نوشته سی اس لوئیس است که در آن به بازگو کردن سوگ همسرش می پردازد (همسرش پس از سه سال زندگی مشترک بر اثر سرطان در می گذرد). سی اس لوئیس که در بزرگسالی وجود خدا را پذیرفت نوشته های زیادی در دفاع از مسیحیت دارد. (احتمالا سرگذشت نارنینا از جمله آثار وی را خوانده اید). پس از مرگ همسرش، ایمان او به خدا دچار مشکلاتی می شود. او در سن 9 سالگی مادرش و در جنگ اول بسیاری از دوستانش را از دست داد ولی جان باختن همسرش برایش تجربه ای متفاوت بود. این کتاب روایت سوگ او و به نوعی تلاش برای مواجهه با این واقعیت تلخ است.

او کتابش را این گونه آغاز میکند «هیچ کس تا به حال به من نگفته بود که سوگ اینقدر شبیه ترس است. من نترسیده ام، ولی احساسی شبیه ترس دارم». او از صدایی که با او صحبت می کند و به او می گوید که تو تنها کسی نیستی که این تجربه را داشته، خوب می شوی، آرام باش می نویسد. صدایی که او را آرام می کند ولی به محض اینکه خاطره ای از همسرش زنده می شود این صدا ناپدید می شود و اشک او سرازیر می شود. یکی از دغدغه هایش این است که آیا خاطرات او همیشه این قدر قوی باقی خواهند ماند. لوئیس می گوید «هیچ کس به او نگفته بود سوگ اینقدر تنبل است». در باروش نسبت به خدا تغییراتی رخ داده است، می پرسد خدا کجاست؟ چرا تنها سکوت وجود دارد و از خدا پاسخی نمی شنود؟ «چرا خدا در لحظات موفقیت همه جا حاضر است ولی هنگامی که به کمک او نیاز دارم چنین غایب است؟» لوئیس از این که خدا را از دست بدهد ترس ندارد، بلکه ترس او باور کردن واقعیت هایی در مورد خدا است. واقعیت هایی که از نظر او وحشتناک هستند. مشکل او این نیست که خدایی وجود ندارد، او میداند که خدا وجود دارد، مشکل او رسیدن به این باور است که خدا آن گونه که می اندیشیده نیست.

لوئیس می گوید که همسرش در گذشته به او گفته بود که اگر هر دوی آنها در یک لحظه با هم بمیرند، به همان اندازه که در زمان های متفاوت بمیرند خواهد بود، ترس جدایی را به همراه خواهد داشت.

با نگاهی به این نوشته ها، در ادامه او از اینکه گویی از مرگ همسرش تنها به خاطر احساسی که در خودش به وجود آمده است ناراحت است احساس شرم میکند و قول می دهد که بیشتر به همسرش فکر کند. ولی باید مطمئن شود که افکارش در مورد همسرش بر اساس واقعیت هستند و نه خیال پردازی. همسرش دیگر وجود ندارد که بتواند واقعی بودن افکار و احساساتش را در مورد او بررسی کند. ترس او را فرا میگیرد، واقعیت ترسناک این است که همسرش تنها در حافظه لوئیس زندگی می کند و ممکن است خیال پردازانه باشد یا از بین برود. از خودش می پرسد همسرش چیست؟ در جواب میگوید که او دیگر وجود ندارد.

لوئیس میگوید که در گذشته همواره برای گذشتگان دعا می کرده است ولی برای همسر خود نمی تواند دعا کند. وقتی می خواهد برای او دعا کند احساس می کند دارد با خلا سخن میگوید. لوئیس می گوید تا قبل از این رویداد برای مردگان دعا می خواند چون ته وجودش برایش مهم نبود که آنها وجود داشتند یا خیر، گرچه فکر میکرد این امر برایش مهم است. با مرگ همسرش به این قضیه پی برد. همسرش دیگر وجود ندارد و او میگوید دیگران به او می گویند «همسرش پیش خداست» ولی لوئیس می گوید او وصال روحانی پس از مرگ را نمی خواهد. همین زندگی زمینی، با شادی، غم ها، معاشقه هایش را می خواهد. مرگ همسرش یعنی از بین رفتن همه این زندگی. او می نویسند «با من از حقیقت دین سخن بگو با کمال میل می شنوم ولی به من نگو که دین تسلا می بخشد چون در آن صورت فکر میکنم نمی فهمی چه میگویی». واقعیت هیچ گاه خودش را تکرار نمی کند، حتی در دنیایی دیگر. زندگی او با همسرش در این دنیا هرگز تکرار نخواهد شد.

لوئیس می گوید دیگران به او میگویند که همسرش در جای خوبی است. از آنها می پرسد از کجا مطمئن هستید؟ نه اینکه به ایمان همسرش و خوبی او شک داشته باشد، ولی می پرسد از کجا مطمئن هستند رنج پس از مرگ خاتمه می یابد؟ لوئیس میگوید که همسرش همیشه در دستان خدا بوده است و با چشمان خود دیده است چه بلایی بر سرش آمده است. آیا به محض اینکه ما می میریم خدا ناگهان مهربان می شود؟ لوئیس میگوید گاهی دوست دارد «از خدا بخواهد که خدا را ببخشد». چرا ما را خلق کرده است تا اینچنین عذاب بکشیم؟

لوئیس میگوید اگر ماتریالیست بود مشکلی نداشت، قرص خواب آور می خورد و پس از چندی آرام می گرفت. ولی الان که به خدا باور دارد می ترسد که برای خدا موش آزمایشگاهی باشد. او میگوید اگر دلیل خدا برای خلقت بشر خیلی از دلایلی که ما میتوانیم بفهمیم باشد شاید بهشت و جهنم نیز خیلی از آنچه که می فهمیم متفاوت باشد، آنچنان متفاوت که بهشت جهنم باشد و جهنم بهشت.

از خود می پرسد آیا همه این سخنان بیهوده را به زبان می راند چون در سوگواری کاری جز سوگواری نمی توان کرد؟ لوئیس میگوید سوگ مانند تعلیق است. همواره منتظری اتفاقی بیافتد.


رفته رفته خاطره هایی واقع بینانه از همسرش برایش زنده می شوند و با خدای خود رفته رفته آشتی می کند. خدایی که باید آنچنان که هست او را بپذیریم و نه آنچنان که دوست داریم باشد.  

Sunday, May 24, 2015

سرمایه‌داری و ارزش‌های انسانی


سرمایه‌داری و ارزش‌های انسانی
فرانک رابینسون
ترجمه زهیر باقری نوع پرست



منتقدین سرمایه‌داری فاتحانه ادعا می‌کنند که این سیستم فاسد طمع‌ورزی، استثمار، و ناعدالتی اجتماعی به عنوان یک واماندگی بی‌اعتبار شده است. «بنگاه» و «سرمایه‌داری»  کلمات ناسزا هستند. من دیدگاه متفاوتی را ارائه خواهم کرد: اینکه بازار آزاد شکست نخورده است، از نظر اخلاقی بد نیست، و در واقع در خدمت ارزش‌های عمیق انسانی است. این به معنای بی‌توجهی به کاستی‌ها و قربانیان آن نیست. ما باید به آنها توجه کنیم و اصلاح‌های متعددی ممکن است کمک کند. ولی اشتباه است که فکر کنیم جامعه با سیستمی اساسا متفاوت از سرمایه‌داری خواهد توانست وضعیت بهتری پیدا کند.


اول این‌که بازار آزاد سرمایه‌داری شکست نخورده است. ما از اشتباهات بزرگ و سواستفاده‌هایی در نهادهای مالی و اعتباری رنج برده‌ایم. بانک‌ها، صندوق‌های سرمایه‌گذاری، شرکت‌های تجاری، و ... کارکردی در سیستم بزرگ‌تر دارند و جریان پول را تسهیل می‌کنند. این شبیه کاربراتور ماشین شما است: برای کار کردن موتور ماشین لازم است، ولی خود موتور نیست. موتور اقتصاد، قلب حقیقی سرمایه‌داری، وال استریت یا شهر [نیویورک] نیست: تولید محصولات و خدمات است که به درستی «اقتصاد واقعی» نامیده می‌شود. 

کتاب ثروت ملل آدام اسمیت نوشته شده در سال 1776 در همین باره است: نشان دادن اینکه چگونه یک بازار آزادِ محصولات برای جامعه مفید است. برخی امروز نظریه او را به عنوان یک دیدگاه ایده‌آل و ساده‌باورانه از تجارت رد می‌کنند. ولی این‌گونه نیست. اسمیت در واقع درباره زرپرستی تجار با نیش و کنایه سخن می‌گفت؛ ولی نکته اصلی او این است که در یک بازار آزاد این‌گونه علاقه به نفع شخصی، به شکل کارآمد و به‌صرفه، به فراهم‌کردن محصولاتی که می‌خواهیم می‌انجامد (در غیر این‌صورت نمی‌شد آن‌ها را به فروش رساند). بازار یک سیستم گسترده مبتنی بر اطلاعات است که عرضه و تقاضا را با هم هماهنگ می‌کند: دست نامرئی اسمیت.

ایده‌ی کلاسیک کارآمدی بازار آزاد، که منفعت شخصی عقلانی آن را تفویض می‌کند، اخیرا مورد تمسخر واقع شده است. آلن گرینسپن، رئیس پیشین بانک مرکزی آمریکا، در یک مورد قابل ملاحظه از اشتباه خود سخن گفت که فکر می‌کرد علاقه به منفعت شخصی گردانندگان وال استریت موجب خنثی‌کردن زیاده‌خواهی در بازار می‌شود. علاوه بر این، علم نشان داده است که احساسات می‌تواند تصمیم‌گیری عقلانی را زیر سوال ببرد، و مردم اغلب حتی علائق و تمایلات خود را نمی‌فهمند. 
این استدلال در صورتی می‌تواند علیه اقتصاد بازار درست باشد که انسان‌ها هرگز عقلانی نباشند. با این حال، هرچند به شکل ناقص، ولی ما به هر حال میزان قابل توجهی از عقلانیت را در چگونگی دنبال کردن منفعت شخصی به کار می‌بریم. و نظریه‌ی بازار آزاد فرض نمی‌گیرد که همه تصمیم‌های اقتصادی عقلانی است. تنها فرضش این است که انتخاب آزاد شما در مقایسه با زمانی که انتخابی ندارید می‌تواند وضعیت رفاه شما را بهبود ببخشد؛ و اینکه جامعه به عنوان یک کل هر چه از این نوع آزادی بیشتر بهره ببرد وضع بهتری خواهد داشت. 

برخی بانک‌ها و بازرگانان دست به ریسک‌هایی زدند که در نهایت فاجعه‌بار محسوب می‌شدند. حتی با این‌که بازارهای مالی بیش از بازارهای محصولات و خدمات احتمال دارد از کنترل خارج شوند، دیوسان کردن بازارهای مالی بیش از اندازه انجام شده است. یونان آن بلاگردان‌های همیشگی یعنی بورس بازان را، به خاطر از بین بردن اعتبارش مقصر دانست. البته که بورس بازی بین بازرگانان اوراق بهادار وجود داشت که قرض‌های یونان غیرقابل پرداخت خواهند بود. این را به سختی می توان غیرعقلانی دانست. بازارهای تجاری کارکرد مطلوب نمایان ساختن ولخرجی ناپایدار یونان را داشتند.

به هر حال اقتصاد واقعی با سفته‌بازی مالی سر و کار ندارد، بلکه با تولید محصولات و خدمات واقع‌نگرانه‌تر سر و کار دارد. حتی در این زمینه هم ارتکاب اشتباه ممکن است خودروی ادسل را به یاد می آورید؟ ولی در کل تجارت‌ها به شکلی عقلانی به دنبال سود هستند، با برآورده کردن خواسته‌های مشتریان به شکل کارآمد. این ماهیت نظریه بازار آزاد است، و هیچ چیز در علوم رفتاری یا تاریخ معاصر این نظریه یا این واقعیت را رد نمی‌کند که در چهارچوب کلان این نظریه کارآمد است.  اقتصاد واقعی دچار لغزش‌هایی شده است، ولی واژگانی مانند «سقوط» اغراق‌آمیز هستند. سرمایه‌داری آهسته و پیوسته در حال تولید درآمدهایی راحت برای اکثریت و به وجود آوردن منابعی برای کمک به بقیه است. 

هیچ کس بر این باور نیست که بازار همیشه درست است یا پاسخی برای هر مشکل اجتماعی است. این یک کاریکاتور پهلوان پنبه‌ای است. دولت نقشی ضروری بازی می‌کند نه با کنترل اقتصاد بلکه با تسهیل آن، و با بهبود نقاط ضعف تاییدشده‌ی سرمایه‌داری.

به باورمندان به بازار آزاد لقب متوهم داده می‌شود چرا که بازارها هرگز آزاد نیستند. کاملا آزاد؟ خب هیچ چیزی هرگز کاملا آزاد نخواهد بود. ولی این به سختی می‌تواند این باور که آزادی بیشتر بهتر از آزادی کمتر است را نفی کند. ما قوانینی را برای تنظیم رفتار انسان می‌پذیریم برای جلوگیری از آتش‌افروزی، قتل، با بی‌توجهی از وسط خیابان گذشتن و غیره و به همین شکل، تجارت‌خانه‌ها از اعمال ضداجتماعی و آسیب رسان منع شده‌اند. بنابراین هیچ کس سرمایه‌داری مهارنشده را ترویج نمی‌کند. این یک پهلوان‌پنبه‌ی دیگر است. در واقع، تجارت‌خانه‌ها باید نظم داشته باشند تا بتوان با دولت به عنوان داور از آزادی بازار آزاد محافظت کرد تا بازارها را باز و رقابتی نگاه داریم . معنی سرمایه‌داری بدون محدودیت در واقع باید این باشد. 

مصرف‌گرایی ضروری است

اقتصاد آزاد، کاری را که آدام اسمیت توصیف کرد انجام می‌دهد؛ انبوهی از محصولات و خدمات به ما می‌دهد. این موضع گاهی با عنوان «مصرف‌گرایی ماده‌گرایانه» بدنام می‌شود: با ارائه‌ی آن به عنوان گناهی علیه درستکاری که ما فریبش را خورده‌ایم. ولی کتاب «نبوغ هیولا» نوشته هووارد بلوم بررسی می‌کند که چگونه خریدهای ما بازتاب‌دهنده‌ی نیازهای عاطفی، غیرقابل‌حذف و عمیق ما هستند و مهم‌تر از همه پیش فرض هویت خویشتن. ما حیواناتی اجتماعی هستیم، و بخش زیادی از خرج‌هایی که می‌کنیم توسط پیش‌بینی ما از تاثیری که بر روابط‌مان دارد کنترل می‌شود. تجارت‌ها پول‌ساز هستند نه به این دلیل که به طریق اولی تمایلات غلط به‌وجود می‌آورند بلکه چون تمایلات واقعی را شناسایی و ارضا می‌کنند. اگر در موردش فکر کنید بخش عمده پولی که خرج می‌کنید برای اجناس بنجل بی‌فایده نیست، بلکه برای چیزهایی است که از نظر شما گریزناپذیر هستند. (طعن آمیز است که منتقدین «مصرف‌گرایی ماده‌گرایانه» اغلب از نابرابری‌ای که باعث می‌شود فقرا هم در این مصرف‌گرایی شرکت داشته باشند نالان هستند.) علاوه بر این تولید کالا و خدمات آن چیزی است که به اغلب ما شغل و درآمدی می‌دهد که ما را قادر به خرید آنها می‌کند. بدون مصرف‌گرایی، شغلی وجود نخواهد داشت. آن زمان جامعه‌ای فضیلت‌مند و خوب خواهیم داشت. 

اگر دوست دارید به مکنت بی‌دردسر مدرن‌مان نیشخند بزنید خانه‌های راحت‌مان، غذاهای وافر، سرگرمی و تفریح، سلامت و طول عمر ولی لطفا آن را با زندگی اجدادمان مقایسه کنید، که توماس هابز در کتاب لویاتان (1651) آن را «فقیر، کثیف، حیوانی، و کوتاه» توصیف نموده است. این ترقی گسترده از مرحمت اقتصاد بازار آزاد است. در سده‌ی گذشته، میانگین درآمدهای واقعی در سرتاسر جهان پنج برابر شد یا به عبارت دیگر 500% افزایش. انسان متوسط امروز پنج برابر بهتر از سال 1900 زندگی می‌کند. این منافع حاصل اقتصادهای سوسیالیستی جهان نیستند.
 برخی تحلیل‌گران این‌گونه رشد اقتصاد را به عنوان شهوت انحرافی که می‌توان بدون آن زندگی کرد تقبیح می‌نمایند، و ما را به پذیرفتن زندگی‌های ساده‌تر فرا می‌خوانند. شاید گفتن این سخن‌ها هنگامی که در پیله‌ی مدرن مکنت خود هستید آسان باشد. ولی برای افراد فقیر در جهان رشد اقتصادی راه رهایی از کثافت است. هر یک درصد رشد اقتصادی در جامعه می‌تواند به کاهش دو درصدی فقر منجر شود. در دو دهه‌ی اخیر، یک میلیارد نفر از فقر شدید به استاندارد‌های آبرومندانه‌ی زندگی رسیده‌اند. این اساسی‌ترین ارزش انسانی سرمایه‌داری است. 

رقابت آزادی است
رقابت یکی از عناصر اساسی اقتصاد بازار آزاد است. تجارت‌خانه‌ها هرگز برتری دائم به دست نمی‌آورند: همیشه راه‌های جایگزین برای ارضای تقاضا وجود دارد. جوزف شومپیتر اقتصاددان، تجارت را «تخریب خلاق» می‌نامید یک نبرد بی‌پایان داروینی. مانند یک شکارچی جدید در یک اکوسیستم، یک رقیب جدید نوآور می‌تواند شرکت‌های رقیب را از بین ببرد. لیست موفق‌ترین کمپانی‌ها همواره در حال تغییر است. 

بنابراین در بازار آزاد واقعی (یعنی رقابتی) بنگاه‌ها اقتصاد را کنترل نمی‌کنند آنها جلوی یکدیگر را از رسیدن به چنین قدرتی می‌گیرند. به طور عمده دخالت دولت است که چنین کنترلی را بر تجارت اعطا می‌کند، به عنوان مثال از طریق حمایت‌گرایی علیه رقابت. مصرف‌کنندگان فرانسوی از این‌که محصولات فرانسوی در آلمان ارزان‌تر است گله دارند. چرا؟ چون قوانین فرانسوی بسیاری مانع رقابت در تجارت هستند. آن‌ها حتی قوانینی علیه کاهش قیمت دارند. این بازتاب‌دهنده‌ی باور فرانسوی است که رقابت «خشن» است، و متضاد آن «همبستگی اجتماعی» است. در واقع، نقطه مقابل رقابت بازار، انحصار فروش و امتیازداشتن است. 
ولی هنگامی که رقبا برای سهم بازار رقابت می‌کنند، برندگان واقعی مصرف‌کنندگان هستند که مبلغ کمتری برای محصولات بیشتری پرداخت می‌کنند. مسافرت هوایی مثال کاملی است. در گذشته، پروازها به شدت کنترل می‌شدند، و تنها برای پولدارها بودند. مقررات‌زدایی و رقابت استفاده از آن را برای توده‌ها هم ممکن ساخت. اگر شرکت‌های هواپیمایی هم سود ببرند، نباید ناراحت شویم. ولی در واقع، به لطف رقابت، جمع سود این صنعت در تمام تاریخش صفر است. بنابراین در این‌جا، تمام فایده برای مصرف‌کنندگان بوده‌است، و هیچ چیز به «سرمایه‌داران طماع» که آن را ممکن ساختند نرسیده است. درباره بی‌عدالتی اقتصادی صحبت کنیم!

مثال دیگر تلویزیون است. در کودکی من، سه شبکه عمده در آمریکا حکمرانی می‌کردند. سپس تلویزیون کابلی و فیلم‌های ویدیویی آمد، و ضربه‌ی اساسی به الگوی تجاری‌شان وارد نمود. یک صنعت فروش و اجاره ویدیوی جدید به وجود آمد. سپس این مجموعه با نتفلیکس به چالش کشیده شد که به شکلی دیگر به مشتریان خود خدمات می‌داد. و امروز ممکن است ردباکس بتواند جایگاه نتفلیکس را با ایده‌هایی جدیدتر به دست گیرد. خلاقیت مخرب.

سود مولد است

به یاد دارم که ستونی در روزنامه‌ای این‌که سیستم بهداشت و درمان آمریکا «الان»، «پول درآوردن» را به عنوان هدف اولیه اش معرفی کرده است تقبیح کرده بود. کارکنان در بخش بهداشت و درمان باید زندگی کنند همانطور که ستون‌نویس‌ها مطلب می‌نویسند تا زندگی کنند. و چرا نباید انتظار داشته باشید برای آنچه که دریافت می‌کنید پول پرداخت کنید، تا ارائه‌دهندگان سودی بدست بیاورند؟

واژه «سود» با «طمع» قاطی می‌شوند. ولی آیا طبیعی نیست که ترجیح بدهیم بیشتر داشته باشیم تا کمتر؟ مشهورترین جمله آدام اسمیت این بود «از خیرخواهی قصاب، آبجوساز، یا نانوا نیست که می‌توانیم منتظر شام خود باشیم، بلکه به خاطر توجه آنها به سود خود است.» طمع هنگامی بد است که در ازای ضرر دیگران به دست بیاید؛ ولی این بازرگانان برای دیگران غذا فراهم می‌کنند، و بنابراین میل آنها به سود خوب است نه بد و باعث می‌شود شام شما را فراهم کنند، و تا جای ممکن آن غذا را خوشمزه درست کنند تا فردا دوباره به همان‌جا بروید. با این حال، در حالی که ما کارگری که پولی را به واسطه‌ی تولید چیزی به دست می‌آورد ارج می‌نهیم، با این حال بسیاری بازرگانی که پول زیادی از تولید چیزهای زیاد به دست می آورد محکوم می‌کنند. 
مخالفان سرمایه‌داری می‌گویند که سرمایه‌داری افراد را وادار می‌کند که به قیمت جان دیگران و راستی و درستی خود طمع خود را ارضا کنند: یک مسابقه موش‌هاست که تنها موش‌ها در آن پیروز می‌شوند. ولی برخی همیشه مانند موش‌ها عمل می‌کنند فارغ از این‌که سیستم اقتصادی چه باشد. فاشیسم، سوسیالیسم، و کمونیسم همگی فسادهای اخلاقی (بسیار عمیق‌تر) خود را داشته‌اند بدون این‌که منافع بازار آزاد را نیز داشته باشند. سیاست دموکراتیک همچنین مردم را وادار می‌کند که سازش‌کاری اخلاقی داشته باشند، حتی دروغ بگویند و حقه‌بازی کنند، و به اهداف خود برسند
ولی این استدلالی علیه دموکراسی نیست. اوضاع بدون دموکراسی حتی بدتر هم می‌شود. به همین شکل، این‌که در تجارت گاهی اعمال بدی رخ می‌دهد باعث نمی‌شود که سرمایه‌داری ذاتا فاسد باشد. همان‌طور که اغلب شهروندان از روش‌های درست درآمد دارند، اغلب تجارت‌خانه‌ها سود خود را نه از طریق استثمار بلکه خدمت به مردم به دست می‌آورند. فهم درست این است که دلیل وجودی هر تجارتی صرفا منفعت و سود نیست، بلکه به دست آوردن سود از طریق خلق ارزش برای مشتریان است. 

ماهیت اقتصاد بازار آزاد معاوضه است. این یک بازی برد-باخت نیست: هنگامی که دو نفر با یکدیگر مبادله می‌کنند، هر یک آن‌چه که برایش ارزش دارد یا نیازی بیش‌تری به آن دارد به دست می‌آورد. این باعث می‌شود که جامعه ثروتمندتر شود. در این نوع تجارت، تا جایی که شرایط به شما اجازه می‌دهد، شما کاری که در آن از همه کارهای دیگر ماهرتر هستید انجام می‌دهید، و با آن‌چه که بیشترین نیاز را به آن دارید مبادله می‌کنید. این سیستم، تقسیم کار را ممکن می‌سازد، و تخصص را به همراه می‌آورد که همه‌ی ما را پولدارتر می‌کند. و همان‌طور که در کتاب مت ریدلی «خوش‌بین بامنطق» (2010) نشان داده شده است، تجارت انتشار ایده را تسریع می‌بخشد. البته، همانند تجارت بیولوژیک رابطه جنسی که باعث می‌شود ارگانیسم‌های موفق‌تر، سازوارتر، و متنوع‌تر به وجود بیایند تبادل تجاری مانند بازتولید جنسی ایده‌هاست. نتیجه آن ایده‌های بیش‌تر و بهتر است و دنیایی ثروتمندتر. 

علاوه بر این، عادات و رسوم تجارت رفتار اخلاقی را مورد تشویق قرار می‌دهد، چرا که ایجاد اعتماد بین افرادی که در تجارت دخیل هستند همه را منتفع می‌کند. اقتصاد بازار آزاد همچنین فضیلت‌هایی مانند احتیاط، دقت، دوراندیشی، و خلاقیت را پرورش می‌دهد. همکاری برای بدست آوردن اهداف مورد علاقه را تشویق می‌کند. و اگر یک آرمانشهر می‌خواهید که در آن همه مشغول کمک به یکدیگر هستند، یک جامعه با بازار آزاد را امتحان کنید، چرا که به این شکل است که اعضای آن شکوفا می‌شوند چیزی را که افراد ارزشمند می‌دانند به آنها بدهیم چه محصولات باشد چه خدمات چه کار. 

بازار حامی دموکراسی است

مهم ترین بعد اخلاقی اقتصاد بازار آزاد این است که آزاد است: شامل جستجوی افراد برای شکوفایی به راه و روش خودشان است. هر جایگزین دیگری نیازمند اعمال زور و وادار کردن مردم برای رها کردن آن‌چه که برای آن به طور شخصی تلاش می‌کنند بوده است. این صرفا در مورد سودجویی مادی نیست. همانطور که هگل توضیح داده است، چنین آزادی‌ای ما را قادر می‌سازد نه تنها نیازهای حیوانی خود که حتی عمیق‌ترین تمایلاتمان را برای منزلت و ارزش خویشتن ارضا کنیم. 
علاوه بر این، همانطور که در مجله اکونومیست در تاریخ 16 ژانویه 2010 آمده است «دموکراسی هرگز در کشورهایی که اقتصادشان عمدتا غیربازاری بوده است دوام نیاورده است» چرا که تمرکز قدرت سیاسی و اقتصادی می‌تواند تنوع مراکز قدرت را که در اقتصاد آزاد همزیستی دارند از بین ببرد. آن‌هایی که بر این باور هستند که قدرت بنگاه‌ها مشکل است باید دوباره درباره ترکیب آن با قدرت زیادی که دولت‌ها دارند فکر کنند. آیا ما جامعه‌ای می‌خواهیم که دولت همه چیز است
دولت تنها چوپان و ما گوسفندانش؟

همچنین نتایج بازار آزاد دموکراتیک است. پاداش‌ها اغلب نه از طریق امتیاز سیاسی یا ارثی  بلکه از طریق تمایل افراد برای دادن پول برای چیزی که ارزشمند می‌شمارند، کسب می‌شود. مهمتر از هر چیز این است که چه می‌کنید، نه اینکه چه هستید. همانطور که اروینگ کریستول اشاره کرده است دقیقا به خاطر اینکه بازار این چنین «عوامانه دموکراتیک» است چپ نخبه‌گرا از آن متنفر است.

«دموکراسی عوامانه» دقیقا چیزی است که آمریکا برای به دست آوردنش تاسیس شد. جوامع قدیمی‌تر بر اساس اشراف‌گرایی و زمین و «قدرت درست را تعیین می‌کند» بنا نهاده شده بودند که برای افراد عادی خوب نیست. آمریکا در عوض بر اساس اقتصاد آزاد بنا نهاده شده بود، که بر اساس باور بنیان‌گذاران آن می‌تواند به وجود انسان‌های بهتری بینجامد، با تمام فضیلت‌های قابل توجهی که تا به حال خاطر نشان کردم که به بالابردن رفاه عمومی منجر می‌شود. و بازار آزاد تنها به مرفه شدن آمریکا نینجامید، بلکه آن را جامعه‌ای پرطراوت، پویا، و مترقی هم نمود.

ثروت خوب است
اتهام اصلی به سرمایه‌داری متمرکز بر نابرابری است. بگذارید این قضیه را روشن کنم. فقر چیز بدی است. ثروت نقطه مقابل فقر است. ولی برخی بر این باور هستند که ثروت به گونه‌ای علت فقر است و بنابراین ثروت هم بد است. این بازتاب‌دهنده مفهومی همه یا هیچ از سرمایه‌داری است، که بنابر آن افراد محدودی به قیمت ضرر دیگران سود می‌برند، گویی تنها میزان ثابتی از ثروت در جهان وجود دارد، و ثروتمندان بیش از سهم خود بر می‌دارند، و هر دلاری که سرمایه‌دار به دست می‌آورد باعث می‌شود کشاورزی یک دلار فقیرتر شود. ولی ثروت قابلیت انبساط دارد. و البته گرچه برخی ثروت را انگل گونه به دست می‌آورند، اغلب ثروتی که به دست می‌آید از طریق تولید است، که ثروت کلی جامعه را افزایش می‌دهد این ثروت گرفته نمی‌شود بلکه از طریق بهبود وضعیت دیگران نه بدتر کردن آن کسب می‌شود. بنابراین اشتباه است که فکر کنیم ثروت علت فقر است. 

ثروت از طریق تلاش مولد انسان به وجود می آید، مانند مائده‌ی آسمانی از آسمان‌ها بر ما نازل نمی‌شود. بنابراین ما به ثروت نیاز داریم. به شکل دقیق‌تر، ما به فرصت‌هایی نیاز داریم که بتوانیم ثروت بدست بیاوریم، که به افراد انگیزه می‌دهد تا تلاش کنند، که به بهبود وضع همه‌ی ما می‌انجامد. هنگامی که همه کار می‌کنند تا پیشرفت کنند، مانند یک ماشین بزرگ بهبود وضعیت انسان است. 

در کتابی که اخیرا از گار آلپروویتز و لیو دیلی به نام «بیابان های بی عدالت» به چاپ رسیده است استدلالی خلاف این مطرح می‌شود: منبع حقیقی ثروت افراد نیستند بلکه خود جامعه است. زیرساخت‌ها، سیستم آموزشی، و تجمیع دانش خط مشی تولید ثروت را مشخص می‌کند. بنابراین، از نظر این نویسندگان، همه در ثروتی که تولید می‌کنند سهمی برابر باید داشته باشند. 
صحیح است که جامعه ثروت را ممکن می سازد، و این توجیهی برای اخذ مالیات نامتناسب از ثروتمندان است، که این کار در حال حاضر در آمریکا انجام می شود (بیش از نیمی از مالیات بر درآمد آمریکا از 5% افراد با بالاترین درآمدها گرفته می‌شود ، و تقریبا یک سوم آن از 1% افراد با بالاترین درآمد) ولی آیا همه باید سهمی برابر داشته باشند فارغ از اینکه چه نوع مشارکتی دارند؟ این نگرش به شکلی ناعادلانه تلاش فردی را بی‌ارزش می‌کند. و اگر سهمِ برابر شما فارغ از این‌که چقدر تلاش می‌کنید تضمین شده باشد، چرا باید در کار خود سخت‌کوش باشید؟ این سقوط واقعی کمونیستم بود. طبقه کارگر می‌گفتند «ما وانمود می‌کنیم کار می‌کنیم، و آنها وانمود می‌کنند که به ما دستمزد می‌دهند.»

همچنین باب بویتنوگ در کتاب «حقوق بشر، و تعهدهای بشر در دهکده جهانی» (2007) استدلال می‌کند که همه ثروت در نهایت از قدرت، فریبکاری، و استثمار و غیره به دست می‌آید بنابراین عدالت اجتماعی توقیف ثروت و توزیع مجدد آن را ضرورت می‌بخشد. از آن‌جایی که شما دارید این مقاله را می‌خوانید، احتمالا ثروت شما جز بالاترین درصد درآمدها است. آیا شما ثروت خود را با دزدی از فقرا بدست آوردید؟ یا عمدتا با انجام کارهای خوب که از آنها سود بردید، یا به شایستگی درآمد کسب نمودید؟ پذیرفته شده است که ثروتمندان می‌توانند از قدرت خود سواستفاده کنند تا امتیازهای ناحق بگیرند. غیرواقع‌بینانه است که گونه‌ای اجتماعی در نظر بگیریم که در آن هیچ فردی نفوذ ناروا نداشته باشد. قطعا سوسیالیسم و کمونیستم این چنین نیستند. ولی حداقل در اقتصاد آزاد، قدرت به واسطه رقابت تا حدود زیادی محدود می‌شود. اگر سود ناروایی به دست می‌آورید، شخص دیگری راهی پیدا خواهد کرد تا با ارائه معامله‌ای بهتر از شما پیشی بگیرد. علاوه بر این، در دموکراسی، ثروتمندان در نهایت اسیر توده‌ها هستند از طریق وضع قانون مبتنی بر رای مردم. به همین دلیل است که ثروتمندان مالیات نابرابر می‌پردازند. 

استفاده از زبان «عدالت اجتماعی» مشکل‌آفرین است، زیرا درحالی که در برخی موارد فقر ممکن است ریشه در بی‌عدالتی داشته باشد، اغلب در بدشانسی ریشه دارد و بالابردن فقرا نباید مبتنی بر مقصر دانستن ثروتمندان باشد در قبال رنج و درد آنها باشد: [این تقصیر] در عوض صرفا انسانی است. پس جایگزین سرمایه‌گذاری در نظر عدالت اجتماعی چیست؟ در این رشته برخی (به طور مبهم) از یک «جامعه‌ی اشتراکی» سخن می‌گویند که در آن همه از هم مواظبت می‌کنند. این ایده‌ای شریف است، اما مشکل دوباره همان است که در صورتی که افراد با چشم‌انداز پیشرفت شخصی برای تولید چیزی انگیزه نداشته باشند، دیگر چیزی برای به اشتراک گذاشتن وجود نخواهد داشت.

چپ‌گرایان بیش از اندازه نگران توزیع ثروت هستند، در حالی که در وهله‌ی اول، به اندازه‌ی کافی نگران به وجود آوردن ثروت نیستند. آنها می‌خواهند غازی را که تخم طلا می‌گذارد سر ببرند (و می‌دانید که نتیجه‌اش چه شد.) در چنین جامعه‌ای، فقرا حتی از آنچه که در سرمایه‌داری تجربه خواهند کرد شرایط بدتری خواهند داشت، سرمایه‌داری دست کم منابع زیادی برای کمک به آنها تولید می‌کند. چالش واقعی طرفدار تقسیم دوباره ثروت توزیع میوه‌ی مولد بودن نیست، بلکه خود مولدبودن است خلق فرصت‌هایی برای افراد که بتوانند از طریق تلاش و کوشش شکوفا بشوند. هنگامی که افراد موفقیت خود را با تلاش بدست می‌آورند شادتر از زمانی که کمک مالی که مستحق آن نیستند دریافت می‌کنند، هستند. 

موفقیت متکی به خود چیزی است که سرمایه‌داری به دست آورده است. در جوامع توسعه‌یافته سرمایه‌داری، اکثریت افراد استاندارد زندگی مناسبی دارند، و حتی فقرای آنها باید در واقع در مقیاس‌های تاریخی یا جهانی ثروتمند به حساب بیایند.


موفقیت عادلانه است
یکی از فیلسوفان تساوی‌طلب مطرح جان رالز بود که در کتاب نظریه عدالت (1972) خود، این سوال را مطرح کرد که چه نوع جامعه‌ای را هنگامی که در «حجاب جهل» هستید انتخاب می‌کنید یعنی، بدون این‌که خوبی‌ها و بدی‌هایی را که در آن جامعه خواهید داشت بدانید. رالز بر این باور بود که اغلب امتیازهای افراد اساسا شانس بدون استحقاق است که تنها در صورتی باید با آن مدارا شود که سیستم شامل منافع بیش‌تری برای افراد کم امتیاز باشد.

در واقعیت، موفقیت در زندگی بر اساس شانس و شهامت است. بسیاری از افراد که با امتیازهای خوش‌اقبالانه‌ای به دنیا می‌آیند آنها را بر باد می‌دهند، و بسیاری از افراد کم امتیاز با تلاش، قدرت و سائق به موفقیت دست پیدا می‌کنند. با این حال داشتن این چنین خصوصیات فردی نیز می‌تواند خود شانس به حساب بیاید، و این زمین بازی‌ای است که رالز باید آن را برای همه همسان نماید. مفهوم بهتر برای زمین بازی همسان این نیست که همه افراد یک امتیاز به دست بیاورند بلکه این است که قواعد یکسانی بر همه اعمال شود. مساوی کردن امیتازها مستلزم عقب نگه داشتن بازیکنان قوی است؛ ولی جامعه با سرکوب استعداد و انگیزه یا بازتوزیع میوه‌ی تلاش دیگران به موفقیت دست نمی‌یابد. به جای آن، همه ما شرایط بهتری خواهیم داشت اگر چنین افرادی تشویق بشوند تا بیش‌ترین بهره را از استعدادهای خود ببرند. ما هم به همین شکل از جوایزی که در بخت‌آزمایی زندگی به دست می‌آوریم سود می‌بریم.

رالز استدلال کرد که انتخاب یک جامعه از پس «حجاب جهل» دلالتش این است که هر قرارداد اجتماعی باید تساوی‌طلبانه باشد چرا که هیچ کس حاضر نیست به بهای فقر خود ریسک کند. هرچند، افراد خردمند زیادی آزادانه خطر فقر را انتخاب خواهند کرد اگر این انتخاب به معنای نتایج بهتری در کل باشد. من جامعه‌ای که در آن اغلب افراد بیش‌ترین فرصت را برای کامیابی دارند انتخاب می‌کنم. این یعنی جامعه‌ای که که در آن بهترین آزادی ممکن برای بهبود خود وجود دارد، نه جامعه‌ای که در آن بت برابری وجود دارد که انگیزه مولدبودن را می‌کشد و همه‌ی ما را فقیر می‌کند.

آن‌چه واقعا مهم است کیفیت مطلق زندگی است، نه این‌که با کیفیت زندگی شخص دیگری برابر باشد. جامعه بهتر است نگران اندازه کیک باشد نه برش کیک. سرمایه‌داری کیک را بزرگ می‌کند، تا فقرا هم بتوانند سهم بیشتری بدست بیاورند بدون اینکه کسی سهم کمتری بدست بیارود. عدالت اجتماعی و اقتصادی بسیار بیشتری در یک جامعه با بازار آزاد وجود دارد، جایی که افراد به واسطه کاری که می‌کنند سود می‌برند، تا در جامعه‌ای که با گرفتن دسترنج مولدترین اعضای خود به دنبال برابری است. اخلاق در این که گروهی از افراد که سعی در بازتوزیع آنچه که دیگران به دست آورده‌اند دارند کجاست؟ چگونه می‌توان نظرات آنها مبنی بر این‌که چه چیزی عدالت اجتماعی را تشکیل می‌دهد به شکل عینی بررسی کرد؟

سرمایه‌داری بهترین حالت ممکن است 

سرمایه‌داری به گونه‌ای به تصویر کشیده می‌شود که در آن طی محاسبه‌ی فایده‌گرایانه و بی‌رحمانه عده‌ای قربانی می‌شوند تا عده‌ای بهره ببرند. هیچ سیستم اقتصادی هرگز نخواهد توانست به نفع همه کار کند. ولی سرمایه‌داری دست کم به اغلب افراد فرصت شکوفایی می‌دهد و و جامعه ای به دست خواهد داد که ثروتمندترین جامعه قابل دستیابی است، حتی برای بازنده‌ها.
چپ‌گرایان در مورد «تناقضات درونی» سرمایه‌داری سخن می‌گویند، ولی تنها تناقض این است که تلاش انفرادی برای منفعت به نفع خیر عموم است. ضدیت با سرمایه‌داری است که تناقض آمیز است: این ایده که عدالت با گرفتن اموالی که افراد بدست آورده‌اند به دست می‌آید. این امر فقر را گسترش می‌دهد به جای این‌که آن را حل کند.

سرمایه‌داری بدون نقص نیست. هیچ سیستم اقتصادی هرگز بدون نقص نخواهد بود و تلاش برای ساخت آرمان‌شهر، رودخانه‌هایی از خون و اشک بوجود آورده است. ولی اگر نقص بشری را بپذیریم، همچنان که باید این کار را کرد، اقتصاد بازار آزاد بهترین حالت ممکن است.



Friday, May 15, 2015

چرا نسبی‌گرایی جذاب است؟/ نقد تیموتی ویلیامسون به نسبی گرایی

 متن پیش رو برگرفته از گفت و گویی بین تیموتی ویلیامسون و نایجل واربرتون است.

تیموتی ویلیامسون (متولد ۱۹۵۵) فیلسوف بریتانیایی و استاد دانشگاه آکسفورد است. زمینه‌های تخصص وی شامل معرفت‌شناسی، منطق، فلسفه زبان و متافیزیک می‌شود. وی در حال حاضر استاد دانشگاه آکسفورد است.
برگردان زهیر باقری نوع پرست


نسبی‌گرا، کسی است که از گفتن «من اشتباه میکنم، حق با توست» یا «حق با من است، تو اشتباه می کنی» پرهیز می کند و بر این باور است که هر شخصی نقطه نظر خود را دارد و هر نقطه نظری از منظر همان نقطه نظر صحیح است ولی از نظر دیگر دیدگاهها صحیح نیست و چیزی فراتر از این دیدگاه نمی تواند درست و غلط بودن نظرهای ما را مشخص کند.

نسبی گرا نافی وجود هر گونه حقیقت مطلق است. تغییر دادن دیدگاه برخی از اشخاص بسیار دشوار و گاهی غیرممکن است ولی این دلیل نمی شود که آنها در اشتباه نیستند. به طور کلی وقتی شخصی نمی خواهد دیدگاه اشتباه خودش را تغییر دهد مشکل خودش است ولی در صورتی که این افراد بخواهند بر اساس باورهای اشتباه خود عمل کنند و برای دیگران دردسر درست کنند، دیدگاه آنها به مشکلی برای همه تبدیل خواهد شد.

در برخی از زمینه ها نسبی گرایی به شکلی همه گیر  پذیرفته شده است، از جمله می توان به دیدگاه افراد در مورد آثار ادبی، هنری و سینما اشاره کرد. به عنوان مثال قضاوت هایی از این دست که دلیلی ندارد بگوییم شکسپیر بهتر از دیگر نویسنده ها است، برای اکثر ما آشنا هستند. یکی از دلایل رواج نسبی گرایی در زمینه هایی مانند ادبیات این است که معرفی معیار یا سنجش علمی برای اینکه کدام یک از دو نویسنده یا اثر بهتر هستند بسیار دشوار است. ولی دست نیافتن به معیار سنجشی علمی به این معنا نیست که حقیقتی در این مورد وجود ندارد.

دیوید هیوم چیزی شبیه به یک سنجش تجربی-علمی برای آثار ادبی معرفی کرد. از نظر او آثار ادبی که در گذر زمان مورد احترام باقی می مانند و ارزش آنها صرفاً به دوره ای کوتاه محدود نمی شود، آثاری ارزشمند هستند. ولی برخی نویسنده ها از یاد می‌ روند، نادیده گرفته می شوند یا آثار آنها خوانده نمی شود و کسی نمی تواند از ارزشمند بودن یا نبودن این آثار آگاه شود.

به عنوان مثال نویسنده های زن در غرب تا مدتها به فراموشی سپرده شده بودند و به تازگی توجهی دوباره به آثار آنها شده است. در صورتی که چنین توجهی به آثار این زنان نمی شد شاید دیگر هرگز خوانده نمی شدند. بنابراین معیار هیوم با اینکه می تواند به ما کمک کند ولی نمی تواند چندان قابل اتکا باشد. در مورد آثار ادبی، مانند دیگر زمینه ها، همیشه احتمال دارد قضاوت یا باور ما اشتباه از آب در بیایند. حتی بهترین قضاوت های ممکن در زمینه ادبیات نیز الزاماً با حقیقت یکی نیست و ممکن است اشتباه از کار در بیاید. هرچند این احتمال وجود دارد که شخصی با تواناییهای داوری پخته تر، نسبت به دیگرانی که چنین توانایی را ندارند به باورهای درست بیشتری برسد ولی باید به یاد داشت که بهترین قضاوت ها نیز الزاما با حقیقت یکی نیستند.

با توجه به اینکه معیاری مطلق برای سنجش ارزش آثار ادبی یا هنری بدست نیامده است این پرسش مطرح می شود که حقیقتی که نمی توان به آن دست یافت چه اهمیتی دارد؟ در این موارد باید بین آنچه حقیقت دارد و آنچه نسبت به آن معرفت داریم تمایز قائل شویم. ندانستن چیزی، به معنی نبود حقیقت درباره آن نیست. به عنوان مثال هیچ کس نمی داند که در سیاره ها یا کهشکان های دیگر حیات وجود دارد یا خیر ولی این دلیل نمی شود که هیچ جای دیگر حیات وجود نداشته باشد.

ویلیامسون با فیلسوفهای عملگرایی (پراگماتیست) مخالف است. به عنوان نمونه ویلیام جیمز ـ از پیشگامان عمل گرایی ـ بر این باور بود که مفید بودن، حقیقت را تعیین می کند. یعنی هر باوری که مفید باشد حقیقت دارد. ولی این دیدگاه قابل قبول نیست. سالیان دور، دقیقاً در جایی که شما نشسته اید، دایناسوری راه رفته است یا نرفته است.

از آنجایی که دانستن یا نداستن این نکته فایده ای برای ما ندارد بنابراین از نظر جیمز حقیقت هم نمی تواند داشته باشد. این در حالی است که فایده مندی این باور ارتباطی با یکی از این دو واقعیت که این دایناسور اینجا راه رفته بوده یا نه ندارد، حتی سوال عجیبی مانند اینکه آیا در این نقطه دایناسوری راه رفته است یا خیر، معنادار است ولی شاید اهمیت نداشته باشد یا امکان پاسخ گفتن به آن را نداشته باشیم. اینها را نباید با هم اشتباه گرفت.

چرا نسبی گرایی این قدر جذاب شده است؟ ویلیامسون بر این باور است که برخی افراد می ترسند با پذیرش این موضع که برخی باورها غلط و برخی دیگر صحیح هستند و افراد گاهی در اختلاف نظرها به روشی منطقی به نتیجه تن نمی دهند این اختلاف نظر به جنگ قدرت تبدیل شود و هر که قدرتمندتر است، فارغ از اعتبار استدلال هایش  بتواند نظرش را بر دیگری تحمیل کند.

یکی از دلایل جذابیت نسبی گرایی این گمان است که با پرهیز از سخن گفتن در مورد حقیقت مطلق می توان مانع تحمیل نظرات با تکیه بر قدرت شد. در واقع نسبی گرا مدعی است بین حقیقت مطلق و جزم گرایی رابطه مستقیمی وجود دارد. ولی این اشتباه است، می توان به وجود حقیقت مطلق باور داشت بدون این ادعا که یقیناً به آن دسترسی پیدا کرده ایم.  

برخی دیگر با توجه به سابقه استعماری غرب که تلاش داشته که ارزش های خود را به دیگران تحمیل کند به این نتیجه رسیده اند که ارزش های غربی صرفاً متعلق به غرب هستند و نه جهانی و به همین دلیل به نسبی گرایی روی آورده اند. ولی نباید فراموش کرد که افرادی که غرب سعی داشته ارزش هایش را به آنها تحمیل کند نسبی گرا نبودند. افراد تحت استعمار دیدگاه خود را داشتند و این دیدگاه را صرفاً دیدگاهی بین دیدگاههای دیگر نمی دانستند و آنها هم همان اندازه که غربی ها به ارزش های خود پایبند بودند، به ارزش های خودشان پایبند بودند.

ولی از آنجایی که غربی ها قدرت نظامی قوی تری داشتند توانستند دست کم در مواردی ارزش های خود را به کشورهای استعمارزده تحمیل کنند. نسبی گرایی به استعمارزدگان کمکی نخواهد کرد و جلوی استمعارگرایی را نیز نخواهد گرفت چرا که تحمیل ارزش ها توسط استعمارگر نه توسط استدلال در یک اختلاف نظر که با زور انجام می شود. بنابراین با گفتن اینکه نظر آنها درست است و نظر ما هم درست است نمی توانیم جلوی تحمیل ارزش ها را بگیریم، در حالی که یکی از اهداف مهم نسبی گرایان این است.  

یکی از دلایلی که افراد به نسبی گرایی در اخلاق روی می آورند این است که از گذشته تا به حال و همچنین در کشورها و فرهنگ های متفاوت، تنوع بسیار زیاد اخلاقی وجود دارد. ولی بنا نهادن نسبی گرایی بر اساس این تنوع تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی قابل دفاع نیست. با نگاه تاریخی به علم درمی یابیم که تنوعی که علم از گذشته تا به حال داشته است بسیار بیشتر از اخلاق است. علمی که ما امروز به آن دست یافته ایم با علم یونان باستان تفاوت های بنیادین دارد. این در حالی که است که تفاوت اخلاق در یونان باستان با اخلاق در جوامع امروزی بسیار کمتر از تفاوت علم در این دو دوره است.

آیا می توان گفت که نسبی گرایی اخلاقی مطلقاً صحیح است؟ اگر شخصی نسبی گرایی را به حوزه اخلاق محدود کند و عنوان کند که نسبی گرایی اخلاقی مطلقاً صحیح است خود را نقض نکرده است. چرا که نسبی گرایی اخلاقی دیدگاهی درباره درستی یا نادرستی چیزی نیست. نسبی گرایی اخلاقی در واقع دیدگاهی در مورد دیدگاههایی است که درست و غلط برای خود معرفی می کنند. بر همین اساس اشتباه است که فکر کنیم نسبی گرایی اخلاقی ما را به مدارا یا رواداری دعوت می کند چرا که نسبی گرایی اخلاقی هیچ چیزی در مورد درست و غلط های اخلاقی نمی گوید و حاوی هیچ گونه پیام اخلاقی نمی تواند باشد.

تنها نتیجه نسبی گرایی اخلاقی این است که هیچ حقیقت مطلقی در اخلاق وجود ندارد. برخی از نسبی گرایان از این نکته آگاه هستند و مدارا یا رواداری را جزیی از نسبی گرایی به حساب نمی آورند و از افتادن در تله این اشتباه فرار می کنند. ولی این افراد در تله ی دیگری گیر می افتند. نسبی گراها دیدگاه اخلاقی خود را دارند مثلاً می خواهند بگویند که «تجاوز بد است».

بیان کردن قضاوت های اخلاقی یا داشتن باورهای اخلاقی بر عدم تقارنی بین یک سری از دیدگاههای اخلاقی و دیدگاههای که با آنها در تعارض هستند دلالت دارد. برای اینکه بتوانیم به این عدم تقارن متعهد باقی بمانیم باید برای دیدگاه اخلاقی خود حقیقت قائل باشیم. بنابراین تله دومی که نسبی گرا در آن گیر می افتد این است که عدم تقارن آنها را به سخن گفتن در مورد حقیقت دیدگاههای اخلاقی وادار می کند.
مشکل اصلی نسبی گرایی این است که نمی توان آن را به شکلی منسجم ارائه کرد. فیلسوفی که اغلب به عنوان یک نسبی گرا در مورد حقیقت از او یاد می شود نیچه است. ولی حتی نیچه هم باورهای خود را در مورد چگونگی امور داشت و نظراتی را که با نظرات خودش همخوان نبودند را عمیقاً اشتباه می دانست. صرف داشتن اندیشه – هر اندیشه ای - شما را به عدم تقارنی میان افراد همفکر و ناهمفکر با شما متعهد می کند.

اگر قرار باشد دیدگاهی داشته باشید (هر دیدگاهی) یعنی به شکلی خاص به مسائل نگاه می کنید و این یعنی پذیرفتن اینکه دیدگاه مخالفی وجود دارد. ممکن است نسبی گرا بخواهد از این تله نیز فرار کند. تنها راه پیش روی او این است که به هیچ دیدگاهی تعهد نداشته باشد، حتی خود نسبی گرایی!

نسبی گرایی را نمی توان به صورت منسجمی ارائه کرد، حال سؤال اینجاست که چرا باید برای رد کردن دیدگاهی چنین فاقد انسجام، وقت صرف کرد. ویلیامسون اشاره می کند که در جوامع امروزی از نسبی گرایی بسیار استقبال شده است. درست است که این استقبال ناشی از سردرگمی است ولی همین سردرگمی ها می توانند تأثیرگذار باشند. به عنوان مثال این روزها افراد بسیاری می گویند هر کسی دیدگاه خودش را دارد و همه دیدگاهها ارزش یکسانی دارند.

این افراد فراموش می کنند که این خود یک دیدگاه است و باید با این دیدگاه که «برخی دیدگاهها از دیگر دیدگاهها برتر هستند» ارزش یکسانی داشته باشد! سردرگمی هایی که نسبی گرایی به بار می آورد می تواند در مسئولیت پذیری و عمل اخلاقی افراد تأثیرگذار باشد. نسبی گرایی چیزی جز قانع شدن به شعاری بی مایه به این بهانه که به وسیله آن می توانیم با یکدیگر در صلح زندگی کنیم نیست. اختلاف نظر یکی از بنیادی ترین مسائل بشر است و برای بررسی آن به رویکردی عمیق تر نیاز است.


Tuesday, May 5, 2015

معرفی کتاب تبعیض جنسیتی دوم نوشته دیوید بناتار





فمینیست ها از تبعیض جنسیتی روش مند و نهادینه علیه زنان سخن میگویند. نهادهای قدرت از نظر آنها مردسالار هستند و تبعیض علیه زنان فراگیر است. چنین رویکردی موجب شده تبعیض جنسیتی علیه مردان یا پسرها نادیده یا تفاوتی ماهوی بین این دو نوع تبعیض در نظر گرفته شود. دیوید بناتار بر این باور است که تبعیض جنسیتی دیگری، این بار علیه مردها و پسرها شکل گرفته است و نیازمند توجه است. 
وی نخست به تعریف تبعیض می پردازد. در این راستا او تبعیض مثبت و منفی را از یکدیگر تمایز می بخشد. به عنوان مثال معلمی که به شاگرد خوب نمره بهتری می دهد بر اساس میزان یادگیری میان شاگردان خود تبعیض مثبت قایل شده است. تبعیض منفی تبعیضی است که بر اساس مواردی همچون جنسیت، نژاد، و ملیت شخص صورت میگیرد و به لحاظ اخلاقی مذموم است. 
دیوید بناتار در بررسی تبعیض منفی به ما یادآوری می‌کند که این بررسی می‌بایست هوشمندانه شکل بگیرد. به عنوان مثال شرکت‌های بیمه دولتی خدمات ماموگرافی بروی زنان میانسال را رایگان انجام می‌دهند امّا رایگان نبودن ارائه این خدمات برای مردان نه به دلیل تبعیض جنسیتی منفی بلکه به دلیل تفاوت شرایط جسمی زنان و مردان است. بنابراین تبعیض جنسیتی تبعیضی بر اساس جنسیت است در صورتی که جنسیت شخص دلیلی یا توجیهی برای تبعیض نباشد. رویکرد بناتار در مقابل رویکردهایی است که سعی دارند تبعیض جنسیتی را صرفا علیه زنان و به دلیل وجود سیستم یا ساختاری که زنان را سرکوب یا تخطئه میکند معرفی کنند. به عبارتی بناتار بر عمل تبعیض جنسیتی تمرکز می‌کند و نه ساختار و سیستم تبعیض جنسیتی. از نظر بناتار تمرکز بر تبعیض جنسیتی با توجه به ساختار و سیستم مانع فهم مصادیق تبعیض جنسیتی می‌شود. به عنوان مثال مانع توجه به تبعیض جنسیتی علیه مردان شده است. بر اساس دیدگاه بناتار تبعیض جنسیتی و نژادپرستی از جمله مواردی هستند که در آنها خصوصیات یک فرد به عنوان دلیلی برای انسان به شمار نیامدن وی در نظر گرفته می‌شوند. به عبارت دیگر اگر شخصی از نژاد دیگری بود یا جنسیت دیگری داشت دچار تبعیض نمی‌شد.  
بناتار مخالفان عمده خود را فمینیست‌هایی می‌داند که دغدغه‌شان پیشبرد منافع زنان است و نه دست‌یابی به حقوق برابر و بهبود وضعیت انسان‌ها. فمینیست‌هایی که حتی در مواردی که تبعیضی علیه زنان صورت نگرفته است وقایع را به گونه‌ای قلب می‌کنند که گویی چنین بوده است. چرا که مطلوب آنها  نه برابری بلکه پیشبرد منافع زنان به هر قیمتی است. بناتار بر این باور است که بسیاری از فمینیست‌هایی که چنین نیستند نیز در مواجهه با سخن از تبعیض علیه مردان به چنین فمینیسمی متمایل می‌شوند.
بناتار سپس به موارد تبعیض علیه مردان می‌پردازد که برخی از آنها در طول تاریخ وجود داشته‌اند برخی متاخرتر هستند. مردها همیشه در طول تاریخ مجبور بوده‌اند در جنگ‌هایی که رخ می‌داده است شرکت کنند. بسیاری از آنها برخلاف میل‌شان، و در صورت مخالفت با مجازات (حتی اعدام) مواجه می‌شدند و می‌شوند. علاوه بر این فشار اجتماعی علیه آنها بسیار زیاد بوده است. به عنوان یک نمونه در جنگ جهانی اول در انگلستان زنها پرهای سفیدی به دست میگرفتند - که سمبل بزدلی بودند ـ و به مردها و حتی نوجوانانی که در جنگ شرکت نمی‌کردند می‌دادند. میلیون‌ها مرد در جنگ‌های تاریخ کشته شده‌اند عده بسیار زیادی مجروح شده اند و یا به دلیل شرایط جنگ از مشکلات روحی و روانی رنج برده‌اند. علاوه بر این خدمت سربازی در اغلب کشورهای جهان به مردان محدود است و در کشورهایی که زنان نیز باید به سربازی بروند نوع وظایف و کارهایشان ساده تر است. 
همچنین مردها بسیار بیشتر از زنان قربانی خشونت هستند. به جز در دو مورد: تعرض جنسی و خشونت خانگی. هرچند بناتار، باور رایج مبنی بر بیشتر بودن این دو نوع خشونت علیه زنان در مقایسه به مردان را به چالش می کشد. باید توجه داشت تعرض جنسی به مردها در خیلی از موارد جدی گرفته نمی‌شود یا مورد بررسی قرار نمی‌گیرد. در مورد خشونت خانگی تحقیق هایی نشان داده‌اند که زنها به اندازه مردان مرتکب خشونت خانگی می‌شوند و این تصور که تنها زنان قربانی این نوع خشونت یا در اکثر اوقات زنان قربانی این نوع خشونت هستند اشتباه است. همچنین در این تحقیق ها هنگامی که خشونت خانگی را محدود به خشونت های جدی تر مانند کتک زدن، تهدید با چاقو یا اسلحه و مشت ولگد کردند موارد خشونت خانگی توسط زنان افزایش داشت در حالی که موارد مرتکب شده توسط مردان یکسان باقی ماند. همچنین بناتار به تحقیق هایی اشاره می‌کند که فرضیه خشونت زنان در دفاع از خود را رد می‌کند. 
خارج از محیط خانه، هم مردان و هم زنان در مواجهه با مردان غریبه با خشونت بیشتری نسبت به زنان غریبه عمل می‌کنند (به خصوص پسرهای بین سن‌های ۱۶ تا ۲۴). همچنین مجازات‌های بدنی مانند شلاق در طول تاریخ با شدت بیشتری بر مردان اعمال می‌شده است یا صرفا به مردان منحصر بوده است. حتی در مدارس نیز تنبیه پسربچه ها از دختربچه ها سفت و سخت‌تر است و گاهی تنبیه فیزیکی تنها به پسرها محدود می‌شود. همچنین وی اشاره می‌کند که پسرها در منزل بیش از دخترها تنبیه فیزیکی می‌شوند. وی در ادامه به بررسی مواردی مانند خشونت در زندان تعرض جنسی در زندان می پرازد. در این موارد مردان بیش از زنان قربانی خشونت هستند. همچنین مجازات اعدام در برخی کشورها منحصر به مردها است و در دیگر کشورها احتمال صدور حکم اعدام برای مردها در مقایسه با زنان و در موارد مشابه، خیلی بیشتر است. 
وی سپس به بررسی باورهای رایج مانند خشن‌تر بودن مردان می‌پردازد و با اشاره به تحقیق‌هایی که در این زمینه صورت گرفته عنوان می‌کند که این گونه باورها درست نیستند. وی همچنین به مثال هایی مانند مشارکت زنان در نسل کشی رواندا اشاره می‌کند که در عمل، زنان دست‌کم همپای مردان درخشونت نقش داشته‌اند.
در بخش‌های بعدی کتاب بناتار به قوانینی به نفع زنان برای جبران تبعیض علیه آنها در طول تاریخ اشاره می‌کند و آنها را به چالش می‌کشد و تبعیض علیه مردان فعلی به خاطر آنچه که در طول تاریخ بر زنان رفته است را ناروا و تبعیض آمیز میخواند.
در نهایت او به تبعیض‌هایی علیه مردان در کتاب خود اشاره  می‌کند که به صورت مستقیم یا غیرمستقیم محصول فمینیسم است. به عنوان مثال، در حالی که رسیدگی به تعرض و آزار و اذیت زنان وضع بهتری نسبت به گذشته پیدا کرده مردان گاهی بی دلیل و صرفا بر اساس شکایت دروغین در چنین مواردی متهم می‌شوند. یا در برخی مشاغل زنها میتوانند شغل‌های سابقا مردانه را انتخاب کنند ولی عکس آن صادق نیست. مثلا زنها میتوانند پزشک شوند ولی مردها امکان پرستار شدن را ندارند یا چنین شغلی به لحاظ اجتماعی برای آنها پسندیده به شمار نمی‌آید. او همچنین خاطرنشان می‌کند که جملاتی که در آن زنان برتری داده می‌شوند با مخالفتی مواجه نمی‌شود ولی عکس آن با واکنش فمینیست‌ها مواجه می‌شود. بناتار در پایان با بررسی مواردی از این قبیل در دوران متاخر یکی از مقصرین اصلی تبعیض جنسیتی دوم را فمینیسم - از نوع زن‌سالارانه نه برابری‌طلب - برمی‌شمارد.
این کتاب از چند جهت حائز اهمیت است. اول اینکه به جای ساختار و سیستم ما را به موارد و مصادیق فرا می خواند. ساختار مفهومی مبهم است، با این حال اغلب افراد با خیالی آسوده از آن استفاده می کنند. از جمله ایرادهای نگرش «ساختاری» این است که به ناچار همه موارد و مصادیق را باید بر اساس آن تفسیر کرد. بنابراین اگر بپذیریم که ساختار قدرت مردسالارانه است گاهی ممکن است مجبور شویم همه چیز را از دید مردسالاری نقد کنیم، حتی مواردی که کوچک ترین ربطی به مردسالاری نداشته باشد. در چنین مواردی بیش از تحلیل و نقد، شخص هنرمندی خود را در ربط دادن امور بی ربط نمایان می سازد. دوم اینکه به ما یادآوری میکند نگرشی که مبتنی بر یک جنسیت، نژاد، یا ملیت شکل بگیرد، هرچند در ابتدا ممکن است به گسترش عدالت کمک کند ولی اگر نقد و بررسی نشود خود میتواند به بی عدالتی های دیگری منجر شود. توجه به این موارد و دیگر مسائل مطرح شده در کتاب، فارغ از اینکه مورد پذیرش ما قرار بگیرد یا خیر، میتواند بهانه ای برای بررسی و بازتعریف مفهوم تبعیض جنسیتی و نوع مواجهه ما با این مسئله باشد. 

علیه نسبی‌گرایی: نقد بنیان‌های فلسفی مکتب ادینبرا

مارکوس زایدل در اثر خود «نسبی‌گرایی معرفتی» به نقد فلسفی رویکرد جامعه‌شناسی دو تن از اعضای مکتب ادینبرا، دیوید بلور و بری بارنز می‌پردا...