Saturday, January 24, 2015

مشاوره گرفتن از کانت در باب شکست عشقی



ماریا فون هربرت دانشجوی اتریشی که فلسفه کانت می خواند دچار شکست عشقی می شود و برای یافتن راهی برای آرام گرفتن تصمیم میگیرد از خود کانت در این زمینه راهنمایی بگیرد، هرچند هرگز کانت را ندیده بود. به او نامه ای می نویسد و شرایط خود را شرح می دهد و کانت نیز به او پاسخ می دهد.

1.     به کانت، از ماریا فون هربرت، آگوست 1791

کانت کبیر
چنان که فرد باایمانی خدایش را می‌خواند، من شما را می‌خوانم، برای آرامش، برای همدلی برای آماده کردن من برای مرگ. نوشته‌های شما اثبات می‌کنند که زندگی پس از مرگ وجود دارد. اما در این زندگی، من هیچ نیافته‌ام، هیچی چیزی که بتواند جایگزین خوبی که از دست دادم بشود، زیرا من کسی را دوست داشتم که در نظر من تمام ارزش‌ها را در خود داشت، طوری که من فقط برای او زندگی می‌کردم و هر چیز دیگری در مقایسه رنگ می‌باخت. حال، من این فرد را آزرده‌خاطر کرده‌ام، به دلیل دروغی که مدت‌ها ادامه یافته بود، گرچه هیچ چیز نامطلوبی راجع به من در آن وجود نداشت؛ من در زندگی‌ام هیچ گناهی که نیاز به پنهان کردن داشته باشد نداشته‌ام. اما این دروغ کافی بود و عشق او از میان رفت. به عنوان مردی محترم او از دوستی با من سر باز نزد. اما آن احساس درونی که بی قید و شرط ما را پیش‌تر به سوی یکدیگر هدایت می‌نمود دیگر وجود نداشت... آه قلبم هزار پاره می‌شود! اگر آثار شما را زیاد مطالعه نکرده بودم، مطمئنا زندگی‌ام را خاتمه داده بودم. اما نتیجه‌ای که می‌بایست از نظریه‌ی شما می‌گرفتم جلوی مرا گرفت: اشتباه است چون زندگی‌ام عذاب‌آور است بمیرم، در عوض به دلیل وجودم زندگی کنم. حال، خود را به جای من بگذارید، یا مرا لعنت کنید یا تسلی خاطرم دهید. من مابعدالطبیعه‌ی اخلاق و امر مطلق (فرمودمان فریضی) را خوانده‌ام و اصلا به من کمک نکرده‌اند. عقلانیتم درست هنگامی که به آن نیاز دارم را رها می‌کند. پاسخ مرا بده، تمنا می‌کنم؛ وگرنه مطابق با فرمودمان خودت عمل نمی‌کنی.

نشانی من ماریا هربرت از کلاگنفورت، کارنیتیا از طریق کارخانه‌ی سرب سفید است و یا شاید بهتر است آن را از طریق راینهلد بفرستید چون پست آنجا بیشتر مورد اعتماد است.

2.     به ماریا فون هربرت، بهار 1792 (نسخه‌ی چرکنویس کانت)
نامه‌ی عمیقا احساسی شما از قلبی می‌آید که بایستی برای پاکدامنی و صداقت خلق شده باشد، زیرا آن‌چنان به راهنمایی‌های آن ویژگی‌ها پذیرا است. من باید چنان که از من خواسته‌اید عمل کنم، یعنی خودم را جای شما بگذارم و برایتان یک مسکن اخلاقی کامل تجویز بنمایم. من نمی‌دانم رابطه‌ی شما ازدواج است یا دوستی، اما تفاوت چندانی ندارد. زیرا عشق، چه برای همسر و چه برای یک دوست، همان احترام متقابل را پیش‌فرض می‌گیرد که بدون آن توهمی فانی و نفسانی بیش نیست.

عشقی چنان می‌خواهد خود را کاملا منتقل کند و از مخاطبش هم انتظار این را دارد که به طور مشابه قلبش را بدون این که با سکوت بدگمانانه ضعیف شده باشد به اشتراک بگذارد. این چیزی است که دوستی ایده‌آل می‌طلبد. اما چیزی در ما وجود دارد که جلوی چنان صراحتی را می‌گیرد، مانعی در برابر این گشادگی دوجانبه‌ی قلب‌ها باعث می‌شود که فرد بخشی از افکارش را حتا هنگامی که بسیار با دیگری صمیمی است در خود نگاه دارد. دانایان باستان از این بی‌اعتمادی شکایت داشته‌اند [و گفته‌اند]: دوستان عزیز من، دوست واقعی وجود ندارد!
ما نمی‌توانیم از مردم انتظار صراحت داشته باشیم، زیرا هرفردی از این می‌ترسد که اگر خودش را کامل آشکار کند دیگران از او متنفر خواهند شد. اما این عدم صراحت، با نادرستی تفاوت بسیار دارد. آنچه فرد راستگو اما غیرصریح می‌گوید حقیقت دارد، اما تمام حقیقت نیست. آنچه فرد نادرستکار می‌گوید می‌داند که اشتباه است. چنان اعلامی در نظریه‌ی پاکدامنی دروغ خوانده می‌شود. ممکن است آزاردهنده نباشد اما معصومانه هم نیست. این تخلف از وظیفه‌ی فرد نسبت به خودش است؛ موجب نابودی عزت بشری در ما می‌گردد و به ریشه‌های تفکر ما حمله می‌کند. همان‌طور که می‌بینید از پزشکی مشاوره خواسته‌اید که تملق‌گو نیست. من از جانب عزیز شما حرف می‌زنم و برای او استدلال‌هایی ارائه می‌کنم که متزلزل شدن مهر او نسبت به شما را توجیه می‌کند.

از خودتان بپرسید آیا به دلیل سهل‌انگاریتان در اعترافتان خودتان را شماتت می‌کنید یا به دلیل امر غیراخلاقی مشتمل در دروغ‌گویی. اگر اولی است، آنگاه از این که وظیفه‌ی خود را انجام داده‌اید پشیمان هستید. و چرا؟ زیرا موجب از دست رفتن اعتماد دوستتان شده است. این پشیمانی با هیچ امر اخلاقی انگیزه نیافته است، زیرا حاصل آگاهی نه از خود فعل بلکه از نتایج آن است. اما اگر رویکرد شما مبتنی بر قضاوت اخلاقی از رفتارتان باشد، من پزشک اخلاق بدی خواهم بود اگر به شما توصیه کنم که آن را از خاطرتان پاک کنید.

هنگامی که تغییر رویکرد شما برای عزیز شما آشکار گردد، تنها زمان برای فرونشاندن تدریجی خشم و اوقات‌تلخی موجه او و تغییر شکل‌دادن سردی او به عشقی که مبنای مستحکم‌تری دارد مورد نیاز است. اگر این اتفاق نیفتد پس عشق او بیش از این‌که اخلاقی باشد جسمانی بوده و به هر حال ناپدید می‌شد: بداقبالی‌ای که اغلب در زندگی با آن مواجه می‌شویم و هنگامی که با آن مواجه می‌شویم باید با وقار با آن برخورد کنیم. زیرا ارزش زندگی مشتمل بر لذتی که از افراد به دست می‌آوریم بسیار مبالغه‌شده است.

پس این‌جا دوست عزیز من، تقسیمات معمول در یک موعظه را یافتید: راهنمایی، مجازات و تسلی‌خاطر. خود را وقف دو مورد اول نمایید، هنگامی که تاثیرشان را بگذارند، تسلی‌خاطر را با استفاده از آنها خواهید یافت.


نامه ها را می توانید اینجا به زبان انگلیسی بخوانید http://goo.gl/3MWatR

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...