Friday, January 23, 2015

میشل فوکو و نئولیبرالیسم



دانیل زامورا و همکارانش کتابی انتقادی در مورد فوکو نوشته اند، در مصاحبه ای با او (میتوانید متن اصلی مصاحبه را اینجا بخوانید) در مورد کتاب وی و نگاهش به فوکو سوال شده است. در ادامه ترجمه بخش نخست این مصاحبه را بخوانید. 

-          دوست فوکو پل وین در کتاب خود می نویسد که فوکو را نمی توان به لحاظ سیاسی یا فلسفی دسته بندی کرد: "او نه به مارکس باور داشت و نه به فروید ، نه به انقلاب و نه به مائو، او در خفا به احساسات لطیف مترقی تسخر می‌زد، و من هیچ موضع اصولی از او در قبال مسائل گسترده جهان سوم، مصرف گرایی، سرمایه داری و امپریالیسم آمریکایی سراغ ندارم". شما نوشته اید که او همیشه یک قدم از همعصران خود پیش بود. منظور شما از این سخن چیست؟

-          بدون هیچ انکاری باید گفت که فوکو تمرکز را بر موضوع هایی گذاشت که به وضوح توسط روشنفکران دوره خود نادیده گرفته می شدند یا حتی به گوشه رانده می شدند، چه در مورد روانپزشکی، زندان، یا جنسیت. البته او بخشی از یک دوره بود، زمینه اجتماعی بسیار بزرگ، و اولین شخصی نبود که بروی این پرسش ها کار میکرد. این موضوع ها همه جا در حال مطرح شدن بودند و تبدیل به ابژه های جریان های قابل توجه اجتماعی و سیاسی شدند. به عنوان مثال در ایتالیا، جریان ضد روانپزشکی که توسط فرانکو بازالیا شروع شد نمی بایست صبر می کرد تا فوکو آسایشگاه روانی را به چالش بکشد تا بتواند پیشنهادهای برانگیزاننده سیاسی خود را برای یافتن جایگزینی برای آن نهاد مطرح کند. بنابراین مشخصا فوکو همه این جنبش ها را شروع نکرد و هرگز چنین ادعایی نداشت ولی راه را برای تعداد زیادی از تاریخ دانان و محققان باز کرد تا بر موضوع هایی جدید، و حوزه هایی جدید که کمتر مورد اکتشاف قرار گرفته بودند کار کنند.او به ما آموخت تا همیشه اموری را که در زمانی فراتر از هر شکی به نظر می رسیدند به لحاظ سیاسی زیر سوال ببریم. من هنوز مناظره مشهور او با چامسکی را به یاد دارم، جایی که او اعلام کرد که وظیفه واقعی سیاسی از نظر او نقد کردن نهادهایی است که به ظاهر خنثی و مستقل می آمدند و به آنها به شکلی حمله کرد که نقاب از خشونت سیاسی ای که درون آنها نقته است برداشته‌شود. ممکن است در مورد ماهیت برخی از نقدهایش شک داشته باشم به این موضوع بر میگردیم، مطمئنم- با این حال پروژه ای بسیار بدیع و برانگیزنده بود.

-          کتاب شما با نسبت دادن نئولیبرالیسم به فوکو می تواند کفر خیلی‌ها را درآورد.

-          امیدوارم چنین شود. هدف این کتاب به نوعی همین است. می خواستم از تصویر بیش از اندازه رایجی از فوکو که در مخالفت کامل با نئولیبرالیسم در انتهای عمرش بود فاصله بگیرم. از آن نقطه نظر، فکر میکنم تفسیرهای سنتی کارهای متاخر او اشتباه هستند یا حداقل بخشی از مسائل را نادیده می گیرند. او به نوعی به یک چهره‌ی دست‌نیافتنی در بخش هایی از چپ رادیکال تبدیل شده است. بی اغراق منتقدان او بیمناک هستند. این کوری شگفت آور است چرا که حتی خود من هم هنگامی که متون فوکو را بررسی کردم از علاقه زیادی که نسبت به نئولیبرالیسم نشان می داد حیرت زده شده بودم. تنها درس‌گفتارهای کلژ دوفرانس او نیست، بلکه مقاله ها و مصاحبه های زیادی که همه آنها در دسترس است. فوکو به شدت جذب لیبرالیسم اقتصادی شده بود: او در آن امکان گونه‌ای از حاکمیت را می دید که خیلی کمتر از کمونیسم و سوسیالیسم چپ٬ اصولی و خودکامه بود، که این دو از نظر او کاملا منسوخ بود. او به خصوص در نئولیبرالیسم گونه‌ای از سیاست بسیار کمتر بروکراتیک و انضباطی میدید در مقایسه با دولت های رفاه پس از جنگ.  به نظر می رسد که او گونه ای از نئولیبرالیسم را متصور می شد که گونه های انسان شناختی خود را بر فرد تحمیل نمی کرد، و به افراد در مقابل دولت خودمختاری بیشتر ارائه می دهد . به نظر می رسد که فوکو در اواخر دهه هفتاد میلادی به سمت «چپ دوم» در حال حرکت است، به همراه شخصیت هایی مانند پیر روزان‌والون، که فوکو به نوشته های او به دید تحسین نگاه می کرد. ضددولت بودن و تمایل به بی دولت کردن جامعه فرانسه برایش اغوا کننده بود.حتی کلین گوردون، یکی از مترجمان و شارحان اصلی فوکو به دنیای آنگلو ساکسون، مشکلی ندارد که بگوید فوکو به نوعی منادی راه سوم تونی بلر بود ، که استراتژی های نئولیبرال درون بدنه اجتماعی دموکراتیک را به‌هم پیوست می‌دهد.

-          در عین حال کتاب شما یک تقبیح یا یک بررسی دادستانی نیست. همان طور که پیشتر گفتید شما کیفیت کار او را تایید میکنید.

-          البته! من مجذوب شخصیت و نوشته های او هستم. از نظر من ارزشمند هستند. من همچنین کتابی که اخیرا به قلم Geoffroy de Lagasnerie رسید را تحسین می کنم. در نهایت کتاب او به شکلی آن روی دیگر کتاب ماست، چرا که او در فوکو تمایلی به استفاده از نئولیبرالیسم برای بازآفرینی چپ می بیند. به نظر ما فوکو از نئولیبرالیسم استفاده ای بیش از استفاده ابزاری میکند: او دیدگاه نئولیبرالیسم را اتخاذ می کند تا به نقد چپ بپردازد. با این حال، Lagasnerie به نکته ای اشاره میکند که به نظر من ضروری است و مرکز بسیاری از مسائل در چپ انتقادی را نشانه می رود: او می گوید که فوکو یکی از اولین کسانی بود که متون نئولیبرال را جدی گرفت و با دقت آنها را خواند. چپ گرایی در قبیله گرایی متداول دنیای آکادمیک منزوی شده بود، خوانشی وجود نداشت که استدلال های فردریش هایک، گری بکر و میلتون فریدمن را بررسی کند. از این نظر، تنها می توان با  Lagasnerie موافق بود: فوکو به ما این امکان را داد که این نویسنده ها را بخوانیم و بفهمیم، تا در نوشته های آنها بدنه ای از افکار پیچیده و محرک را کشف کنیم. در این مورد کاملا با او موافقم. نمی توان انکار کرد که فوکو همیشه تلاش بسیاری می کرد تا به دورن کالبد تئوریک دیدگاههای بسیار متفاوت برود و دائما ایده های خود را مورد سوال قرار میداد. چپ روشنکفر متاسفانه همیشه نتوانسته است این چنین کند. اغلب اوقات در رویکردی «مکتبی» باقی مانده است، و به شکل پیشینی از بررسی یا مناظره با ایده ها و سنت هایی که از پیش فرضهای متفاوت شروع می شوند سرباز زده است. این رویکردی بسیار مخرب است. ما با افرادی سر و کار داریم که عملا هرگز بنایانگذران فکری ایئولوژی های سیاسی ای که به آنها حمله می کنند را نخوانده اند! معرفت آنها اغلب به چند چیز پیش‌پاافتاده‌ی فروکاهشی محدود می شود.


پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما