Saturday, November 29, 2014

ریچارد واگنر و ایدئالیسم آلمانی




نوشته راجر اسکروتن
ترجمه زهیر نوع پرست

دانشگاههای آلمان در جوانی واگنر در فضای ملتهب فکری می جوشید، علت اصلی آن تکثیر سیستم های فلسفی پس از امانوئل کانت که امروزه به شکل گسترده به عنوان مهم ترین فیلسوف دوران مدرن شناخته می شود بود. کانت سیستم فکری خود را ایدئالیسم استعلایی نامید. استعلایی است چون به فراتر از دنیای زمان و مکان که دنیای پدیدارها است نگاه می کند، گونه ای از ایدئالیسم است چرا که تنها ایده ها یا پدیدارها قابل دانستن هستند. علم آنچه بر ما پدیدار می شود را کشف می کند، ولی باید تا ابد از سخن گفتن از واقعیت آنگونه که هستند خودداری کند. ما نمی توانیم وجود خدا یا جاودانگی روح را اثبات کنیم، و نمی توانیم وجود واقعیتی مستقل در پس پرده ادراک را تایید کنیم. دنیایی که به آن علم داریم دنیای پدیدارهاست، که با قوانین علت و معلولی نظم پیدا می کنند.

کانت این رویکرد شکاکانه را با شرحی جاه طلبانه از زندگی اخلاقی ترکیب کرد. عقل با زبان وظیفه با ما سخن میگوید. به ما می گوید که چه می خواهیم بکنیم، و چه کار باید بکنیم. و از آنجایی که باید بر توانستن دلالت دارد، ما موجودات عقلانی باید آزاد باشیم. برای کانت، آزادی ماهیت شرایط انسانی است، چرا که ما را از دیگر بخش های طبیعت متمایز می سازد. با به کار گیری آزادی، ما به سمت امر استعلایی چنگ می زنیم، با آن تماس پیدا می کنیم بدون اینکه نسبت به آن معرفت داشته باشیم.
برای پیروان کانت ایئدالیسم استعلایی در دو ایده بزرگ خلاصه شده بود: اول اینکه دنیای فیزیکی سیستمی از پدیدارها است و نه چیزها آنچنان که هستند، و دوم اینکه ما بخشی از جهان آنچنان که هست نیستیم بلکه بر لبه آن ایستاده ایم به عنوان سوژه های خالص خودآگاهی. تاثیرگذارترین پیرو کانت یوهان گوتلوب فیشته بود، که این ایده های بزرگ را در نظریه خویشتن خود ابراز کرد. از نظر فیشته تمام معرفت در خوشتن آغاز می شود. دنیا از درون من سرچمشه می گیرد، چرا که تنها درون خودم است که می توانم آن را بشناسم. قوانین و نهادها، هنر و موسیقی، حتی دنیای گیاه ها، ارگانیسم ها و ذرات فیزیکی، همه راههایی هستند که خویشتن از طریق آنها واقعیت می یابد، از طریق بدست آوردن فرم بیرونی. بنابراین جهان مادی نیست بلکه روحانی است، از جوهری روحانی که من نیز از آن ساخته شده ام، ساخته شده است، چرا که از من ساخته شده است.

در این گونه ی ایدئالیسم خشن به نظر هیچ جایی برای خدا وجود ندارد. پس از چندی فیشته به خداناباوری متهم شد و موقتا شغل استادی خود در دانشگاه برلین را از دست داد. برجسته ترین جانشین فیشته، هگل بود که زندگی آکادمیک خود را به عنوان دانشجوی الهیات شروع کرد. هگل در حالی که پذیرفت ایدئالیسم درست است، برای نجات ایمان مسیحی از افراط های فیشته تلاش کرد. شوپنهاور، رقیب اصلی هگل در دانشگاه برلین، اغلب به عنوان شخصی که مهم ترین تاثیر فکری را بر واگنر گذاشت شناخته می شود. ولی هنگامی که واگنر در سال 1831 در دانشگاه لایپتزیگ ثبت نام کرد، سالی که هگل در آن از دنیا رفت، فلسفه هگلی دانشگاهها را فرا گرفته بود و ذهنهای جوانان را تسخیر کرده بود. مطالعه آثار هگل و هگلی ها بود که واگنر را وارد فلسفه کرد. مانند هگلی ها، واگنر اختلاف نظر بر سر دین را حادثه ای تعیین کننده در ظهور دنیای مدرن می دید.
برای هگل جوهر غائی جهان روح یا ذهن است. روح در من و شما فردیت می یابد، ولی خود از همه ما بزرگتر است. علم، دین، سیاست و هنر تلاش های روح برای واقعیت بخشیدن به خود در شکل عینی است. تمام فعالیت های روح، حرکت به سمت ایده مطلق است، که در آن جهان نسبت به خود آگاهی کامل پیدا میکند. بنابراین در هر زمینه ای، در علم، دین، سیاست و هنر، گونه های قدیمی باید بمیرند و گونه های جدید باید جایگزین آنها شوند. تمام تلاش های ما باید با نقیض خود مواجه شوند، و بدین شکل راه را برای گونه های برتری که جایگزین آنها می شوند هموار سازند. واگنر از این ایده در خلق اپرای حلقه نیبلونگ تاثیر زیادی گرفت. هیچ امر انسانی پایدار نیست، و همه چیز باید در تلاش بی پایان روح برای خودآگاهی از بین برود
در پدیدارشناسی روح، هگل استدلالی اضافه کرد که بر واگنر و تاریخ آلمان و در نتیجه تاریخ جهان تاثیری چشم گیر گذاشت. 

هگل استدلال کرد که ماهیت روح آزادی است. ولی آزادی به عنوان هدیه ای فاقد شرایط به ما داده نمی شود: آزادی را باید بدست آورد؛ از طریق  کشاکش. تنها از طریق مواجه با دیگری است که من ظرفیت عمل کردن را می یابم، و این مواجه در طبیعت و خارج از جامعه آغاز می شود، و در نبردی آغاز می شود. آزادی و خودآگاهی زمانی که دیگری حق من نسبت به آن را تایید کند بدست می آید، و هنگامی که من حق دیگری را به صورت متقابل تایید میکنم. آزادی پدیده ای اجتماعی است، و ما آزادی را با الزام جهان به شناسایی مالکیت ما نسبت به آن بدست می آوریم. تنها در لحظه شناسایی است که من فردی تمام عیار، با اراده و تقدیر و فردیتی از آن خود خواهم شد. این شناسایی باید دو طرفه باشد. برای اینکه به عنوان موجودی آزاد شناسایی بشوم باید خود نیز با دیگران چنین کنم. این ایده هسته ی فلسفی نقد مارکس به سرمایه داری را تشکیل میدهد، همچنین تاثیر شگرفی بر اپرای حلقه نیبلونگ واگنر گذاشت، که در آن داستان تلاش زیگفرید برای آزادی و فردیت، و آخرین خیانت به خود هنگامی که شخصی که عاشق او است را برده می سازد و با شخص دیگری معاوضه اش می کند دیده می شود. آزادی احترام به دیگری را مطالبه می کند. اگر این احترام را از دست بدهید و با دیگری مانند یک ابژه رفتار کنید، خود را نیز به یک ابژه تبدیل کرده اید، شی ای بی ارزش که باید مورد استفاده قرار بگیرد و پس از آن به دور انداخته شود. زیگفرید تنها در لحظه مرگ است که راه فردیت و آزادی را باز می یابد ولی در آن زمان دیگر خیلی دیر شده بود.
طنین استدلال هگل را میتوان در تمام چرخه ی اپرای حلقه نیبلونگ احساس کرد: در زجرهای آلبرایش، که عشق را به خاطر قدرت انکار کرده است، در دنیای تاریک زیرزمینی نیبلهایم، که افراد سرکوب شده ی آن ابزار اراده ای هستند که نمی توانند بر آن تاثیری بگذارند، در تراژدی دردناک که دو انسان در رنج به آزادی دست می یابند ولی در می یابند که خدایی که این نقشه را کشیده بود دیگر اجازه آزاد بودن را به آنها نمی دهد.
پس از مرگ هگل، پیروان او به دو دسته تقسیم شدند: هگلی های پیر که ایدئالیسم را بنیانی برای پادشاهی پروس می دیدند، و هگلی های جوان که اغلب ضد دین و منتقدان چپ گرای بوروژوای بودند. هگلی های جوان در برلین ملاقات می کردند و نوشته های خود را به چاپ می رساندند، و تاثیر آنها به سرعت در سطح جامعه فراگیر شد. در آن زمان روشنفکر آلمانی بودن به معنای هگلی بودن بود، به این شکل یا آن شکل ولی ضرورتی نداشت که ایدئالیست باشند. برجسته ترین هگلی جوان، لودویگ فوئرباخ بود که سعی کرد فلسفه هگل را کله پا کند، یا به عبارتی آن را روی پاهایش بایستاند. او می خواست فلسفه ایدئالیستی هگل را بازنویسی کند و آن را به گونه ای ماده گرایانه در بیاورد. این تلاش فوئرباخ دو تن از خواننده های آثارش یعنی واگنر و مارکس را تحت تاثیر قرار داد
فوئرباخ با یک بعد فلسفه ایدئالیستی موافق بود، اینکه جهان ما جهان تعارض است، و باید در آن برای بدست آوردن قدرت خود را اثبات کنیم، نسبت به ظرفیت های خود علم پیدا کنیم، و توسط دیگران شناخته شویم و مورد احترام قرار بگیریم. ولی با پیش فرض ایدئالیسم مخالف بود. واقعیت، از نظر او مادی بود نه روحانی. فرد سازنده دنیای عینی نیست بلکه تنها یکی از محصولات آن است. آگاهی از زندگی بر می خیزد و زندگی واقعیتی مادی است نه روحانی. با پیش فرض مادی بودن واقعیت، فرئرباخ به نقد دین پرداخت. از آنجایی که جهان مادی است، هیچ واقعیت روحانی وجود ندارد و دین ما را به جهانی وهمی فرامیخواند. مسیحی ها در مریم مقدس، مسیح و پدر روحانی ابعادی از زندگی بشر را ایده آل می کنند و به آنها حیاتی تخیلی می بخشند. دین، جهانی غیرواقعی می سازد مملو از فضیلت هایی که خود میتوانیم بروی زمین آنها را تحقق بخشیم ولی با قرار دادن آنها در بهشتی موهوم، این فضیلت ها را غیرقابل دسترس می کنیم. نتیجه این می شود که ما از کیفیت های اخلاقی که برای زندگی کامل در جامعه نیاز داریم محروم می شویم.
واگنر شخصیت های فرامادی اپرای حلقه نیبلونگ را بر اساس مدل فوئرباخ خلق کرد. آنها حاصل جان بخشی به خصایل انسانی هستند، هم خصلت های خوب و هم خصلت های بد. ولی بر خلاف پانتئون مسیحی که توسط فویرباخ مورد تمسخر قرار گرفته است، خدایان واگنر از انسانهایی که بر آنها حکم می رانند بسیار فروتر هستند. همانطور که برونهیلده جایی که مرگ زیگموند را اعلام میکند، متوجه می شود که دنیای انسانی فضیلت هایی دارد که خدایان از آنها محروم هستند و بدون این فضیلت ها هیچ رهایی ای را نمیتوان متصور شد: فضیلت های از خود گذشتگی و چشم پوشی. پس از آن هر آنچه که برونهیلده انجام می دهد ابراز تمایل ناخودآگاهی برای فرود آمدن به دنیای انسان های میرا و سهیم شدن در سرنوشت آنهاست. در تلاش برای نجات زیگموند، او نامیرایی خود را به مخاطره می اندازد. ولی هنگامی که بحران روی می دهد او مرگ را در آغوش میکشد، چرا که می داند این بهای عشق است، و عشق راه به رهایی است.  
از نظر واگنر، ایده ی اصلی دین خدا نیست بلکه ایده «مقدس» است. درام های موسیقایی واگنر حول این باور خلق شده اند. هرچند واگنر ایده فویرباخ مبنی بر اینکه خدایان زاده نیازهای اجتماعی هستند را پذیرفت، ولی به «مقدس» به عنوان نیرویی مستقل در زندگی بشر باور داشت. در نوشتاری با عنوان «هنر و دین» واگنر به خواننده می گوید که هنر می تواند هسته دین را نجات دهد، چرا که تصویرهای اساطیری ای که دین می خواهد باور بشوند در هنر به خاطر ارزش سمبلیکشان باور می شوند، و هنر از طریق بازنمایی ایده آل این سمبل ها حقیقت عمیقی که در آنها پنهان شده اند را نشان می دهد. به عبارت دیگر، دین حقایق ژرفی در مورد روان انسان را شامل می شود، ولی این حقایق تنها در هنر که می تواند آنها را به صورت سمبلیک نشان دهد به ظهور می رسند.
در تمام درام های موسیقایی واگنر لحظه های مقدس به صورت تماما انسانی به نمایش در می آیند. لحظات قربانی، مانند مرگ های تریستان، ایزولده و زیگموند، مانند قتل مراسم گونه زیگفرید و فداسازی خوستن توسط برونهیلده. رستگاری ما به این گونه لحظات در زندگی مان وابسته است. در وحدت عشق و مرگ، در پذیرفتن مرگ به خاطر عشق، و در چشم پوشی از خواسته های خود در برابر دیگران معنای زندگی انسانی را می فهمیم. میفهمیم که زندگی با روحیه ی قربانی کردن است که رستگاری زندگی را به بار می آورد. به یک معنا، این ایده از ماده گرایی فویرباخ خیلی دور نیست، چرا که «مقدس» را به عنوان پدیده ای کاملا انسانی نمایش می دهد، پدیده ای که ممکن است توسط خدایان با حسرت و احترام نگریسته شود، همانطور که در حلقه نیبلونگ رخ می دهد. با این حال از ایده های فویرباخ فاصله ی زیادی دارد، چرا که «مقدس»، روحانی، و قربانی کردن را به عنوان ابعاد اساسی زندگی بشر در نظر میگیرد که برای کامروایی ما انسانها ضروری هستند. همانند هگل که دین را مرحله ای برای رسیدن به خودآگاهی روح می دانست و نه غایتی در خود، واگنر هنر خود را نمایانگر احساس های مذهبی می داند. هنر وقایع اخلاقی قابل باور در پس اساطیر غیرقابل باور را نشان می دهد. از این رو تریستان و ایزولده و پارسیفال را کارهای دینی که با «پاسیون به روایت متای قدیس» قابل مقایسه است بر می شمارند.
واگنر تا پایان عمر یک فیلسوف باقی ماند. تمام ایده های فلسفی زمان او، از بت سازی های فیشته از خویشتن، تا نقد سرمایه داری توسط مارکس، از نقدهای فوئرباخ به دین تا نظر شوپنهاور در مورد اراده، همگی در درام های او تاثیر گذاشتند. هیچ اثری فلسفی نتوانسته است پارادوکس های عشق اروتیک را به خوبی تریستان و ایزولده نشان دهد، هیچ اثری در الهیات مسیحی نتوانسته است عشای ربانی را به خوبی پارسیفال کاوش کند، هیچ اثری در فلسفه سیاسی نتوانسته است جایگاه قدرت و قانون را در روان انسان از دید حلقه نیبلونگ بررسی کند. با وجود اینکه واگنر ما را به قلب تاملات فلسفی می برد ولی هرگز احساسات ملموس را قربانی ایده های انتزاعی نمیکند. تریستان و ایزولده در نمایش حیرت فلسفی عشق اروتیک موفق است چرا که واگنر درام و موسیقی قابل باوری می سازد.

در حین نوشتن تریستان، واگنر مسحور شوپنهاور آخرین نماینده ی برجسته ایده آلیسم بعد از کانت شد. فلسفه شوپنهاور با درام های موسیقایی واگنر همخوانی داشت و در القای پیام فلسفه بدبینی به او کمک می کرد. با این حال قبل از آن هگل و هگلی های جوان تاثیر بسیار در آثار او داشتند.


با نگاه به این دوره فرهنگی در تاریخ می توان دریافت که واگنر صدای حقیقی ایدئالیسم هگلی در موسیقی بود. ولی بعدی به آن اضافه کرد که کاملا از آن خود او بود. آزادی برای واگنر یک پدیده سیاسی بود، ولی در عین حال واقعیتی روحانی بود که در لحظه قربانی کردن ظهور میکرد. او به استدلال های انتزاعی هگلی ها حقیقتی مهم که هگلی ها سعی در پنهان کردن آن داشتند را اضافه کرد: ما موجوداتی میرا هستیم و عشق رابطه بین موجودات میرا است. باید همین جا و در همین لحظه معنا را بیابیم، نه از بغض مرگ، بلکه از طریق آن و به خاطر آن. 
----
پ.ن بخش های کوچکی از متن ترجمه نشده است. 

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما