Saturday, September 27, 2014

تاملي بر كتاب «فهميدن در باب يقين ويتگنشتاين» اثر دنيل مويال شروك

يادداشت هاي ناتمام يك فيلسوف
تاملي بر كتاب «فهميدن در باب يقين ويتگنشتاين» اثر دنيل مويال شروك

نويسنده: محمدزهير باقري نوع پرست



«در باب يقين»، کتابي است که حاصل يادداشت هاي ويتگنشتاين در روزهاي آخر عمرش است؛ [اين اثر به قلم مالک حسيني به فارسي ترجمه شده است]يادداشت هايي که شامل بحث «در باب رنگ ها» نيز مي شد، ولي آن بخش سپس به صورت جداگانه اي به چاپ رسيد. نام اين کتاب را نيز شاگردانش با توجه به محوريت بحث يقين در يادداشت هاي ويتگنشتاين انتخاب کرده اند. اين کتاب در واقع واکنش ويتگنشتاين به نوشته هاي جرج ادوارد مور؛ «اثبات جهان خارج و دفاع از عقل سليم» است. نوشته هايي که انگيزه نگارش آن ها سفر ويتگنشتاين به نيويورک و ملاقات با شاگرد سابقش نورمن ملکوم است.

    «در باب يقين» نسبت به «رساله منطقي فلسفي» و «پژوهش هاي فلسفي» کمتر کانون توجه بوده است، هر چند در سال هاي اخير با تلاش چند فيلسوف ويتگنشتايني اين کتاب به کانون توجه تبديل شده است. خانم دنيل مويال شروک فيلسوف انگليسي، کتابي را به بررسي «در باب يقين» اختصاص داده است که نخستين بار در سال 2004 توسط انتشارات پل گريو مک ميلان به انتشار رسيده و در سال 2007 تجديد چاپ شده است. اين کتاب که «فهميدن در باب يقين ويتگنشتاين» نام دارد، يکي از مهم ترين و نخستين کتاب هايي است که به بررسي کتاب «در باب يقين» اختصاص يافته و مورد توجه بسيار قرار گرفته است. ابتدا به بررسي مختصر اين کتاب مي پردازيم و سپس چند نکته انتقادي به آن را مطرح مي کنيم.
    
    دنيل مويال شروک کتاب «فهميدن در باب يقين ويتگنشتاين» را با بررسي تفاوتي که ويتگنشتاين بين «يقين عيني» و «دانش» قائل مي شود، شروع و اشاره مي کند که براي ويتگنشتاين يقين عيني قابل توجيه و دليل مند نيست. بنابراين، در «يقين عيني» يا به تعبير ويتگنشتاين «لولاها» (که از تمثيل لولاي در که نقطه اتکاي حرکت در است، برگرفته شده است) شک و سوال معني ندارد و نمي توان در مورد آنها به صورت مداوم و روشمند اشتباه کرد. به همين شکل، باور نيازي به دليل ندارد، ولي دانش دارد؛ از همين رو، مويال شروک عنوان مي کند که براي ويتگنشتاين، «دانش»، باور توجيه شده است. «يقين عيني»، باوري غير معرفتي است که زيربناي دانش ماست، مانند بستر يک رودخانه، بنابراين باوري است غيرگزاره اي و غيرقابل بيان.
    
    ë وجه تمايز يقين و دانش
     مويال شروک اشاره مي کند که ويتگنشتاين براي اشاره به جملاتي که حاوي يقين ها هستند، از عبارت satz استفاده مي کند که در زبان آلماني هم به معناي جمله به کار مي رود و هم به معناي گزاره؛ ولي در کتاب «در باب يقين» بايد آن را «جمله» ترجمه کرد، چرا که اگر گزاره باشد حاوي معرفت و قابل بيان خواهد بود، در حالي که ويتگنشتاين در بخش اول «در باب يقين» خلاف اين را گفته است. مويال شروک اشاره مي کند که اصرار ويتگنشتاين به تفاوت گذاردن بين باورهاي گزاره اي و غيرگزاره اي اين است که بتواند قياس پذيري بين «يقين» هاي ما و «دانش» ما را حفظ کند. سپس به تعريف ويتگنشتاين از گزاره مي پردازد.
    مويال شروک با اشاره به نگرش ويتگنشتاين در دوره هاي ابتدايي فکري اش به گزاره، به بررسي اين بخش مي پردازد. از نظر ويتگنشتاين، يک گزاره دوقطبي است، يعني يا صحيح است يا غلط، بنابراين گزاره هاي تحليلي يا ترکيبي- پيشيني از نظر او گزاره به حساب نمي آمدند. به عنوان مثال «سياه تيره تر از سفيد است» براي ويتگنشتاين يک گزاره به حساب نمي آيد. علاوه بر اينها، قوانين استنتاج و گزاره هاي رياضياتي نيز براي او گزاره به حساب نمي آمدند. بر اساس آنچه ويتگنشتاين به آن قائل بود، 3+2=5 نه صحيح است نه غلط، چرا که نقض آن صرفاً غلط نيست بلکه غيرممکن و غيرقابل تصور است و نمي توان به آن فکر کرد. اين موضع در مورد گزاره نبودن معادلات رياضي و منطق مربوط به ويتگنشتاين تا قبل از دهه 1930 مي شود و بعد از آن کم کم رنگ مي بازد. هرچند اين امر مورد تاکيد مويال شروک در اين کتاب است. بنابراين شرط غيرگزاره بودن يک جمله اين است که نتوان در آن شک کرد. مويال شروک در اينجا به يادداشت شماره 401 برگه ها اشاره مي کند که در آن ويتگنشتاين مي نويسد: «من هوشيارم- اين بياني است که شک در مورد آن ممکن نيست- چرا نبايد با اين بيان يکي در نظر گرفته نشود: من هوشيارم يک گزاره نيست؟»
    در ادامه مويال شروک اشاره مي کند که ويتگنشتاين از کتاب «رساله منطقي فلسفي» تا «در باب يقين»، نسبت به محدوديت آنچه مي توان گفت با توجه به زمينه آن سخن تاکيد دارد، هرچند اين گستره با گذر زمان فراخ تر مي شود. در حالي که در رساله منطقي فلسفي، تجربي بودن گزاره ها آن را قابل بيان مي کند. در دوره دوم فکري او قابل بيان بودن با زمينه به طور مشخص محدود مي شود.
    
    ë در يقين عيني شک و سوال جايي ندارد
     پس از اين بخش، به مهم ترين بخش کتاب مويال شروک از منظر ويتگنشتاين شناسي مي رسيم. او در اين بخش به بررسي «لولاها» مي پردازد. با وجود اين که اين واژه تنها چند بار در کتاب «در باب يقين» ظاهر مي شود، در کتاب مويال شروک نقشي اساسي دارد. مي توان گفت اين گسترده ترين بحث موجود در مورد لولاها پس از انتشار کتاب در باب يقين است. از نظر مويال شروک اين ويژگي ها بين لولاها يکسان است: شک ناپذير، بنيادي، غيرتجربي، گرامري، پيشيني (او در نوشته هاي بعدي اش اين ويژگي را نفي مي کند) غيرقابل بيان و عملي. مويال شروک نشان مي دهد که براي ويتگنشتاين به لحاظ منطقي شک کردن در مورد لولاها غيرممکن است. همچنين لولاها نه صحيح هستند و نه غلط و به همين دليل نمي توان در مورد آنها شک کرد.
    همچنين لولاها بي معنا هستند و نمي توان آنها را بيان کرد. اگر شخصي بگويد «قرمز يک رنگ است» بي معني است چرا که يک قاعده را بيان کرده است و وقتي بگويد «قرمز رنگ نيست»، باز هم بي معني است چرا که يک قاعده را نفي کرده است. (فرض بر اين است که اين شخص به يک زبان مسلط است و اين جملات را مي گويد، يک کودک هنگام يادگيري اين گونه جملات را مي گويد، در واقع در حال يادگيري قواعد است). مويال شروک اين نکته را به خوبي در يک جمله عنوان مي کند؛ «يقين هاي بنيادي ما در عمل کارکرد دارند نه در واژگان» (ص 96).
    با وجود اين که مويال شروک تاييد مي کند که ويتگنشتاين هيچ اصلي را براي تمايز بين لولاها ارائه نمي کند، ولي با توجه به اين که تفاوت هايي بين آنها قائل شده است سعي مي کند اصولي در مورد آنها را استخراج کند. لولاها [يقين عيني] در کتاب «در باب يقين» به دسته هايي تقسيم مي شوند: اول، لولاهاي زباني که استفاده ما از واژگان و عددها را تعيين مي کنند، لولاهاي شخصي که به زندگي شخصي ما مرتبط مي شوند، لولاهاي محلي که بنيان دانش افراد مکان يا زماني خاص را بنا مي نهند و لولاهاي جهانشمول که به هيچ عنوان نمي توان متصور شد که تغييري کنند.
    از نظر مويال شروک، برخي از لولاها طبيعي و حيواني هستند و مانند بقيه قاعده ها با تمرين ياد گرفته مي شوند. همچنين از نظر او لولاهاي زباني بدون خطا هستند. لولاهاي شخصي بنيان آنچه ما به عنوان يک فرد درباره خود مي گوييم را بنا مي نهند. در اين بخش مويال شروک به لولاهاي خودزندگي نوشتي قايل است که مرتبط به خود شخص است و لولاهاي ادراکي که شامل حواس پنج گانه و ادراک درد و لذت مي شود. لولاهاي محلي به فرهنگ يا گونه زندگي محلي ما مرتبط مي شوند، بنابراين گذرا و جغرافيايي هستند، در حالي که لولاهاي جهانشمول تصوير ما انسان ها از جهان را تشکيل مي دهد که داربست فکري انسان ها است.
    
    ë سناريوهاي شک گرايانه
     در بخش هاي بعدي مويال شروک به بررسي شک گرايي مي پردازد. از نظر ويتگنشتاين شک گرايي اهميت چنداني ندارد، چرا که شک هاي شک گرايانه از نظر او در واقع شک به حساب نمي آيند. از نظر شک گرايان، آنچه ما يقيني مي دانيم، به لحاظ عمل گرايانه يقيني مي دانيم، يعني چون در جهان بودن ما و برخورد ما با آن نتيجه مي دهد، اينچنين مي کنيم ولي دانش يقيني نسبت به آن نمي توانيم داشته باشيم.
    از همين رو برخي از مفسرين مانند مايکل ويليامز بر اين باور هستند که لولاها بنيان هايي هستند که به زمينه خود وابسته هستند، بنابراين اين که ما آنها را به عنوان بنيان در زندگي روزمره مي پذيريم، عمل گرايانه است و ذهني نيست يا به عبارتي دانشي نسبت به آنها نداريم.
    از نظر ويليامز در زمينه فلسفي مي توان لولاها را مورد بررسي قرار داد و در مورد آنها شک کرد. مويال شروک با بررسي نظرات او عنوان مي کند اين فعاليت مورد نظر ويليامز مستلزم اين است که لولاها را «معرفتي» در نظر بگيريم در صورتي که چنين نيستند. مويال شروک مي گويد لولاها را هرگز نمي توان در موردشان شک کرد، آنچه ما در مورد آن شک مي کنيم، همتاي (doppelganger) توصيفي لولاها است که در زمينه هاي ديگر به کار مي روند. مثلاً وقتي ما مي گوييم «آيا دست من وجود دارد»، مي تواند به صورت يک لولامطرح شود که گفتن آن بي معني است، ممکن است در حال آموزش به يک کودک باشيم که مي خواهد زبان ياد بگيرد يا پيامي را به کسي برسانيم که در اين صورت معنادار است ولي ديگر لولانيست. چرا که زمينه اي دارد و با توجه به آن زمينه معنادار مي شود.
    ولي شک گرايان در مورد لولاها شک مي کنند که اين نوع شک بي معناست. با توجه به اين رويکرد، مويال شروک حمله اي همه جانبه را به شک گراياني چون دکارت انجام مي دهد.
    او مي گويد گزاره هايي مانند آنچه دکارت عنوان کرده است (ممکن است شيطان در حال فريب من باشد و حواس پنج گانه من را گمراه کند و هيچ معرفتي از جهان نداشته باشم، همه چيز توهم باشد) در زمينه داستان هاي تخيلي معنادار است، ولي اين که اين گزاره را از زمينه خود خارج کنيم و آن را وارد فلسفه کنيم، دچار اشتباه شده ايم. چرا که اين نوع گزاره هايي که از زمينه خود خارج شان مي کنيم، نمي توانند تاثيري بر لولاهاي [يقين عيني] ما بگذارند. علاوه بر اين، مويال شروک به برخي از سناريو هاي شک گرايانه اشاره مي کند، مانند اين که «شايد من مرده باشم»، «شايد شخصي اين افکار را در ذهن من مي گذارد» (شبيه مغز در خمره) اختلال هاي رواني مربوط به روانپزشکي هستند، ولي شک گرا مشکلش اين است که بر اساس اين باورها عمل نمي کند، بنابراين، در واقع شک ندارد بلکه صرفاً اين گونه وانمود مي کند.
    
    ë موضع ويتگنشتاين در برابر شک گرايان
     اثر مويال شروک اثري در خور توجه است، نه الزاماً به خاطر اين که هر آنچه نوشته است، قابل توجه است. «در باب يقين»، يادداشت هاي ناتمام ويتگنشتاين است که تا آخرين لحظه هاي زندگي اش سرگرم انديشيدن و نوشتن آنها بوده است و سبک نوشتار ويتگنشتاين و همچنين پيچيدگي بحث مانند ماهي فراري است که به چنگ آوردنش غيرممکن به نظر مي رسد.
    «در باب يقين» از اواسطش تغيير لحن پيدا مي کند و مفسرين بر سر اين که بر کدام بخش تاکيد بيشتري کنند، اختلاف نظر دارند. از يک جهت بخش دوم بر بخش اول برتر است چرا که ويتگنشتاين با انديشيدن بيشتر به بخش دوم رسيده است. از جهت ديگر بخش دوم حاصل نوشته هاي او در دوره وخامت بيماري و استفاده از دارو و غيره است که به نظر، تنها دليل بي توجهي به بخش دوم مي تواند باشد. در حالي که در بخش اول بر غير قابل بيان بودن لولاها تاکيد مي کند در نيمه دوم اينچنين نيست و چندين بار ويتگنشتاين در مثال هايي از اين که نسبت به لولاها دانش دارد سخن مي گويد. مثلاً شماره هاي 356 تا 360 يا در شماره 387، 441 يا 662 و طبيعتاً مويال شروک براي تفسير مورد نظر خود اين بخش ها را ناديده مي گيرد. همچنين ويتگنشتاين بين بيان گزاره هاي بي اهميت و بي معنا تفاوت قائل مي شود مثلاً در شماره 460 اين تفاوت را در بيان «اين يک دست است» خاطرنشان مي کند. بنابراين، مي توان گفت برخلاف آنچه مويال شروک مي گويد، گزاره هايي مانند «قرمز يک رنگ است» يا «سياه تيره تر از سفيد است»، بي اهميت هستند ولي بي معني نيستند.
    علاوه براين مويال شروک بارها عنوان مي کند که گزاره هاي رياضي براي ويتگنشتاين نه صحيح و نه غلط هستند، در حالي که اين مدعا هيچ جايي در «در باب يقين» ندارد و همان طور که پيش تر گفته شد، اين نگرش به قبل از 1930 ويتگنشتاين برمي گردد.
    در ضمن ويتگنشتاين در شماره هاي 655 و 657 عنوان مي کند که نسبت به 12*12=144 معرفت دارد، بخشي که مويال شروک نسبت به آن بي توجه است. همچنين برخلاف آنچه مويال شروک مي گويد، ويتگنشتاين شک گرايي را بي معني نمي داند هرچند نسبت با آن همدلي ندارد. به عنوان مثال در شماره 338 يا 529 تا جايي که شک گرايي در عمل اختلالي ايجاد نکند آن را جايز مي داند. در آن صورت شک گرايي نزد ويتگنشتاين يک نوع خصوصيت شخصيتي مي شود، که در آن برخي افراد اموري را که ديگران به آنها توجهي نمي کنند بيشتر مورد توجه قرار مي دهند و خود و ديگران را
     آزرده مي کنند. 
    علاوه بر اين، بايد عنوان کرد به رغم اين که مويال شروک علاقه دارد شک گرايي که نوعي فلسفه ورزي است را با اختلال هاي رواني پيوند زند، ويتگنشتاين ما را به تفاوت بين اين دو فرا مي خواند. به عنوان مثال در شماره 467 مثالي که مي آورد نشان مي دهد هنگامي که دو نفر بحث فلسفي کنند راجع به اين که آيا اين درختي که روبه روي ما است درخت است يا نه، به نظر ديگران ديوانه مي آيند ولي ديوانه نيستند و صرفاً در حال فلسفيدن هستند.
    در نهايت، مويال شروک عنوان مي کند که سخنان شک گرايان در مواردي مانند سخنان افراد داراي اختلال رواني است، مانند «آيا من مرده ام»، و آن ها را بي معنا مي داند، چرا که لولاهاي [يقين] ما را زير سوال مي برند. اين در حالي است که هنگامي که شخص داراي اختلال رواني مي گويد «من مرده ام» در حالي که لولاهاي ما را (زنده بودن شخص براي اين که بتواند سخن بگويد) زير سوال مي برد ولي بي معني نيست.
    رونالد ديويد لينگ، روانپزشک وجودگراي اسکاتلندي در کتاب «خويشتن از هم گسيخته» مي نويسد که رفتار و سخنان عجيب افراد داراي اختلال ذهني، راهي براي انتقال مشکلات و اضطرابشان است. با توجه به اين سخن، زمينه اي وجود دارد، يعني انتقال دادن و بيان غيرمستقيم مشکلات که بر اساس آن عنوان کردن جملاتي مانند «من مرده ام» را براي شخص داراي اختلال، معنادار مي کند.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما