Saturday, September 27, 2014

آيا هگل در حال خزيدن به درون فلسفه تحليلي است؟


تاملي بر اصول مكتب پيتزبورگ 
آشتي با هگل
آيا هگل در حال خزيدن به درون فلسفه تحليلي است؟

نويسنده: زهير باقري نوع پرست


مي توان از دو واکنش مهم فلسفه تحليلي به تاريخ فلسفه سخن گفت. اول اين که فلسفه تحليلي با معرفي منطقي جديد، راهي جديد در فلسفه را آغاز کرد که از زمان ارسطو دست نخورده باقي مانده بود؛ دوم، زمينه به وجود آمدن فلسفه تحليلي است که مي توان گفت اين فلسفه، واکنشي تمام عيار به فلسفه هگل بود. کل گرايي هگل و نگرش وي به منطق، به همراه متافيزيکي آغشته به تخيل، از جمله مواردي بودند که فلسفه تحليلي با نقد آنها شکل گرفت.
    برتراند راسل بر آن بود که فيلسوف هايي که ادعا مي کنند با متافيزيک پيشيني مي توانند عقلاني بودن جهان، عدم اصالت ماده و
 مسائلي از اين قبيل را اثبات کنند، سخت در اشتباهند؛ چرا که نمي توان نسبت به هستي، به عنوان يک کل، معرفتي کسب کرد. فيلسوفي که براي راسل نماد اين اشتباه فلسفي بود، کسي جز هگل نبود. شايد بتوان گفت که اوج انحطاط فلسفي از نظر فيلسوف هاي تحليلي، فلسفه هگل است؛ به گونه اي که در رشته فلسفه در دانشگاه هاي کشور انگلستان هگل اصلاً تدريس نمي شود و پس از کانت دانشجويان معمولاً با جان استوارت ميل و سپس فرگه آشنا مي شوند. از اين رو، در فلسفه تحليلي، سخن گفتن از هگل امري نادرست تلقي مي شود و اگر هم باشد نادر است.
    به همين دليل، هنگامي که جان مکداول، فيلسوف تحليلي شهير معاصر و اهل آفريقاي جنوبي، در مقدمه کتاب مهم خود به نام «ذهن و جهان» نوشت که اين کتاب مقدمه اي بر خوانش هگل از پديدارشناسي است و در فلسفه خود برخي از آراي هگل را به کار بست، فيلسوف هاي تحليلي بسياري را شوکه کرد. البته پيش از مکداول، فيلسوف هاي تحليلي مانند ويلفرد سلارز و ريچارد رورتي نيز از هگل سخن گفته بودند، و مکداول خود نيز تحت تاثير ويلفرد سلارز با آراي هگل آشنا شده بود. تفاوت عمده اي که وجود داشت اين بود که سلارز و رورتي هر دو از متافيزيک هگلي رويگردان بودند و همچنان آن را نوعي انحراف فلسفي بر مي شمردند.
     نقش راسل در طرد هگل بسيار قابل توجه است، چرا که اساس فلسفه تحليلي را اتميسم منطقي و متافزيکي مي دانست و اين درست در تعارض با کل گرايي هگل بود. راسل بر اين باور بود که انديشه هاي کانت خود زمينه فساد فلسفي در انديشه هاي هگل را فراهم آورده است و بنابراين کانت نيز مي بايست از فلسفه تحليلي دور مي ماند. اين نگرش به کانت در اثر نوشته هاي کانت گرايانه استراسون و جان رالز در دهه 60 در فلسفه تحليلي دگرگون شد و کانت به صورت جدي در فلسفه تحليلي مورد بررسي و بازبيني قرار گرفت؛ ولي اين تصور که هگل نيز روزي با بازبيني بتواند به درون فلسفه تحليلي بخزد وجود نداشت.
     * * *
    جان مکداول و رابرت برندوم، استادان دانشگاه پيتزبورگ، به دنبال احياي هگل در فلسفه تحليلي اند و بر اين باورند که مي توان از هگل در پيشبرد فلسفه تحليلي استفاده کرد. از آنجا که دانشگاه پيتزبورگ تبديل به مرکزي براي بررسي جدي هگل شده است، برخي نام <مکتب پيتزبورگ> را بر آن نهاده اند؛ که در واقع مکتبي «نو هگلي» به حساب مي آيد. مکداول که بر فلسفه کانت متمرکز شده بود، تمايز بين سوژه و ابژه در فلسفه کانت را مورد انتقاد قرار داد و راه حل هگل براي مقابله با اين انقطاع را مناسب ديد و از آن الهام گرفت. رابرت برندوم در مقاله اي که در سال 2014 نگاشت، به نقاط مثبتي که هگل مي تواند در آن ها به فلسفه تحليلي کمک کند اشاره کرد. در ادامه به موضع او در اين مقاله اشاره اي مي کنيم.
    برندوم با اشاره به احياي کانت در فلسفه تحليلي عنوان مي کند که ويلفرد سلارز آرزو داشت که نوشته هايش موجب شوند فلسفه تحليلي از دوره هيومي خود به دوره کانتي برسد و ريچارد رورتي کارهاي رابرت برندوم و جان مکداول را در راستاي حرکتي اجتناب ناپذير از کانت به هگل معرفي کرده است. برندوم دلايل اهميت يافتن هگل در فلسفه تحليلي را برمي شمارد. بدين منظور او از زمينه فلسفي کانت شروع مي کند و به بررسي نفوذ و جايگاه آن در فلسفه تحليلي مي پردازد و در نهايت به نقشي که هگل مي تواند بازي کند اشاره مي کند. به نظر وي، کانت برخلاف تصور رايج، بر اولويت داوري (judgment) تاکيد داشت و بدين ترتيب نمودارها، شهود و مفاهيم را با توجه به نقشي که در داوري بازي مي کنند بررسي مي کرد. فرگه با الهام از اين نگرش کانتي «اصل زمينه» را مطرح کرد؛ اصلي که اشاره مي کند تنها در زمينه يک جمله است که اسم ها ارجاع پيدا مي کنند. ويتگنشتاين نيز جمله را به عنوان حداقل واحد معنادار در نظر داشت و بعدها جمله را به عنوان حداقل واحد زباني در نظر گرفت. اين حرکت از کانت تا ويتگنشتاين در واقع مسيري است که مي تواند حضور هگل را با توجه به نقد و تفسيرش از کانت در فلسفه تحليلي توجيه کند.
    علاوه بر اين، برندوم اشاره مي کند که هگل نه تنها به دنبال فهم ابژه ها و مفاهيم از طريق داوري بود، بلکه به دنبال فهم داوري ها از طريق نقشي که در استنباط (inference) بازي مي کردند هم بود. اين رويکرد هگل به کانت، رويکردي است به سمت کل گرايي که برخي فيلسوف هاي تحليلي نيز در واکنش به موضع کانتي رويکردي مشابه داشته اند. نگرش اتمي که راسل به آن علاقه داشت با اشکال هايي اساسي مواجه شده بود و نسل بعد از راسل به نگرش کل گرا روي آوردند؛ ويتگنشتاين و کواين از جمله اين افراد بودند. علاوه بر اين برندوم اشاره مي کند که تفسير هگل از کانت تفسير بسيار جالب توجهي است و نمي توان به آن بي اعتنا بود.
    دليل دومي که برندوم برمي شمارد، به مساله موجهات (Modality) يعني به بررسي «امکان» و «ضرورت» مربوط است. او خاطرنشان مي کند که علت دوري گزيدن کانت از تجربه گرايي اين بود که در اين رويکرد، توجهي به اين نمي شد که چه چيزي تجربه آدمي را «ممکن» مي گرداند. به عبارت ديگر، تجربه گرايان به اين نکته توجه نمي کردند که فعاليت هاي ما در علوم و امور تجربي، خود به نحو «ضروري» در چارچوبي مفهومي قرار مي گيرند که کارکرد آن، توصيف يا توضيح چگونگي امور تجربي نيست؛ بلکه اين است که به ما نشان دهد توصيف و توضيح تجربه چگونه ممکن مي گردد. به طور مثال، دانشمندان علوم تجربي به دنبال يافتن روابط علت و معلولي بين چيزها هستند در حالي که مفاهيمي مانند علت و معلول، مفاهيمي تجربي يا برآمده از تجربه نيستند. مفاهيمي مانند «ماه» و «مد آب دريا» و نيز وقوع مد آب دريا به دنبال آشکار شدن ماه همگي برآمده از تجربه و ارتباط تجربي ما با جهان اند اما مفهوم «علت» که ما به کمک آن ماه را موجب مد آب دريا مي دانيم، برآمده از تجربه نيست بلکه برعکس، آنچه توضيح علمي را در اينجا براي ما «ممکن» مي گرداند، همين مفهوم «علت» است. به اين ترتيب، کانت با رويکرد موجهات، تجربه گرايي را از تنگنا خارج مي کند. برندوم بر آن است که اگر اين رويکرد موجهات در چارچوب گونه اي از کل گرايي قرار داده شود، در اين صورت زمينه براي نزديک شدن فلسفه تحليلي به هگل فراهم آمده است. منطق موجهات که جايگاه خود را در فلسفه تحليلي (بخصوص به واسطه نوشته هاي کواين) از دست داده بود، با آثاري از سائول کريپکي و سي. آي. لوئيس، اين جايگاه را بازيافت و همين جايگاه است که محل نفوذ هگل در فلسفه تحليلي را نشان مي دهد
    دليل سومي که برندوم مي آورد، مربوط به هنجاري بودن (normativity) است. به نظر وي، يکي از ايده هاي انقلابي کانت اين بوده است که آنچه اعمال قصدي و داوري هاي ما را از واکنش هاي موجودات ديگر متمايز مي کند، همين خصيصه هنجاري است. ما به اين دليل که موجوداتي عقلاني و در عين حال عامل (agent) هستيم و عمل ما در پرتو عقل عملي و اصول آن، از استقلال برخوردار است، به شکلي خاص در برابر اعمال خود مسئوليت داريم؛ اعمال ما نشانگر نوع خاصي از اقتدار (authority) ما هستند؛ اما همان گونه که اعمال ما به «ما» تعلق دارند، ما در قبال آن ها مسئول و متعهد هستيم. برندوم اين ديدگاه کانت را به عنوان رويکردي به هنجار بودن اعمال ما مي داند؛ وي به تاثير اين نگرش کانتي بر ويتگنشتاين اشاره مي کند. ويتگنشتاين به بررسي اهميت هنجاري اموري چون باور داشتن، قصد کردن و خواستن چيزي مي پردازد و سعي دارد نشان دهد هنگامي که ما يک حالت ذهني مانند «قصد کردن» را بررسي مي کنيم، مي توانيم بر تمامي مواردي که در آنها قصد کردن وجود دارد، پرتوي بيفکنيم زيرا با نوعي قاعده کلي سروکار مي يابيم که با هنجاري بودن ملازم است. برندوم اين نگرش ويتگنشتايني به ميراث کانتي را محلي براي ورود هگل به فلسفه تحليلي مي داند؛ هگل خصيصه هنجاري مناسب براي قصد آدمي را امري اجتماعي مي داند. به عبارت ديگر، هنجارها حاکي از نوعي توافق جمعي اند و از اين رو، نمي توان از هنجار به منزله امري صرفاً فردي سخن گفت؛ اين شباهت هايي با تاکيد ويتگنشتاين بر فعاليت هاي اجتماعي در قالب نهادها و عرف ها دارد. مسائل کم اهميتي مانند تابلوي راهنمايي و رانندگي هنگامي قابل تبيين اند که به جنبه هنجاري آن ها در زمينه فعاليت هاي اجتماعي و نهادها توجه داشته باشيم
    پذيرش هگل در فلسفه تحليلي به عنوان نقطه عطفي در روابط بين فلسفه تحليلي و قاره اي قلمداد شده است که موجب مي شود اين دو نوع فلسفه با يکديگر پيوندي محکم پيدا کنند. شايد گذشت زمان لازم باشد تا بتوانيم ببينيم هگل در سرزمين فلسفه تحليلي به چه ميزان از مقبوليت دست خواهد يافت و تا چه زمان و تا چه حد قابليت به کارگيري در فلسفه تحليلي را خواهد داشت. با اين حال، عده بسياري از فيلسوف هاي تحليلي نسبت به دوام آوردن هگل در فلسفه تحليلي خوشبين نيستند و از آنجا که فلسفه تحليلي به نوعي رئاليسم متافيزيکي، در برابر ايده آليسم هگل، پايبند است اين امر را نشدني مي دانند.
    گذشته از اين، بررسي هگل در فلسفه اين مهم را به ما يادآور مي شود: همان طور که فيلسوف هاي زيادي دچار اين توهم شدند که فلسفه را به پايان برده اند و کاري ديگر در آن باقي نمانده است، افراد بسيار زيادي نيز دچار اين توهم مي شوند که برخي از فيلسوف ها براي هميشه مرده اند؛ همان طور که مارکس گفته بود، در آن زمان مد شده بود که با هگل به مانند مرده اي بي ارزش رفتار کنند؛ امروز نيز در فلسفه تحليلي اين مد برقرار است، ولي ممکن است دچار تغيير شود.
    
     

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما